پيشواى صادق عليه السلام در انديشه مقام معظم رهبرى

محمدخردمند

در دوران مبارزه با رژيم ستم شاهى و در زمانى كه رهبرى جامعه;مهمترين مساله نهضت اسلامى بود; رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت‏آيت الله خامنه‏اى (دامت‏بركاته چند سخنرانى درباره تحليل‏زندگانى امام ششم(ع) ايراد كرد كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى;تحت عنوان «پيشواى صادق(ع‏») توسط انتشارات سيدجمال و باهمكارى واحد ايدئولوژى روزنامه جمهورى اسلامى تنظيم و منتشرگرديد. تاريخ دقيق انجام سخنرانى معلوم نيست وليكن بين سالهاى‏45 50 شمسى بوده است. كتاب «پيشواى صادق(ع‏») در بين سالهاى‏58 تا 60 شمسى منتشر شده است. در هر حال; محتواى كتاب هرچندمختصر است 111 صفحه اما يكى از بهترين تحليل‏هاى سياسى‏درباره عملكرد امام صادق(ع) شمرده مى‏شود. مباحث اين اثروزين;با رعايت امانت و براساس ترتيب و نظم كتاب به طور خلاصه عبارت‏از چند نكته ذيل است:

1- دو قضاوت درباره امام صادق(ع) دربين مردم وجود دارد كه‏هردو محل تامل است. قضاوت اول حمايت‏آميز است: آن امام بزرگ;فرصتى طلايى براى تعليم و تربيت‏به دست آورد و چنان غرق در نشرعلم و دين شد كه نتوانست‏به فريضه امر به معروف و نهى از منكرعمل كند و ناچار شد در مقابل حكام ظلم و جور به مدح و ستايش وتملق بپردازد! قضاوت دوم اعتراض‏آميز است: او در زمانى كه ظلم وجنايت از در و ديوار مى‏باريد، ره عافيت در پيش گرفت و از رسالت‏انسانى يك رهبر غفلت ورزيد و به درس و بحث دل خوش كرد! در حالى‏كه شيعيانش گرفتار تعقيب و زندان و شكنجه و تبعيد و قتل و غارت‏بودند!

2- هيچ يك از آن دو قضاوت; پايه و مايه استوار و صحيحى ندارد.هردو قضاوت براساس چند روايت مجعول شكل گرفته است كه دقت درمحتواى آن; ساختگى بودن آن را آشكار مى‏سازد، زيرا ساحت رفيع‏امامت‏بسى پاك‏تر و والاتر از آن است كه آلوده به تملق و ستايش‏بى‏جا; آن هم نسبت‏به طاغوت‏ها و ستمگران گردد. علاوه برآن كه‏برخى از اين روايات، اساسا سند ندارد.

3- در برخى از روايات مذكور كه سندى براى آن ذكر شده، راوى‏شخصى است‏به نام ربيع حاجب. ربيع كيست؟ ربيع آجودان مخصوص‏منصور خليفه عباسى و به تعبير آن روز حاجب او بود. اونزديك‏ترين و مورد اعتمادترين شخص در دستگاه منصور بود و در سال‏153 هجرى به مقام وزارت نيز رسيد و تا آخر زندگى منصور (سال‏158 هجرى) در پست وزارت باقى ماند. شگفت آور است كه عاقلى; سخن‏نزديك‏ترين يار خليفه را درباره ذلت و تضرع دشمن خليفه، بى‏هيچ‏تحقيق و جستجويى بپذيرد!

4- قضاوت دوم (قضاوت اعتراض‏آميز) سخنى است‏شبيه داورى‏هاى شرق‏شناسان كه غالبا آلوده به غرض يا برخاسته از جهل و بى‏خبرى است‏و مبتنى بر بينش مادى و الحادى، مانند قضاوت خاورشناس يهودى;فيليپ حتى درباره صلح امام حسن(ع) و قضاوت خاورشناس ماركسيست;پطروشفسكى بعثت رسول اكرم(ص).

5- نظريه و داورى صحيح درباره امام صادق(ع) و ساير امامان‏عليهم السلام ، قضاوت سومى است كه با تحقيق درمنابع و مآخذ ودقت در آن به دست مى‏آيد و آن اين است: امامان شيعه، همانند خودپيامبر(ص) هدفى‏جز اين نداشتند كه نظام عادلانه اسلامى را با همان‏ويژگى‏ها و اهدافى كه قرآن روشن كرده ايجاد كنند و يا استمراربخشند. زيرا امامت; تداوم نبوت است. براين اساس، برنامه عمومى‏امامان عليهم السلام دو بخش اساسى و انفكاك‏ناپذير داشت:

الف) تبيين ايدئولوژى اسلام.

ب) تامين قدرت اجرايى و اجتماعى.

6- امامت از نظر تاريخى چهار دوره را پيمود:

الف) سكوت.

ب) قدرت.

ج) شهادت.

د) جهادى ديگر.

دوره اول از رحلت رسول اكرم(ص) شروع شد و با آغاز حكومت‏اميرالمؤمنين(ع) پايان يافت.

دوره دوم; دوره حكومت امام على(ع) و امام مجتبى(ع) است. دوره‏سوم عبارت از بيست‏سال ميانه صلح امام حسن(ع) (سال 41 هجرى) وشهادت امام حسين(ع) (سال 61 هجرى) است. دوره چهارم; بعد ازشهادت سيدالشهداء(ع) تا دو قرن بعد و آغاز غيبت است.

7- امام اميرالمؤمنين على(ع) در دوره اول كه بيست و پنج‏سال‏به طول انجاميد، براى حفظ اسلام و جلوگيرى از اختلاف، دست‏به‏قيام مسلحانه نزد و در برابر غاصبان حكومت‏سكوت كرد و بلكه ازروى كمال علاقه و دلسوزى نسبت‏به اسلام و جامعه اسلامى; آنان رايارى كرد و در مسائل سياسى، نظامى و غيره راهنمايى نمود;چنانچه اين مطلب از نهج‏البلاغه و كتب تاريخ استفاده مى‏شود.

8- در دوره دوم; هرچند بسيار كوتاه بود. حدود پنج‏سال امايك حكومت صد در صد اسلامى ارائه و حاكم گرديد و عدالت استقراريافت و ارزشهاى جاهلى رخت‏بربست.

9- در دوره سوم، تلاش براى بازگرداندن قدرت به خاندان‏پيامبر(ص) در فرصت مناسب، شروع شد و شيعه; عملا به كار نيمه‏مخفى اهتمام ورزيد.

10- دوره چهارم; ادامه دوره سوم و با همان روش و البته به‏صورت برنامه دراز مدت بود. اين دوره، هرچند پيروزى‏ها و سكست‏هايى درمراحل مختلف داشت اما در زمينه كار ايدئولوژيك، به‏پيروزى قطعى رسيد. براى آشنايى با زندگى امام صادق(ع) بايد اين‏دوره را بيشتر بررسى كنيم.

11- در دوره چهارم; امامان شيعه عليهم السلام تلاشى مستمرداشتند تا با فعاليت ايدئولوژيك ومبارزه با تحريف، زمينه احياى‏حكومت اسلامى و حضور قرآن و سنت را در جامعه فراهم آورند و اين‏انقلابى بزرگ و اساسى بود، شبيه انقلابى كه رسول الله(ص) درجامعه جاهلى پديد آورد و شايد از آن هم مشكل‏تر; زيرا تجديد يك‏انقلاب، گاه از ايجاد آن دشوارتر است.

12- در آغاز دوره چهارم، وضعيت‏شيعه بنابر روايت امام صادق(ع)چنين بود: «ارتد الناس بعدالحسين(ع) الا ثلثه ابوخالد الكابلى‏و يحيى بن ام الطويل و جبيربن معطم ثم ان الناس لحقوا و كثرواو كان يحيى بن ام الطويل يدخل مسجد رسول الله(ص) و يقول:

كفرنابكم و بدا بيننا و بينكم العداوه و البغضاء.»

پس از شهادت امام حسين(ع) همه منحرف شدند جز سه نفر: ابوخالدكابلى، يحيى بن ام طويل و جبيربن معطم. بعدها ديگران محلق شدندو شيعيان زياد گرديدند. يحيى بن ام طويل به مسجد پيامبر(ص) درمدينه وارد مى‏شد و خطاب به مردم مى‏گفت: ما به شما كافريم وميان ما و شما خصومت و كينه است.

13- امام سجاد(ع) نمى‏توانست‏به صراحت‏خود را مستحق خلافت وحكومت اعلام كند. زيرا در آن صورت، خليفه مقتدرى چون عبدالملك‏بن مروان آن حضرت را پيش از آنكه موفق به انجام رسالتش شود به‏شهادت مى‏رساند و تشكيلات نوپاى شيعه ويران مى‏گرديد.

14- البته درموارد نادرى امام سجاد(ع) موضع حقيقى خود را دربرابر حاكمان جور آشكار ساخت. اما آنچنان كه خود را روياروى‏آنان قرار دهد، بلكه تنها براى ثبت در تاريخ; مانند نامه‏اى كه‏امام(ع) براى يكى از رجال دينى وابسته به كومت‏بنى اميه به‏نام محمدبن شهاب زهرى نوشته‏اند. نامه روشنگر امام زين‏العابدين(ع) در تحف العقول ذكر شده است.

15-امام سجاد(ع) مى‏فرمود: درهمه حجاز، دوستداران و علاقمندان‏ما به بيست نفر نمى‏رسد. هرچند آن حضرت فعاليتى آرام و مخفى‏داشت اما گاه گاه خود و يارانش مورد آزار و اذيت‏حكومت وقت‏قرار مى‏گرفتند و خود آن بزرگوار حداقل يك مرتبه با وضعى‏تاثرانگيز و بسته به غل و زنجير تحت نظر ماموران بسيار ازمدينه به شام برده شد و بارها مورد تعرض و شكنجه قرار گرفت وسرانجام در سال 95 هجرى به وسيله وليدبن عبدالملك خليفه اموى‏به شهادت رسيد.

16- امام باقر(ع) در مراسم حج‏به حاجيان اشاره كرد و به ياررازدارش، فضيل بن يسار گفت: در جاهليت نيز بدين گونه‏مى‏گرديدند! فرمان آن است كه به سوى ما كوچ كنند و پيوستگى ودوستى خود را به مابگويند و يارى خويش را برما عرضه كنند. قرآن‏از قول ابراهيم(ع) مى‏گويد: (بارالها!) دلهايى از مردم را مشتاق‏ايشان كن!

17- يكى از ياران نزديك امام باقر(ع) به نام جابرجعفى به‏دستور آن حضرت، كوفى بودن خود را كتمان مى‏كند و وانمود مى‏كندكه از مردم مدينه است و نيز به فرمان آن بزرگوار، خود را به‏ديوانگى زد و حاكم كوفه كه اين وضع را مشاهده كرد گفت: خدا راشكر كه از قتل او معافم ساخت!

18- امام باقر(ع) در برابر حاكم اموى (هشام بن عبدالملك) خطاب‏به مردم كرد و فرمود: «ايهاالناس! اين تذهبون؟ و اين يرادبكم؟

بناهدى الله اولكم و بنا يختم آخركم، فان كان لكم ملك معجل فان‏لنا ملكا موجلا و ليس بعد ملكنا ملك، لانا اهل العاقبه يقول الله‏عزوجل و العاقبه للمتقين‏»

به كجا مى‏رويد؟ اى مردم! و چه سرانجامى براى شما درنظرگرفته‏اند؟

به وسيله ما بود كه خدا گذشتگان شما را هدايت كرد و به واسطه‏ما است كه خدا مهر پايان بركار شما مى‏زند. اگر شما را دولتى‏مستعجل است، ما را دولتى پاينده خواهد بود و پس از دولت ما كسى‏را دولتى نخواهد بود. چون ما اهل عاقبتيم كه خدا فرمود عاقبت‏براى اهل تقواست.

19- ابوحمزه ثمالى گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى‏گفت: خدابراى اين امر (تشكيل حكومت علوى) سال 70 را معين كرده بود. چون‏حسين(ع) كشته شد خدا بر خاكيان خشم گرفت. پس آن را تا سال 140به تاخير افكند... ما اين موعد را براى شما (شيعيان) گفتيم وشما آن را افشا كرديد. پس خدا ديگر موعدى را معين نكرد.

ابوحمزه اين سخن رابراى امام‏صادق(ع) بيان كرد. آن حضرت فرمود:

آرى، اين چنين بود.

20- امام باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) دستور داد كه بعد ازشهادت; بخشى از دارائى آن حضرت (800 درهم) را در مدت ده سال،صرف عزادارى و گريستن برايشان در صحراى منى و در موسم حج‏بنمايد.

21- خطوط اصلى زندگى امام صادق(ع) چنين است:

1- تبليغ و تبيين مساله امامت‏شيعى.

2- بيان و تبليغ احكام دين و تفسير قرآن به روش اهل‏بيت عليهم‏السلام .

3- ايجاد تشكيلات سياسى ايدئولوژيك به صورت مخفى.

4- هدايت پنهانى جنبش‏هاى نظامى علويان.

5- فعاليت‏سياسى به صورت بيان توصيه‏ها، گفتارها ونگارش نامه‏هاو ذكر شعرهايى خاص.

22- آميختگى سه مفهوم «رهبرى سياسى‏» و «آموزش دينى‏» و«تهذيب روحى‏» در امامت; ناشى از آن است كه اسلام در اصل; اين‏سه جنبه را از يكديگر تفكيك نكرده و به عنوان برنامه‏اى چندبعدى بر انسان عرضه كرده است و به اين هت‏شيعه عقيده دارد كه‏امام بايد از جانب خدا تعيين شود.

23- كميت; شاعر نامدار و بسيار هنرمند و يكى از معروف‏ترين‏چهره‏هاى شيعى و شهيد گرايشهاى تند علوى; در يكى از چندين قصيده‏معروف خود در توصيف ائمه اهل‏بيت عليهم السلام ، آنان راسياستمدارانى مى‏داند كه برخلاف حاكمان مسلط زمان، سرپرستى وزمامدارى انسانها را با چوپانى گوسفندان و چارپايان، يكسان‏نمى‏سازند.

24- سخن اصلى امام صادق(ع) مانند ديگر امامان شيعه، عبارت ازامامت‏بود و براى‏اثبات اين واقعيت تاريخى، قاطعترين مدرك،روايات فراوانى است كه در آن; امام صادق(ع) ادعاى امامت را به‏روشنى و صراحت‏بيان كرده است.

25- مردى از اهل كوفه به خراسان رفت ومردم را به ولايت جعفربن‏محمد(ع) دعوت كرد. جمعى پاسخ مثبت گفتند و اطاعت كردند و گروهى‏سرباز زدند و منكر شدند و فرقه‏اى احتياط كردند و دست نگه‏داشتند... يكى از احتياط كنندگان به مدينه و ملاقات امام‏صادق(ع) رفت. آن حضرت با لحنى اعتراض‏آميز فرمود: اگر تو اهل‏ورع و احتياط بودى چرا در فلان مكان كه فلان عمل هوس بازانه وشهوانى را انجام مى‏دادى احتياط نكردى؟!

26- فقه جعفرى در برابر فقه رسمى آن روزگار، فقط يك اختلاف‏عقيده ساده نبود، بلكه دو مفهوم انتقادآميز نيز داشت:

نخست آنكه اثبات مى‏كرد دستگاه حكومت از آگاهى دينى بى‏بهره است‏و نمى‏تواند امور فكرى مردم را اداره كند و ديگر آنكه نشان‏مى‏داد تحريف‏هاى بسيارى در فقه رسمى براى جلب نظر حكام جور نفوذكرده است و نيز امام صادق(ع) با تفسير قرآن به روشى غير از روش‏عالمان دربارى، عملا به معاوضه با حكومت‏برخاست و تمام تشكيلات‏مذهبى و فقاهت رسمى را تخطئه كرد.

27- وجود تعابيرى چون «باب‏»، «وكيل‏»، «صاحب سر»،«مستودع سر» در روايات امام صادق(ع) و نيز در تاريخ، نشان‏مى‏دهد كه آن حضرت تشكيلاتى سياسى، ايدئولوژيك را به صورت پنهانى‏هدايت مى‏كرد. مثلا محمدبن سنان «باب‏» امام صادق(ع) و زراره وبريد و محمدبن مسلم و ابوبصير، «مستودع سر» آن حضرت و معلى‏بن خنيس، وكيل آن بزرگوار بود.