صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>از خلافت تا شهادت>ماجراى حكميت> مذاكره و فريب خوردن ابوموسى
مذاكره و فريب خوردن ابوموسى

مذاكره و فريب خوردن ابوموسى

مهمترين نكات پيمان نامه‏اى كه امضا شد اين بود كه داوران آنچه را كه قرآن لازم دانسته لازم شمارند و هر چه را كه خط بطلان روى آن كشيده است‏باطل شمارند.و از آنچه در قرآن است پيروى كنند و آنچه را هم كه در قرآن نيافتند از مواردى كه اختلاف نظر پيدا كردند،مطابق سنت عادله نيكويى عمل كنند كه موجب وحدت باشد نه تفرقه،و عهد و پيمان خدا بر ذمه داوران است كه ميان امت اصلاح نمايند و امت را به جدايى و جنگ باز نگردانند،و مدت اين داورى تا ماه رمضان است. (و اگر داوران خواستند،زودتر انجام دهند و اگر مصلحت ديدند به تاخير بيندازند.با اين كه نمى‏خواستند،از مدت مقرر تاخير افتاد) .و محل داورى ايشان جايى بين كوفه،شام و حجاز تعيين گرديد.

على رغم آن كه قرآن و سنت جامع پيامبر (ص) ،حق على (ع) صاحب بيعت قانونى و برادر پيامبر (ص) و صاحب اختيار هر مرد و زن با ايمان را احيا مى‏كند،و باطل معاويه بر هم زننده وحدت و ريزنده خون مسلمانان در راه هدفهاى خود را نابود مى‏سازد،ولى از آن داوران انتظار چنين احياى حق و نابودى باطل نمى‏رفت.

هيچ كدام از داوران در اين اختلافى كه وارد شده بودند بى‏طرف نبودند تا حكم عادلانه‏اى صادر كنند. ابن عاص،رهبر دوم سپاه،در حال مبارزه با امام (ع) بود،و ابو موسى اشعرى نيز يكى از پنج نفر مخالف حكومت و سياست امام (ع) قبل از جنگ بصره بوده است.و در آن فاصله زمانى كه معاويه مانع گسترش تسلط امام (ع) به قلمروش بود و نافرمانى مسلحانه خود را اعلان داشت و ام المؤمنين،طلحه و زبير بصره را به تصرف خود درآورده بودند و با گسترش نفوذ خود چشم طمع،نسبت‏به كوفه داشتند، ابو موسى مردم كوفه را از كمك به امام (ع) در باز گرداندن متصرفات اين افراد از قلمرو و حكومت وى، باز مى‏داشت.

ابو موسى،على رغم اين كه امام (ع) فرياد بعد از فرياد و پيام پس از پيام،براى او ومردم كوفه مى‏فرستاد و آنها را براى كمك به باز گرداندن حقش دعوت مى‏كرد،چنين موضعى را براى خود گرفته بود.و نتيجه آن موضعگيرى،باقى گذاشتن بصره تحت قدرت رهبران سه گانه و اتحاد با ايشان بوده است،و ابراز نافرمانى نسبت‏به امام را در زير پوشش روش خاص دينى خود،يعنى دعوت به حرمت جنگ و مبارزه،انجام مى‏داد.در حالى كه فراموش كرده بود كه قرآن بطور صريح به مبارزه با هر گروهى از مسلمين كه بر گروه ديگر ستم روا دارد،دعوت مى‏كند.و اگر ابو موسى اشعرى به آنچه كه آن روز مى‏خواست دست مى‏يافت،و مردم كوفه فرمان او را مى‏بردند،حكومت امام (ع) در همان سال اول بيعت‏خود خاتمه يافته بود.و به همين جهت امين قرار دادن ابو موسى و عمرو بن عاص،در برابر امام (ع) در حقيقت امين دانستن دشمن درباره دشمنى بوده است.و گزينش مردم عراق ابو موسى را در واقع نوعى كنار آمدن با اهل شام روى بر كنار كردن امام (ع) بوده است.

البته آنچه انتظار مى‏رفت اتفاق افتاد،داوران در گفتگوى خود مدت زيادى وقت گذرانى كردند.و نتيجه گفتگوهايشان اين بود كه در ميان خود روى بر كنارى امام (ع) و معاويه همعقيده شده و به توافق رسيدند.ابو موسى برخاست و عزل هر دوى آنان را اعلان كرد و پس از او ابن عاص بپا خاست و بركنارى امام (ع) و ابقاى معاويه را به اطلاع عموم رسانيد.ابو موسى عمرو را متهم به حيله‏گرى و نقض توافق كرد.و ليكن اگر ابن عاص او را فريب نداده بود و معاويه را چنان كه او امام را خلع كرد،بر كنار كرده بود هر آينه،حكم آن دو در بركنارى معاويه هيچ تاثيرى در داورى نداشت.زيرا كه معاويه در آن روز فرمانرواى شام بود،نه خليفه،و آن روز مدعى نبود كه خليفه است پس خلع او چه معنى داشت؟ زيرا كه او مردى را از مقامى بركنار ساخته بود كه نه صاحب آن مقام بوده است و نه مدعى آن.پس حكم ظالمانه ايشان زيانى به حال معاويه نداشت و تنها زيانش متوجه امام (ع) بوده است.

و حقيقت اين است كه اگر حكم داوران موافق شرايط پيمان داورى در احياى آنچه قرآن احيا داشته و نابود ساختن آنچه كه قرآن باطل شمرده،مى‏بود،البته حق اين بودكه ما فريبكارى عمرو بن عاص را نسبت‏به ابو موسى اشعرى كمكى براى امام (ع) منظور كنيم نه براى معاويه.اگر ابن عاص فريب نمى‏داد،ضرر امام (ع) جنبه قانونى داشت و بدتر بود،زيرا راى داوران در بركنارى امام (ع) براى وى الزام آور بود در صورتى كه خلع معاويه ضررى براى معاويه نداشت و از موقعيتش چيزى را نمى‏كاست. زيرا بر كنار ساختن مردى از مقامى كه نداشته و مدعى آن هم نبوده است عملى بيهوده و بى‏اثر است.

پس اگر حكم ايشان بر طبق قرآن و سنت مى‏بود،مكر ابن عاص تنها چيزى بود،كه باعث جلوگيرى اجراى حكم آنان مى‏شد.زيرا كه آن،اختلاف ايشان و عدم توافق در حكم را اثبات مى‏كرد.و ليكن حكم داوران-در صورت توافق هم-مخالف قرآن و سنت مى‏بود،زيرا كه قرآن اعلان مى‏فرمايد:«و اگر دو دسته از مؤمنان با هم نبرد داشتند پس ميان آنها صلح برقرار كنيد و اگر يكى از آنها بر ديگرى تجاوز كرد پس با آن كه تجاوزكارست‏بجنگيد تا تسليم امر خدا گردد.پس اگر تسليم شد،ميان ايشان به عدالت و قسط آشتى دهيد كه خداوند دادگستران را دوست مى‏دارد.» (1) البته دار و دسته معاويه همان گروه تجاوزگرى است كه از فرمان خدا سر برتافته است،زيرا على (ع) بنا به نص صريح پيامبر (ص) (مطابق عقيده پيروان اهل بيت (ع) ) و به دليل بيعت عمومى كه توده اصحاب پيامبر (ص) و عموم ساكنان مدينه،مكه و عراق،مصر،يمن و ساير سرزمينهاى اسلامى-به جز مردم شام كه معاويه،بر آنها حاكم بود-خليفه قانونى بوده است.و در صورتى كه او خليفه شرعى بوده است پس بر همه مسلمانان اطاعت از او واجب بوده است زيرا كه قرآن مسلمانان را به اطاعت صاحبان امر خود،ملزم مى‏كند:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد،از خدا و پيامبر (ص) و صاحبان امر خودتان اطاعت كنيد...» (2) براستى كه پيامبر (ص) اعلان فرموده بود كه على صاحب اختيار هر مؤمنى است و از خداوند درخواست كرده بود تا هر كس كه او را دوست مى‏دارد دوستش بدارد و هر كس‏كه او را دشمن مى‏دارد دشمنش بدارد.و معاويه دشمن و در حال جنگ با امام (ع) بوده است و ريختن خون او را حلال مى‏شمرده است،و هر گاه چنين است كه خداوند دعاى پيامبرش را اجابت مى‏كند (و ترديدى در اجابت كردن دعاى او نيست) پس معاويه با دشمنيش نسبت‏به على (ع) دشمن خداست.

مسلم در صحيح خود روايت كرده است كه پيامبر (ص) فرمود:«هر كس از فرمان او سرپيچى كند و از جامعه جدا شود،مرگش مرگ جاهليت است.و هر كسى زير پرچمى،كوركورانه نبرد كند به خاطر تعصب خشم بگيرد و يا به تعصب قومى دعوت كند،و يا به يارى تعصب قومى برخيزد و كشته شود،به مرگ جاهليت كشته شده است.» (3) و بدون ترديد معاويه سرپيچى از اطاعت كرده است.

و هر گاه كسى بخواهد در اين كه معاويه رئيس گروه ستمكار بوده است ترديد كند،براى رفع ترديد لازم نيست كارى بكند جز اين كه حديث متواترى را به خاطر آورد كه تمام مسلمانان بر روايت او اتفاق نظر دارند.هنگامى كه پيامبر (ص) به عمار بن ياسر در حضور همه اصحابش فرمود:«چه غمبار ست‏حال تو اى پسر سميه!تو را گروه ستمكار مى‏كشند.»و گروه معاويه همان گروهى بود كه اين صحابى بزرگوار و حبيب پيامبر (ص) را به قتل رسانيد.

و اين حديث‏بحدى از شهرت و تواتر رسيده بود كه زبير را تكان داد و رعشه‏اى بر اندام او انداخت و آنچنان به خود لرزيد كه روز جنگ بصره موقعى كه دانست عمار ميان سپاه امام (ع) است قادر به حمل اسلحه نشد،زيرا كه او مى‏ترسيد عمار در آن جنگ كشته شود و زبير جزء گروه ستمكار بوده باشد.

و موقعى كه به عمرو بن عاص در جنگ صفين خبر دادند،عمار كشته شده است او باور نكرد و هنگامى كه پيكر شهيد عمار را ديد،رنگش تغيير كرد و بعد گفت:«آيا ما او را كشتيم؟»خير!بلكه او را كسى به قتل رسانده است كه به ميدان جنگش آورده‏است.و معاويه نيز همين حرف را زد.و موقعى كه امام (ع) حرفهاى آنها را شنيد به مسخره فرمود:«در اين صورت پيامبر خدا (ص) همان كسى است كه عمويش حمزه را به قتل رسانده است زيرا كه وى عمويش حمزه را به جبهه احد آورد».

شكى نيست كه ابو موسى اين حديث را شنيده بود و از قتل عمار اطلاع يافت و مى‏دانست كه معاويه و دار و دسته‏اش همان گروه ستمكارند و على (ع) آن امام و رهبر هدايت است،و ليكن هيچ كدام از اينها مانع او در اعلان بركنارى امام (ع) از خلافت نشد.و آن مطلب اتفاق نيفتاد مگر به اين دليل كه او دشمن امام (ع) بوده است.و من نمى‏خواهم بگويم كه او براى دانسته‏هاى خود از كتاب خدا و سخنان پيامبر ارزشى قائل نبود،بلكه به اعتقاد من عداوت او با امام چشم دل او را كور كرده بود.

پى‏نوشتها:

1-سوره حجرات آيه 9.

2-سوره نسا،آيه 59.

3-ج 12 ص 238.

اميرالمؤمنين اسوه وحدت ص 454

محمد جواد شرى