مرتضى عبدالوهابى
على اكبر اجاقى هستم. اهل قريه (ينگى قلعه) شهرستان ساوه.29 سال استخادمحرم حضرت معصومه(س) هستم. آخرين پسر خانواده بودم. پدرم فوت كرده بود وزمان سربازى رفتنم رسيده بود. دلم نمىخواستبه سربازى بروم. شنيده بودمسربازها را اذيت مىكنند و به آنها فحش مىدهند. خيلى ناراحتبودم.
آمدم قم منزل برادرم يك روز رفتم حرم حضرت معصومه(س) ده تومان نذر كردم و درضريح انداختم و با التماس گفتم: «بى بى تو رو به حق مادرت منو از اينسربازى رفتن نجات بده.» چند روز بعد به ساوه برگشتم. قرعه كشى كرده بودند ومن معاف شده بودم. 150 تومان دادم و برگه معافى را گرفتم. دوباره به قمآمدم. خبر معاف شدنم را به برادرم دادم.
بعد براى زيارت به حرم بى بى رفتم. در آنجا على اكبر صفرى يكى از فاميلهايمرا كه خادم حرم بود ديدم. پيش او رفتم و سلام و احوالپرسى كرديم.
دلت مىخواد حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟
من كجا، حرم حضرت معصومه(س) كجا؟
همراه من بيا دو دل نباش! آقاى صفرى دست مرا گرفت و به اتاق خدام مسجدبالاسر برد. در آنجا مرا به آقاى حسين مسعودى، معاون توليت كه اهل مشهد بود،معرفى كرد. آقاى مسعودى اسم مرا در دفتر نوشت و گفت:
تو استخدام شدى. حالا برو پرونده تشكيل بده بعد بيا دم در نگهبانى.
الان مادرم دهاته. گريه و زارى مىكنه. بايد برم اونو ببينم! خيلى خوب تواستخدام هستى.
من يه ماه بهت مرخصى مىدم. برو مادرتو ببين و برگرد.
رفتم دهات. مادرم تا منو ديد گفت:
على اكبر از سربازى فرار كردى؟
نه معاف شدم.
يك ماه در ولايتبودم. ازدواج كردم. همه فهميده بودند در حرم حضرت معصومهاستخدام شدهام. يكبار خانمم گفت:
نرو قم. اينجا بمون. كشاورزى كن يك روز شخصى آمد و گفت:
آقاى صفرى منو فرستاده. گفته بهتبگم چرا نمىآيى؟ مرخصى يك ماهت تموم شده.
اگه نمىخواى بيايى خودت بيا اينجا بگو. من نمىتونم به جاى تو بگم منصرف شده.
آمدم قم. رفتم حرم. مىخواستم بگم منصرف شدم. اما زبانم نچرخيد دلم نيامد.
گفتم: آمدم سركار.
آنها هم به من لباس دادند و گفتند برو دم در كوچه حرم نگهبانى بده! الان29سال از اولين روزى كه نگهبانى دادم مىگذرد. از اين سالها خاطرات زيادى دارم.
اولين بار با مرحوم حضرت آيت الله نجفى مرعشى (ره) آشنا شدم. ما معمولانگهبان شب بوديم. درب حرم را باز مىكرديم و مىبستيم. درب حرم را كه بازمىكرديم; اولين كسى كه وارد مىشد آيت الله نجفى بود. ايشان از نظر تقوىنمونه بودند. يكى از همولايتىهاى من كه مىخواستبه مكه برود; آمد قم مىخواستپيش آقاى نجفى حساب مال كند. مرا در حرم پيدا كرد. با همان لباس خدام او راپيش آقا بردم. از او پرسيدند:
اهل كجا هستى؟
اهل ساوه، دهات ...
من در جوانى به آنجا آمدهام.
مردمان مهربانى دارد.
آيت الله مرعشى بعد از گفتن اين سخن نگاهشان را به من دوختند و فرمودند:
«شما جوان هستيد. وقتى در حرم مىخواهيد جارو كنيد، يك نيت هم بكنيد وبگوييد: يا فاطمه معصومه اين جارو را براى رضاى شما مىكشم اين نيت را كهكرديد حضرت معصومه به شما علاقه پيدا مىكند. هر چه قدر كه مىتوانيد بيشترجارو كنيد و نيت هم بكنيد. من خودم هر وقت گرفتارى داشته باشم مىآيم اينجا.شما هم بايد اينطور باشيد.»
سال 1350 يادم هست اينقدر برف آمده بود كهخيابانها خراب شده بود. من در يكى از شبهاى سرد زمستانى نگهبان بودم. صبحزود وقتى درب حرم را باز كردم. ديدم آقاى نجفى پشت در نشستهاند و عبا روىسرشان كشيدهاند. قربان جدت اگر يك ضربه به درب مىزديد برايتان باز مىكرديملااقل گرم مىشديد! نه شما مقررات خودتان را انجام بدهيد. كارى به من نداشتهباشيد. آيت الله نجفى شب در صحن حرم نماز جماعت مىخواندند و نمىگذاشتند موقعنماز درب صحن را ببنديم و مىگفتند زوار مىآيند. بعضى كسالت دارند نمىتوانندبروند و دور بزنند.
صبحها حتى نيم ساعت قبل از نماز مىآمدند و در محراب مىنشستند. از زبان خودايشان شنيدم كه مىگفت:
«قبلا خودم مىرفتم بالاى پشتبام حرم و برف پارو مىكردم و حتى در جارو كردنكمك مىكردم و الان ديگر پير شدهام. » آقا خيلى سخى بود. مثلا وقتى اهل آبادىمىآمدند پيش ايشان خمس و زكاتشان را حساب كنند و مىگفتند نداريم مساعدتمىكرد. خوب يادم هستشبهاى تاسوعا و عاشورا تا صبح در حرم بود و بعد هم كلاسداشت. شبهاى تاسوعا و عاشورا ساعت 10 شب مىآمد پشت در ايوان طلا مىنشست و تاصبح گريه مىكرد. اصلا اين دو شب به خانه نمىرفت. بعد از آقاى نجفى مرحوم آيتالله گلپايگانى نماز جماعت صبح مىخواند و آقاى زنجانى پدر آقا موسى زنجانى وبعد از آقاى زنجانى آقا سيد مصطفى خوانسارى كه طرف صفائيه مىنشست نمازمىخواند.
كمى هم از كرامات بىبى برايتان بگويم.
قديمها پيش از انقلاب مثل حالا اهميت نمىدادند. آن موقع ما دور ضريح مطهرمىگشتيم. يكوقتسر و صدا بلند مىشد. مىگفتند يكى شفا پيدا كرده و مردم جمعمىشدند تا تكهاى از لباس او را به عنوان تبرك ببرند. ما هم مىرفتيم زنجيرواردور آن شخص حلقه مىزديم تا او را از ميان جمعيت دور كنيم. و از حرم بيرونببريم. دختر 15،16 سالهاى بود كه نمىتوانستحرف بزند. خانوادهاش او را بهمشهد برده بودند و از آنجا به قم آمدند و به حضرت معصومه متوسل شدند. بى بىاو را شفا داد. دختر زبان باز كرد. من خودم با زبان تركى با او صحبت كردم.
دخترم حضرت تو را شفا داد؟
بله! شفا داد دخترك خيلى خوشحال بود و مىخنديد.
همچنين شخص ديگرى هم بود كه يك پسر حدود7، 8 ساله داشت. دكترها پسرك راجواب كرده بودند. حضرت معصومه آن پسر كوچك را هم شفا دادند. مورد ديگرى هممربوط به بعد از انقلاب مىشود يك نفر مشهدى بود، كارمند مخابرات وقتى آمدسوار چرخ ويلچر بود. وقتى مىخواستبرود با پاهاى خودش حركت مىكرد. چرخ ويلچررا هم به آستانه داد. او مىگفت:
كنار ضريح حضرت رضا(ع) خوابم برد. خواب ديدم كه حضرت به من فرمودند شفاىشما پهلوى خواهرم است. بلند شدم با زنم آمدم قم.
وقتى كه آن كارمند شفا پيدا كرد در حرم نقاره زدند در طول اين سالها كه درحرم بودهام بىبى خيلىها را شفا داده خودم سالهاى اولى كه آمده بودمنمىدانستم چطور نگهبانى بدهم از من مىپرسيدند چرا اينطور نگهبانى مىدهى منهم كه بچه كشاورز بودم و به كشاورزى علاقه داشتم تصميم گرفتم از حرم و آستانهبيرون بروم و هيچكس هم خبر نداشتحتى به زن و بچههايم هم نگفته بودم.
آستانهمقدسه قطعه زمينى در محل ميدان آزادگان فعلى به ما داده بود ولى چون بچهمدرسهاى داشتيم و آنجا هم بيابانى بود به آنجا نرفتيم و خانهاى در خيابانتوليددارو خريديم. تصميم خودم را گرفته بودم دلم مىخواستبه ده بروم قطعهزمينى با آب بخرم كشاورزى كنم و از اينجا هم استعفا بدهم زمين آستانه رافروختم. خانه را هم براى فروش به بنگاه سپردم مشترى پيدا شد رفت پول بياورد
شبى با وضو در حرم خوابيده بودم در عالم خواب ديدم آيت الله مرعشى در محرابپشت قبر حضرت معصومه(س) هستند بانوى بلند قامتى كه مقنعه به صورت داشت ودستكش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من مابين آن درب بودم با لباس خدامبانو به من رسيد سلام تو مىخواهى خانه مرا ترك كنى و بروى. نرو آيندهبچههايتخراب مىشود! چشم خانم در همان لحظه در ضريح باز شد و بانو داخلضريح رفت از خواب بيدار شدم با چشمهاى گريان از حرم بيرون آمدم از فروش خانهمنصرف شدم و تصميم گرفتم در جوار بى بى بمانم در طول اين سالها دوستان زيادىپيدا كردم بعضىها زندهاند و گروهى مرحوم شدند مثل غلام كاشفى، امير نام آور،مهدى عسكرى، علىاكبر صفرى كه فاميل خودم بود و حاج مرتضى باقرزاده. بعضى ازآنها را در اتاق زير دالان درب اتابكى كه الان انبار استبه خاك سپرده شدهاندخدا رحتمشان كند.
خاطراتى هم از حضرت امام(ره) دارم موقع انقلاب ما هم اعتصابكرديم. رفتيم راهپيمايى و جلوى درهاى حرم ديگر نگهبانى نمىداديم. انقلابپيروز شد و امام به قم تشريف آوردند. شبى بعد از نماز مغرب و عشاء وارد حرمشدند ما درب سمت مدرسه فيضيه را باز كرديم و به طرف ايشان رفتيم اما نيروهاىهوايى كه آنجا بودند نمىگذاشتند ما نزديك شويم به آنها گفتيم ما خدام حضرتمعصومه(س) هستيم. آيت الله اشراقى داماد حضرت امام(ره) گفت: اينها خدام بىبى هستند خدمت امام رسيديم زانو زديم و دست ايشان را بوسيديم اين اولينديدار ما بود. بعدا هم كه امام تشريف مىآوردند حرم از مسجد طباطبائى مىآمدنديك روز كه امام آمدند به پاسدارهاى همراهشان فرمودند: شما بيرون حرم باشيد.
خدام حضرت معصومه داخل هستند. امام(ره )بعد از زيارت و نماز و فاتحه بر قبورعلما مىخواستند بروند ما به دنبال ايشان بوديم با چهره بشاش و خنده رويىفرمودند: خدا شما را تاييد كند. خدا شما را تاييد كند. شما نوكر عمه منهستيد. امام وقتى به حرم تشريف مىآوردند با يك نفر راننده مىآمدند حدود ساعت10 شب و فرقى كه با خانواده پهلوى داشتند اين بود كه آنها روز مىآمدند و تاظهر درب حرم برايشان بسته بود و مردم را بيرون مىكردند.
خدا امام را رحمت كند من به يكى اميدى آمدهام و خدمتگزار بىبى شدهام به ايناميد كه فردا روز قيامتحضرت معصومه(س) از ما شفاعت كند. دلم مىخواهد بهبىبى بگويم: بىبى جان!
هر كس به كسى نازد ما هم به تو مىنازيم (1)
پىنوشت:
1) متن مصاحبه با آقاى علىاكبر اجاقى در دفتر ماهنامه كوثر موجود است.