| صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>دوران سكوت>خلافت عثمان> علل شورش بر عثمان |
| علل شورش بر عثمان |
علل شورش بر عثمانپس از بيعتبا عثمان،بنى اميه در خانه او اجتماع كردند.ابو سفيان (در آن هنگام چشمانش را از دست داده بود) رو به بنى اميه كرد و گفت:آيا بيگانهاى ميان شماست؟گفتند:نه!گفت:«اى فرزندان اميه! خلافت را چون گويى از دستبنى هاشم برباييد.قسم به آن كه ابو سفيان به او سوگند مىخورد،نه عذابى،نه حسابى و نه بهشت و جهنمى در كار است و نه رستاخيز و قيامتى» (1) .خليفه سوم او را از گفتن اين حرفها بازداشت،و ليكن منع خليفه باعثخوددارى ابو سفيان نشد.آنگاه ابو سفيان همراه مردى راه افتاد تا او را به قبر حمزه،عموى پيامبر (ص) و سيد الشهدا برساند تا عقدهدلش را خالى كند.هنگامى كه كنار قبر ايستاد،رو به حمزه كرد و گفت:«اى ابو عماره!حكومتى كه با ضرب شمشير به دست آورديم، امروز بازيچه دست غلامان ما شده است».آن گاه به قبر حمزه لگد زد (2) . مقصود ابو سفيان اين بود كه بنى اميه با محمد (ص) و خاندان او،براى سلطنت و حكومتشمشير كشيدند و مبارزه كردند (نه براى دين) و اينك آن حكومت در دستبنى اميه است و آل محمد (ص) از آن محرومند.اين سخنان اگر بيانگر حقايق روشنى نبود،مفهوم زيادى را نمىرساند.چندان نگذشت كه اين گفتهها جامه عمل به خود پوشيد.اعضاى خاندان اميه از خوش قلبى خليفه ساده لوح و علاقه زيادش به بنى اميه بهره بردارى كردند،و در خلال سالهاى خلافت عثمان،بر دو عنصر نيرومند دولت او تسلط يافتند:حكومتبر شهرهاى اسلامى و اموال خزانه دولت. وزنه قدرت دولت اسلامى و سرمايه آن در سه ناحيه:سوريه،عراق و مصر،متمركز بود.حكومت اين نواحى مهم در خلال سالهاى اول خلافت عثمان به دستبنى اميه افتاد. معاويه در شامدر فصل نوزدهم گفتيم كه عمر معاويه را به فرماندارى شام تعيين كرد،و بعد اردن نيز ضميمه شام شد.عمر،عمر بن سعد انصارى را والى حمص و قنسرين،و عبد الرحمان بن علقمه را والى فلسطين كرده بود،عمر از دنيا رفت،ولى اين دو نفر در مقام خود ماندند.عبد الرحمان بن علقمه كه مرد،عثمان، فلسطين را هم به قلمرو معاويه افزود (3) .عمر بن سعد مريض شد و استعفا كرد و به مدينه برگشت، خليفه آنگاه حمص و قنسرين را نيز ضميمه قلمرو معاويه ساخت.بدين گونه،معاويه،در خلال دو سال اول خلافت پسر عمويش عثمان،حاكم بر تمام سرزمينى شد كه امروز آن را به نام سوريهبزرگ مىشناسيم. نفوذ معاويه در ايام خلافت عمر رو به گسترش نهاد و ليكن در منطقهاى محدود بود و تحت راقبتشديد عمر قرار داشت،ولى قلمرو نفوذ او در خلال دو سال خلافتخويشاوندش چند برابر شد و داراى نفوذى بى قيد و شرط شد كه هيچ گونه مراقبتى در كار او نمىشد.چند سالى نگذشته بود كه شام دولتى مستقل در شمار دولت اسلامى شد و معاويه خطرناكترين حاكم اسلامى گرديد!و در خلال چند سال اين امكان را يافت كه در هر ميدان جنگى كه مىخواستحدود يك صد هزار سرباز وارد كند. لازم به يادآورى است كه معاويه از پدرش ابو سفيان ديندارتر نبود. عبد الله بن ابى سرح در مصرهنگامى كه عمر از دنيا رفت،عمرو بن عاص والى مصر بود،اما پيش از پايان دوران دو ساله فرمانداريش، عثمان او را بر كنار كرد و برادر رضاعى خود عبد الله بن سعد بن ابى سرح را به استاندارى آن جا تعيين كرد،تا وقتى كه خلافت عثمان ادامه داشت،او نيز به حكومت مصر ادامه داد.بگذريم كه اين سعد در زمان پيامبر اسلام آورد و بعد مرتد شد و قرآن را مسخره مىكرد و مىگفتبزودى مانند آنچه را كه خدا نازل كرده است من هم نازل خواهم كرد.ابن هشام نقل كرده است كه همين عبد الله اسلام آورده بود و كاتب وحى پيامبر (ص) بود،دوباره مشرك شد و به ميان قريش بازگشت.هنگامى كه پيامبر (ص) مكه را فتح كرد دستور داد عبد الله را-اگر زير پرده كعبه هم بود،پيدا كنند و به قتل برسانند،عبد الله به عثمان بن عفان كه برادر رضاعى او بود پناهنده شد و او عبد الله را مخفى كرد،و پس از اين كه پيامبر (ص) از توده مردم و اهل مكه آسوده شد،او را نزد پيامبر آورد و برايش امان خواست،پيامبر (ص) پس از سكوت طولانى فرمود:«آرى».وقتى كه عثمان از نزد پيامبر برگشت،رسول خدا به اصحابى كه در اطرافش بودند فرمود:من سكوت اختيار كردم تا يكى از شما بلند شود و گردن او را بزند.يكى از انصار عرض كرد يا رسول الله چرا به من اشاره نفرموديد؟پيامبر (ص) فرمود:«هيچ گاه پيامبر اشاره به قتل كسى نمىكند» (4) . اما عراق دو شهر مهم داشت:يكى كوفه و ديگرى بصره،هنگامى كه عمر از دنيا رفت،مغيرة بن شعبه ثقفى والى كوفه بود و پيش از او سعد بن ابى وقاص همان كسى كه عمر او را عضو شورا قرار داد،آن سمت را داشت.هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد مغيره را بر كنار كرد و از باب انجام توصيه عمر، سعد را دوباره به مقام خود برگرداند و سعد اين صحابى بزرگ بيش از يك سال در حكومت نماند كه عثمان او را بر كنار ساخت و به جاى او برادر مادرى و پسر عموى پدرش،وليد بن عقبة بن ابى معيط اموى را تعيين كرد. وليد بن عقبه در كوفهوليد پس از سال حديبيه اسلام آورد و پيامبر (ص) او را به منظور جمع آورى صدقات به ميان قبيله بنى المصطلق فرستاد;وقتى مردم از آمدن وليد اطلاع يافتند،سوار بر مركبها شدند تا از او استقبال كنند و چون او از سواره آمدن ايشان آگاه شد،از آنان ترسيد و پيش از ديدن مردم آن جا،نزد پيغمبر برگشت و به عرض رساند كه آنان مىخواستهاند او را بكشند.مسلمانان به اعتماد گفته وليد آماده مبارزه با ايشان شدند،بنى مصطلق خدمت پيامبر (ص) آمدند و به حضرتش عرض كردند كه ايشان براى احترام وليد بيرون شده بودند نه براى كشتن و يا جلوگيرى از آمدن او،و در مورد وليد و بنى مصطلق وحى نازل شد،و مؤمنان را از اعتماد به گفته وليد و مانند او نهى كرد به اين دليل كه او فاسق است و نبايد به گفته فاسق اعتماد ورزيد.ما،در سوره حجرات (49) فرموده خداى متعال را مىخوانيم: «هان اى كسانى كه ايمان آوردهايد!اگر فاسقى براى شما خبر آورد،تحقيق كنيد تا مبادا ندانسته به گروهى بىگناه حمله كنيد و آن گاه كه اطلاع يافتيد از كرده خود پشيمان شويد و بدانيد كه پيامبر خدا (ص) در ميان شماستبايد از فرمان او اطاعتكنيد و اگر او در بسيارى از امور از شما پيروى كند، خود شما به تنگ مىآييد و ليكن خداوند ايمان را مورد علاقه شما قرار داد و دلهايتان را بدان ينتبخشيد و كفر،فسق و عصيان را مورد نفرت شما قرار داد.و همان مؤمنانند هدايت كنندگان» (5) . به نظر مىرسد كه وليد بقيه عمرش را در همان جاهليتسپرى ساخته باشد.او در زمان استانداريش پنجسال در كوفه مانده بود و دستهاى از مردم به باده نوشى او شهادت دادند.آن گاه،وليد حد خورد و خليفه مجبور به عزل او شد.اين وضع وليد چيزى نبود كه از مسلمانان پوشيده بماند،بخصوص آنگاه كه درباره فسق او آيه قرآن نازل شد.هنگامى كه او به جاى سعد بن ابى وقاص آمد،سعد به او گفت: «آيا تو پس از ما عاقل شدهاى،يا ما پس از تو احمق و نادان شدهايم؟[كه تو به جاى من آمدهاى].وليد در جواب گفت:«ملول و تنگدل مباش اى ابو اسحاق!هيچ-كدام از اينها اتفاق نيفتاده است.اين مملكت و ملكدارى است كه گروهى آن را به عنوان نهار مىخورند و گروه ديگر به صورت شام ميل مىكنند». [كنايه از دستبدستشدن رياست و حكومت دنيا].سعد گفت:«من اين طور مىبينم كه شما حكومت را از آن خود كردهايد».عبد الله بن مسعود نيز به وليد گفت:من نمىدانم كه تو پس از ما شايسته شدهاى يا مردم دچار فساد شدهاند[كه تو بايد فرمانده آنان شوى] (6) ؟ از اين گذشته،ناگزير شدن خليفه به عزل وليد،به علتحد شرعى خوردن و رسوايى كارش،خليفه را بدين انديشه وا نداشت كه والى قرار دادن اين وليد به جاى سعد بن وقاص،صحابى بزرگ،از بزرگترين اشتباهها است و حق مىبود كه،به جاى وليد همانند سعد و يا صحابى ديگرى چون عمار ياسر و يا عبد الله بن مسعود را،كه از شهرت دينى برخوردار بودند،تعيين مىكرد.نه تنها خليفه هيچ يك از اين كارها را نكرد،بلكه كس ديگرى از خاندان اموى،يعنى سعيد بن عاص را به استاندارى كوفه فرستاد.اگر چه اين سعيد سابقه بدى چون وليد نداشت،ولى جوانى از جوانهاى بنى اميهبود.ولايت او براى مردم كوفه پيامآور اطمينان و اعتماد نبود و وضع پريشان آن شهر را سر و سامانى نداد.سيل رويدادهاى ناگوار در روزگار فرمانروايى سعيد را خواهيم ديد. عبد الله بن عامر در بصرهاما بصره،شهر ديگر عراق;هنگامى كه عمر از دنيا رفت،ابو موسى اشعرى استاندار آن جا بود.در ايام خلافت عثمان نيز سه يا پنجسال در آن جا حكومت كرد،تا اين كه روزى جمعى از مردم كوفه نزد خليفه آمدند و از سوء استفاده ابو موسى از اموال مسلمانان شكايت كردند.ابو موسى از خوبان اصحاب به شمار نمىآمد.عمر،قبلا او را به سودجويى از حساب مسلمانان متهم كرده بود.دستور داد مازاد بر اموالش را به بيت المال برگردانند،از آنجا كه خليفه دوم او را زياد دوست مىداشت،دوباره او را سر كار برگردانيد.از خليفه سوم اين انتظار مىرفت كه در مورد شكايت مردم بصره تحقيق كند و به جاى ابو موسى فرد بهترى از اصحاب پيامبر (ص) را به بصره بفرستد.و ليكن خليفه سوم هيچ يك از اين كارها را نكرد.و تنها به حرف شاكيان،او را عزل كرد،پس از بركنارى ابو موسى جوانى از جوانان بنى اميه را به نام عبد الله بن عامر استاندار بصره كرد. به اين ترتيب،هر سه ناحيه بزرگ;شام،عراق و مصر در خلال نخستين سالهاى خلافت عثمان به صورتى در آمد كه هيچ كدام استاندارى نداشت كه از مصاحبت پيامبر و يا از سابقهاى در اسلام برخوردار بوده باشند.تمام استانداران از بنى اميه و همه آنان از طلقا[كسانى كه در فتح مكه به نحوى مورد عفو قرار گرفته بودند]و يا فرزندان ايشان بودند.در ميان آنان كسى بود كه درباره فسق او آيه قرآن نازل شد.و نيز كسى بود كه پيامبر (ص) ريختن خون او را مباح شمرده بود،اينها همه مىتوانست قابل تحمل باشد،در صورتى كه خليفهاى كه در مدينه بر جايگاه پيامبر (ص) نشسته بود مطابق با مشورت اصحاب خالص پيامبر (ص) و يا مطابق آنچه ملهم از سابقه او و مصاحبتبا پيامبر (ص) و تقواى وى بود،عمل مىكرد.و ليكن هيچ كدام از اينها به عمل در نيامد.مشاور و وزير خليفه شخص ديگرى از امويان به نام مروان فرزند حكم شد كه پيامبر (ص) بهعلت ناپاكى و اذيت نسبتبه خويش او را طرد كرد و آمدن به مدينه را بر او حرام ساخت.مروان خود از پدرش حكم بهتر نبود.حوادث بعدى ثابت كرد كه عثمان تنها به نام،خليفه بود و در عمل مروان خلافت مىكرد. بدين سان،قدرت اسلام به دست جوانانى از بنى اميه افتاد كه از نظر اخلاقى و طرز تفكر-پيش از اين كه ماكياول به دنيا بيايد-خود،ماكياول (7) بودند و از به كار بردن هيچ نوع وسيلهاى در راه رسيدن به هدف خويش،كوتاهى نمىكردند.در حقيقت،خلافت،به تمام معنا،يك سلطنت اموى گرديد. لازم به يادآورى است كه رسيدن بنى اميه به هدفشان يعنى استيلا بر قدرت اسلامى و نگهدارى آن در خاندان خويش اقتضا مىكرد كه در ميان مردمى كه تحتحكومت ايشان بودند،تبليغات به نفع قريش را گسترش دهند و به آنان بگويند كه امويان سروران قريشند و تا سر حد امكان ايشان را از يادآورى فضايل صاحبان فضيلت و اصحاب سابقهدار خاموش باز دارند و آنان را از ياد اهل بيت و فضيلت و قرابتشان با پيامبر (ص) و بخصوص از ياد على و امتيازهاى آن بزرگوار،هر چه بيشتر دور نگاه دارند. آنان چنين كارهايى مىكردند.و شايد نزد توده نادان جامعه،كه اكثريت را تشكيل مىداد،دم از خويشاوندى با پيامبر (ص) مىزدند،و آنان را از دشمنى با آن حضرت و اهل بيتش بر حذر مىداشتند! روزى در مدينه معاويه،عمار بن ياسر را ديد و به او گفت:«در شام صد هزار مرد سواره وجود دارد كه همگى حقوق بگيرند به علاوه فرزندان و نوكران آنها كه از حقوق مشابهى برخوردارند،نه على را مىشناسند و نه خويشاوندى او را با پيامبر (ص) ،نه عمار و نه سابقه او را در اسلام و نه زبير و مصاحبت او را با پيامبر (ص) » (8) .جندب بن عبد الله ازدى خواست راجع به فضيلت على (ع) براى مردم كوفه سخن بگويد.داستان را به وليد بن عقبه والى كوفه گفتند.وليد دستور داد تا او را به زندان اندازند و او را آزاد نكرد تا اين كه بعضى از دوستان همفكرش واسطه شدند (9) . قريش در جامعه اسلامى طبقهاى عالى و ممتاز شد،و بنى اميه طبقهاى بالاتر از قريش.و چرا نشود؟ كه فرمانروايان و حاكمان جهان اسلام بودند و خليفه مسلمانان از آنان بود،و خليفه هم سختبه آنان دلبستگى داشت. عثمان و روش شيخيناگر بخواهيم درباره شدت روز افزون نفوذ بنى اميه در دوران خلافتخليفه سوم گفتگو كنيم،بهتر است پايان ماجراى شورا را به ياد آوريم،آن جا كه عبد الرحمان بن عوف بيعت را بر على بن ابى طالب (ع) و عثمان بن عفان عرضه كرد.البته بر هر دو شخص مشروط به دو شرط بيعت را عرضه كرد: (1) عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر خدا (ص) . (2) عمل بر طبق سيره شيخين.على بازنده خلافتشد چون شرط دوم را نپذيرفت.و عثمان چون هر دو شرط را قبول كرد،حايز مقام خلافتشد.بيعت ميان او و مسلمانان بر اين پايه منعقد شد،كه او به آن دو شرط عمل كند و مسلمانان هم اگر او درست عمل كرد از اطاعت او دريغ نورزند.اكنون بايد ببينيم كه عثمان به آنچه وعده داده بود عمل كرد يا نه؟ هيچ كدام از شيخين كسى از خويشاوندان خود را فرماندار شهرى از شهرهاى مسلمانان نكرد.اما عثمان خويشاوندان خود،خاندان اميه را والى همه شهرهاى بزرگ قرار داد.آيا اين كار مخالفتبا روش شيخين بوده استيا نه؟خليفه سوم اين عمل را به عنوان يك مخالفت قبول نداشت.او براى اين منظور استدلال مىكرد كه عمر هم معاويه و امثال او،مانند عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه را والى كرد و كارگزاران خويش را ازميان اصحاب ممتاز پيامبر (ص) انتخاب نكرد.نيز خليفه اين حق را داشت كه بگويد،عمر،وليد بن عقبه را به گردآورى صدقات سرزمين تمام جزيره گماشت.و احتمالا ابن ابى سرح را نيز به همكارى با او گمارد البته خليفه سوم حق گفتن اين حرف را داشت،ولى افرادى را كه عمر والى قرار داده بود از خويشان وى نبودند،در صورتى كه عثمان،خويشاوندانش را به كار گمارد،و بر آنچه عمر انجام داده بود،چيزى هم افزود.چرا كه در واگذارى اختيارات حكومتبه ايشان راه افراط در پيش گرفتبحدى كه جهان اسلام تحت نفوذ آنان در آمد. آرى،مىتوان گفت كه عثمان با حاكم قرار دادن خويشان خود افراط مىكند ولى با سيره شيخين مخالفت نكرده است زيرا نفوذ بنى اميه تا حدى در زمان عمر شروع شد و رشد كرد.طبيعى بود كه آن نفوذ به حكم طول مدت و عضويت عثمان در خاندان بنى اميه در دوران خلافت عثمان سير صعودى پيدا كند.اگر عمر مىخواست نفوذ بنى اميه در دولت اسلامى زياد نشود بايد بنى اميه را از مراكز قدرت دور نگه مىداشت و شورا را به شكلى طرح مىكرد كه منجر به خلافت عثمان نشود،چرا كه بخوبى از علاقه شديد عثمان به خاندان ابى معيط و بنى اميه آگاه بود.آرى،ممكن استبگوييم سياست عثمان در تعيين حاكم با سياستسلف خود هماهنگ بود.و ليكن آنچه كه واضح است اين است كه سياست مالى عثمان با سيره شيخين،هماهنگى نداشت. از بديهيات تاريخ اسلام است كه شيخين در نوعى از زندگى به سر بردند كه با خشونت و سختى فراوانى همراه بود.خانوادههاى ايشان نيز در سايه آنان همان گونه زندگى كردند،عمر وقتى كه از مردم مىخواست كارى را انجام دهند،از خاندان خودش نيز توقع داشت در اطاعت امر وى الگوى ديگر مردمان باشند و آنان نيز به همان شيوه رفتار مىكردند.اما خليفه سوم،با رفاه و خوشى زندگى مىكرد و بر خويشاوندانش از مال و ثروت بيش از آنچه براى خود و خانوادهاش صرف مىكرد،ارزانى مىداشت، او ميان خويشاوندان خود و ساير مسلمانان با بخششهاى كلان تبعيض قائل مىشد،در صورتى كه ايشان در ديانت پائينتر از ديگر مسلمانان بودند و مصاحبت پيامبر را كمتر درككرده بودند و به اسلام كمتر دلبستگى داشتند. بلاذرى در كتاب خود (انساب الاشراف-ج 4 ص 28-) نقل مىكند كه عثمان به عمويش-حكم بن ابى العاص پس از اين كه او را به مدينه آورد سيصد هزار درهم (حدود سيصد هزار دلار) داد.در صورتى كه اين شخص (حكم) كسى بود كه در زمان جاهليت پيامبر (ص) را بسيار مىآزرد.حكم پس از فتح مكه به مدينه آمد و اسلام آورد.و اسلام آوردنش جز رياكارى و دورويى و براى حفظ جان خود،نبود.او بود كه پيوسته رسول خدا را مىآزرد و حركات آن بزرگوار را از روى مسخره تقليد مىكرد.روزى پيامبر (ص) در يكى از اتاقهاى خود نشسته بود و بر حكم اشراف داشت.پيامبر او را ديد و خشمناك از اتاقش بيرون آمد و چون او را شناخت فرمود:«آيا كسى نيست كه مرا در برابر اين قورباغه نفرين شده يارى كند»؟آن گاه او را با خانوادهاش از مدينه بيرون كرد و فرمود:«او و فرزندانش نبايد با من در يك جا ساكن شوند و همه ايشان را به طائف تبعيد كرد.اجازه اقامت مجدد حكم،در مدينه-پس از اين كه پيامبر (ص) او را تبعيد ساخت-به تنهايى مخالفتبا پيامبر (ص) و سيره شيخين بود،زيرا،شيخين با وجود وساطت عثمان اين كار را نكردند. عثمان به برادر رضاعيش عبد الله بن سعد بن ابى سرح يك پنجم غنايم نخستين جنگ را كه عبد الله آن را در شمال افريقا رهبرى كرده بود،بخشيد.خمس غنايم جنگ دوم را مروان بن حكم به پانصد هزار دينار خريد (بالغ بر حدود پنج ميليون دلار) و خليفه تمام اين مبلغ كلان را به او بخشيد (10) . خليفه به خالد بن عبد الله بن اسيد اموى-كه در راس گروهى به ديدن عثمان آمده بود-سى صد هزار درهم داد.و فرمان داد به هر يك از اعضاى آن گروه مبلغ يك صد هزار درهم،پرداختشود،وقتى كه خزينهدار بيت المال-عبد الله بن ارقم-به دليل زيادى مبلغ از پرداخت آن خوددارى كرد،خليفه به وى گفت:«تو را چه به اين كارها؟تو خزينه دارى بيش نيستى».عبد الله در جواب گفت:«من خود را خزينهدار شخص شما نمىبينم،بلكه خزينهدار شخصى شما يكى از غلامان شماست،من خود را خزينهدار مسلمانان مىدانم»و آن گاه كليدهاى بيت المال را آورد و به عنوان استعفاى از شغلش به منبر پيامبر (ص) آويخت.پس از استعفاى عبد الله بن ارقم خليفه سوم دستور داد سيصد هزار درهم به او بدهند،او به دليل زهد و پرهيزش قبول نكرد.خليفه به سعيد ابن عاص صد هزار درهم داد،و سه يا چهار تن از دخترانش را به ازدواج مردانى از قريش در آورد و به هر يك از آنان صد هزار دينار مرحمت كرد.خليفه سوم به پسر عمويش،حارث بن حكم،سيصد هزار درهم عطا كرد و او را براى گردآورى ماليات روانه قبيله قضاعه كرد.و هنگامى كه صدقات را آورد،همه را به او بخشيد (11) . نبايد فراموش كنيم كه ابو سفيان،بزرگ امويان،كه در مكه (12) اسلام آورد،و هنگامى كه مسلمانان در حنين به هزيمت رفتند دشنام داد و گفت:«فرار ايشان تا ساحل دريا ادامه دارد».او كسى است كه قبر حمزه را-پس از بيعتبا عثمان-با لگد زد و گفت:«اى ابو عماره!آن حكومتى كه برايش،شمشير كشيديم،اكنون بازيچه دست غلامان ما شده است».اين پيرمرد هم از بخششهاى عثمان برخوردار بود. خليفه به او دويست هزار درهم داد.خليفه از اراضى عمومى،بخشهاى بزرگى را به بنى اميه اختصاص داد.از جمله اراضى كه به خويشاوندانش داد زمين فدك،ملك خاص پيامبر (ص) بود زيرا فدك از جمله اراضى بود كه به وسيله جنگ و جهاد گرفته نشده بود.و سهم الارثى بود،كه فاطمه زهرا (ع) دختر رسول خدا (ص) وارث آن مىشد.ابو بكر روايتى،از پيامبر نقل كرد كه فرموده است:«ما گروه پيامبران چيزى به ارث نمىگذاريم.آنچه از ما باز ماند صدقه است:فقط خاندان پيامبر از آن مال مىتوانند استفاده كنند.»،ابو بكر نگذاشت كه فاطمه (ع) وارث فدك گردد.روايت كردهاند كه فاطمه ادعا كرد كه پيامبر (ص) فدك را به اوبخشيده است.خليفه اول به شاهدانى كه فاطمه آورده بود قانع نشد.پيامبر (ص) از فدك،انفاق مىكرد و از مال فدك به خردسالان بنى هاشم مستمرى مىداد و وسيله ازدواج زن و مردشان را فراهم مىكرد.به همين ترتيب ابو بكر و بعد هم عمر رفتار مىكردند.چون خلافتبه عثمان رسيد فدك را به مروان بخشيد. از شگفتيها اين كه عثمان به مروان،كه خود و پدرش هر دو،مطرود رسول خدا بودند،چيزى را مىبخشد كه ما ترك آن حضرت براى دخترش و يا براى صرف درآمد آن به اهل بيتش مىباشد. با آوردن اين مطلب نمىخواهيم خليفه را محاكمه كنيم و يا به سود و زيان او حكم دهيم.كار او با خداست.و نيز نمىخواهيم بگوييم كه تنها عثمان نسبتبه اموال مسلمانان به سيره شيخين عمل نكرد. او معتقد بود كه حق دارد از اموال مسلمانان هر چه مىخواهد انفاق كند.او پيشواى مسلمانان است و حق دارد هر گونه كه مىخواهد در اموال مسلمانان دخل و تصرف كند.اين شيوه،با روش عمر،كه از كارگزارانش بسختى حساب مىكشيد،تفاوتى آشكار دارد.اگر كسى از كارگزاران عمر به سود خود برداشتى مىكرد،مورد مؤاخذه قرار مىگرفت،و از او مىپرسيد:از كجا آوردهاى؟و مازاد اموال آنها را به بيت المال برمىگرداند. «خليفه دوم ابو هريره-صحابى معروف-را به فرماندارى بحرين گماشت،به خليفه خبر دادند كه وى در رفاه به سر مىبرد.عمر او را احضار كرد و گفت:مگر يادت رفته است وقتى كه تو را عامل بحرين كردم پا برهنه بودى و كفش به پايت نبود؟اكنون به من اطلاع دادهاند كه چندين اسب به هزار و ششصد دينار خريدهاى.ابو هريره در جواب گفت:من چند اسب داشتم و آنها باردار شدند.عمر گفت:يا اضافه را بياور و يا حقوق و هزينهات را نگاه مىدارم»وقتى ابو هريره به او گفت آن كار را نمىتوانى بكنى،خليفه در جواب او گفت:آرى،به خدا قسم،پشتت را[به ضرب تازيانه]مىآزارم.آن گاه،عمر با تازيانه به طرف ابو هريره رفت و آن قدر به پشت او زد تا خون جارى شد،و بعد گفت:اموال را حاضر كن!چون ابو هريره آن اموال را حاضر كرد،به خليفه گفت:به حساب خدا آنها را ضبط كن.عمر در جواب گفت:آن در صورتى بود كه از راه حلال به دست آورده بودى و با ميل خود مىپرداختى.هان!به خدا سوگند اميمه (مصغر امامه،نام زنى) از تو انتظار نداشت كه اموال هجر (نام شهر و ناحيهاى است) ،يمامه و دورترين ناحيه بحرين را براى خودت-و نه براى خدا و مسلمانان-جمعآورى كنى و درباره تو بيش از خر چرانى اميد نداشت» (13) . اين روش دقيق مالى كجا و روش عثمان-كه به خويشاوندانش صدها هزار و ميليونها مىبخشيد و هيچ مشكلى هم احساس نمىكرد-كجا؟بخششهاى خليفه منحصر به خويشاوندانش نبود،عطاياى او به ديگر افراد نيز مىرسيد تنها به دليل اين كه آنان دوستدار وى بودند،مانند زيد بن ثابت انصارى كه به صد هزار درهم از عطاياى خليفه نايل آمد،و يا به افرادى بخشش مىكرد تا محبت آنان را جلب كند و از خشم و غضب ايشان در امان باشد،براى نمونه،به زبير ششصد هزار درهم و به طلحة بن عبيد الله دويست هزار درهم داد.اين هر دو در شورايى كه عثمان را به مقام خلافت رساند،عضويتيافته بودند (14) . هيچ كدام از اين دو صحابى نيازى به آن مال نداشتند.و خود از ثروتمندان و زمينداران بزرگ بودند كه املاك زياد و مال التجاره فراوان داشتند.اين هر دو داراى اموال منقول و غير منقول بسيارى بودند. از مطالب قابل ملاحظه اين است كه اهل بيت پيامبر (ص) از بخششهاى خليفه برخوردار نبودند،با اين كه قرآن،به خاطر خويشاوندى با پيامبر بزرگوار،براى ايشان يك پنجم از غنايم جنگى را (حداقل) واجب دانسته است. البته طبيعى بود كه كارگزاران خليفه هم به او اقتدا كنند و در اموال مسلمانان بدون هيچ مشكلى به دخل و تصرف پردازند.نقل كردهاند كه وليد بن عقبه،به هنگام استاندارى كوفه،از بيت المال وامى گرفت.چون مدت وام سر آمد،عبد الله بن مسعود مطالبه باز پرداخت آن را كرد.ابن مسعود هنوز مسؤوليتبيت المال را بر عهده داشت.وليد از باز پرداخت وام خويش خوددارى مىكرد.هنگامى كه ابن مسعود در مقابل وليد پافشارى كرد،او به خليفه شكايتبرد،آن گاه خليفه به ابن مسعود نوشت: «تو براى ما خزانهدارى بيش نيستى،پس،حق ندارى در مورد آنچه وليد از بيت المال دريافت كرده است متعرض او شوى...»البته اين موضعگيرى خليفه،ابن مسعود را ناراحت كرد و كليدهاى بيت المال را به عنوان استعفا جلو خليفه انداخت» (15) . اگر در كوفه،كسى بود كه رو در روى وليد مىايستاد،در مورد مطالبه مالى كه او از بيت المال دريافت كرده بود و لازم مىشد،جريان به خليفه گزارش شود،تا خليفه،ابن مسعود را وادار به خوددارى از مطالبه مالى كند كه وليد از بيت المال به وام گرفته است،داستان در شام جور ديگرى و متفاوت با كوفه بوده است.معاويه در آن جا فرمانرواى مطلق بود.او مانند قيصرهاى روم زندگى مىكرد و بى آن كه كسى ناظر و شاهد كار او باشد،به عنوان دارايى شخصى خويش،در اموال شام دخل و تصرف مىكرد.براستى كه معاويه آنچه از داراييهاى مسلمانان در اختيار داشت،براى خريدن دلها و افزايش ياران و خوشنودى رؤساى قبايل و صاحبان نفوذ،به خدمت گرفته بود.و ترديدى نبود كه او خود را آماده مىكرد تا پس از عثمان سلطنت اسلام را به دست گيرد و روزگار هم به او مهلت داد تا آمادگى اين كار را پيدا كند. در حقيقت،معاويه از همان زمان عمر براى دستيابى به هدفهاى مورد نظر خود،در حال آماده شدن بود.البته خودخواهى و ولخرجى او براى شخص عمر-موقعى كه خليفه به جبهه سوريه رفته بود،روشن شد و آن عمل وى موجب خشم خليفه شد،و ليكن او خليفه را به اين دليل كه همسايه كشور روم ستبه درستى راه و روش خود قانع ساخت.از عجايب اين كه خليفه،ابو هريره را براى هزار و ششصد دينار مورد مؤاخذه قرار مىدهد،ولى تاريخ نقل نكرده است كه روزى عمر از معاويه پرسيده باشد:اين همه ثروت را از كجا آوردى؟معاويه تنها استاندارى نبود كه اموال مسلمانان را در راه خريدن دلها و افزودن بر خيل ياران خويش به كار مىبرد.ديگر فرمانداران عثمان نيز،در حد قدرت و كمى بازرسان و انتقاد گرانشان،برابر همان راه و روش رفتار مىكردند.همه آنان مىكوشيدند تا با حاتم بخشى و دست و پا كردن دوستان و ياورانى چند به يك هدف برسند،و آن هدف تبديل خلافتبه سلطنت استبدادى و تغيير جهان اسلام به مملكت اموى بود،كه سلطنت آن مملكت نسل به نسل برايشان باقى بماند. اين سياست مالى رفاه طلبانهاى كه خليفه و فرمانروايان او برابر آن روش حركت مىكردند نتايجى چند در پى داشت،از جمله: رشد طبقه سرمايهدار در جامعه اسلامى:طبيعى بود كه ثروتهاى اشخاص بهرهمند كه از بخشايش خليفه و فرماندارانش برخوردار مىشدند روز بروز افزايش يابد و اين اموال را در راه به دست آوردن سودهايى مستمر از خريد ملك و تجارت به كار برند.شمارى از اصحاب بودند كه در ايام عمر از بخشش بيشترى برخوردار بودند،كه با اين فزونى دريافتى خود،سرمايهدار شدند.اين انتظار مىرفتبا گذشت زمان اين ثروتها رشد كند.هنگامى كه عثمان،ممنوعيتى را كه عمر در مورد اقامت آن اصحاب در خارج مدينه قايل شده بود،بر طرف ساخت،درهاى جديدى براى ثروتمندانشان باز كرد تا بر ثروتشان بيفزايند.آنان خانهها و باغها،و چيزهاى ديگر در عراق و نواحى ديگر خريدارى كردند.البته خليفه تعدادى از تيولهاى عمومى حجاز و خارج حجاز را بخشيد سپس تصميم گرفت تا تسهيلاتى براى حجازيان مقيم خارج عراق،براى باز گرداندن ثروتهايشان به حجاز قايل شود;به اين ترتيب كه اين افراد املاك ديگرشان را در عراق بفروشند و به جاى آنها املاكى در حجاز و يمن بخرند (16) .اين گونه داد و ستدهاى آنان زياد و ثروتشان انبوه و افزون شد.در ميان اصحاب پيامبر (ص) و ديگران كسانى پيدا شدند كه مالك ميليونها درهم بودند.ثروت زبير حدود چهل ميليون (17) و ثروت طلحة بن عبيد الله بالغ بر سى ميليون (18) و ثروت عبد الرحمان بن عوف مبلغى در حدود سى ميليون درهم بود (19) . پيشتر گفتيم كه مروان بن حكم در يك روز مبلغى معادل پنج ميليون درهم به دست آورد،وقتى كه خمس غنايم افريقا را به نيم ميليون دينار خريد و سپس خليفه سوم تمام آن مبلغ را به وى بخشيد. از نتايجسياست مالى خليفه:افزايش فشار اقتصادى بر ملتهاى مغلوبى بود كه جزيه مىپرداختند.سخاوت خليفه و فرماندارانش در اموال عمومى و بخششهاى ايشان به افراد،احتياج به سيلى از ثروت داشت كه مالياتهاى گرفته شده از زمينها (خراج) و افراد (ماليات سرانه) آن را كفاف نمىداد،مگر اين كه اين مالياتها افزايش يابد،مسائل بسيارى از اين جهت ناشناخته است زيرا ملتهاى مغلوب در آن زمان نه دخالت در امور سياسى داشتند و نه فريادشان به گوش كسى مىرسيد.با همه اينها،گفتگوى خليفه و عمرو بن عاص از گوشهاى از آن پرده بر مىدارد.خليفه به ابن عاص گفت:«اى عمرو!شتران شيرده پس از تو شير فراوانى دادند.»عمرو در جواب او گفت:«آرى،و تو بچههاى شيرخوار آنها را كشتى» (20) .مقصود خليفه اين است كه اموالى كه از خراجهاى مصر براى او مىآمد پس از عزل عمرو از حكومت مصر،زياد شده است.و قصد عمرو از جوابى كه داد،اين بود كه افزايش اموالى كه از آن شهرها به جانب وى مىآمد نتيجه تعيين مقدار بيشترى از جزيه بر مردم آن شهرهاست.و آن عمل ويرانى شهرها را در پى خواهد داشت. اوجگيرى مخالفتبا خليفهكمى پيشتر از اين مخالفت اوليهاى را يادآور شديم كه با آغاز خلافت عثمان شروع شد و قهرمانان مخالفت دو شخصيت از صحابه برجسته بودند كه هيچ گونه هدف سياسى و يا طمع مالى نداشتند.آن دو تن عمار بن ياسر و مقداد بن اسود بودند.مخالفت آنان در نخستين سالهاى خلافت عثمان آرام بود زيرا كه ياورانى نداشتند و پارهاى از حوادثى كه انتظار روى دادنش را در آينده داشتند پس از آن سالهاى نخستين اتفاق افتاد.حوادث پى در پى مستقيما منجر به فزونى شمار مخالفان شد.از جمله اين مخالفان كسانى بودند كه با داشتن انگيزه دينى مخالفت مىكردند و ديگرانى بودند كه انگيزه سياسى داشتند و گروهى ديگر با هر دو انگيزه. مخالفت عبد الرحمان:عبد الرحمان بن عوف سرپرستبيعتشورا تقريبا از جمله مخالفان اوليه بود، زيرا براى او زشت و ناپسند بود كه برگزيده وى يعنى عثمان به راهى رود كه مخالف راه و روش شيخين باشد آن هم پس از اين كه او و همه مسلمانان به شرط پيروى از روش شيخين با عثمان بيعت كرده بودند.ترديدى نيست كه تعدادى از صحابه به عبد الرحمان پرخاش كردند و او را مسؤول ياستخليفه سوم در اموال دولت و در سوار كردن بنى اميه به گردن مردم مسلمان و دور ساختن على (ع) از مقام خلافت،دانستند،در صورتى كه اگر على (ع) عهدهدار خلافتبود هر آينه مسلمانان را به راهى روشن هدايت مىكرد.طبيعى بود كه عبد الرحمان به عنوان اداى يك وظيفه و براى رفع مسؤوليتخود،به عثمان اعتراض كند. مىگويند كه عثمان از شتران زكات به يكى از قضات كه عموى وى بود،بخشيد.چون قضيه به گوش عبد الرحمان رسيد يكى از اصحاب پيامبر (ص) را طلبيد و فرستاد تا آن شتر را باز پس گرفتند و ميان مردم تقسيم كردند و عثمان سكوت اختيار كرد و بر او خرده نگرفت.اين نخستين گستاخى در مقابل قدرت خليفه بود. البته عبد الرحمان مىخواست كه شخص مورد انتخابش را به روش شيخينبرگرداند اما موفق نشد و از مدينه كوچ كرد و هيچ گاه با خليفه صحبت نكرد،تا اين كه اجلش فرا رسيد.عبد الرحمان سه سال پيش از عثمان وفات يافت.نقل كردهاند كه وى اصحاب پيامبر (ص) را تشجيع مىكرد تا پيش از آن كه تمام مردم سر به شورش بردارند،وى را مؤاخذه و مجازات كنند.حتى روايت كردهاند كه او يك بار به امام على (ع) گفت اگر خواستى شمشير خود برگير و من هم شمشيرم را برمىدارم تا با او بجنگيم (21) . طبيعى بود كه امام (ع) به چنين درخواستى پاسخ مثبت ندهد. اگر رويدادهاى شورا در خاطره عبد الرحمان باقى مانده بود،بىترديد او را به ياد خوابى مىانداخت كه در خلال روزهاى شورا ديده بود آن گاه كه در خواب باغى سر سبز پر از گياه را ديد،شتر نرى وارد آن جا شد كه بهتر از او را نديده بود.آن شتر چون تيرى گذشت،به طرف چيزى ميل نكرد تا تمام باغ را طى كرد.در پى او دو شتر ديگر وارد باغ شدند كه پا در جاى پاى اولى گذاردند،و به چيزى اظهار تمايل نكردند.پس از آن شتر چهارمى آمد و افتاد ميان باغ به چريدن و بلعيدن.آن روز عبد الرحمان خوابش را به اين تعبير كرد كه چهارمين شتر همان خليفه سوم است كه در آينده نزديك از راه پيامبر (ص) و دو صحابه او منحرف خواهد شد.آن روز عبد الرحمان گفته بود كه خلافت را بر خود نمىپسندد،مبادا آن شتر چهارم بشود.اگر آن خواب به خاطرش مىآمد،متوجه مىشد كه به هشدارها و زنگ خطرى كه در آن رؤيا بود گوش نكرده است.او مىتوانست كسى كه باغ را رها كرد انتخاب كند و كسى را كه به خلافتبرگزيد،وانهد.اگر عبد الرحمان على (ع) را ولى امر خلافت قرار داده بود بىگمان مسلمانان از تمامى آن حوادث مصون مىماندند.و از چيزهاى شگفت تشابه خواب عبد الرحمان با رؤياى عمر بود. خليفه دوم،هنگامى كه در بستر مرگ بود گفت كه در حال بىهوشى مردى را مشاهده كرده است كه وارد باغى شد و شروع به چيدن همه نوع ميوه رسيده و تر و تازه كرد و آنها را به خود مىچسباند و زير خودش قرار مىداد،همان گونه كه رؤياىاين دو مرد با هم شباهت دارد.عمل آن دو نيز شبيه هم است، زيرا هر دوى آنها كسى را انتخاب كردند كه مىچيد و چون شتر مىبلعيد. شايد مهاجرت عبد الرحمان به خاطر عثمان او را به سر عقل آورد كه با راهى كه عثمان پيمود،خلافت در ميان بنى اميه ريشه خواهد دوانيد و در آن ميان او اميدوار بود كه عثمان خلافت را،پس از مرگ خويش به پاداش انتخاب شدنش به دست او،به وى باز گرداند.على (ع) هم به او گفته بود:«به خدا قسم تو عثمان را به خلافت نرساندى،مگر اين كه خلافت را به تو باز گرداند...»خداوند ميان شما عطر شوم خواهد افشاند (ميان شما فاصله خواهد انداخت) و دعاى على (ع) البته مستجاب شد. دو عضو ديگر شورادو تن ديگر از اصحاب برجسته پيامبر (ص) به جبهه مخالفتبا عثمان پيوستند آن دو تن عبارت بودند از طلحه و زبير.البته از آن دو تن مخالفت زبير،خشونت كمترى داشت.تصور نمىكنم كه آن دو تن به سبب اين كه خليفه اموال مسلمانان را به خويشانش مىبخشيد با وى مخالفت كرده باشند،زيرا هر يك از آن دو از الطاف شايان خليفه بهرهمند شده بودند.سهم زبير ششصد هزار و سهم طلحه دويست هزار بود.و آن دو كارى نداشتند كه بخششهاى خليفه را به خويشاوندانش حرام بدانند چرا كه آن بخششها را براى خود حلال مىدانستند.فكر مىكنم هر كدام از آن دو مرد اميدوار بودند پس از عثمان به خلافتبرسند.آن دو،پس از اين كه عمر آنان را اعضاى شورا قرار داد،ميان اصحاب در بالاترين جايگاه به حساب مىآمدند.عضويت آن دو در شورا به اين معنى بود كه خليفه آنان را براى خلافت مطرح كرده است.البته با كسب ثروتهاى كلان بر اهميت آنان در نزد خود و نزد بسيارى از مسلمانان افزوده شد زيرا،هر كدام از آن دو تن مالك دهها ميليون درهم،بودند.طلحه پشتيبانانى در بصره،و زبير يارانى در كوفه داشت. هر دوى آنها نسبتبه عثمان بطور فراوان ابراز دوستى خالصانه و علاقهمندىمىكردند و هر يك آرزو مىكرد كه خليفه پس از مرگ خلافت را به وى واگذارد.و او به روشى ساده و آرام به خلافت رسد.پس، چه عاملى در كار بود كه آن دو را به مخالفتبا عثمان و تحريك عليه وى واداشت؟به نظر من،علت مخالفت ايشان بر باد رفتن آرمان و آرزوى آنان در رسيدن به خلافت از سوى عثمان بود،زيرا نيرو،توان و قدرت و تسلط بنى اميه بر سراسر كشور اسلامى اين خاندان را نيرومندترين مزاحمان خلافت قرار داد.معاويه كسى نبود كه بگذارد خلافت از دستبنى اميه خارج شود.هر چه مدت خلافت عثمان به درازا مىكشيد قدرت معاويه افزونتر مىشد.براى اين دو صحابى به وضوح روشن شد كه خليفه با نظر مروان و با معاويه مخالفت نمىورزد و اين دو نفر هم جز درخواست جانشينى فردى از بنى اميه،هرگز توصيه ديگرى نخواهند كرد.از رفتار توام با سكوت خليفه و فرماندارانش تاييد بقاى خلافت در بنى اميه و انتقال آن از عثمان به معاويه پديدار بود.اين بود كه طلحه و زبير مخالفتخود را با عثمان علنى كردند.قريش در دور ساختن خلافت از اهل بيت پيامبر (ص) كوشيد،تا خلافت در ايشان پا نگيرد،در نتيجه ساير قبايل قريش از آن بىبهره بمانند.اكنون قريش پس از آن همه كوشش مىديد كه در گردابى بدتر از آنچه فرار مىكرد،فرو افتاده است.در حقيقت،ديد كه خلافتبه بنى اميه رسيد،و هم اكنون ممكن است در ميان ايشان برقرار بماند،در صورتى كه آنان نه تنها اهل بيت پيامبر (ص) نيستند،بلكه دشمنان اهل بيتند. ام المؤمنينام المؤمنين،عايشه-همسر پيامبر (ص) -به جبهه مخالف پيوست،و ام المؤمنين ديگر-حفصه-نيز از او پيروى كرد.عايشه همواره به عثمان پرخاش مىكرد كه با سنت پيامبر خدا (ص) مخالفت ورزيده است.چه بسا عايشه گاهى جامهاى از جامههاى پيامبر (ص) را نشان مىداد و مىگفت:هنوز جامه پيامبر كهنه نشده است و لكن عثمان سنت پيامبر خدا را كهنه كرده است.عايشه عثمان را (نعثل) مىناميد.مورخان نقلمىكنند كه عايشه مىگفت:«نعثل (22) را بكشيد كه او كافر شده است» (23) . به عقيده من انگيزه مخالفت او با خليفه يك عامل سياسى بود نه دينى،زيرا همو بعدها با على (ع) مخالفت كرد در صورتى كه على (ع) از همه مردم بيشتر پيرو سنت پيامبر (ص) و علاقهمندترين فرد مسلمان به اسلام بود.عايشه در مخالفتش با برادر پيامبر (ص) [على (ع) ]خشنتر بود تا مخالفتبا عثمان،زيرا اعتراض وى به عثمان در اين حد بود كه او بعضى از اصحاب را كتك زده است،و در اموال مسلمانان بر خلاف سنت پيامبر (ص) دخل و تصرف كرده است.با همه اينها بعدها عايشه به همراهى طلحه و زبير رهبرى حمله لشكرى را در بصره بر عهده گرفتند كه قربانيانش به هزاران مسلمان رسيد. كشتن مسلمانان نزد خدا مهمتر از زدن و يا گرفتن مال آنان است من اعتقاد دارم كه انگيزه مخالفت ام المؤمنين با عثمان همان انگيزه مخالفت طلحه و زبير با خليفه بوده است زيرا او مايل بود كه خلافتبه پسر عمويش طلحة بن عبيد الله تيمى منتقل شود و اگر خلافت طلحه درست در نيامد به زبير انتقال يابد كه شوهر خواهرش اسماء است. هر چه نفوذ طلحه در جبهه مخالفتبا خليفه بيشتر مىشد،ام المؤمنين شادمانتر مىشد طبرى نقل كرده است كه عايشه به ابن عباس گفت:«تو را به خدا سوگند مىدهم كه چون تو از عقل و درايت و زبان آورى برخوردارى مبادا كه طلحه را ميان مردم تنها و ذليل بگذارى،زيرا كه چشمان مردم درباره عثمان باز شده است و آتشهاى فتنه براى او مشتعل گشته است.و ايشان از شهرها براى امر مهمى كه هم اكنون در وضع حادى قرار گرفته است آمدهاند.و طلحه-آن گونه كه به من اطلاع دادهاند-افرادى را بر خزانهها گمارده است و كليدهاى آنها را گرفته است.من گمان مىبرم كه او-اگر خدا بخواهد-در خط پسر عمويش ابو بكر حركت كند.»ابن عباس در جواب او گفت:اى مادر اگر براى آن مرد اتفاقى بيفتد، مردم پناه نخواهند برد،مگر به همراىما (على ع) .ام المؤمنين گفت:بس كن اى پسر عباس من نمىخواهم با تو بحث و جدل كنم (24) .من فكر مىكنم كه او با چشمهاى طلحه و زبير مىنگريست و مىديد كه هر چه نفوذ امويان با ميدان دادن عمر،بدانها گسترش مىيابد،اميد دستيابى هر يك از آن دو به خلافت ضعيفتر مىشود.در حقيقت،او آشكارا مىديد كه خليفه هيچ كارى بدون مشورت مروان و معاويه انجام نمىدهد و اين دو نفر نيز هرگز به عثمان پيشنهاد جانشين شدن غير اموى را نخواهند داد.عايشه نيز،بدان جهت مانند طلحه و زبير،اعتقاد داشت كه پيش از اين كه عثمان زمام امور را به خليفه اموى پس از خود بدهد،بايستى كار او را يكسره كرد.عايشه،همانند اين دو صحابى (طلحه و زبير) معتقد بود كه سكوت در مقابل عثمان نوعى تاييد امويان و كمك به ايشان در به چنگ آوردن خلافت و دستبه دست كردن آن،ميان خويش خواهد بود. عمرو بن عاصمخالف سياسى ديگرى وجود داشت كه در خلافت طمع نمىورزيد.چون نه از سابقان در اسلام بود و نه از اعضاى شورا،و نه داراى قدرتى و نفوذى تا او را در رديف كسانى قرار دهد كه به عاليترين مقام،چشم داشتند.آن شخص عمرو بن عاص بود.در حقيقت،مخالفت او به انگيزه نفع شخصى خود بود،زيرا او در زمان عمر والى مصر بود و آرزوى ماندن در مقام خود را داشت.اگر عثمان او را در مقام خود باقى گذاشته بود،مورد علاقه شديد او بود،و ليكن عثمان او را بر كنار ساخت و به جاى او عبد الله بن سعد بن ابى سرح را تعيين كرد.عمرو عاص به مدينه بازگشت و منتظر فرصتى بود تا بر عثمان بشورد. هنگامى كه فرصت فرا رسيد،او از بزرگترين محركان عليه خليفه بود.او تمام هوش و زيركى خود را در شوراندن مردم عليه عثمان به كار برد.همين كه عثمان كشته شد و معاويه به او وعده استاندارى مصر را داد،به خونخواهان عثمان پيوست. اصحابى كه چشمداشتى نداشتنداگر اصحابى از قريش بودند كه با عثمان مخالفت مىكردند و به دليل انگيزه سياسى بر مخالفتخود شدت بخشيدند،اصحاب نيكوكارى هم كه از قريش نبودند صداى مخالفتشان با سياست عثمان بلند شد،بدون اين كه آرمانى دنيايى داشته باشند. ابوذريكى از آن افراد،صحابى معروف ابوذر غفارى بود.نقل كردهاند وقتى كه عثمان به مروان هر چه واستبخشيد،و به زيد بن ثابتيكصد هزار درهم و به حارث بن حكم سى صد هزار درهم داد،ابوذر شروع به گفتن اين سخن كرد:كافران را به عذابى دردناك هشدار بده و قول خداى متعال را تلاوت مىكرد:«و كسانى كه طلا و نقره را اندوخته مىكنند و در راه خدا به مصرف نمىرسانند آنان را به عذابى دردناك بشارت ده.» (25) عثمان براى او پيغام فرستاد و او را از گفتن آن سخنان باز داشت.ابوذر در جواب گفت:اى عثمان!آيا مرا از خواندن قرآن و عيبجويى از كسى كه امر خدا را ترك كرده است،باز مىدارى؟پس،به خدا سوگند اگر خدا را با خشم عثمان خوشنود سازم محبوبتر و بهتر استبراى من از اين كه خدا را با خوشنودى او به خشم آورم.اين سخن عثمان را خشمگين ساخت.البته براى عثمان حل مشكل ابوذر و ساير انتقاد گران آسان بود و خود ابوذر او را راهنمايى كرده بود،زيرا روزى به او گفت: به روش دو خليفه رفتار كن تا كسى به تو خرده نگيرد،ولى خليفه اين نظر را نپسنديد.و براى همين، تصميم گرفت مشكل ابوذر را به عنوان يكى از معترضان با مجازات او چاره كند.به نظر مىرسد كه خليفه حساب نكرده بود كه چاره كردن مساله انتقاد فردى با اخلاص از راه شدت عمل،مشكلات خطرناكترى براى او در پى خواهد داشت.براى خليفه دشوار بود كه مخالفان خود را كه از قريش بودند مجازات كند،زيرا ايشان صاحب قدرت بودند.اما ابوذر و امثال او،با وجود سابقه اسلامى روشن خود، افرادى صاحب قدرت،و داراى اعوان و انصار و مال و ثروت نبودند.خليفه براى هر يك مجازاتى تعيين كرد كه با عمل آنان تناسبى نداشت.براى ابوذر مجازات تبعيد از حجاز را اختيار كرد.اين مجازات در قرآن براى كسانى است كه با خدا و رسول بجنگند و در زمين فساد كنند.در صورتى كه ابوذر از اين دسته نبود،بلكه از افراد صالح و مصلحى بود كه اعتراض آنها به خاطر نفس اعتراض نبود،بلكه به سبب علاقه به اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر به انتقاد مىپرداختند.ابوذر،نافرمانى خدا نكرده و ديگران را به قيام فرا نخوانده بود.يكى از منافقان از پيامبر (ص) انتقاد كرد و به او گفت:عدالت را رعايت كن!.پيامبر او را تبعيد و مجازات نكرد بلكه به او فرمود:واى بر تو!اگر من عدالت نكنم،پس چه كسى عدالت مىكند؟ابو بكر مىگفت:تا از خدا اطاعت كنم از من اطاعت كنيد و اگر من نافرمانى خدا كردم،آن گاه،اطاعت من بر شما روا نيست.عمر مىگفت:هر گاه در من كجى ديديد،راست و هموارم سازيد. عثمان نخواست موضعى مانند موضع اينان اتخاذ كند،او تصميم به تبعيد ابوذر گرفت.و او را به شام تبعيد كرد تا زير سيطره نيرومندترين فرمانروايان اموى يعنى معاويه باشد كه حكومت او دولتى در دولتشده بود.اما،ابوذر در خودخواهى معاويه و اسراف و ريختوپاش اموال مسلمانان بزرگتر از آنچه در مدينه ديده بود،مشاهده كرد.پس،در انتقاد از معاويه بانگ برداشت.وقتى معاويه كاخ سبز (الخضراء) خود را ساخت،ابوذر به او گفت:اى معاويه!اگر اين كاخ از مال خداست كه خيانت است و اگر از مال خود توست،اسراف است.او جلو كاخ معاويه مىآمد،و فرياد بر مىآورد و مىگفت:«...بار خدايا!لعنت كن كسانى را كه امر به معروف مىكنند اما خود بدان عمل نمىكنند.خدايا!لعنت كن كسانى را كه نهى از منكر مىكنند ولى خود مرتكب آن مىشوند...». خليفه بنا به تقاضاى معاويه دستور داد تا ابوذر را به مدينه برگردانند.ابوذر را با سختى و به شكلى كاملا بىرحمانه،به مدينه برگرداندند.هنگامى كه خليفه پافشارىابوذر را در موضع سياسى خود ديد،دستور داد تا او را از مدينه بيرون كنند.ابوذر درخواست كرد تا به شام برگردد و يا به عراق و يا مصر (و بنا به روايتى به مكه) برود،اما اجازه نيافتخليفه فرمان داد كه به بيابان نجد برود و به او چنين گفت:خودت را گم كن!از ربذه آن طرفتر حق ندارى بگذرى.عثمان به مردم اعلان كرد،كه نه با ابوذر حرف بزنند و نه با وى خداحافظى كنند.وقتى ابوذر بيرون شد مروان به همراه او بود تا نگذارد مردم با او صحبت كنند.كسى براى وداع با او بيرون نرفت،مگر امام على و فرزندانش حسن و حسين (ع) و برادرش عقيل و عمار بن ياسر.شكستن اين ديوار اجتماعى كه خليفه دور ابوذر كشيده بود نمىتوانستبرخورد تندى را ميان على و عثمان در پى نداشته باشد.امام (ع) در حالى كه با ابوذر خداحافظى مىكرد فرمود: «اى ابوذر!تو به خاطر خدا به آنان خشم گرفتى،به كسى كه براى او غضب كردى اميدوار باش!براستى كه ترس آنان از تو براى دنيايشان بود،و ترس تو از آنان اين بود مبادا به دينت گزندى رسانند.پس، بگذار آنچه را كه ايشان از تو براى آن ترس داشتند در دستشان بماند.تو نيز به خاطر آن چه از آنان مىترسيدى،دور شو!چقدر محتاجند آنان به آنچه تو آنان را از آن باز مىداشتى;و چقدر بىنيازى تو از آنچه آنان تو را از آن منع مىكردند.در فرداى نه چندان دور خواهى دانست كه چه كسى سود برده است و چه كسى بيشتر حسد ورزيده;و اگر راه تمام آسمانها و زمينها بر بندهاى بسته شده باشد-و آنكس خدا ترس و با تقوا باشد-هر آينه خداوند از زمين و آسمان برايش گريز گاهى خواهد گشود.نبايد انس بگيرى مگر با حق و نبايد به وحشت اندازد تو را جز باطل اگر تو دنياى ايشان را مىپذيرفتى هر آينه تو را دوست مىداشتند.و اگر از آنان مىبريدى هر آينه در امان بودى» (26) . در بعضى روايات آمده است كه ابوذر به ميل خود به ربذه رفت،ولى اين احتمال درست نيست كه ابوذر زندگى در غربت و تنهايى را بر اقامت در شهرى از شهرهاىمسلمانان برگزيند به هر حال،آن چه ترديد ناپذير است اين است كه نخست ابوذر بدون ميل و نظرش به شام تبعيد گرديد و سپس به مدينه باز گردانده شد. ابوذر در ربذه اقامت گزيد و در فقر و تنگناى تحمل ناپذيرى زندگى كرد تا بدرود جهان گفت. هنگامى كه مرد اگر عبد الله بن مسعود با كاروانى از اهل كوفه،و از جمله مالك اشتر،از آن جا عبور نمىكردند،در ربذه كسى نبود تا عهدهدار مراسم دفن او شود. براستى كه تبعيد ابوذر اشتباهى بزرگ از سوى عثمان بود.تبعيد آن صحابى بزرگ،بر مسلمانان بسيار گران آمد.كسى كه ملامت هيچ ملامتگرى او را از راه خدا باز نداشت و پيامبر (ص) او را بسيار دوست مىداشت و درباره وى فرمود:«آسمان كبود بر سر كسى سايه نيفكنده است و زمين بر پشتخود نكشيده است كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.»مسلمانان شايسته در مقابل پيشامدى كه براى ابوذر كرد همان احساسى را دارند كه در برابر شهيدان راه حق و صداقت كه دلهايشان از اخلاص به حق آكنده است-كسانى كه سختترين مصايب را در اين راه به جان خريدهاند. عبد الله بن مسعوداز جمله اصحاب برجستهاى كه فرياد انتقاد از خليفه و مخالفتبا او را سر دادند،عبد الله بن مسعود بود، كسى كه نه از قبيله قريش بود و نه آرمان سياسى داشت.پيشتر گفتيم كه او سرپرستبيت المال در كوفه بود و هنگامى كه عثمان به او نوشت:«...تو فقط خزانهدار مايى حق اعتراض به وليد در مورد برداشتى كه از بيت المال كرده است،ندارى.»با خشم و قهر استعفا كرد.نقل مىكنند كه وى در خطبه هفتگى خود به عنوان اعتراض به خليفه آشكارا مىگفت:«همانا راستترين سخن كتاب خدا و بهترين هدايت،هدايت محمد (ص) است و بدترين امور،امورى است كه در دين سابقه ندارد.و هر امر بىسابقه در دين بدعت است،و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش است.» البته خليفه،پس از اين كه وليد،گفتههاى عبد الله را درباره خليفه،به وىنوشت،او را به مدينه احضار كرد.همين كه عبد الله وارد مسجد پيامبر (ص) شد،عثمان خطاب به حاضران گفت:«اكنون!جانور كوچك بدى بر شما وارد شد،آن كه روى خوراكش راه مىرود،نشخوار مىكند و ادرار مىكند».ابن مسعود در جواب گفت:«من چنين نيستم.من همراهى پيامبر خدا (ص) هستم در روز بدر،روز احد، روز بيعت رضوان،روز خندق و روز حنين».پس عثمان به خدمتكارش دستور داد تا عبد الله را به زور از مسجد بيرون اندازند،و او هم عبد الله را تا در مسجد كشيد،عبد الله به زمين خورد،يكى از دندههايش شكست.پس از آن،عثمان مقررى او را قطع كرد.عبد الله پس از آن رويداد،دو يا سه سال زندگى كرد كه در تمام آن مدت به مخالفتخود با عثمان ادامه داد.هنگامى كه عبد الله مسعود از دنيا رفت وصيت كرد كه عثمان بر جنازهاش نماز نخواند.و درباره نماز و مراسم كفن و دفنش به عمار وصيت كرد،عمار هم عبد الله را پس از نماز بدون اجازه خليفه به خاك سپرد. عمار بن ياسركسى كه پيش از ديگران به مخالفتبا عثمان قيام كرد و مردم را به مبارزه با قريش-به خاطر باز گرداندن خلافت،از على به معاويه-فرا خواند،عمار ياسر بود،زيرا در شخصيت عثمان پلى را مشاهده مىكرد كه خلافت از روى آن پل،از دستهاى اصحاب قديم پيامبر (ص) به سوى آزاد شدگان از دودمان اميه گذر مىكرد.حوادثى پياپى روى داد،كه براى عمار و نيكانى مانند او درستى حدس و گمانشان را به اثبات رساند. بدون ترديد رفتارى كه عثمان نسبتبه ابوذر و عبد الله بن مسعود انجام داد بر شدت مخالفت عمار افزود.پسر ياسر از كسانى نبود كه اگر چيزى بر خلاف كتاب خدا و يا سنت پيامبر (ص) ببيند،سكوت اختيار كند.شدت مخالفت او (كه از سرسختترين و نخستين مخالفان بود) جز با كيفرى سخت، سركوب شدنى نبود. عثمان روزى تصميم گرفت تا عمار را مانند ابوذر تبعيد كند.على (ع) با اومخالفت كرد.عثمان على (ع) را هم به تبعيد تهديد كرد.على (ع) در حالى كه او را به مبارزه مىخواند فرمود:«اگر خواستى آن تصميم را بگير.»گوهرى گرانبها در بيت المال وجود داشت كه عثمان آن را زيور يكى از زنانش قرار داده بود،مردم در آن باره حرف مىزدند و حرفها زياد شد تا اين كه خليفه را به خشم آورد.روزى عثمان در حال خطبه خواندن گفت:«بايد ما نيازمان را از اين اموال برآوريم هر چند كه بر خلاف خواست مردم باشد.»على (ع) در مقابل او گفت:«در اين صورت،جلو تو را خواهند گرفت و ميان تو و بيت المال فاصله خواهند افكند.»عمار نيز گفت:«خدا را گواه مىگيرم كه من به عنوان نخستين مخالف تبعيد مىشوم. »پس،عثمان به او گفت:«اى پير فرتوت آيا على تو را گستاخ كرده است؟بگيريدش!»پس او را گرفتند و پيش عثمان آوردند،خليفه به قدرى او را زد كه از هوش رفت،و همچنان بىهوش بود كه نماز ظهر و عصر و مغربش از دست رفت.چون به هوش آمد وضو گرفت و نماز خواند و گفت:«سپاس خدا را كه اين اولين بار نيست كه در راه خدا شكنجه شديم» (27) . نقل كردهاند كه گروهى از اصحاب (از جمله،طلحه،زبير،مقداد و عمار) نامهاى به عثمان نوشتند و بدعتهايش را در آن نامه بر شمردند و به او نسبتخيانت دادند،به او اعلان كردند كه اگر آنها را كنار نگذارد بر او خواهند شوريد.آن گاه،عمار نامه را نزد عثمان برد.همين كه عثمان صدر نامه را خواند رو به عمار كرد و گفت:آيا تو در ميان آنان عليه من پيشقدم مىشوى؟عمار گفت من خير خواهترين آنانم نسبتبه تو.عثمان گفت:دروغ مىگويى اى فرزند سميه!عمار در جواب گفت:به خدا سوگند من فرزند سميه و ياسرم.سپس،عثمان به غلامان خود دستور داد تا دست و پاى او را گرفتند و در حالى كه كفش به پايش بود با لگد به دو بيضه او زد كه موجب ابتلاى وى به فتق شد،و به علت ناتوانى و سالخوردگى، بىهوش افتاد (28) . به هر حال،عمار بيش از همه كس با عثمان مخالفت مىكرد و بيش از همه فريادبرمىآورد،و به دليل سابقه درخشانى كه در اسلام داشت،و هم به خاطر سخنانى كه پيامبر (ص) درباره او گفته بود،و در آغاز اين فصل بعضى از آنها را نقل كرديم،مخالفت او براى عثمان سنگين بود. شرح حال مقداد بن اسود،صحابى بزرگوار ديگر و مخالفت وى با عثمان گذشت و تاريخ چيز بيشترى از او در ايام افزايش شمار مخالفان نقل نكرده است. خارج شهر مدينهقريش در زمان جاهليتبه حكم مجاورتشان با خانه خدا مدعى برترى بر ساير عربها بودند.پيامبر بزرگوار (ص) خواست كه طرز تفكر قريش مخصوصا و جامعه عرب را عموما از خرافات تفكر طبقاتى پاك كند،زيرا آن طرز تفكر،با آنچه اسلام از برابرى و برادرى مىگفتسازگار نبود.پيامبر (ص) روز فتح مكه در حضور جمع ايستاد و فرمود:«اى توده قريش!همانا خداوند خودخواهى زمان جاهليت و افتخار به نياكان را از شما برداشته است.عرب را بر عجم فضيلتى نيست مگر به تقوا...»با همه اينها،پيامبر (ص) آن قدر عمر،نكرد تا انديشه طبقاتى را از بيخ و بن بركند.و اين انديشه در حال ركود و خواب و انفعال باقى ماند. خلافت ابو بكر آمد و بحث و جدلش را با انصار بر مبناى اولويت قريش براى زمامدارى متمركز ساخت، در نتيجه،فكر امتياز طبقاتى از حالت ركود خود به وضع اوليهاش بازگشت و در عهد خليفه دوم رشد يافت.و در زمان خليفه سوم بحدى بالا گرفت كه قريش تمام جهان اسلام را از آن خود دانست و بشدت خود را برتر از ديگر اعراب شمرد.اين عمل،در حقيقت،چيزى نبود جز واكنشى در مقابل كسانى كه اعتقاد داشتند اسلام دين برابرى و برادرى است;دينى كه هدفش عزت بخشيدن و گراميداشت همه مسلمانان است نه عزت دادن به يك گروه اندك به بهاى ميليونها مسلمان ديگر.البته آزاد مردان مسلمان غير قريشى،از اين كه قريش تمام ادعاى برترى خود را به نام دين انجام مىدهد،در رنجبودند! در صورتى كه در روزگار خليفه سوم،امويان،مهتر وبزرگ قريش شدند،ولى در همان حال،از نظر ديانت از همه مسلمانان،سستتر بودند. شروع مخالفت در كوفهآغاز جرقه مخالفت از خارج مدينه در ميان قبايلى پيدا شد كه بيشتر از مردم يمن و مقيم كوفه بودند. تاريخ نويسان نقل مىكنند كه شروع مخالفت در زمان سعيد بن عاص بود (آن كسى كه به جانشينى وليد بن عقبة ابن ابى معيط والى كوفه،شد) در جريانى كه در محل اقامت والى و در حضور او پيش آمد. مورخان در تفصيل جريان،اختلاف نظر دارند. در روايتى آمده است كه جمعى از قاريان و بزرگان كوفه در مجلس سعيد،سخن از نواحى كوفه (باغهايش) به ميان آوردند.رئيس شهربانى او عبد الرحمان بن خنيس اسدى گفت:البته من مايل بودم كه آنها از آن امير باشند و براستى كه براى شما بهتر بود.آن گاه،مالك اشتر گفت:به خدا قسم اگر او چنان ميلى هم داشته باشد،از انجام آن ناتوان خواهد بود.سعيد خشمگين شد و گفت:باغهاى اطراف كوفه از آن قريش است.اشتر به او گفت:آيا تو مراكز سر نيزههاى ما و آنچه را كه خداوند ملك عموم ما قرار داده استباغ خود و فاميل خودت مىدانى؟ديگران هم حرف زدند.عبد الرحمان اسدى گفت: چطور جرات مىكنيد در مقابل حرف امير،حرف مىزنيد؟و با آنها درشتى كرد.سپس،اشتر گفت:اين مرد كيست؟مبادا از دستشما فرار كند.بر او شوريدند و سخت او را لگد كوب كردند بحدى كه بىهوش افتاد و بعد از پايش گرفتند و به يك سو كشيدند.پس از آن كه آب به رويش پاشيدند به هوش آمد و به امير گفت:كسى را كه تو تعيين كرده بودى مرا به قتل رساند.سعيد گفت:شب،كسى پيش من نماند،[همه را از اقامتگاه خود بيرون كرد] (29) . روايت ديگرى مىگويد:كه مردم در مجلس سعيد از سخاوت طلحة بن عبيد اللهسخن گفتند،سعيد گفت:هر كسى هم كه ثروت طلحه و املاك او را داشته باشد شايستگى بخشندگى خواهد داشت.اگر آنچه طلحه داشت من مىداشتم،براى شما زندگى خوشى فراهم مىكردم.پس آن نوجوان اسدى گفت: دوست داشتم كه اين كرانه رود (آنچه از باغها و بوستانهاى ساحل فرات از آن پادشاهان كسرى بود) مال تو باشد.آنها گفتند:خدا دهانت را بشكند.به خدا سوگند كه تو را از پا در مىآوريم،پدرش در جواب آنان گفت:او نوجوان استبر او خرده نگيريد.گفتند:آخر او آرزو مىكند تا املاك ما در خارج شهر از آن سعيد باشد؟پس به آن نوجوان حمله كردند پدرش خواست از او دفاع كند;هر دوى آنها را كتك زدند تا هر دو بىهوش افتادند.بنى اسد اطلاع يافتند و كاخ را محاصره كردند و سعيد ايشان را برگرداند.به هر حال،هر دو روايتيادآورى مىكنند كه اشتر و ديگر افرادى كه با او بودند از امير كوفه فاصله گرفتند و زبان به انتقاد از سعيد و خليفه گشودند.اين بود سر آغاز مخالفت در كوفه. چه اين روايت درستباشد يا آن،اين داستان دليل بر اين است كه در آن برهه از زمان،مردم،از قريش و بزرگان ايشان و ادعاهاى گسترده و چپاولگريها و دست درازيهايشان بر اموال مسلمانان سخت اراحتبودند. بعلاوه،من اعتقاد دارم كه اين جريان هر چند علت عمده بروز مخالفت است اما تنها دليل و يا نخستين علت نيستبدون ترديد مخالفت عبد الله بن مسعود و سخنرانيهايى كه در آنها از سياست عثمان و استاندارانش انتقاد مىكرد،از جمله دلايل باز شدن چشم و گوش مردم كوفه به معايب تشكيلات حاكم بود.آنچه براى ابوذر از تبعيد و نفى بلد اتفاق افتاد نيز از جمله وسايل شكل گيرى فكر مخالفتبود.در پيش گذشت كه مالك اشتر و ديگران در كاروان ابن مسعود بودند كه عهدهدار دفن اين صحابى مظلوم شدند.و آنچه براى ابن مسعود،همان صحابى بزرگى كه مردم كوفه كاملا او را مىشناختند،پيش آمد، كه به هنگام بازگشتبه مدينه كتك خورد و از مسجد به بيرون انداخته شد،علت ديگرى براى خالفتبود.جسارت عثمان نسبتبه عمار بن ياسر كه در زمان عمر،والى كوفه بود و مردم كوفه او را به عنوان الگوى نيكى،پارسايى و درستى مىشناختندعلت ديگرى براى اين مخالفتبود.همه اينها اوجگيرى مخالفت افراد صالح كوفه را به همراه داشت،پيامدى قابل پيش بينى بود كه در هر فرصتى انتظار ظهور و بروز آن مىرفت،تا اين كه در جريان سعيد چنين فرصتى دست داد. مخالفان تبعيد مىشوندمخالفت در كوفه به همان نحو مطرح شد كه نسبتبه ابوذر در مدينه انجام گرفته بود.تبعيد از محل زندگى يك نوع مجازات تقليدى براى مخالفان دستگاه حاكم به شمار آمد.تبعيد شدگان سياسى به جانب شام رهسپار مىشدند تا از آنان به دست معاويه-نيرومندترين مرد حكومت-انتقام گرفته شود. منطق معاويهتبعيد شدگان در محل كنيسه مريم منزل گرفتند و معاويه با آنان ملاقات كرد و بارها با ايشان صحبت كرد و براى جمع آنان به سخنرانى پرداخت و موضوع سخنرانيش عبارت از فضيلت قريش در تاريخ جاهليت و اسلام بود.او درباره فضيلت قريش استدلال كرد كه هر طايفهاى در تاريخ خود به مصيبتى گرفتار شدهاند اما خداوند از قريش همواره پشتيبانى كرده است و ايشانرا در تحتحمايتخود حفظ كرده است،خداوند خلافت را از ميان اصحاب پيامبر (ص) به قريش واگذار كرده است،و هيچ كسى را جز آنان شايسته خلافت نديده است.معاويه به آنان گفت:خداوند قريش را در زمان جاهليتبا اين كه كافر بودند حفظ مىكرد آيا ممكن استحالا كه پيرو دين او هستند نگهدارى نكند؟او يك بار به آنان گفت:قريش مىدانستند كه ابو سفيان،عزيزترين آنها و فرزند گرامىترين آنهاست،هر چند خداوند او را پيامبر قرار نداد،چون پيامبر را انتخاب كرده،و گرامى داشته است.براستى كه من تصور مىكنم اگر ابو سفيان پدر همه مردم بود فرزندى بىخرد،نزاده بود. صعصة بن صوحان در جواب او گفت:دروغ گفتى،زيرا كه پدر مردم (آدم) بهتراست از ابو سفيان،او كسى است كه خداوند به دست قدرت خود آفريده و در او از روح خود دميده و به فرشتگان فرمان داد، تا او را سجده كنند،اما در ميان فرزندان آدم،نيكو كار و بد كار،ياوه گو و هوشيار وجود دارد. بدين سان،منطق معاويه،بسى گمراه كننده بود.او مىگفت پدرش ابو سفيان پس از پيامبر خدا (ص) بهترين مردم بوده است.به اين ترتيب او بهتر از اهل بيت پيامبر (ص) و بهتر از همه اصحاب پيامبر (ص) بوده،كه در ميان آنان كسانى چون ابو بكر و عمر بودند!!البته معاويه فراموش كرده بود كه حمايتخداوند از قريش،گراميداشت ابو سفيان و فرزندان او و همانند آنان از مردم قريش نبود،بلكه بزرگداشتبيت الله الحرام و پيامبر بزرگوار-بهترين فرزند ابراهيم-و نيز استجابت دعاى پيامبر خدا، ابراهيم بود كه قرآن مجيد آن را چنين نقل مىكند: «و هنگامى كه ابراهيم گفت:پروردگارا!اين جا را شهر ايمن قرار ده و اهل آن را-ايمان آورندگان به خدا و روز جزا-از ثمرات آن بهرهمند كن.گفت:كسى را كه كافر شود.بهره اندكى دهم و آن گاه او را با شكنجه آتش و سرانجامى ناگوار،درمانده سازم!» (30) . معاويه نمىدانست كه امامت در فرزندان ابراهيم،از جمله قريش،تنها از طرف خداوند مقرر است.و ستمگران از ايشان-چه به خود ستم كنند و چه به ديگران-هرگز به اين مقام نمىرسند.و ما در قرآن چنين مىخوانيم: «و هنگامى كه پروردگار،ابراهيم را با سخنانى آزمود،پس در پايان فرمود;تو را پيشواى مردمان قرار دادم،ابراهيم عرض كرد:و از فرزندانم نيز قرار مىدهى؟جواب داد:عهد من به ستمكاران نمىرسد» (31) . تاريخ نقل مىكند،معاويه راه را براى اين جمع تبعيدى باز كرد تا اين كه آنان به كوفه بازگشتند و دوباره مخالفتشان را از سر گرفتند.بار دوم به حمص تبعيد شدند،آنجا زير نظر و سيطره عبد الرحمان بن خالد بن وليد بودند.اين شخص نسبتبه معاويه از ايشان سختتر و درشتخوتر بود.در آن جا اظهار ندامت كردند.مالك اشتر نزد خليفه رفت و خليفه به او اجازه داد تا هر جا كه مايل استبرود، او هم بازگشتبه حمص را انتخاب كرد،تا وقتى كه مخالفت اوج گرفت و به كوفه رفت آن گاه،با يزيد بن قيس گروهى را روانه محلى به نام«جرعى»ساخت تا در آن جا مانع ورود سعيد بن عاص به شهر كوفه شوند زيرا سعيد پس از ديدار خليفه به محل ماموريتش برمىگشت.ناچار سعيد به مدينه برگشت. مردم از عثمان خواستند كه ابو موسى را والى كوفه قرار دهد و او چنين كرد.ما شدت گرفتارى اين تبعديها را هنگامى درك مىكنيم كه نامه مالك اشتر را در پاسخ نامهاى كه خليفه براى مردم كوفه فرستاده است و در آن نامه مخالفان را توبيخ مىكند،بخوانيم:اينك پاسخ نامه مالك به خليفه سوم: «از مالك بن حارث به خليفه گرفتار،خطا كار،منحرف از راه و روش پيامبر و كسى كه حكم قرآن را پشتسر انداخته است: اما بعد،نامه تو را خوانديم.خود و كارگزارانت را از جور و ستم نسبتبه افراد صالح و تبعيد آنان بازدار تا ما از تو اطاعت كنيم.تو گمان كردى كه ما بر خود ستم روا داشتيم،در صورتى كه اين تنها تصور تو است كه تو را بيچاره كرده است و همان است كه در نظر تو ستم را عدالت و باطل را حق جلوه مىدهد.و اما دوست داريم كه دستبردارى و توبه كنى و از خداوند درباره جنايت در مورد نيكان ما و تبعيد ساختن شايستگان ما،و بيرون راندن ما از شهر و ديارمان،و رياست دادن جوانان بر ما،آمرزش بخواهى.و نيز عبد الله بن قيس-ابو موسى اشعرى-و حذيفه را حاكم بر ما قرار دهى كه ما به آن دو نفر راضى هستيم. وليد و سعيدت و هر كسى از افراد خانوادهات را كه خواهش نفس،تو را بدو فرا مىخواند،از ما باز دار! ان شاء الله.و السلام» (32) .دامنه مخالفتبه بصره كشيد در آن جا عده زيادى ناراضى از سياستخليفه پيدا شدند،شدت مخالفت در مصر هم كمتر از كوفه نبود.نقل مىكنند كه محمد ابن ابو بكر و محمد بن ابو حذيفه به مصر رفتند و گروهى از مردم را بر خليفه شوراندند.در حالى كه عبد الله بن سعد بن ابى سرح در مصر فرمان مىراند و به مردم ستم مىكرد،لازم نبود كه آن دو نفر براى مردم آن جا از خارج دليل و برهان بياورند.نقل كردهاند كه عبد الله،پس از مراجعتيكى از شاكيانش از مدينه،او را به قتل رساند. نقل شده است كه گروهى از مردم مدينه-از صحابه و غير صحابه-به مردمى كه در گوشه و كنار بودند نوشتند:«اگر خواهان جهاديد به سوى آن بشتابيد،زيرا خليفه شما دين محمد را تباه كرده است.پس، شما آن را بپا داريد!»در نتيجه،دلهاى مردم نسبتبه خليفه مشكوك شد. پىنوشتها: 1-شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد ج 2 ص 411. 2-امام،على بن ابى طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود،ج 1 ص 287. 3-كامل ابن اثير ج 3 ص 57. 4-السيرة النبوية ج 2 ص 409. 5-السيرة النبوية،ج 2 ص 296. 6-كامل ابن اثير ج 3 ص 40. 7-نيكولو ماكياولى سياستمدار و متفكر ايتاليائى (1469-1527) سياست را از اخلاق جدا كرد. مكياوليسم روشهاى غير اخلاقى را براى رسيدن به هدف مجاز مىشمارد،معتقد است اگر زمامدار بخواهد بماند نبايد از شرارت بهراسد...«فرهنگ سياسى داريوش آشورى»،ص 152.م. 8-الامام على بن ابى طالب (ع) تاليف عبد الفتاح عبد المقصود ج 2 ص 120. 9-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 412. 10-الكامل ابن اثير ج 3 ص 44. 11-الفتنة الكبرى ج 1 ص 193. 12-به هنگام فتح مكه«م». 13-شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 3 ص 104. 14-الفتنة الكبرى ج 1 ص 77. 15-انساب الاشراف بلاذرى ج 4 ص 31 چاپ قدس. 16-الكامل ابن اثير ج 3 ص 52. 17-الطبقات ابن سعد ج 3 ص 110. 18-همان منبع.ص 222. 19-همان منبع.ص 136. 20-الفتنة الكبرى ج 1. 21-الكامل ابن اثير ج 3 ص 82. 22-نعثل:پير خرف،كفتار...المنجد. 23-تاريخ طبرى در رويدادهاى سال 36 ص 3112،الكامل ابن اثير ج 3 ص 102. 24-ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ج 2 ص 506 اين گفتگو را نقل كرده است. 25-سوره توبه آيه 34. 26-نهج البلاغه ج 2 ص 12-13. 27-انساب الاشراف بلاذرى ص 48. 28-شرح نهج البلاغه ج 2 ص 239. 29-انساب الاشراف ج 4 ص 42. 30-سوره بقره (2) آيه 126. 31-سوره بقره (2) آيه 124. 32-الكامل ابن اثير،ج 3،ص 73 و در ص 83. اميرالمؤمنين(ع) اسوه وحدت ص 302 محمد جواد شرى |