صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>از خلافت تا شهادت>ماجراى حكميت> متن توافقنامه مقدماتى
خلافت عثمان

خلافت عثمان

و اما داستان هايى كه در زمان عثمان اتفاق افتاد و تذكراتى را كه على (ع) در مورد خلافكارى‏هايى كه انجام مى‏شد به خليفه و گردانندگان دستگاه خلافت مى‏داد[البته بايد به جاى راهنمايى‏ها عنوان جلوگيرى از تخلفات خليفه و هواخواهان خلافت را بر آنها نهاد كه‏]از آن جمله است :

الف) داستان وليد بن عقبه،كه اهل تاريخ نوشته‏اند با سركار آمدن عثمان و زمامدارى او،بنى اميه كه سالها بود مترصد بودند تا راهى به زمامدارى و حكومت پيدا كنند و بتوانند خواب خوشى را كه مدتها ديده بودند تعبير كنند،شعارهاى عربيت و قوميت را مجددا زنده كنند و سرانجام به هر ترتيبى شده برگردن مردم سوار شوند،و اين فرصت را به دست آوردند و بسرعت مهره‏هاى خود را در پستهاى حساس گمارده و زمام امور را در دست گرفتند. (1)

از جمله پستهاى حساسى كه به دستور عثمان به يكى از نااهلان و فاسقان بنى اميه‏واگذار گرديد،حكومت كوفه و استاندارى آن منطقه وسيع از كشور اسلامى بود كه به وليد بن عقبه سپرده شد و او همان مردى بود كه قرآن كريم در ضمن آيه«ان جائكم فاسق بنبأ فتبينوا.. .»به فسق او حكم فرموده بود (2) و او همان كسى است كه به زناكارى و نوشيدن شراب معروف بود (3)

امتياز او در برابر همه اين مسائل و علت انتخاب او همان انتساب وى به اين شجره خبيثه و قبيله ننگين و فاجعه آفرين بود،و گرنه شايستگى هيچ پست و امارتى را هر چه هم پست بود،نداشت .

بارى طبق دستور خليفه،وليد بن عقبه به حكومت كوفه منصوب شد و دست او براى جنايت بر سر مسلمانان اين استان وسيع باز گرديد و كار هتاكى و فسق او بالا گرفت.تا جايى كه بر طبق نقل مورخان روزى در حال مستى شديد براى خواندن نماز صبح به مسجد كوفه آمد و در محراب ايستاده و به جاى دو ركعت چهار ركعت نماز خواند و به جاى ذكر ركوع و سجود مى‏گفت:

«اشرب و اسقنى»

[بنوش و مرا هم بنوشان!]

و پس از نماز هم با آواز بلند شروع به خواندن اشعار خوانندگان و نوازندگان كرده و گفت :

«علق القلب ربابا 
بعد ما شابت و شابا»و سپس روى به مردم كرده گفت:

«هل ازيدكم»؟

[آيا مايل هستيد كه اضافه بر چهار ركعت باز هم بخوانم؟ (4) ]عبد الله بن مسعود كه در مسجد حضور داشت گفت:نه!خدا خيرش را از تو و آن كس كه تو را بر ما مسلط كرد بگيرد!و به دنبال آن نعلين خود را برداشته و بر روى وليد زد و مردم ديگر نيز سنگ ريزه بر روى او زدند و به همان وضع از چنگ مردم گريخته و داخل قصر گرديد. (5)

طبق برخى از نقلها مقدارى شراب نيز در محراب قى كرد و مسجد و منبر را نيز ملوث نمود .

دنباله داستان راـطبق نقل الغدير (6) ـابو الفداء در كتاب انساب (ج 5،ص 33) اين گونه نقل كرده كه طلحه و زبير به نزد عثمان آمده گفتند:ما به تو گفتيم:وليد را حاكم بر مسلمانان نكن و تو نپذيرفتى،اكنون كه به شرب خمر و مستى او شهادت داده‏اند او را از اين سمت عزل كن!على (ع) نيز بدو گفت:وليد را عزل كن و چنانچه شهود بر او شهادت دادند،حد بر او جارى كن!

عثمان كه چنان ديد سعيد بن عاص را به حكومت كوفه برگزيد و وليد را به مدينه احضار كرد و چون سعيد به كوفه آمد منبر مسجد و دار الاماره را شستشو داد و وليد را به مدينه فرستاد .چون گواهان و شهود بر نوشيدن شراب و مستى او شهادت دادند و خواستند او را حد بزنند جبه‏اى بر او پوشانده و در يكى از اتاقها او را جاى دادند و هر كس كه مى‏رفت تا او را حد بزند مى‏گفت:تو را سوگند مى‏دهم كه رحم مرا قطع نكرده و امير المؤمنين (عثمان) را به خشم نياور و آنها نيز خود دارى مى‏كردند،تا آنكه على (ع) تازيانه دو سر خود را به دست گرفته و پيش رفت تا وليد را حد بزند و عثمان از آن حضرت خواست تا اين كار را به ديگرى واگذار كند،ولى امير المؤمنين (ع) نپذيرفته و پيش رفت و حد شرابخوار را بر وليد جارى كرد.

و چون وليد گفت:تو را به قرابت و خويشى سوگند مى‏دهم!

على (ع) فرمود:ساكت باش كه بنى اسرائيل هلاك نشدند جز به خاطر تعطيل حدود و احكام الهى .و در أغانى آمده است كه على (ع) بر او تازيانه مى‏زد و وليد نيز آن حضرت را دشنام مى‏داد .

و اين بود خلاصه اين داستان تأسفبارى كه براى نخستين بار به طور آشكارا و علنى در ميان طبقه حاكمه اتفاق مى‏افتاد و دستها به كار افتاده بود تا مجرم را از كيفرى كه در اسلام براى او مقرر شده بود،برهانند و على (ع) با قاطعيت در برابر اين عمل خلاف ايستاد و مانع تعطيل حدود الهى گرديد.و جالب اين است كه بر طبق نقل مزبور على (ع) پس از اجراى حد مى‏فرمود :

«لتدعونى قريش بعد هذا جلادها»!

[قريش پس از اين مرا جلاد خود خواهد خواند!]

ولى على (ع) كسى نبود كه از اين سرزنشها و اتهامات هراس داشته باشد و حكم خداى تعالى را تعطيل نمايد.

و بد نيست اشعارى را كه حطيئه در اين باره گفته نيز بشنويد:

شهد الحطيئة يوم يلقى ربه‏ 
ان الوليد احق بالعذر 
نادى و قد تمت صلاتهم‏ 
أ أزيدكم شملا و ما يدرى‏ 
ليزيدهم خيرا و لو قبلوا 
منه لزادهم على عشر 
حبسوا عنانك اذ جريت و لو 
خلوا عنانك لم تزل تجرى

ب) احمد بن حنبل در كتاب مسند خود و ديگران با مختصر اختلافى از عبد الله بن حارث بن نوفل و راويان ديگرى روايت كرده‏اند كه عثمان عازم مكه شد،در منزلى در حال احرام فرود آمد و اهل آن محل براى او شكارى را كه خود صيد كرده بودند،بريان نموده و نزدش آوردند،همراهان عثمان از خوردن آن خود دارى كردند،ولى عثمان گفت:

شكارى است كه ما صيد نكرده‏ايم و دستور صيد آن را هم نداده‏ايم،مردمانى كه محرم نبوده‏اند آن را صيد كرده و ما را به خوردن آن دعوت كرده و ايرادى ندارد!و كيست كه بدان ايراد مى‏گيرد؟گفتند:على بن ابيطالب.

پس كسى را نزد على (ع) فرستاد،و چون على (ع) نزد وى آمد اين آيه را براى اوقرائت فرمود :

«و حرم عليكم صيد البر ما دمتم حرما» (7)

[شكار صحرا بر شما حرام است تا وقتى كه محرم هستيد.]

و سپس كسانى را كه در زمان رسول خدا حضور داشتند كه براى آن حضرت به همين نحو در حال احرام شكارى آوردند و آن حضرت از خوردن آن خود دارى فرمود به گواهى خواستند و دوازده نفر گواه آمده شهادت دادند كه رسول خدا فرمود:ما محرم هستيم و آنها را به كسانى كه اهل حرم و محرم نيستند بدهيد!

و چون عثمان اين استدلال و سپس آن گواهان را ديد از خوردن شكار خود دارى كرد و دستور داد آن را به ديگران كه محرم نبودند بدهند. (8)

ج) عاصمى از دانشمندان اهل سنت در كتاب خود زين الفتى فى شرح سورة هل اتى روايت كرده كه مردى نزد عثمان بن عفان در زمان خلافت او آمده و جمجمه مرده‏اى را در دست داشت گفت :شما مى‏پنداريد كه اين جمجمه در آتش مى‏سوزد و در قبر عذاب مى‏شود و من دستم را بر آن گذارده‏ام و هيچ حرارت آتش را در آن احساس نمى‏كنم.

عثمان كه ندانست پاسخ او را چه بگويد ساكت شده و كسى را به نزد على (ع) فرستاد و آن حضرت بيامد و در حضور جمعى كه آنجا حضور داشتند به آن مرد فرمود:سؤال خود را تكرار كن .و چون آن مرد سؤال را تكرار كرد عثمان رو به على (ع) كرده گفت:اى ابا الحسن پاسخ او را بده.

على (ع) دستور داد يك سنگ چخماق و زند و پازندى آوردند،و در برابر ديد آن مرد و حاضران آنها را به هم زد و آتش از آنها پديد آمد آن گاه رو به آن مرد كرده فرمود:دستت را به اين سنگ بگذار.و پس از آن فرمود:دستت را بر اين پازند بگذار.و چون گذارد فرمود:آيا از اين دو هيچ احساس حرارت كردى؟

آن مرد مبهوت شد،و نتوانست سخنى بگويد و عثمان نيز بى‏اختيار گفت:«لولا على لهلك عثمان» !

[اگر على نبود عثمان هلاك شده بود!]

و اين هم سه نمونه از زمان خلافت عثمان و ارشادات و راهنمايى‏هاى امير المؤمنين (ع) و همان گونه كه گفتيم اگر كسى بخواهد همه اين نمونه‏ها را جمع آورى كند كتابى جداگانه خواهد شد.و به طور كلى از اين گونه موارد بسيار است كه على (ع) با اينكه خود را از همه آنها برتر و شايسته براى خلافت و زمامدارى مسلمانان مى‏دانست و به كارها و ندانم كارى‏ها و اصل زمامدارى آنها اعتراض داشت چنانكه در سخنان آن حضرت شنيديدـاما به خاطر حفظ آبروى اسلام و مسلمين و جلوگيرى از اخلال و ركود و اعتراض دشمنان و شكست مسلمانان در جبهه‏ها و بهره بردارى مغرضانه و سوء استفاده دشمنان و خلاصه به خاطر حفظ كيان اسلام نه تنها در اجتماعات حاضر مى‏شد و كناره گيرى و عزلت اختيار نمى‏كرد بلكه از هر گونه ارشاد و هدايت هم دريغ نداشت و همان گونه كه پيش از اين نيز گفته شد از حضور در ميدانهاى جنگ و جبهه‏ها و فرماندهى نيز دريغ نداشت،ولى خود خلفا مانع بودند كه آن حضرت از مدينه خارج شود و احتياج شديدى را كه به وجود آن حضرت و حل مشكلات و افكار والاى آن حضرت در رفع گرفتارى‏ها و پيش آمدها و اتفاقات احساس مى‏كردند چنان بود كه غيبت آن بزرگوار را شايد در يك روز هم نمى‏توانستند تحمل كنند،البته اين يك روى سكه بود كه ما به عنوان حمل بر صحت و قضاوت از روى ظواهر امرـطبق مداركى كه به دست ما رسيدهـذكر كرده‏ايم و گرنه آنها اين احتمال را هم مى‏دادند كه اگر على (ع) از مدينه خارج شود ممكن است اقدامى كند و جنگى را عليه آنان به راه بيندازد و اين هم يك جهت بود براى نگهدارى آن حضرت در مدينه اگر چه اين احتمال بيجايى بود و على (ع) اهل مداهنه و توطئه نبود و جهات ديگرى هم شايد در كار بوده كه ما نمى‏دانيم،و الله اعلم بحقايق الامور.

پى‏نوشتها:

1.نويسنده معاصر و محقق مصرى استاد عبد الفتاح عبد المقصود در كتاب الامام على ج 1،ص 466،مطلبى را مى‏نويسد كه خلاصه‏اش اين است:روزى كه عثمان به زمامدارى رسيد سرو كله ابو سفيان در خانه عثمان پيدا شد و با خوشحالى زايد الوصفى پرسيد:آيا در ميان شما بيگانه‏اى نيست؟گفتند:نه.

گفت:فرزندان اميه...اين حكومت را مانند چوگان بازى به چنگ گيريد...به آن كسى كه ابو سفيان سوگند ياد مى‏كند پيوسته همين را براى شما آرزومند بودم...و بايد بچه‏هاى شما آن را به ارث دست به دست رسانند...»

اين دعوتى بود!و آرزويى كه از قرون گذشته در خاطر عبد شمس و اميه و حرب مى‏گذشت تا امروز فرزندان آنها آن را در برابر چشم خود محقق ديدند!وه كه چه روز خوشى بود براى آنها!. ..چه روزگار آرزوى نهايى آنها را نيك برآورد.

براى تأييد سخن پير فرتوت بانگ احسنت از گلو و زبان حاضرين برخاست.اين سخن راز درونى و اين سرور آرزوى قديمى آن مرد بود،اكنون مى‏بايد دلهاشان از شوق پر زند و پنجه و چنگالشان بر آن بند شود!دل عثمان از اين دعوت خوشنود نبود،او اين لقمه را در كام خود گوارا نمى‏ديد تا براى ثابت نگه داشتن آن حريص باشد!بى رغبتى او به زمامدارى از جهت پارسايى نبود،بلكه از آن جهت بود كه خود را در برابر بار سنگين اين مسئوليت ناتوان مى‏ديد،اكنون كه پيشاورد روزگار آن را به گردنش گذارده نمى‏توان باور كرد كه به لغزاندن آن در دامن خاندانش پس از خود خوشنود بوده باشد.خشنودى و ناخشنودى او در جريان كار تأثيرى نداشت،هر كس با چشم بررسى وضع حكومت عثمان را بنگرد انگشت يا انگشتهاى كسانى از خاندانش را در آن مى‏نگرد .عثمان پيوسته مردى سست اراده و بى‏عزم بود كه دست قبيله‏اش او را به هر سو مى‏گرداند ...يا بگو جامه روپوشى بود كه بنى اميه توانست آن را در بر كند تا اوضاع و محيط براى پوشيدن ديگران آماده شود!اگر تاريخ سلطنت بنى اميه را از روز زمامدارى اين شخص بدانيم از حقيقت دور نشده‏ايم!

2.به تفاسير شيعه و اهل سنت در تفسير آيه 6 سوره حجرات مراجعه شود.

3.به اغانى ابو الفرج،ج 4،ص 178،مراجعه شود.

4.خواننده محترم توجه داريد كه كار زمامدارى مسلمانان در اثر انحراف از مسير اصلى و كنار گذاردن رهبر واقعى و عمل نكردن به دستور پيامبر گرامى اسلام به كجا كشيده و چه رسوايى‏ها به دنبال داشته و اين تازه اول كار بود و پس از روى كار آمدن معاويه و فرزندان عبد الملك جناياتى كردند و كسانى را بر گرده مردم بدبخت و بيچاره سوار كردند كه تاريخ از نقل اعمال آنها ننگ دارد!

5.تاريخ الخلفاء،ص 104؛سيره حلبية،ج 2،ص .314

6.الغدير،ج 8،ص .121

7.سوره مائده،آيه .96

8.الغدير،ج 8،ص 186 به بعد.

زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام ص 277

سيدهاشم رسولى محلاتى