مرتضى عبدالوهابى
اهل ولايتسمنگانم. نمىدانم سمنگان كجاست. و چيزى از افغانستان به خاطر ندارم. پدرم كارگر بنايى استبادستهايى ترك خورده و صورتى كه آفتاب قم آن را سوزانده. يك بارپدرم قصهاى برايم تعريف كرد كه هنوز در خاطرم مانده. او برايماز سمنگان گفت و سفر رستم، پهلوان بزرگ ايران زمين به آنجا.
ازدواجش با رودابه دختر شاه سمنگان و بازگشتش به ايران. بهدنيا آمدن سهراب و بزرگ شدنش، نقشههاى افراسياب و هزار حكايتديگر. دلم مىخواهد بال دربياورم. پرواز كنم و خودم را بهسمنگان برسانم. مادر قالى مىبافد. گوشهاى كز مىكنم و او رانگاه مىكنم. ظهر گرمى است. چيزى به تابستان نمانده اما ازآسمان باران آتش مىبارد. گرما زودتر خودش را به شهر رسانده.
پيش از اين من نيز روى دار قالى مىنشستم و با ابريشم گلهاىرنگارنگ مىبافتم. اما شادى ديرى نپاييد و بيمارى به سراغمآمد. سر دردهاى دورهاى شروع شد. ديگر نتوانستم كار كنم.
رؤيايم نيمه كاره ماند. دلم مىخواست قالى كه تمام شد آن را كفاتاق پهن كنم. رويش بنشينم و پرواز كنم به سرزمين مادرى اماقالى هنوز تمام نشده و دست چپ من از كار افتاده، انگشتانم جمعشده و بىحس هستند. وضعيت دست چپم ادامه همان سر درد است.
سردردى كه با دوا و دكتر هم خوب نشد. حوصلهام سر رفته. بلندمىشوم و مىروم كنار دار قالى. - مادر! چى ميگى نجمه؟ - من دلم گرفته. - چكار كنم؟ - بريم زيارت كريمه بانو. - سر ظهر؟ - چيه، عيبى دارد؟ - خيلى خوب مادرجون! برو لباستو بپوش حاضر شو.
از زير ساعتحرم مىگذريم. ساعت دو بعد از ظهر را نشان مىدهد.وارد حرم مىشويم. زائران زيارتنامه مىخوانند. بوى خوش گلابمشامم را نوازش مىدهد. بعد از زيارت به مسجد طباطبايى مىرويم.گوشهاى مىنشينيم. سجادهام را پهن مىكنم به نماز مىايستم. بعد از نماز تسبيحسبزرنگ را از داخل سجاده برمىدارم و ذكر صلوات مىفرستم.ناگاه صدايى از پشتسر مىشنوم: دختر خانم! با دست چپت همصلوات بفرست. برمىگردم كسى نيست. نگاهم به ضريح مىافتد. متوجه دست چپممىشوم. آن را حركت مىدهم. خوب شده. انگشتانم را باز مىكنم.لبهايم از خوشحالى مىلرزد. نماز مادرم تمام شده. شادمانمىگويم: مادر، دستم خوب شد! - شوخى نكن نجمه. - به خدا راست مىگم.
مادر باورش نمىشود. دستم را مقابل صورتش مىچرخانم. با صداىبلند گريه مىكند. خادمى كه آن نزديكى استبه سويمان مىآيد.
بلند مىشوم. بغض راه گلويم را بسته: آقا! حضرت معصومه (س) منو شفا داد. خادم با دست اشاره مىكند: - آرام باش دخترم! اگه مردم بفهمند، شلوغ مىشه. اون خانم كيه؟ - مادرمه. - خيلى خوب، تشريف بياريد بريم دفتر حرم، اونجا كرامت ثبتبشه.
من مىگويم و مديريتحرم مىنويسد. خودكار آبى را روى صفحه كاغذمىلغزاند. نجمه حسينى هستم. فرزند ضامن على، 17 ساله، شغلپدرم كارگر بنايى است. اهل افغانستانم. ولايتسمنگان ...