| صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>از خلافت تا شهادت> بيعت مردم با امير المؤمنين |
| بيعت مردم با اميرالمؤمنين(ع) |
بيعت مردم با اميرالمؤمنين(ع)وانگهى آن انسان محروم،اضافى رداى خلافت را به تن كرد. سپس ديگهاى كينه و نفرت جوشيدن گرفت. ريشه آن درخت پوسيد و سقوط كرد-و آن آهوان (پس از خوردن از برگ آن درخت و سير شدن) زبان به اطراف دهان گرداندند،و حرارت زياد آتش كينهها بالا گرفت. در صورتى كه اگر زمام شتر خلافت را به او سپرده بودند،آنان را با بزرگوارى و بدون مهار (با آزادى تمام) به سمت مقصد مىبرد. اگر شتر خلافت از آغاز كار در پيشگاه با عظمت او زانو زده بود،هر آينه در منزلگاهى استوار،آرام مىگرفت. اگر قريش پس از قتل عثمان زمام خلافت را به دست گرفته بود به هيچ وجه امكان نداشت على بن ابى طالب (ع) به خلافتبرسد.اگر طلحه و زبير و يارانشان پيش بينى مىكردند كه ممكن است پس از عثمان،على (ع) عهدهدار امر امت گردد،بىشك با عثمان مخالفت نمىكردند،و ديگران را وادار به قتل او نمىساختند.البته هر كدام از اين دو نفر آرزو داشتند كه خلافت از آن او باشد نه براى على (ع) زيرا قريش از هر جهت از او به خلافتحريصتر بودند.على (ع) به بنى هاشم-آن روزى كه خليفه دوم فرمان تشكيل شورا صادر كرد-فرمود:«اگر من در ميان شما از قوم شما اطاعت كنم هرگز به خلافت نخواهيد رسيد» (1) .و ليكن آنچه اتفاق افتاد اين بود كه پس از قتل عثمان،مدتى حكومت از دست رهبرى قريش بيرون شد.قريش از خلافت دور شد و نمىدانست چه كند...از آن جا كه رهبرى آن به دست افرادى بود كه وادار به قيام كرده بودند و آنها غير اموى بودند زيرا كسانى كه نهضت را به پا كردند از مردم قريش نبودند.در آن مدت كوتاه آن افراد از نفوذى برخوردار بودند كه قريش فاقد آن بود،بدون ترديد،روش خليفه سوم به مردم نشان داد كه قريش موقعى كه خلافت را از على (ع) به عثمان برگرداند،مرتكب اشتباه بزرگى شد.شكى نبود كه انصار،در توجيه خلافت و واگذارى آن به فرد مورد نظر خود فرصتى براى رهايى از نفوذ قريش و استبداد آنان يافته بودند.به اين ترتيب آنچه پيش آمد اين بود كه اين بار با وجود آل محمد (ص) از قريش اطاعت نكردند.و در نتيجه،خاندان پيامبر (ص) زمام امر را به دست گرفتند و با على (ع) -بزرگ دودمان پيامبر (ص) -بيعتبه عمل آمد.از عجايب بىنظير اين كه پيشتر تمايل على (ع) و ميل قريش درباره خلافتسه بار با هم برخورد كرده بود على (ع) مايل بود،آن روزها كه با ابو بكر و بعد با عمر سپس با عثمان بيعتبه عمل آمد با وى بيعت مىشد.قريش هر بار سر راه او مىايستاد و خلافت را از وى برمىگرداند.و ليكن،پس از قتل عثمان،هنگامى كه بيعتبر على (ع) عرضه شد تمايل وى با ميل و علاقه قريش برخورد پيدا نكرد.رهبران قريش به دليل حسادت نسبتبه على (ع) مايل بودند كه خلافتبه او نرسد.و على (ع) دوست داشت كه خلافت از او به ديگرى محول شود،زيرا كه او پيش بينى مىكرد كه در خلافتبا مشكلاتى مواجه مىشود كه انسان نمونهاى چون او هم قادر به غلبه بر آن نخواهد بود. طبرى روايت كرده است كه صحابه مهاجر و انصار-در حالى كه طلحه و زبير هم ميان آنان بودند-جمع شدند و نزد على (ع) آمدند و به او گفتند:همانا ما ناگزير از پيشوايى هستيم.و او در جواب فرمود:من نيازى به امارت شما ندارم;بنابراين،هر كسى را كه شما انتخاب كنيد من راضيم.آنان گفتند: ما غير تو را انتخاب نمىكنيم.و چندين بار نزد او آمدند و رفتند و به او گفتند:ما كسى را بدين كار سزاوارتر و با سابقهتر و نزديكتر از تو به پيامبر خدا (ص) سراغ نداريم.او در جواب فرمود:اين كار را نكنيد،زيرا من اگر ياور و مشاور باشم بهتر است از اين كه امير و فرمانروا باشم.سرانجام آنان گفتند:ما دستبر نمىداريم تا با تو بيعت كنيم. طبرى باز نقل كرده است كه مردم،پس از قتل عثمان،پنج روز بدون پيشوا ماندند.سپس كسانى كه قيام كرده بودند مردم مدينه را جمع كردند و به آنان گفتند:شما اهل شورا هستيد و شماييد كه رهبرى را پىريزى مىكنيد و دستور شما بر امت رواست.پس،شما مرد مورد نظرتان را به خلافت تعيين كنيد و ما پيرو شماييم.جملگى گفتند:على بن ابى طالب (ع) ;ما به او راضى هستيم.قيام كنندگان دو روز به آنان مهلت دادند تا از كار مشورت فارغ شوند.پس،مردم نزد على (ع) آمدند و عرض كردند:ما با تو بيعت مىكنيم.البته تو مىبينى كه چه مصيبتى به اسلام وارد شده است و از بين همه شهرها بر سر ما چه آمده است.على (ع) فرمود:«مرا به حال خودم واگذاريد و در جستجوى ديگرى برآييد،زيرا ما به استقبال جريانى مىرويم كه گونهگون و رنگارنگ است،دلها به او مطمئن نيست و انديشهها بر او استوار نمىماند».آنان در جواب گفتند:تو را به خدا.آيا وضع ما را نمىبينى؟آيا اسلام را نمىنگرى؟آيا اين آشوب را ملاحظه نمىكنى؟آيا از خدا نمىترسى؟فرمود:«پيشنهاد شما را پذيرفتم. ولى بدانيد كه من اگر به شما پاسخ مثبت دادم،چيزى را مرتكب شدهام كه آگاهى دارم،و اگر شما مرا واگذاريد،پس براستى كه من هم فردى مانند شمايم.بدانيد كه من شنواترين و مطيعترين فردم سبتبه كسى كه زمام امر خود را به دست او بسپاريد».آن گاه،آنان با همان تصميم پراكنده شدند و قرار فردا را گذاشتند...-چون صبح روز جمعه شد،مردم در مسجد حاضر شدند و على (ع) آمد و بالاى منبر رفت و گفت:«اى مردم از شريف و وضيع!اين كار مربوط به شماست،هيچ كسى حق دخالت در آن را ندارد،مگر اين كه شما او را مامور سازيد.ديروز با موافقت روى اين مطلب از هم جدا شديم،و اكنون اگر مايليد،من با شما هستم،اگر نه از كسى خشمناك و ناراحت نيستم».گفتند:ما روى پيمانى كه ديروز داديم هستيم،آن گاه،مردم با وى بيعت كردند.گويند:طلحه نخستين كسى بود كه با او بيعت كرد. مردم كوفه مىگفتند اول كسى كه با وى بيعت كرد،مالكاشتر بود (2) . البته امام بيعت را از روى بىميلى پذيرفت،ولى در درون خويش آرزو مىكرد كه به ديگرى واگذار شود، زيرا خلافت در نظر او هدف نبود،بلكه وسيلهاى بود براى گسترش عدالت ميان مردم و نشر برادرى در بين پيروان نبوت و رسيدن امتبه آن زندگى كه قوانين قرآن و سنتهاى پيامبر (ص) راهنمايش باشد با همه اينها،همه نشانهها مشعر بر آن بود كه رسيدن به اين هدفها،غير ممكن شده است.براستى كه وحدت امت اسلامى در دوران خليفه سوم از هم گسسته بود.و فرجام اندوهبار آن چيزى جز جدايى امت و شعلهور شدن آتش اختلاف نبود و روش على (ع) كه دعوت به مساوات،عدالت و برچيدن فساد و امتياز طبقاتى مىكرد،امكان نداشت جز اين كه با شديدترين مخالفتها از جانب عناصرى روبرو شود كه از نفوذ فوق العادهاى برخوردار بودند و نمىخواستند از امتيازهايى كه به دست آورده بودند ستبردارند. قريش كه بيست و پنجسال ميان على (ع) و خلافت فاصله انداخته بود از ترس اين كه مبادا خلافت در خاندان پيامبر (ص) -بهترين خانوادههاى قريش-مستقر شود،بزودى نيروى خويش را-كه با كشته شدن عثمان،توازنش را از دست داده بود-جمع آورى مىكند،تا به اميد از بين بردن خلافت على (ع) به وى حملهور شود. طبقهاى كه از آغاز زمان خليفه دوم از مقررى بيشتر بيت المال برخوردار بود دلخوش بود كه با كسب اموال فراوان،به ثروت خود مىافزايد،در آيندهاى نزديك در مقابل على (ع) ،كه معتقد است مال بايد مانند زمان پيامبر (ص) بطور مساوى تقسيم شود،خواهد ايستاد. آن كسانى كه بهره آنها از بخششهاى عثمان و استاندارانش به هزاران و دهها هزار رسيده است و كسانى كه در زمان عثمان آن قدر از ملك و زمين عمومى برخوردار شدهاند كه بىنياز شده،و نفوذ زيادى كسب كردهاند،در آينده رو در روى على-كه معتقد بهباز گرداندن همه آن اموال به بيت المال و به ملك امت است-خواهند ايستاد.طلحه و زبير دو عضو شورا كه نماينده طبقهاى جديدند همان دو نفرى كه مسلمانان را-به طمع رسيدن به خلافت-بر عثمان شوراندند،در آينده نزديك با تمام توان خويش آهنگ حمله به على (ع) را خواهند كرد.آن دو نفر از قدرت زيادى برخوردار بودند.و ثروت هر كدام از آنان بالغ بر دهها ميليون درهم بود و قبايل قريش پشتيبانشان بودند.بسيارى از انصار در بصره و كوفه نزد ايشان گرد آمده بودند و بالاتر از همه،ام المؤمنين عايشه،صاحب نفوذ گسترده و كلام مقبول پشتيبان آنان بود كه مسلمانان را-به خاطر فراهم آوردن خلافت پسر عمويش طلحه و يا شوهر خواهرش زبير-بر عثمان شوراند. خطرناكتر از همه آنان بنى اميه-خاندان خليفه مقتول-بودند كه نفوذشان در زمان او روز افزون بود،و يكى از آنان، (معاويه) نيرومندترين فرد در دولت اسلامى شده بود و مىتوانست صد هزار مرد را در ميدان جنگ گرد آورد كه تمام آنان بىچون و چرا گوش به فرمان او باشند،و امر و نهى او را اجرا كنند. آنچه باعث فزونى خطر امويان و گسترش نفوذ و استحكام آنان بود روح قبيلهاى در جامعه عرب بود. در اثر كثرت جمعيتبنى اميه از اعضاى هر قبيلهاى در ميان ايشان بود كه فرمان رئيسشان را اجرا مىكردند و به دستور او از كارى باز مىايستادند،هر چند كه آن رئيس بر ضلالت و گمراهى مىبود.اين روحيه در صورتى كه بزرگ قبيله از نيكوكاران مىبود كه فريب ماديات را نمىخورد،نتيجه خوبى داشت،در صورتى كه اندكى از بزرگان قبايل،از نيكان بوده و هستند و ليكن موقعى كه بزرگ قبيله آزمندانه دنياى خود را مقدم بر دين خود ببيند،نتيجهاش بزرگترين زيانها خواهد بود.براى حاكمى كه بر سرنوشت جامعه حكومت مىكند،به دست آوردن محبت،يك قبيله،هر چند تعداد افراد آن قبيله زياد باشد،با جلب رضايت رئيس آن قبيله،كار آسانى است.هيچ چيز مثل پول دلها را فاسد نمىكند. امويان فن خريدن دلها را خوب مىدانستند.فرمانروايان شهرهاى بزرگ اسلامى از امويان بودند،بدين گونه،ياران زيادى فراهم كردند،و با پولهايى كه در راه جلب رضاى رؤساى قبايل صرف كردند، حبتبسيارى ازآن قبايل را به دست آوردند. براستى آن گاه خلافت از برادر و برگزيده پيامبر (ص) برگردانده شد كه مىتوانست در زمانى كه متبه وحدت خود پايبند بود،و دين خود را بر دنيا مقدم مىداشت آن را رهبرى كند.اما خلافت هنگامى به على سپرده شد كه امت در مقابل يكديگر دسته دسته شده بودند و عناصر شرور در ميان امت،دم از مردى مىزدند،و از پستان خلافتخون مىچكيد.على (ع) على رغم اين كه در باطن مىدانست اين كار هرگز براى او سرانجام پا نخواهد گرفت،و عناصر مخالف و شرورى كه در مقابل او مىايستند،از عناصر خوبى كه پشتيبان اويند به مراتب قويترند.اما سزاوار نبود كه از زير بار سؤوليتشانه خالى كند.و براستى او مىدانست كه امويان در آينده قدرت اسلام را به دستخواهند گرفت،و خلافت را به حكومتى استبدادى و ستم پيشه تبديل خواهند كرد.همه اينها را به حكم آگاهى خود از فسادى كه در پيكر اين امت رسوخ يافته بود و هم به وسيله خبرى كه پيامبر (ص) به او داده بود، مىدانست. آگاهى او به آنچه اتفاق خواهد افتاد از ضعف تاب و توان وى نبود تا عقب نشينى خود را توجيه كند، بلكه پايدارى و تصميم او را در انجام وظيفه سختى كه به عهده داشت-پس از يافتن ياورانى كه حق را يارى كنند،علاقهمند به ايستادن در مقابل ظالم و پاك كردن اجتماع اسلامى از فساد باشند-بيشتر مىكرد.البته او انتظار استيلاى امويان را بر قدرت اسلام داشت.اما استيلاى مورد انتظار آنان يك قضاى الهى و حكم قطعى آسمانى نبود تا اراده انسانى دخالتى در آن نداشته باشد،بلكه چنان پيش آمدى نتيجه عقب نشينى مسلمانان از انجام وظيفه خود در راه اقامه حق و ايستادن در مقابل ظلم بود. اگر على هم،پس از اين كه بهترين اصحاب پيامبر (ص) كمك و يارى خود را به او ارزانى داشتند،خود را كنار مىكشيد،هر آينه به بنى اميه در رسيدن هدفهايشان يارى كرده بود و شريك در گناه آنان شده بود.پس او مىبايست همچون قيام و اقدام به يك واجب و به عنوان اتمام حجتبراى امت،به امر خلافت اقدام كند.اگر امت او را يارى كند،او هم حق را يارى خواهد كرد و از مسلمانان در مقابل خطرى كه متوجه دين و آيندهآنان،به عنوان امتى صاحب رسالتبود دفاع كرده است.اگر امت او را تنها بگذارند، انجام وظيفه كرده،و هم پروردگارش و هم وجدانش را خشنود ساخته است.كار او كار پيامبرانى بود كه بدون انتظار كمك از سوى مردم وارد صحنه مىشدند،زيرا آنان با قوايى مبارزه مىكردند كه براى مردم سابقه نداشت. چون مسلمانان او را در برابر مسؤوليتخود قرار دادند و پذيرش بيعت را بر او واجب ساختند،او هم خواست كه مسلمانان را در مقابل مسؤوليتخودشان قرار دهد.براستى كه او علاقهمندان به بيعتش را هشدار داد كه در آيندهاى نه چندان دور در مقابل فتنههايى ويرانگر قرار مىگيرند كه قربانيان سنگينى مىخواست.در پيش روى آنان جز خون و اشك چيزى وجود ندارد.آنان بايد چيزى را كه به جانب آن مىروند،بشناسند.به اين دليل بود كه على فرمود:آنان به جانب كارى مىروند كه جهتها و رنگهاى مختلفى دارد،دلها بر آن اطمينان نمىيابند و انديشه و عقول بر آن استوار نمىگردد.او همچنين خواست تا صاحبان امتيازهاى اكتسابى و كسانى كه به ثروت اندوزى خود از قبل ديگران ادامه مىدهند،بدانند كه وى بزودى مردم را به سنت و روش پيامبر (ص) برمىگرداند و به سرزنش سرزنشگران و ملامت ملامتگران در صورتى كه خواسته آنان مخالف حق باشد گوش نخواهد داد.اين بود كه پس از آن كه به وسيله آنان در برابر كارى انجام شده قرار گرفت فرمود: «به شما جواب مثبت دادم،اما بدانيد كه من با پاسخ مثبتى كه به شما دادم،كارى را به عهده گرفتم كه از فرجام آن آگاهم...» البته بهترين اصحاب پيامبر (ص) ،و تابعان،در بيعتبا امام پيشقدم شدند در حالى كه آنان چيزى را كه در انتظارشان بود پيش بينى مىكردند و به شكل حماسى بىنظيرى،اقدام به بيعتبا آن بزرگوار كردند.بيعتبا او يك بيعت عمومى بود كه تمام كسانى كه ايمان دلهاى آنان را پر كرده بود و در تمام رگهاى بدنشان جريان داشت،سياست و علاقه به مقام و ثروت دلهاى پاكشان را فاسد نكرده بود،در آن بيعتشركت كردند.اينان معتقد بودند كه با بهترين مردم پس از پيامبرشان،برادر و حبيب او،وكسى كه از همه مردم به رسالت پيامبر (ص) آگاه است و برگزيدهاش از ميان امت،بيعت مىكنند.خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين (كه پيامبر خدا (ص) شهادت او را به جاى شهادت دو عادل پذيرفت) پس از بيعت، در ميان مسجد مقابل منبر پيامبر (ص) ايستاد.احساسات بيعت كنندگان را چنين بيان داشت: «چون ما با على (ع) بيعت كرديم پس ابو الحسن (ع) ما را،در برابر آن فتنههايى كه مىترسيم،كفايت مىكند.همانا قريش،هر گاه روزى اتفاق افتد،نخواهد توانست همآورد آن شخص لاغر اندام شود.تمام نيكيهاى موجود در ايشان تنها در او جمع است،اما همه نيكىها كه در اوست،در ايشان وجود ندارد.»اما موج وطن پرستى،سيل آسا،كسانى را كه طمع سياسى و مادى داشتند و از جمله اعضاى طبقات صاحب امتياز قريش و ديگران را با خود برد.در آن مدت كوتاه زمام اختيار از دستشان خارج شده و كشته شدن عثمان و پيامدهاى آن فرصت فكر كردن براى جمع آورى قوايشان را از آنان گرفته بود.آنان نيز همچون ديگر مردم بيعت كردند،از جمله بيعت كنندگان مروان بن حكم (دشمنترين فرد نسبتبه امام) بود.حتى طلحه و زبير،كه هر كدام پس از عثمان،به خلافت طمع بسته بودند،با على بيعت كردند. پىنوشتها: 1-الكامل ابن اثير ج 3 ص 33. 2-تاريخ طبرى،در حوادث سال 35 ص 3066-ص 3077. اميرالمؤمنين(ع) اسوه وحدت ص 352 محمد جواد شرى |