حضرت مهدى موعود (كه غالبا به لقب امام عصر و صاحب الزمان ذكر مىشود) فرزند امام يازدهم كه اسمش مطابق اسم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در سال 256 يا 255 هجرى در سامرا متولد شده و تا سال 260 هجرى كه پدر بزرگوارش شهيد شد تحت كفالت و تربيت پدر مىزيست و از مردم پنهان و پوشيده بود و جز عدهاى از خواص شيعه كسى به شرف ملاقات وى نايل نمىشد.
و پس از شهادت امام يازدهم كه امامت در آن حضرت مستقر شد به امر خدا غيبت اختيار كرد و جز با نواب خاص خود بر كسى ظاهر نمىشد جز در موارد استثنايى (1) .
آن حضرت چندى عثمان بن سعيد عمرى را كه از اصحاب جد و پدرش بود و ثقه و امين ايشان قرار داشت نايب خود قرار داد و به توسط وى به عرايض و سؤالات شيعه جواب مىداد.
و پس از عثمان بن سعيد،فرزندش محمد بن عثمان به نيابت امام منصوب شد و پس از وفات محمد بن عثمان عمرى،ابو القاسمحسين بن روح نوبختى،نائب خاص بود و پس از وفات حسين بن روح نوبختى،على بن محمد سمرى نيابت ناحيه مقدسه امام را داشت.
و چند روز به مرگ على بن محمد سمرى (كه در سال 329 هجرى اتفاق افتاد) مانده بود كه از ناحيه مقدسه توقيعى صادر شد كه در آن به على بن محمد سمرى ابلاغ شده بود كه تا شش روز (ديگر) بدرود زندگى خواهد گفت و پس از آن در نيابتخاصه بسته،غيبت كبرى واقع خواهد شد و تا روزى كه خدا در ظهور آن حضرت اذن دهد،غيبت دوام خواهد يافت (2) و به مقتضاى اين توقيع،غيبت امام زمان عليه السلام به دو بخش منقسم مىشود.
اول«غيبت صغرى»:كه از سال 260 هجرى شروع نموده و در سال 329 خاتمه مىيابد و تقريبا هفتاد سال مدت امتداد آن مىباشد.
دوم«غيبت كبرى»:كه از سال 329 شروع كرده و تا وقتى كه خدا بخواهد ادامه خواهد يافت.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديث متفق عليه مىفرمايد:«اگر نمانده باشد از دنيا مگر يك روز، خدا آن روز را دراز مىكند تا مهدى از فرزندان من ظهور نموده دنيا را پر از عدل و داد كند چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد (3) .
در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه به موجب قانون هدايت عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است،نوع انسان به حكم ضرورت با نيرويى (نيروى وحى و نبوت) مجهز است كه او را به سوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمايى مىكند و بديهى است كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى اجتماعى است،امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد.
و با بيانى ديگر:بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون به سعادت (به تمام معنا) مىباشد و به اميد رسيدن چنين روزى قدم بر مىدارد و اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهاد وى نقش نمىبست چنانكه اگر غذايى نبود،گرسنگى نبود و اگر آبى نبود،تشنگى تحقق نمىگرفت و اگر تناسلى نبود،تمايل جنسى تصور نداشت.
از اين روى،به حكم ضرورت (جبر) آينده جهان روزى را در بر خواهد داشت كه در آن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افراد انسانى غرق فضيلت و كمال شوند.و البته استقرار چنين وضعى به دستخود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعهاى منجى جهان بشرى و به لسان روايات،«مهدى»خواهد بود.
در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت مىكنند،مانند وثنيت و كليميت و مسيحيت و مجوسيت و اسلام،از كسى كه نجات دهنده بشريت است،سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را نويد دادهاند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق عليه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم«المهدى من ولدى».
يعنى:«مهدى موعود از فرزندان من (از نسل من) مىباشد»،اشاره به همين معناست.
علاوه بر احاديثبىشمارى كه از طريق عامه و خاصه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل بيت عليهم السلام در ظهور مهدى عليه السلام و اينكه از نسل پيغمبر مىباشد و با ظهور خود جامعه بشرى را به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد (4) .
روايات بىشمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافصلامام حسن عسكرى (امام يازدهم) مىباشد (5) و پس از تولد و غيبت طولانى،ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد،چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد.
الف:مخالفين شيعه اعتراض مىكنند كه طبق اعتقاد اين طايفه،امام غايب بايد تا كنون نزديك به دوازده قرن عمر كرده باشد درصورتى كه هرگز انسان عمر به اين درازى نمىكند؟
پاسخ:بناى اعتراض به استبعاد است و البته عمر به اين درازى و بيشتر از اين قابل استبعاد مىباشد ولى كسى كه به اخبارى كه در خصوص امام غايب از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و سائر ائمه اهل بيت عليهم السلام وارد شده مراجعه نمايد،خواهد ديد نوع زندگى امام غايب را به طريق خرق عادت معرفى مىكنند.
البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نمىتوان خرق عادت را نفى كرد،زيرا هرگز نمىتوان اثبات كرد كه اسباب و عواملى كه در جهان كار مىكنند تنها همانها هستند كه ما آنها را ديدهايم و مىشناسيم و ديگر اسبابى كه ما از آنها خبر نداريم،يا آثار و اعمال آنها را نديدهايم،يا نفهميدهايم،وجود ندارد.از اين روى ممكن است در فردى يا افرادى از بشر اسباب و عواملى به وجود آيد كه عمرى بسيار طولانى هزار يا چندين هزار ساله براى ايشان تامين نمايد و از اينجاست كه جهان پزشكى تا كنون از پيدا كردن راهى براى عمرهاى بسيار طولانى،نوميد و مايوس نشده است.
اين اعتراض از مليين مانند كليميت و مسيحيت و اسلام كه به موجب كتابهاى آسمانى خودشان،خرق عادت و معجزات پيغمبران خدا را قبول دارند،بسيار شگفت آور است.
ب:مخالفين شيعه اعتراض مىكنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقايق آيين و راهنمائى مردم لازم مىدانند و غيبت امام ناقض اين غرض است،زيرا امامى كه به واسطه غيبتش، مردم هيچگونه دسترسى به وى ندارند،فايدهاى بر وجودش مترتب نيست و اگر خدا بخواهد امامى را براى اصلاح جهان بشرى بر انگيزد قادر است كه در موقع لزوم او را بيافريند ديگر به آفرينش چندين هزار سالپيش از موقع وى نيازى نيست.
پاسخ:اينان به حقيقت معناى امامت پى نبردهاند،زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمايى ظاهرى مردم نيست و امام چنانكه وظيفه راهنمائى صورت مردم را به عهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم مىكند و حقايق اعمال را به سوى خدا سوق مىدهد.
بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تاثيرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد،اگر چه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تا كنون نرسيده است.
پيام معنوى شيعه به جهانيان،يك جمله بيش نيست و آن اين است كه«خدا را بشناسيد»و تعبير ديگر: «راه خدا شناسى را پيش گيريد تا سعادتمند و رستگار شويد»و اين همان جملهاى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى نخستين بار دعوت جهانى خود را به آن افتتاح فرمود:«اى مردم!خدا را به يگانگى بشناسيد و اعتراف كنيد تا رستگار شويد»در توضيح اين پيام به طور اجمال مىگوييم:
ما افراد بشر به حسب طبع دلداده بسيارى از مقاصد زندگى و لذايذ مادى هستيم،خوردنيها و نوشيدنيهاى گوارا و پوشيدنيهاى شيك و كاخها و منظرههاى فريبنده،همسر زيبا و دلنواز،دوستان صميمى و ثروت سنگين از راه قدرت و سياست مقام و جاه و بسطسلطه و فرمانروايى و خرد كردن هر چيزى كه با خواستههاى ما مخالفت مىكند را مىخواهيم و دوست داريم.
ولى با نهاد خدادادى خود مىفهميم كه اين همه لذايذ و مطالب براى انسان آفريده شده نه انسان براى آنها و آنها به دنبال انسان بايد باشند نه انسان به دنبال آنها.
هدف نهايى،بودن شكم و پايينتر از شكم،منطق گاو و گوسفند است و دريدن و بريدن و بيچاره كردن ديگران،منطق ببر و گرگ و روباه است،منطق انسان،منطق فطرى خرد مىباشد و بس.
«منطق خرد»با واقع بينى خود،ما را به سوى پيروى حق هدايت مىكند نه به سوى دلخواه انواع شهوترانى و خودبينى و خودخواهى.«منطق خرد»انسان را جزئى از جمله آفرينش مىداند كه هيچگونه استقلال و سرخودى ندارد و بر خلاف آنچه انسان خود را فرمانرواى آفرينش پنداشته به گمان خود طبيعتسركش را به خواستههاى خود رام مىكند و به زانو در مىآورد خودش نيز آلت دست طبيعت و يكى از دستياران و فرمانبرداران آن است.
«منطق خرد»انسان را دعوت مىكند كه در دركى كه از هستى اين جهان گذران دارد،دقيق شود تا روشن گردد كه هستى جهان و هر چه در آن است از پيش خودشان نيستبلكه جهان و هر چه در آن است از يك منبع نامتناهى سرچشمه مىگيرد تا روشن گردد كه اين همه زشت و زيبا و موجودات زمين و آسمان كه در صورت واقعيتهاى مستقل در ديده انسان جلوه مىكند،در پناه واقعيت ديگرى واقعيت دار مىنمايند و در زير پرتو آن پيدا و هويدا شدهاند نه از خود و نه از پيش خود و چنانكه واقعيتها و قدرتها و عظمتهاى ديروزى،امروز افسانهاى بيش نيستند واقعيتهاى امروزى نيز همچنانند و بالاخره همه چيز در پيش خود افسانهاى بيش نيست.
تنها خداست كه واقعيتى است غير قابل زوال و همه چيز در پناه هستى او رنگ هستى مىيابند و با روشنائى ذات او روشن و پيدا مىشوند.
هنگامى كه انسان با چنين دركى مجهز شود،آن وقت است كه خيمه هستى او در پيش چشمش مانند حباب روى آب فرو مىخوابد و عيانا مشاهده مىكند كه جهان و جهانيان به يك هستى نامحدود و حيات و قدرت و علم و هرگونه كمال نامتناهى تكيه زدهاند و انسان و هر پديده ديگر جهانى مانند دريچههاى گوناگونى هستند كه هر كدام به اندازه ظرفيتخود ماوراى خود را كه جهان ابديت است نشان مىدهند.
آن وقت است كه انسان اصالت و استقلال را از خود و از هر چيز گرفته به صاحبش رد مىكند و دل از هر جا كنده به خداى يگانه مىپيوندد و در برابر عظمت و كبراى وى به چيزى جز وى سر تعظيم فرود نمىآورد.
آن وقت است كه انسان تحت ولايت و سرپرستى پروردگار پاك قرار مىگيرد،هر چه را بشناسد با خدا مىشناسد و با هدايت و رهبرى خدا با اخلاقى پاك و اعمالى نيك (آيين اسلام و تسليم حق كه آيين فطرت است) متلبس مىگردد.
اين است آخرين درجه كمال انسانى و مقام انسان كامل يعنى امام كه به موهبتخدايى به اين مقام رسيده و كسانى كه از راه اكتساب به اين كمال نائل شوند با اختلاف درجاتى كه دارند پيروانحقيقى امام مىباشند.
و از اينجا روشن مىشود كه خداشناسى و امام شناسى هرگز از هم جدا نمىشوند چنانكه خداشناسى و خود شناسى از هم جدا نمىشوند،زيرا كسى كه هستى مجازى خود را بشناسد،هستى حقيقى خداى بىنياز را شناخته است.
پىنوشتها:
1-بحار الانوار،ج 51،ص 342 و 343-366.الغيبه،محمد بن حسن طوسى (چاپ دوم) ص 214-243. اثبات الهداه،ج 6 و 7.
2-بحار الانوار،ج 51،ص 360 و 361.الغيبه،شيخ طوسى،ص 242.
3-از باب نمونه:«عبد الله بن مسعود قال قال النبى صلى الله عليه و آله: لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلامن امتى و من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى يملا الارض قسطا عدلا كما ملئتجورا و ظلما»، (فصول المهمه،ص 271)
4-از باب نمونه:«قال ابو جعفر عليه السلام:اذا قام قائمنا وضع الله يدهعلى رؤوس العباد فجمع به عقولهم و كملتبها احلامهم»، (بحار الانوار، ج 52،ص328 و 336)
«قال ابو عبد الله عليه السلام:العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءتبه الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين.فاذا قام قائمنااخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس و ضم اليها الحرفين حتى يبثهاسبعة و عشرين حرفا»، (بحار الانوار،ج 52 ص 336)
5-از باب نمونه:«قال على بن موسى الرضا عليه السلام فى حديث (الى انقال) الامام بعدى محمد ابنى و بعد محمد ابنه على و بعد على ابنه الحسنوبعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره لو لم يبقمن الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاها عدلا كماملئت جورا و اما متى فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن آبائه عن على (ع) ان النبى (ص) قيل له:يا رسول الله متى يخرجالقائم من ذريتكفقال:مثله مثل الساعة لا يجليها لوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لاياتيكم الا بغتة»، (بحار الانوار،ج 51،ص 154)
«صقر بن ابى دلف قال:سمعت ابا جعفر محمد بن الرضا عليه السلام يقول: الامام بعدى ابنى على،امره امرى و قوله قولى و طاعته طاعتى و الامام بعدهابنه الحسن،امره امر ابيه و قوله قول ابيه و طاعته طاعة ابيه.ثم سكت،فقلت له:يا بن رسول الله فمن الامام بعد الحسن فبكى بكاء شديدا ثم قال:ان منبعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر»، (بحار الانوار،ج 51،ص 158)
«موسى بن جعفر البغدادى قال سمعت ابا محمد الحسين بن على يقول:كانى بكمو قد اختلفتم بعدى فى الخلف منى اما ان المقر بالائمة بعد رسولاللهالمنكر لولدى كمن اقر بجميع انبياء الله و رسوله ثم انكر نبوة محمد رسولالله و المنكر لرسول الله كمن انكر جميع الانبياء لان طاعة آخرنا كطاعةاولنا و المنكر لاخرنا كالمنكر لاولنا اما ان لولدى غيبة يرتاب فيها الناسالا من عصمه الله»، (بحار الانوار،ج 51، ص 160)
شيعه در اسلام صفحه 230
علامه فقيد سيد محمد حسين طباطبايى