نويسنده: ميرزا حبيب الله
زبان: عربى
كتاب«منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة»از دانشمندى است كه اگر چهمعروف به«ميرزا حبيب الله»است ولى غالبا در كتب تراجمى كه از اين دانشمندياد شده است،نامش«مير حبيب الله»فرزند سيد محمد معروف به«امين الرعايا» فرزند سيد هاشم فرزند سيد عبد الحسين هاشمى موسوى خوئى است.
اين دانشمند بزرگوار در سن 25 سالگى براى ادامه تحصيل عازم نجفاشرف شد،و چون از دانشمندان متأخر است شرح حال او در كتب تراجمدانشمندان گذشته ديده نمىشود،براى اينكه او در عصرى ميان قرن دوازدهم وچهاردهم مىزيسته است.اين دانشمند از ميان اساتيد مشهور نزد آيت الله آقا سيدحسين حسينى كوه كمرهاى تلمذ كرده است.مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى دواستاد ديگرى براى اين دانشمند ياد كرده كه يكى مرحوم ميرزا حبيب الله رشتى وديگرى ميرزاى شيرازى است.
مرحوم مير حبيب الله خوئى داراى آثار و تأليفاتى است كه ظاهرا تنها اثر اويعنى«منهاج البراعه»دوبار به طبع رسيده است.آثار ديگرش بعضى در ادب عربى است،از قبيل«شرح العوامل»كه در نحو است.اين كتاب خيلى گستردهو مفصل نگارش يافته است و حدود 412 صفحه است.ديگر حاشيهاى است بر«فرائد الاصول»شيخ انصارى كه از مبحث قطع تا آخر مبحث حجيت ظن ادامهداده و موفق شده بر اين كتاب تا آن قسمت تعليقهاى بنويسد.او همچنين يكسلسله رسائل متفرقه دارد در فقه و اصول فقه كه اينها معمولا تقريرات درس اساتيداو است.كتابى هم به نام«تحفة الصائمين فى شرح ادعية الثلاثين»دارد كه درگزارش دعاهاى هر روزه ماه مبارك رمضان است،و ديگر كتابى تحت عنوان«رساله فى رد الصوفية»نوشته كه البته اين كتاب گزيدهاى است از مطالبى كه بهمناسبت در طى خطبه 208 نهج البلاغه مطرح كرده و در واقع اين كتاب را ازشرح نهج البلاغه التقاط و انتخاب كرده است.
اما كتاب«منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة»،اين كتاب در آغاز باخطبهاى شيوا و بليغ و رسا آغاز مىشود.اين خطبه در عين اينكه از عذوبتخاصى برخوردار است،از لحاظ تعبير هم از فخامت ويژهاى بهرهمند است،مرحوممير حبيب الله خوئى پس از اينكه شرح خود را با آن خطبه افتتاح مىكند مقدمهاىرا تمهيد مىكند كه بسيار مفصل است،در اين مقدمه انگيزه خود را براى اقدام بهتدوين شرحى بر نهج البلاغه ذكر مىكند و يادآور مىشود كه كتاب نهج البلاغهميان فضلا و دانشمندان و برجستگان از لحاظ اهميت،شهرت و حيثيت خاصىكسب كرده و در نتيجه علماء به شرح و گزارش نهج البلاغه روى آوردهاند وشروح زيادى بر آن نوشتهاند كه در ميان اين شروح،چند شرح داراى شهرتبيشترى است.يكى از آن شروح سمى و همنام كتاب خودش است،يعنى:كتابمنهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة از قطب الدين راوندى،نخست از اين شرحياد مىكند،و سپس از شرح ابن ابى الحديد معتزلى ياد مىكند،آنگاه سخن ازشرح ابن ميثم بحرانى به ميان مىآورد.
با وجود اينكه اين شروح را از بهترين شروح معرفى مىكند،خودشانتقاداتى بر اين شروح دارد،و اين مطلب را در ديباچه كتاب متذكر مىشود،بدين ترتيب كه:شرح قطب الدين راوندى رضوان الله عليه را خالى از خصيصهتحقيق مىشمارد و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد را تقريبا به عنوان كالبدىبىروح معرفى مىكند و معتقد است كه در عين حال گرفتار نوعى اطناب مملاست،و مباحث آن بسيار كم رمق و بىجان است،او همچنين مىگويد كه مباحثىكه ابن ابى الحديد،در كتاب شرح نهج البلاغه خود آورده،نمىتواند انسان را بهجان و روح و ژرفاى سخنان على عليه السلام رهنمون سازد،و با وجود اينكه ازميان اين شروح نظر خوشترى نسبت به شرح ابن ميثم بحرانى دارد،مع ذلكچون ملاحظه كرده است كه اين شرح هم با آميزهاى از مباحث كلامى و حكمىآميخته است،آن را هم مورد انتقاد قرار مىدهد،او علاوه بر آنكه مىبيند ابن ميثمبحرانى در گزارش سخنان امير المؤمنين،به روايات عامهـيعنى اهل سنتـاستنادجسته از اين جهت نيز بر آن شرح خرده گيرى مىكند.درنتيجه مىگويد:چوناين شروح داراى عيب و تقص و نوعى كمبود بود،من شرحى نسبتا جامع و رساو كافى،و تقريبا خالى از عيب و نقص آغاز كردم.
قبل از آنكه به مزايا و خصوصياتى كه اين شرح را از ساير شروح،ممتاز،معرفى مىكند بپردازيم .چند نكته لازم است گفته بشود:با يك مرور سريع برشرح نهج البلاغه مير حبيب الله خوئى،به اين نتيجه مىرسيم كه ايشان در مرحلهاىپس از اهتمام به آيات،در شرح و توضيح سخنان امير المؤمنين على عليه السلام،عنايت ويژهاى نسبت به اخبار و احاديث ائمه معصومين،عليهم السلام،مبذولمىكند و خيلى پايبند است كه در زمينه گزارش سخنان على به روايات ائمه،عليهمالسلام،استناد جسته به آنها استشهاد بكند.شايد نكتهاى كه موجب نارضايى اونسبت به شروح ديگر نهج البلاغه شده و باعث شده است كه خود از نو با سبكخاص به شرح نهج البلاغه بپردازد،با همين نكته پيوند مىخورد يعنى با هميننكته كه در شروح ديگر نسبت به احاديث و ثقل اصغر آنگونه كه شايسته استعنايت كافى مبذول نشده است.
بعد ديگرى كه در اين شرح در سايه مرورى گذرا و سريع جلب نظرمىكند،اين است كه ايشان عنايت خاصى به ابعاد بلاغى نهج البلاغه داشته و لذادر اين زمينه مقدمهاى بر آن نگاشته است.در اين مقدمه مقدارى از مباحث مهمعلوم بلاغى را مىآورد كه مىتوان مقدمه شرح نهج البلاغه مير حبيب الله خويى رادر حقيقت كتاب مستقلى در علم بلاغت تلقى كرد و اين نكته در شرح او از يكحيثيت خاصى بر خوردار است،او پس از اينكه اين خصيصه كلى را كه در ديباچهشرح خود بر نهج البلاغه ياد آور مىشود و مىگويد كه او مبتكر تعيين ارقام براىخطبههاست و از اين مطلب مستفاد مىشود كه قدما در شرح نهج البلاغه رقمىبراى خطبهها تعيين نمىكردند،و ايشان ارقامى براى خطبهها به ترتيب مشخصكرد مثلا:خطبه اول و دوم و سوم الى آخر.علت تعيين رقم و عدد براى خطبههااين بود كه ممكن بود كه در زمينه يكى از خطب يك سلسله آيات و روايات ونكات عميق علمى را مطرح كرده باشد و همين آيات و روايات و همان نكاتعميق قابل بازگوشدن در خطبه ديگر باشد و براى اينكه ارجاعات ميسر باشد،اين شمارهها را براى خطبهها تعيين كرد،يعنى او اين كار را كرده براى اينكهتسهيلى باشد تا آن آيات و شواهد و نكاتى را كه قبلا در زمينه شرح يك خطبهايراد كرده مجددا تكرار نكند.اين يكى از اختصاصات شرح نهج البلاغه مرحومخوئى است.
ديگر از ويژگيهاى اين شرح تقطيع گزارش و توضيح خطبه به فصول وذيلها و تنبيههاست.يعنى يكباره و كلى خطبه را شرح نكرده است،بلكه خطبه راتقطيع كرده به فصولى،مثلا فصل اولى،يك سطر يا دو سطر خطبه،و بعد ذيلو بعد تنبيه آن،خلاصه با يك وضع به اصطلاح امروز سيستماتيك خطبنهج البلاغه را گزارش كرده است.
يك نوع نظم ديگرى را هم در شرح نهج البلاغه بكار داشته و آن يكرده بندى خاصى از لحاظ نوع شرحى كه بايد راجع به خطبهها ذكر بكند،ابتكارمىكند و آن اين است كه شرح خطبهها را به بخشى مربوط به لغات،و واژهها ومفاهيم و معانى آنها،تفسير و اعراب و قواعد زبان عربى رده بندى كرده است.
همانطوريكه گفته شد وقتى كه مىخواهد يك خطبه را شرح بكند خطبه راقسمت به قسمت مىكند،هر قسمتى را تحت عنوان«فصل»قرار مىدهد مثلاقسمت اول،آن لغتى كه قابل بحث و شايسته بررسى و تحقيق است،از نظر مادهو ريشه بررسى مىكند تا مبناى كلمهاى كه در خطبه بكار رفته شناسائى شود،سپس به شرح و تفسير مىپردازد.يعنى نخست تك واژهها را از نظر واژه و ريشهبررسى مىكند آنگاه تركيبى يا تعبيرى كه از پيوستن اين تك واژهها فراهممىآيد،يعنى همان جملهها و كلمات و كلام را تفسير مىكند،و از لحاظ دستورىنيز بطور مشروح بحث مىكند .
ديگر از مزاياى اين شرح استفاده از روش شرح مزجى است،البته شايدشارحان در شروح ديگر از چنين روشى مستفيض بودهاند،ولى ايشان به عنوانيكى از خصيصههاى شرح خودش اين مطلب را ياد مىكند،و مىگويد:«هدفمن اين بوده است كه مطالعه كننده وقتى كه خطبهها را توأم با شرح مىخواند،احساس گسستگى در بيان و كلام نكند يعنى كافه سخن امير المؤمنين با سخنىكه خود شارح براى شرح نهج البلاغه ذكر كرده همدوش و همراه و هماهنگاست و از هم گسسته نيست»،يا دو مطلب جدا از يكديگر نيست،يعنى خواننده ومطالعه كننده احساس مىكند كه با يك سخن سرو كار دارد نه با دو سخن،و ايننتيجه شرح مزجى است كه بر كتابها نوشته مىشود .علت اينكه اين روند را ايشانانتخاب كرده،به اين صورت ذكر مىكند يعنى بعد از اينكه اين خصيصه را براىشرح خودش ياد آورى مىكند عذر خواهى كرده و مىگويد:«سخن ما كجا وسخن امير المؤمنين عليه السلام كجا،كه اينها همراه و همدوش هم پيش بتازند.
نمىشود اينها همسان يكديگر باشند،اما براى اينكه يك گسستگى نامطلوبى درآنچه به نظر مطالعه كننده مىگذرد،به وجود نيايد و رخ ندهد اين روش راانتخاب كردهام».
ديگر مطلبى را كه به عنوان خصيصه شرح خود ياد مىكند اين است كه برابن ابى الحديد ايراد گرفته و مىگويد:«آن جايى كه قلم و قدم ابن ابى الحديددچار لغزش و يا طغيان مىشود،من عينا بازگو مىكنم و بعد به انتقاد آنمىپردازم».اين هم يكى از خصيصههاى ديگرى است كه مرحوم مير حبيب اللهخوئى يا ميرزا حبيب الله خوئى براى كتاب خودش ياد مىكند.
ديگر ذكر اسناد است،ايشان مىگويد كه مرحوم سيد رضى اسناد واخبارى را كه در زمينه كلمات امير المؤمنين عليه السلام اعم از خطبه يا رساله وجوددارد حذف كرده و همچنين درباره تقطيعى كه مرحوم سيد رضى در تعابيرنهج البلاغه به وجود آورده و احيانا سطرى از خطبهاى را در آغاز كتاب آورده وسطر اول همان خطبه را در پايان كتاب آورده،بر سيد رضى انتقاد مىكند كه اولاچرا اسناد و خبر را حذف كرده؟چرا خطبه را تقطيع كرده است؟او مىگويد:
من تا توانستهام اين اسناد را از يك اصل (1) معتبر استخراج كرده،در شرح خودمبازگو كردهام،اصول معتبرى كه ايشان بر مىشمارد يكى كتاب كافى است وديگرى من لا يحضره الفقيه است و ديگر بحار الانوار و ديگر تفسير وسائل الشيعه استيعنى به اصطلاح از كتب مجامع حديثى استخراج كردهام.او مىگويد:راهى كهمن از آن طريق براى مستند ساختن كلمات امير المؤمنين استفاده كردهام غالبا غيراز آن راهى است كه سيد مرتضى به آن استناد كرده است،پس از اينكه ايشان دراين مقدمه و ديباچه،از مزاياى شرح خودش سخن مىگويد،اضافه مىكند كه مناين كتاب را به منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة نام بردار ساختم و آن را به پيشگاهامير المؤمنين على عليه السلام تقديم كردم.
در اين ديباچه دو بخش ديگر نيز وجود دارد كه خود يك نوع براعتاستهلالى است براى چهارده مجلد شرح مرحوم مير حبيب الله خوئى بر سخنانامير المؤمنين عليه السلام.در اين ديباچه به عنوان مقدمه مباحثى مطرح است كه اينمباحث به ضميمه مباحثى كه ايشان تحت عنوان مطالب مهم ذكر كرده است،مىتواند خود يك كتاب مستقلى در ادب عربى،يا در فن بلاغت باشد.
در مقدمه اين ديباچه در چهار بحث سخنانى دارد:نخست اقسام چهارگانه لفظ را از لحاظ اتحاد و تكسر خود لفظ و معنى مطرح مىكند،در بحث دوم انواعدلالت لفظ را كه عبارت از مطابقه،تضمن،التزام و اقسام آنهاست،بازگومىكند،چرا كه اين بحثها بر آنچه كه در شرح او ذكر شده،اشراف دارد .يعنىگاهى در آنجا صحبت از مطابقه،تضمن و التزام مىكند كه مطالعه كننده اينشرح بايد قبل از ورود،در آن زمينه آگاهى پيدا كند.در بحث سوم راجع به لفظمفرد و اقسام آن بحث مىكند،كه عبارت از جزئى و كلى است و اقسام كلىيعنى كلى متوافى و مشكك.در بحث چهارم اقسام لفظ مركب را مىگويد،لفظهمركب تام كه همان اقسام جمله خبريه و انشائيه و انواع جمله انشائيه است.اينهامباحثى است كه در ديباچه تحت عنوان مقدمه مطرح مىكند البته مفصل است كهبنده به سرعت از آن گذشتم.
او پس از مقدمه چند مطلب را ياد آور مىشود:در مطلب اول سخنى ازحقيقت و مجاز به ميان مىآورد،و بعد اين حقيقت و مجاز را از لحاظ لغوى بررسىمىكند.مثلا حقيقت و مجاز از لحاظ لغوى يعنى چه؟و چرا به آنها حقيقت و مجازگفتهاند؟و در ادامه بحث انواع حقيقت و مجاز مثل:حقيقت لغويه،حقيقتشرعيه و حقيقت عقليه،همچنين مجاز عقليه و مجاز شرعيه و نظاير اينها را ذكرمىكند و بعد وارد بحث مشترك و انواع اشتراك مىشود.
در مطلب دوم،پارهاى از مسائل و مباحث بلاغى را ذكر مىكند و معتقداست كه بسيارى از اين مباحث و هنرها در سخنهاى امير المؤمنين عليه السلام بكاررفته است.مباحثى كه ايشان بر مىشمارد،يكى تشبيه است با تمام اركانش،دوماستعاره و انواع آن،سوم كنايه و اقسام آن،به اضافه محسنات بديعيه از قبيل:
حسن ابتدا،تخلص،طباق،مقابله،مراعات النظير و امثال اينها.در امر صنايعبديعيه يا محسنات بديعيه،معتقد است كه در سخنان امير المؤمنين على عليه السلامبه چشم مىخورد.مثلا:حسن ابتدا،تخلص و انتها،كه براى اينها ابتدا تعريفىمىآورد و سپس از قرآن و سخنان حضرت امير(ع)شواهدى را نقل مىكند.درپايان بحث محسنات بديعيه،عنوان حذف را ذكر مىكند و بعد حذف را شرحداده،مىگويد:حذف اين است كه انسان در سراسر سخن يا نوشته خود،يك ياچند حرف از حروف تهجى را به كار نبرد،و يا انسان در سراسر سخنش ازحروف بىنقطه استفاده بكند .او مىگويد امير المؤمنين على عليه السلام بر هر فن وبر هر صنعتى از صنايع بديعيه خطبههايى دارد كه در اين خطبهها از صنعتحذف استفاده كرده است،مثلا خطبهاى دارد كه هرگز در آن حرف الف رااستفاده نكرده،و خطبهاى كه در آن فقط از حروف بىنقطه استفاده كرده است .
مرحوم مير حبيب الله خوئى معتقد است كه امير المؤمنين در ساير محسنات بديعيهنيز بسيار چيرهدست بوده و توانسته آثارى در اين زمينه از خود ارائه دهد.البتهايشان شرط مىكند،در صورتى مسئله حذف مىتواند به عنوان يكى از محسناتبديعيه به شمار آيد كه انسان آن را با تكلف انجام ندهد،يعنى اينكه اگر كسىبخواهد با زحمت حذف را در سخنان خويش بكار ببرد،حسن و بهاء و جمال وزيبائى آن از دست مىرود و ديگر نمىتوان آن را از محسنات بديعى به شمار آورد.
مرحوم خوئى پس از ديباچه خطبهاى را مىآورد كه حضرت امير ازحروف نقطهدار،اصلا استفاده نكردهاند.كه در آغاز آن اين چند كلمه ديدهمىشود:
«الحمد لله أهل الحمد و مأواه و له أوكد الحمد و أحلاه و أسرع الحمد و أسراه و أطهرالحمد و أسماه و أكرم الحمد و أولاه،الخ».
در اين خطبه به هيچ وجه از حروف معجمه و نقطهدار استفاده نشده است،و بعد شارح مىگويد :من بر تمامى اين خطبه بىنقطه،دست نيافتم.
مرحوم خوئى بعد از ذكر اين مقدمه مبسوط و بسيار گسترده به شرحزندگانى امير المؤمنين عليه السلام آنگونه كه فراخور اين كتاب است،مىپردازد وهر يك از مباحث را زير عنوان نور مطرح مىكند،مثلا مىگويد:نور فى ميلاده،نور فى اسمه الثانى،نور فى نسبه الشريف،نور فى كناه الرفيعه،نور فى القابهالشامخه،نور فى شكله و صفته.بعد به ترجمه احوال سيد رضى و اشعارى كهديگران در رثاى سيد رضى انشاء كردهاند،در شرح و مقدمه بازگو مىكند.براى اينكه يك نمونهاى ارائه كرده باشيم،بندى از نخستين خطبهامير المؤمنين عليه السلام ( يعنى اولين خطبهاى كه سيد رضى درنهج البلاغه گردآورى كرده)را در نظر گرفته،شرحى كه مرحوم خوئى راجع بهاين بند از خطبه ذكر مىكند گزارش مىكنيم.خطبه اينچنين آغاز مىشود :
«الحمد لله الذى لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصى نعمائه العادون»او در شرح اين خطبهمىنويسد :«در اين خطبه سخن از آغاز آفرينش و آسمان و زمين،و از خلقت آدمبه ميان آمده،و اولين خطبهاى است كه سيد رضى در نهج البلاغه آورده است.او اضافه مىكند كه امير المؤمنين در اين خطبه از حج و وجوب آن سخن به ميانآورده و بايد اين خطبه را از شكوهمندترين و معروفترين خطبههاى امير المؤمنينعلى عليه السلام به حساب آورد».
او سپس شروع به شرح خطبه مىكند،البته خطبه نسبتا طولانى است،ابتدا عنوان«الفصل الاول»را مىآورد،بعد مقدارى از عبارت خطبه را مطرحمىكند و مىگويد:
«الحمد لله الذى لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصى نعمائه العادون و لا يؤدى حقهالمجتهدون» .بعد تحت عنوان«اللغة»،لغات شايسته بحث در اين خطبه،يعنىكلمه«الحمد،لله،لا يبلغ،مدحته،القائلون،و مجتهدون»را مطرح مىكند و راجع بهآنها بحث مىكند،و حتى براى ريشهيابى كلمه الله استناد مىكند به روايت ائمهمعصومين عليهم السلام،كه از تاله،تياله،اله،ياله،هست و رواياتى را در اين زمينهبازگو مىكند،كه با مراجعه به خود كتاب و ديباچه آن و شرح اين خطبهمىتوانيد بدانها پىببريد،او همچنين در اين بند،كلمه«حمد»را معنى كرده بعدتقارب«حمد»با«مدح»كه به اصطلاح مقروب يكديگرند،و تجانس آن دو با«شكر»از لحاظ معنى،و اخص بودن حمد از مدح را ذكر مىكند و وجوهى كهحمد را اخص از مدح معرفى مىكند،متذكر مىشود،و بعد مىگويد اگر اينحمد لازم باشد كه فقط با زبان انجام بگيرد اين تعريف آيه«و إن من شىء إلا يسبحبحمده و لكن...»كه همه موجودات خدا را حمد و مدح مىكنند،نقض مىكند.چون آنها زبان ندارند،اگر بنا باشد با زبان مدح بكنند يعنى حمد با زبان انجامبگيرد،پس اين آيه چه معنى خواهد داشت؟البته خود پاسخ مىدهد،مىگويد:
ممكن است منظور از اين زبان،اعم از زبان حال و زبان قال باشد و موجوداتبىزبان،با زبان حال خداى را حمد و تسبيح مىكنند.به مناسبت،سخن از«تسبيح»به ميان آورده درباره آن مفصلا بحث مىكند.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
پىنوشت:
1ـ يكى از معانى اصل اين است:يعنى مصنف يا مدون يا خبرى كه بلاواسطه از امام نقل شود .
سيد محمد باقر حجتى