صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>از خلافت تا شهادت> بيعت مردم با امير المؤمنين
بيعت مردم با اميرالمؤمنين(ع)
لینک های مرتبط داخلی
 
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
  اوصاف بدنى على (ع)
 القاب و كنيه‏هاى امام على عليه السلام
امير المؤمنين على(ع) در يك نگاه
از ولادت تا هجرت
از هجرت تا وفات پيامبر(ص)
دوران سكوت
از خلافت تا شهادت
همسران و فرزندان
ياران على (ع)
داستانهايى از زندگى على(ع)
ويژه نامه ها
كتابخانه امام علی
فضائل امام على
امام على‏ از منظر ديگران
امام علي درقرآن و سنت
نهج البلاغه
شيعه امام على(عليه السلام)
سيره امام على عليه السلام
انديشه امام على
صفحه اصلى
 
لینک های مرتبط خارجی
 
بیعت با علی علیه السلام
امام علی علیه السلام، از خلافت تا شهادت
زینت خلافت

بيعت مردم با اميرالمؤمنين(ع)

وانگهى آن انسان محروم،اضافى رداى خلافت را به تن كرد.

سپس ديگهاى كينه و نفرت جوشيدن گرفت.

ريشه آن درخت پوسيد و سقوط كرد-و آن آهوان (پس از خوردن از برگ آن درخت و سير شدن) زبان به اطراف دهان گرداندند،و حرارت زياد آتش كينه‏ها بالا گرفت.

در صورتى كه اگر زمام شتر خلافت را به او سپرده بودند،آنان را با بزرگوارى و بدون مهار (با آزادى تمام) به سمت مقصد مى‏برد.

اگر شتر خلافت از آغاز كار در پيشگاه با عظمت او زانو زده بود،هر آينه در منزلگاهى استوار،آرام مى‏گرفت.

اگر قريش پس از قتل عثمان زمام خلافت را به دست گرفته بود به هيچ وجه امكان نداشت على بن ابى طالب (ع) به خلافت‏برسد.اگر طلحه و زبير و يارانشان پيش بينى مى‏كردند كه ممكن است پس از عثمان،على (ع) عهده‏دار امر امت گردد،بى‏شك با عثمان مخالفت نمى‏كردند،و ديگران را وادار به قتل او نمى‏ساختند.البته هر كدام از اين دو نفر آرزو داشتند كه خلافت از آن او باشد نه براى على (ع) زيرا قريش از هر جهت از او به خلافت‏حريصتر بودند.على (ع) به بنى هاشم-آن روزى كه خليفه دوم فرمان تشكيل شورا صادر كرد-فرمود:«اگر من در ميان شما از قوم شما اطاعت كنم هرگز به خلافت نخواهيد رسيد» (1) .و ليكن آنچه اتفاق افتاد اين بود كه پس از قتل عثمان،مدتى حكومت از دست رهبرى قريش بيرون شد.قريش از خلافت دور شد و نمى‏دانست چه كند...از آن جا كه رهبرى آن به دست افرادى بود كه وادار به قيام كرده بودند و آنها غير اموى بودند زيرا كسانى كه نهضت را به پا كردند از مردم قريش نبودند.در آن مدت كوتاه آن افراد از نفوذى برخوردار بودند كه قريش فاقد آن بود،بدون ترديد،روش خليفه سوم به مردم نشان داد كه قريش موقعى كه خلافت را از على (ع) به عثمان برگرداند،مرتكب اشتباه بزرگى شد.شكى نبود كه انصار،در توجيه خلافت و واگذارى آن به فرد مورد نظر خود فرصتى براى رهايى از نفوذ قريش و استبداد آنان يافته بودند.به اين ترتيب آنچه پيش آمد اين بود كه اين بار با وجود آل محمد (ص) از قريش اطاعت نكردند.و در نتيجه،خاندان پيامبر (ص) زمام امر را به دست گرفتند و با على (ع) -بزرگ دودمان پيامبر (ص) -بيعت‏به عمل آمد.از عجايب بى‏نظير اين كه پيشتر تمايل على (ع) و ميل قريش درباره خلافت‏سه بار با هم برخورد كرده بود على (ع) مايل بود،آن روزها كه با ابو بكر و بعد با عمر سپس با عثمان بيعت‏به عمل آمد با وى بيعت مى‏شد.قريش هر بار سر راه او مى‏ايستاد و خلافت را از وى برمى‏گرداند.و ليكن،پس از قتل عثمان،هنگامى كه بيعت‏بر على (ع) عرضه شد تمايل وى با ميل و علاقه قريش برخورد پيدا نكرد.رهبران قريش به دليل حسادت نسبت‏به على (ع) مايل بودند كه خلافت‏به او نرسد.و على (ع) دوست داشت كه خلافت از او به ديگرى محول شود،زيرا كه او پيش بينى مى‏كرد كه در خلافت‏با مشكلاتى مواجه مى‏شود كه انسان نمونه‏اى چون او هم قادر به غلبه بر آن نخواهد بود.

طبرى روايت كرده است كه صحابه مهاجر و انصار-در حالى كه طلحه و زبير هم ميان آنان بودند-جمع شدند و نزد على (ع) آمدند و به او گفتند:همانا ما ناگزير از پيشوايى هستيم.و او در جواب فرمود:من نيازى به امارت شما ندارم;بنابراين،هر كسى را كه شما انتخاب كنيد من راضيم.آنان گفتند: ما غير تو را انتخاب نمى‏كنيم.و چندين بار نزد او آمدند و رفتند و به او گفتند:ما كسى را بدين كار سزاوارتر و با سابقه‏تر و نزديك‏تر از تو به پيامبر خدا (ص) سراغ نداريم.او در جواب فرمود:اين كار را نكنيد،زيرا من اگر ياور و مشاور باشم بهتر است از اين كه امير و فرمانروا باشم.سرانجام آنان گفتند:ما دست‏بر نمى‏داريم تا با تو بيعت كنيم.

طبرى باز نقل كرده است كه مردم،پس از قتل عثمان،پنج روز بدون پيشوا ماندند.سپس كسانى كه قيام كرده بودند مردم مدينه را جمع كردند و به آنان گفتند:شما اهل شورا هستيد و شماييد كه رهبرى را پى‏ريزى مى‏كنيد و دستور شما بر امت رواست.پس،شما مرد مورد نظرتان را به خلافت تعيين كنيد و ما پيرو شماييم.جملگى گفتند:على بن ابى طالب (ع) ;ما به او راضى هستيم.قيام كنندگان دو روز به آنان مهلت دادند تا از كار مشورت فارغ شوند.پس،مردم نزد على (ع) آمدند و عرض كردند:ما با تو بيعت مى‏كنيم.البته تو مى‏بينى كه چه مصيبتى به اسلام وارد شده است و از بين همه شهرها بر سر ما چه آمده است.على (ع) فرمود:«مرا به حال خودم واگذاريد و در جستجوى ديگرى برآييد،زيرا ما به استقبال جريانى مى‏رويم كه گونه‏گون و رنگارنگ است،دلها به او مطمئن نيست و انديشه‏ها بر او استوار نمى‏ماند».آنان در جواب گفتند:تو را به خدا.آيا وضع ما را نمى‏بينى؟آيا اسلام را نمى‏نگرى؟آيا اين آشوب را ملاحظه نمى‏كنى؟آيا از خدا نمى‏ترسى؟فرمود:«پيشنهاد شما را پذيرفتم. ولى بدانيد كه من اگر به شما پاسخ مثبت دادم،چيزى را مرتكب شده‏ام كه آگاهى دارم،و اگر شما مرا واگذاريد،پس براستى كه من هم فردى مانند شمايم.بدانيد كه من شنواترين و مطيع‏ترين فردم سبت‏به كسى كه زمام امر خود را به دست او بسپاريد».آن گاه،آنان با همان تصميم پراكنده شدند و قرار فردا را گذاشتند...-چون صبح روز جمعه شد،مردم در مسجد حاضر شدند و على (ع) آمد و بالاى منبر رفت و گفت:«اى مردم از شريف و وضيع!اين كار مربوط به شماست،هيچ كسى حق دخالت در آن را ندارد،مگر اين كه شما او را مامور سازيد.ديروز با موافقت روى اين مطلب از هم جدا شديم،و اكنون اگر مايليد،من با شما هستم،اگر نه از كسى خشمناك و ناراحت نيستم‏».گفتند:ما روى پيمانى كه ديروز داديم هستيم،آن گاه،مردم با وى بيعت كردند.گويند:طلحه نخستين كسى بود كه با او بيعت كرد. مردم كوفه مى‏گفتند اول كسى كه با وى بيعت كرد،مالك‏اشتر بود (2) .

البته امام بيعت را از روى بى‏ميلى پذيرفت،ولى در درون خويش آرزو مى‏كرد كه به ديگرى واگذار شود، زيرا خلافت در نظر او هدف نبود،بلكه وسيله‏اى بود براى گسترش عدالت ميان مردم و نشر برادرى در بين پيروان نبوت و رسيدن امت‏به آن زندگى كه قوانين قرآن و سنتهاى پيامبر (ص) راهنمايش باشد با همه اينها،همه نشانه‏ها مشعر بر آن بود كه رسيدن به اين هدفها،غير ممكن شده است.براستى كه وحدت امت اسلامى در دوران خليفه سوم از هم گسسته بود.و فرجام اندوهبار آن چيزى جز جدايى امت و شعله‏ور شدن آتش اختلاف نبود و روش على (ع) كه دعوت به مساوات،عدالت و برچيدن فساد و امتياز طبقاتى مى‏كرد،امكان نداشت جز اين كه با شديدترين مخالفتها از جانب عناصرى روبرو شود كه از نفوذ فوق العاده‏اى برخوردار بودند و نمى‏خواستند از امتيازهايى كه به دست آورده بودند ست‏بردارند.

قريش كه بيست و پنج‏سال ميان على (ع) و خلافت فاصله انداخته بود از ترس اين كه مبادا خلافت در خاندان پيامبر (ص) -بهترين خانواده‏هاى قريش-مستقر شود،بزودى نيروى خويش را-كه با كشته شدن عثمان،توازنش را از دست داده بود-جمع آورى مى‏كند،تا به اميد از بين بردن خلافت على (ع) به وى حمله‏ور شود.

طبقه‏اى كه از آغاز زمان خليفه دوم از مقررى بيشتر بيت المال برخوردار بود دلخوش بود كه با كسب اموال فراوان،به ثروت خود مى‏افزايد،در آينده‏اى نزديك در مقابل على (ع) ،كه معتقد است مال بايد مانند زمان پيامبر (ص) بطور مساوى تقسيم شود،خواهد ايستاد.

آن كسانى كه بهره آنها از بخششهاى عثمان و استاندارانش به هزاران و دهها هزار رسيده است و كسانى كه در زمان عثمان آن قدر از ملك و زمين عمومى برخوردار شده‏اند كه بى‏نياز شده،و نفوذ زيادى كسب كرده‏اند،در آينده رو در روى على-كه معتقد به‏باز گرداندن همه آن اموال به بيت المال و به ملك امت است-خواهند ايستاد.طلحه و زبير دو عضو شورا كه نماينده طبقه‏اى جديدند همان دو نفرى كه مسلمانان را-به طمع رسيدن به خلافت-بر عثمان شوراندند،در آينده نزديك با تمام توان خويش آهنگ حمله به على (ع) را خواهند كرد.آن دو نفر از قدرت زيادى برخوردار بودند.و ثروت هر كدام از آنان بالغ بر دهها ميليون درهم بود و قبايل قريش پشتيبانشان بودند.بسيارى از انصار در بصره و كوفه نزد ايشان گرد آمده بودند و بالاتر از همه،ام المؤمنين عايشه،صاحب نفوذ گسترده و كلام مقبول پشتيبان آنان بود كه مسلمانان را-به خاطر فراهم آوردن خلافت پسر عمويش طلحه و يا شوهر خواهرش زبير-بر عثمان شوراند.

خطرناكتر از همه آنان بنى اميه-خاندان خليفه مقتول-بودند كه نفوذشان در زمان او روز افزون بود،و يكى از آنان، (معاويه) نيرومندترين فرد در دولت اسلامى شده بود و مى‏توانست صد هزار مرد را در ميدان جنگ گرد آورد كه تمام آنان بى‏چون و چرا گوش به فرمان او باشند،و امر و نهى او را اجرا كنند.

آنچه باعث فزونى خطر امويان و گسترش نفوذ و استحكام آنان بود روح قبيله‏اى در جامعه عرب بود. در اثر كثرت جمعيت‏بنى اميه از اعضاى هر قبيله‏اى در ميان ايشان بود كه فرمان رئيسشان را اجرا مى‏كردند و به دستور او از كارى باز مى‏ايستادند،هر چند كه آن رئيس بر ضلالت و گمراهى مى‏بود.اين روحيه در صورتى كه بزرگ قبيله از نيكوكاران مى‏بود كه فريب ماديات را نمى‏خورد،نتيجه خوبى داشت،در صورتى كه اندكى از بزرگان قبايل،از نيكان بوده و هستند و ليكن موقعى كه بزرگ قبيله آزمندانه دنياى خود را مقدم بر دين خود ببيند،نتيجه‏اش بزرگترين زيانها خواهد بود.براى حاكمى كه بر سرنوشت جامعه حكومت مى‏كند،به دست آوردن محبت،يك قبيله،هر چند تعداد افراد آن قبيله زياد باشد،با جلب رضايت رئيس آن قبيله،كار آسانى است.هيچ چيز مثل پول دلها را فاسد نمى‏كند. امويان فن خريدن دلها را خوب مى‏دانستند.فرمانروايان شهرهاى بزرگ اسلامى از امويان بودند،بدين گونه،ياران زيادى فراهم كردند،و با پولهايى كه در راه جلب رضاى رؤساى قبايل صرف كردند، حبت‏بسيارى ازآن قبايل را به دست آوردند.

براستى آن گاه خلافت از برادر و برگزيده پيامبر (ص) برگردانده شد كه مى‏توانست در زمانى كه مت‏به وحدت خود پايبند بود،و دين خود را بر دنيا مقدم مى‏داشت آن را رهبرى كند.اما خلافت هنگامى به على سپرده شد كه امت در مقابل يكديگر دسته دسته شده بودند و عناصر شرور در ميان امت،دم از مردى مى‏زدند،و از پستان خلافت‏خون مى‏چكيد.على (ع) على رغم اين كه در باطن مى‏دانست اين كار هرگز براى او سرانجام پا نخواهد گرفت،و عناصر مخالف و شرورى كه در مقابل او مى‏ايستند،از عناصر خوبى كه پشتيبان اويند به مراتب قويترند.اما سزاوار نبود كه از زير بار سؤوليت‏شانه خالى كند.و براستى او مى‏دانست كه امويان در آينده قدرت اسلام را به دست‏خواهند گرفت،و خلافت را به حكومتى استبدادى و ستم پيشه تبديل خواهند كرد.همه اينها را به حكم آگاهى خود از فسادى كه در پيكر اين امت رسوخ يافته بود و هم به وسيله خبرى كه پيامبر (ص) به او داده بود، مى‏دانست.

آگاهى او به آنچه اتفاق خواهد افتاد از ضعف تاب و توان وى نبود تا عقب نشينى خود را توجيه كند، بلكه پايدارى و تصميم او را در انجام وظيفه سختى كه به عهده داشت-پس از يافتن ياورانى كه حق را يارى كنند،علاقه‏مند به ايستادن در مقابل ظالم و پاك كردن اجتماع اسلامى از فساد باشند-بيشتر مى‏كرد.البته او انتظار استيلاى امويان را بر قدرت اسلام داشت.اما استيلاى مورد انتظار آنان يك قضاى الهى و حكم قطعى آسمانى نبود تا اراده انسانى دخالتى در آن نداشته باشد،بلكه چنان پيش آمدى نتيجه عقب نشينى مسلمانان از انجام وظيفه خود در راه اقامه حق و ايستادن در مقابل ظلم بود. اگر على هم،پس از اين كه بهترين اصحاب پيامبر (ص) كمك و يارى خود را به او ارزانى داشتند،خود را كنار مى‏كشيد،هر آينه به بنى اميه در رسيدن هدفهايشان يارى كرده بود و شريك در گناه آنان شده بود.پس او مى‏بايست همچون قيام و اقدام به يك واجب و به عنوان اتمام حجت‏براى امت،به امر خلافت اقدام كند.اگر امت او را يارى كند،او هم حق را يارى خواهد كرد و از مسلمانان در مقابل خطرى كه متوجه دين و آينده‏آنان،به عنوان امتى صاحب رسالت‏بود دفاع كرده است.اگر امت او را تنها بگذارند، انجام وظيفه كرده،و هم پروردگارش و هم وجدانش را خشنود ساخته است.كار او كار پيامبرانى بود كه بدون انتظار كمك از سوى مردم وارد صحنه مى‏شدند،زيرا آنان با قوايى مبارزه مى‏كردند كه براى مردم سابقه نداشت.

چون مسلمانان او را در برابر مسؤوليت‏خود قرار دادند و پذيرش بيعت را بر او واجب ساختند،او هم خواست كه مسلمانان را در مقابل مسؤوليت‏خودشان قرار دهد.براستى كه او علاقه‏مندان به بيعتش را هشدار داد كه در آينده‏اى نه چندان دور در مقابل فتنه‏هايى ويرانگر قرار مى‏گيرند كه قربانيان سنگينى مى‏خواست.در پيش روى آنان جز خون و اشك چيزى وجود ندارد.آنان بايد چيزى را كه به جانب آن مى‏روند،بشناسند.به اين دليل بود كه على فرمود:آنان به جانب كارى مى‏روند كه جهتها و رنگهاى مختلفى دارد،دلها بر آن اطمينان نمى‏يابند و انديشه و عقول بر آن استوار نمى‏گردد.او همچنين خواست تا صاحبان امتيازهاى اكتسابى و كسانى كه به ثروت اندوزى خود از قبل ديگران ادامه مى‏دهند،بدانند كه وى بزودى مردم را به سنت و روش پيامبر (ص) برمى‏گرداند و به سرزنش سرزنشگران و ملامت ملامتگران در صورتى كه خواسته آنان مخالف حق باشد گوش نخواهد داد.اين بود كه پس از آن كه به وسيله آنان در برابر كارى انجام شده قرار گرفت فرمود:

«به شما جواب مثبت دادم،اما بدانيد كه من با پاسخ مثبتى كه به شما دادم،كارى را به عهده گرفتم كه از فرجام آن آگاهم...»

البته بهترين اصحاب پيامبر (ص) ،و تابعان،در بيعت‏با امام پيشقدم شدند در حالى كه آنان چيزى را كه در انتظارشان بود پيش بينى مى‏كردند و به شكل حماسى بى‏نظيرى،اقدام به بيعت‏با آن بزرگوار كردند.بيعت‏با او يك بيعت عمومى بود كه تمام كسانى كه ايمان دلهاى آنان را پر كرده بود و در تمام رگهاى بدنشان جريان داشت،سياست و علاقه به مقام و ثروت دلهاى پاكشان را فاسد نكرده بود،در آن بيعت‏شركت كردند.اينان معتقد بودند كه با بهترين مردم پس از پيامبرشان،برادر و حبيب او،وكسى كه از همه مردم به رسالت پيامبر (ص) آگاه است و برگزيده‏اش از ميان امت،بيعت مى‏كنند.خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين (كه پيامبر خدا (ص) شهادت او را به جاى شهادت دو عادل پذيرفت) پس از بيعت، در ميان مسجد مقابل منبر پيامبر (ص) ايستاد.احساسات بيعت كنندگان را چنين بيان داشت:

«چون ما با على (ع) بيعت كرديم پس ابو الحسن (ع) ما را،در برابر آن فتنه‏هايى كه مى‏ترسيم،كفايت مى‏كند.همانا قريش،هر گاه روزى اتفاق افتد،نخواهد توانست همآورد آن شخص لاغر اندام شود.تمام نيكيهاى موجود در ايشان تنها در او جمع است،اما همه نيكى‏ها كه در اوست،در ايشان وجود ندارد.»اما موج وطن پرستى،سيل آسا،كسانى را كه طمع سياسى و مادى داشتند و از جمله اعضاى طبقات صاحب امتياز قريش و ديگران را با خود برد.در آن مدت كوتاه زمام اختيار از دستشان خارج شده و كشته شدن عثمان و پيامدهاى آن فرصت فكر كردن براى جمع آورى قوايشان را از آنان گرفته بود.آنان نيز همچون ديگر مردم بيعت كردند،از جمله بيعت كنندگان مروان بن حكم (دشمن‏ترين فرد نسبت‏به امام) بود.حتى طلحه و زبير،كه هر كدام پس از عثمان،به خلافت طمع بسته بودند،با على بيعت كردند.

پى‏نوشتها:

1-الكامل ابن اثير ج 3 ص 33.

2-تاريخ طبرى،در حوادث سال 35 ص 3066-ص 3077.

اميرالمؤمنين(ع) اسوه وحدت ص 352

محمد جواد شرى