| صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>دوران سكوت>خلافت عمر |
| خليفه دوم و اخلاقيات او |
خليفه دوم و اخلاقيات اوعمر از طايفه بنى عدى بود.طايفه مزبور يكى از تيرههاى قريش بوده است.مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغيره از تيره بنى مخزوم بود.اين تيره نيز از طايفه قريش و در جاهليت از همپيمانان بنى اميه به شمار مىرفت.عمر بر خلاف ابو بكر،از كسانى بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا(ص)به آن حضرت ايمان آورد.بسيارى از مصادر،اسلام او را در سال ششم بعثت مىدانند.اين در حالى است كه مسعودى،اسلام او را چهار سال قبل از هجرت،يعنى سال نهم بعثت مىداند. (1) عمر در دوران مدينه،در حوادث و جنگها حضور داشت گر چه تاريخ خاطره ويژهاى از وى به يادگار ندارد.زمانى كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا(ص)درآمد،رفت و شد وى با رسول خدا(ص)بيشتر شد.در اين زمينه،وى با ابو بكر موقعيت مشابهى داشت.گذشت كه عمر و ابو بكر از كسانى بودند كه رسول خدا(ص)ميان آنان پيوند برادرى بست. (2) آنها در تمام دوران حيات رسول خدا(ص)قرين يكديگر بودند.آن دو كه در جريان تحولات سقيفه همه جا مواضع يكسانى داشته و درستبه دليل اصرار عمر در پايدار ساختن خلافت ابو بكر بود كه امام على(ع)او را متهم كرد كه به خاطر آينده خود تلاش مىكند. (3) اين امر براى ديگران نيز قابل درك بود.زمانى كه ابو بكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند،شخصى در راه از او پرسيد:در اين نامه چيست؟عمر گفت:نمىدانم،اما من اولين كسى هستم كه از آن اطاعت مىكنم!آن شخص گفت: اما من مىدانم كه در آن چيست،امرته عام اول و امرك العام،سال نخست،تو او را به خلافت گماردى و اكنون او تو را به خلافت مىگمارد. (4) اين حكايت نشان آن است كه مردم از پيوند سياسى اين دو نفر آگاه بودهاند.به نظر مىرسد موفقيت اين دو نسبتبه يكديگر و جايگاه برتر عمر در طول خلافت دو سال و سه ماه ابو بكر،براى همه اين امر را قابل قبول ساخته بود كه اين دو نفر،در واقع،يك نفر هستند،بدين معنى كه بطور طبيعى،خلافت عمر ادامه خلافت ابو بكر بوده و حكومت آنها يك«خلافت»واحد به شمار مىآيد.قيس بن ابى حازم مىگويد:عمر را در مسجد ديدم كه چوب نخلى در دست داشت و مردم را مىنشاند،در همان حال غلام ابو بكر كه نامش شديد بود آمد و نوشتهاى از ابو بكر را بر مردم خواند،پس از آن بود كه عمر را بر منبر اين سخن درستى است كه،اگر عمر نبود ابو بكر به خلافت نمىرسيد. (6) زمانى كه ابو بكر قصد آن داشت تا خالد بن سعيد را به فرماندهى سپاهى بگمارد،عمر موفق شد او را از تصميمش منصرف كند،زيرا خالد تنها سه ماه پس از سقيفه با ابو بكر بيعت كرد. (7) ابو بكر مىگفت كه بيش از همه عمر را دوست دارد. (8) عمر خطاب به ابن عباس گفت:در واقع،اگر عقيده ابو بكر به من نبود، شايد براى شما نيز سهمى مىگذاشت،در آن صورت نيز قوم شما(قريش)،چشم ديدن شما را نداشت. (9) همين باور ابو بكر بود كه او را واداشت تا ضمن«عهدى»عمر را به جانشينى خود«منصوب»كند.او در ضمن صحبتخود گفت:چون از به وجود آمدن فتنه مىترسيده،عمر را به جانشينى خود گماشته است. (10) پيش از آنكه ابو بكر وى را بر اين كار بگمارد،درباره اين كار خود،از عبد الرحمن بن عوف مشورت خواست،او با تمجيد از وى،عمر را فردى عصبانى خواند.ابو بكر گفت:او در مقايسه با رقيق القلب بودن من چنين مىنمايد،اگر سر كار بيايد آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابو بكر،عثمان بود،عثمان درباره عمر گفت:باطن او بهتر از ظاهر اوست. (11) اين تمامى مشورت ابو بكر براى نصب عمر است كه تواريخ از آن ياد كردهاند،آن هم تنها با عثمان و عبد الرحمن بن عوف چهرههاى اشرافى قريش. عثمان كه در تمام دوره بيمارى ابو بكر ملازم او بود،از طرف وى مكلف به نوشتن عهدنامه جانشينى عمر شد.با نوشتن آغاز عهد،ابو بكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكليف خود را مىدانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد.ابو بكر پس از به هوش آمدن از وى خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابو بكر نوشته او را تاييد نمود. (12) بدنبال اين امر طلحه بر ابو بكر وارد شده و گفت:تو شاهد بودى كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد مىكند،در آن صورت وقتى بدون تو باشد معلوم نيست چه خواهد كرد.ابو بكر از اعتراض وى بر آشفت. (13) در نقلى ديگر آمده كه مردم ابو بكر را به دليل آن كه شخصى بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وى اعتراض كردند. (14) به روايت ابن عبد البر،ابو بكر از معيقب الروسى پرسيد نظر مردم درباره تعيين عمر توسط او چيست؟او گفت:برخى راضى و كسانى ناراضىاند.ابو بكر گفت:آيا راضىها بيشترند ياافراد ناراضى؟او گفت:ناراضىها بيشترند.ابو بكر پاسخ داد:چهره حق ابتدا كريه است اما عاقبتبا آن است. (15) عمر خود در اولين خطبهاش گفت:آگاه است كه مردم از روى كار آمدن او كراهت دارند. (16) به روايت ابن قتيبه،مسلمانان شام با شنيدن خبر مرگ ابو بكر،از روى كار آمدن احتمالى عمر اظهار نگرانى كرده و گفتند:اگر عمر بر سر كار آيد«صاحب»ما نيست و ما او را از خلافتخلع خواهيم كرد. (17) به نظر مىرسد،ابو بكر هيچ گونه مشورت جدى در انتخاب عمر نكرده است. (18) ابو بكر خود بر اين باور بود كه بسيارى از مهاجران در انديشه خلافت هستند.او خطاب به عبد الرحمن بن عوف مىگفت:از همان آغاز خلافتش بسيارى از مهاجرين وى دم مرگ،عمر را از مهاجرين و طمع آنان براى خلافت پرهيز داد. (20) با تعيين عمر توسط ابو بكر،اصل«استخلاف»به صورت يك اصل مشروع در فقه سياسى سنى در آمده،در حالى كه به تصريح منابع سنى،چنين اقدامى،هيچ گونه پيشينهاى در سيره رسول خدا(ص)نداشته است.حكومت استخلافى در يكى از دو ركن حكومت موروثى با آن مشترك است. در حكومت موروثى،ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثى و خانوادگى است.ركن اول آن در سيره خليفه نخست صورت شرعى بخود گرفت و همانگونه كه محمد رشيد رضا يادآور شده اين امر زمينه را براى موروثى شدن خلافت در دوره امويان فراهم كرد. (21) پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابو بكر،عملا عمر به خلافت منصوب شدهبود.در اين صورت،بيعت مردم،نمىتوانست عامل خليفه شدن عمر باشد.نهايت،اعلام موافقت مردم بود كه نبايست آنرا بدين معنا بدانيم كه اگر موافقت نمىكردند او خليفه نمىشد،بلكه همانگونه كه گذشت،اين،نوعى رضايت و اظهار وفادارى در فرمانبردارى از خليفه بود.شگفت آنكه عمر خود بر اين باور بود كه انتخاب ابو بكر«فلتة»و ناگهانى بوده و معتقد بود كه حكومتبايد با مشورت مؤمنين باشد،اما اكنون تنها با يك عهدنامه بر سر كار آمد و در حالى كه از انتخاب ابو بكر ناخواسته،انتقاد مىكرد،درباره نحوه روى كار آمدن خود سخنى نگفت. اخلاقيات خليفهشخصيت روحى خليفه كه در كار فكرى و سياسى و اجرايى او نيز تاثير شديدى داشت،شخصيتى و از نظر فكرى افراطى بود. (23) او مديريت را عبارت از نوعى سختگيرى مىديد و مىكوشيد تا با اين سختگيرى،اعراب بدوى را تحت كنترل در آورد.تبلور اين امر،در افكار و رفتار او،در همان حيات رسول خدا(ص)آشكار بود.بياد داريم كه او در بدر اصرار داشت تا رسول خدا(ص)تمامى اسراى بدر را به قتل برساند.شدت و حدت او،در برخورد با سهيل بن عمرو،در جريان صلح حديبيه،در منابع تاريخى گزارش شده است.او حتى نسبتبه صلح حديبيه موضع تندى داشت(ما در اين باره،در جلد نخست(سيره رسول خدا(ص))توضيحاتى آوردهايم عمر در همان روز نخستخلافت گفت:خدايا من تندخو هستم،مرا نرم گردان! (24) او دريافت كه بدون شلاق نمىتواند با اين مردم بسر برد،لذا گفتهاند:او نخستين كسى بود كه شلاق«دره»در دست گرفت. (25) دربارهچوبدستى او گفته شده است كه،ترسناكتر از شمشير حجاج بوده است. (26) گذشت كه طلحه به دليل خلق تند عمر به ابو بكر اعتراض كرد كه چرا وى را بر آنان مىگمارد. (27) به نقل ابن شبه نيز شخصى به عمر گفت:مردم از تو خشمگيناند،مردم از تو خشمگيناند،مردم از تو متنفرند،عمر پرسيد براى چه؟آن مرد گفت:از زبان و عصاى تو! (28) يك بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد،در همان آن متوجه شد كه عمر با دره خود به طرف او مىآيد.بلافاصله از آنجا فرار كرد.عمر در پى او رفت تا او را يافت.غلام گفت:ديگر چنين نخواهم كرد! (29) زمانى كه عمر همسر يزيد بن ابى سفيان را بعد از درگذشتشويش خواستگارى كرد،او نپذيرفت،دليل او اين بود كه عمر وقت ورود و خروجش از خانه عبوس و گرفته است. (30) حتى عايشه نيز كه مناسبات نزديكى با خليفه داشت،به دليل همين اخلاق خليفه،حاضر نشد خواهر خود را به عقد او در آورد. (31) به گزارش عبد الرزاق صنعانى،ابراهيم نخعى مىگويد:عمر در صفوف زنان مىگشت،ناگهان بوى عطرى از آنان به مشامش رسيد،در آن حال گفت:اگر مىدانستم اين بو از كيستبا او چه و چه مىكردم،زنان بايد براى شوهرانشان خود را معطر كنند.ابراهيم مىافزايد:زنى كه در آنجا خود را معطر كرده بود از ترس بول كرد. (32) چنان كه زنى ديگر با ديدن او سقط كرد. (33) معمولا كسى كه قصد سؤالى از عمر داشت،جرات اين كار را نمىيافت،بلكه از طريق عثمان يا شخص ديگرى سؤال خود را مطرح مىكرد. (34) اين اخلاق سبب شده بود تا او در انتخاب فرمانداران خود نيز معيار خشونت رامعيارى اساسى تلقى كند. (35) در برخورد با افراد خاطى از هر طايفهاى بودند گذشت نمىداشت و اسلام را تنها از زاويه سختگيرى مىشناخت،همين رفتار او سبب شد تا جبلة بن ايهم از شاهان شام كه مرتكب خطايى شده بود از مكه به شام بگريزد و از اسلام روى برتابد. (36) فرمانداران و فرزندان خليفه نيز از اين سختگيرى در امان نماندند.زمانى كه يكى از فرزندان او لباس زيبايى پوشيده بود،از خليفه كتك مفصلى خورد تا اندازهاى كه فرزند او به گريه افتاد.وقتى حفصه به او اعتراض كرد عمر گفت: او خود را گرفته بود،من او را زدم تا تحقيرش كرده باشم. (37) او فرزند ديگرش را كه مشروب خوارى كرده بود،آن اندازه زد كه وى در گذشت. (38) گويا عمرو بن عاص او را به همين دليل در مصر حد زده بود،اما وقتى به مدينه آمد پدرش نيز او را زد و همين سبب مرگ او شد.زمانى كه فرزند خليفه در بستر مرگ افتاده بود به پدرش گفت:تو مرا كشتى!عمر گفت:اگر خدا را ملاقات كردى به او بگو،كه ما حد را جارى مىكنيم! (39) شدت اين برخوردها اعتراض مردم را بر انگيخت، آنان از عبد الرحمان بن عوف خواستند تا در اين باره با عمر سخن گفته و به او بگويد كه دختران در خانه نيز از او هراس دارند.عمر در برابر اين اعتراض گفت:مردم جز با اين روش اصلاح پذير نيستند،در غير اين صورت لباس مرا نيز از تنم بيرون خواهند آورد. (40) او خودش تاييد مىكرد كه مردم از تندى او ترسيده و وحشت كردهاند. (41) در اصل همين برخوردها مىتوانسته مانعى بر سر راه اعتراضات مردم به عملكرد او باشد. (42) پيش از آن،زمانى كه رسول خدا(ص)فرمود تا مردها همسرانشان را نزنند،عمر از آن حضرت خواست تا اجازه دهد تا مردان همسران خود را بزنند اما آن حضرت نپذيرفت. (43) اشاره كرديم كه برداشت دينى او نيز متاثر از اين روحيه بوده و از او شخصيتى افراطى ساخته بود.اصرار در زدن فرزندش براى خوردن شراب تا سر حد مرگ همين امر را نشان مىدهد.او درباره زنان نيز سختگير بود و اجازه حضور در نماز صبح و عشا را به آنان نمىداد.قطع سهم مؤلفة قلوبهم نيز از همين منش او سرچشمه مىگرفت.حتى در ميان احكام اسلام نيز على رغم آن كه شجاعت نظامى محسوسى نداشتبه جهاد بيش از همه چيز اهميت مىداد. (44) به همين دليل بود كه جمله حى على خير العمل از اذان حذف شد به اين بهانه كه مردم ممكن استبا بودن آن به جهاد نروند.البته فضيلتى ديگر براى نماز انتخاب شد كه در اذان صبح گفته مىشد و مىشود و آن اين كه نماز بهتر از خواب است!اين در حالى است كه امام سجاد و عبد الله بن عمر حى على خير العمل را جزو اذان مىدانستند (45) كما اين كه ابو حنيفه معتقد بود كه جمله الصلاة خير من النوم بايد بعد از پايان اذان گفته شود چون جزو اذان نيست. (46) به هر روى عمر در برخورد با مردم،تند برخورد مىكرد،اين على رغم آن بود كه مىكوشيد تا در دايره خلافت و نه سلطنت عمل كند.مناسب است قسمتى از سخنرانى عتبة بن غزوان را كه تنها شش ماه در عهد عمر حاكم بصره و در واقع فرمانده نيروهاى بصرى بود نقل كنيم.او با اشاره به مشكلات اقتصادى زمان رسول خدا(ص)و فقر صحابه در قياس با وضعيت زمان عمر كه هر كدام از صحابه،اميرى از امراى شهرها شدهاند گفت:هيچ نبوتى نيست جز آنكه«ملك»آن را نسخ مىكند.من از آن زمان به خدا پناه مىبرم كه نبوت در آن،به«ملك»تبديل شود و به خدا پناه مىبرم كه براى خود فردى بزرگ و در درون مردم،حقير به نظر آيم،شما بزودى اميران پس از ما را تجربه خواهيد كرد و آنها را خواهيد شناخت و نسبتبه آنان موضع انكار خواهيد داشت. (47) در واقع اين تصور عمومى بوده و بسيارى،از تبديل شدن«خلافت»به«ملوكيت»داشتند.عمر خود مىگفت:نمىداند خليفه استيا ملك.كعب الاحبار به او اطمينان مىداد كه خليفه است واو،نام گويا ابو بكر نيز تصور ملك از خود داشته است. (49) با وجود اين روش برخورد،بودند كسانى كه جرات انتقاد از او را داشتند. وقتى بلال اذان مىگفت و عمر به او اعتراض كرد كه وقت نشده،بلال به او پاسخ داد:زمانى كه تو از الاغ قوم خودت گمراهتر بودى من وقت را مىشناختم. (50) عمر خود مىگفت:اگر كسى در من كجى ديد آن را راست كند.يك نفر اعرابى گفت:اگر در تو كجى پديدار شود با شمشير راستش مىكنيم،عمر شكر كرد كه در امت كسى هست كه با شمشير او را راست مىكند. (51) با وجود اين، عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود كه تندى عمر ديگران را از انتقاد از او باز داشته است (52) در برابر پدرش بود كه گفته مىشد،سستىاش در برابر دشمنانش،سبب بالا گرفتن انتقادات از او شده بود.)عمر خود معتقد بود كه راه اصلاح امت محمد(ص)آن است كه با قدرت اما بدون زور، نرم اما بدون سستى،بخشش اما بدون اسراف و امساك اما بدون بخل،عمل شود. (53) بايد پذيرفت كه برخورد با جامعه بدوى كار آسانى نبوده است. خلق سختگيرانه عمر،از نظر اقتصادى نيز نمود خاص خود را داشت.او زندگى ساده را براى خود و كارگزاران و خانواده خود مىپسنديد،در اين باره الگوى زندگى رسول خدا(ص)هنوز در ميان مردم جارى بود گر چه به مرور كسانى از حاكمان،راه و رسم ديگرى را پيشه كرده بودند.عمر علاوه بر آن كه به هر روى تحت تاثير آن الگو قرار داشتشخصا نيز برداشت زهدگرايانه افراطى از دين داشت.نشانه آن برداشت وى از آيه«اذهبتم طيباتكم في الحياة الدنيا»است كه آن را درباره مسلمانان روا مىشمرد.البته در اين باره مورد اعتراض قرار گرفت و زمانى كه معلوم شد آيه مزبور درباره كفار است آن را قبول كرد. (54) زندگى زهد گونه او به اين معنا نبود كه او در دوره خلافت ثروتى نداشتبلكهدر مصادر آمده است كه عمر از ثروتمندان قريش بود. (55) كسى از نافع پرسيد:آيا عمر بدهكار بود؟نافع گفت:چگونه عمر بدهى داشت در حالى كه تنها يكى از ورثه او ميراثش را به يك صد هزار(درهم يا دينار؟)فروخت. (56) او مهريه زنش را نيز چهل هزار درهم قرار داد. (57) زمانى نيز دهها هزار درهم از اصل مالش به دامادش بخشيد. (58) زاهدتر از عمر سلمان بود كه عمر را از تجملگرايى نهى مىكرد. (59) خليفه بيش از ده سال خلافت كرده و در سال 23 هجرى كشته شد. پىنوشتها: 1.مروج الذهب،ج 2،ص 321 2.تاريخ جرجان،سهمى،ص 96 3.انساب الاشراف،ج 1،ص 587،شرح نهج البلاغه،ج 6،ص 11،انس بن مالك مى گويد:ديدم[روز سقيفه]كه عمر به زور ابو بكر را روانه منبر كرد،نك:المنصف،عبد الرزاق،ج 5،ص 438. 4.شرح نهج البلاغة،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 174.يكبار كه ابو بكر زمينى به كسى واگذار كرده و سندى براى وى نوشته بود،عمر آن را گرفته و از بين برد،حياة الصحابة،ج 2،ص 47.جالب اين كه آنان را«عمرين»يعنى دو عمر مىخوانند. 5.السنه،ابو بكر خلال،ص 277. 6.الامامة و السياسه،ج 1،ص 38،ابن ابى الحديد مىنويسد:هو(عمر)الذى شيد بيعة ابى بكر،و رقم المخالفين فيها و كسر سيف زبير...و دفع صدر مقداد...و لو لاه لم يثبت لابى بكر امره و لا قامت له قائمه.شرح نهج البلاغة،ج 1،ص 174 7.المصنف،عبد الرزاق،ج 5،ص 254. 8.غريب الحديث،ج 2،ص 222،نثر الدار،ج 2،ص 17،الفائق فى غريب الحديث،ج 3،ص 333،ادب المفرد،بخارى،ص 29. 9.نثر الدر،ج 2،ص 28. 10.طبقات الكبرى،ج 3،ص 200 11.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 428،طبقات الكبرى،ج 3،ص 199 12.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 429،شرح نهج البلاغه،ج 1،صص 163-165،نثر الدر،ج 2،صص 15،23، الكامل فى التاريخ،ج 2،ص 425،حياة الصحابه،ج 2،ص 26،طبقات الكبرى،ج 3،ص 200 13.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 433.عايشه نيز از اعتراض«فلان و فلان»ياد مىكند:طبقات الكبرى،ج 3،ص 274.به ابو بكر گفتند:آن زمان كه«سلطنت»نداشتبا ما برخورد تند داشت واى اگر سلطنتيابد:المصنف،عبد الرزاق،ج 5،ص 449.ديگران نيز از«زبان و عصاى»او شكايت داشتند، الامامة و السياسة،ج 1،ص 38.على(ع)نيز از معترضان به ابو بكر بوده است:طبقات،ج 3،ص 274، حياة الصحابه،ج 2،ص 26 14.السنه،ابو بكر خلال،ص 275 15.بهجة المجالس،ج 1،ص 579 و درباره اعتراضات ديگر نك:معرفة الصحابة،ج 1،ص 183،الفتوح، ج 1،ص 152،الفائق فى غريب الحديث،ج 1،صص 100-99 16.نثر الدر،ج 2،ص 61.او در همين خطبه از خدا خواست تا او را«نرم خو»كند،طبقات الكبرى،ج 3،ص 274. 17.الامامة و السياسة،ج 1،ص 38 18.دكتر خير الدين سوى مىنويسد:ابو بكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد(تطور الفكر السياسى،ص 40).چنين اظهار نظرى با واقعيات تاريخى تطبيق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چيزى نمىشناسيم.البته از مخالفتها آگاهيهاى بيشترى داريم.دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابو بكر با مشورت مؤمنين بوده است(نظام الحكم فى الاسلام،ص 93) 19.نثر الدر ج 2 ص 16. 20.همان،ج 2،ص 22 21.الخلافة و الامامة العظمى.به نقل از:انديشه سياسى در اسلام معاصر،ص 150،پيش از رشيد رضا،مروان بن حكم نيز براى موروثى شدن خلافت،به عمل ابو بكر استناد كرده است 22.ابن ابى الحديد مىنويسد:و كان فى اخلاق عمر و الفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة.شرح نهج البلاغه،ج 1،ص 183 23.از نظر ظاهرى خليفه از قدى بلند،و چهرهاى گندمگون برخوردار بود،چنانكه موهاى جلو سر او نيز ريخته بود«اصلع».به نوشته محمد بن حبيب چشمان وى احول بوده است.المحبر،ص 303،المنمق ص 405 24.طبقات الكبرى،ج 3،ص 274،السنه،ابو بكر خلال،ص 318«اللهم انى غليظ فلينى» 25.تاريخ الطبرى،ج 4،ص 209،تاريخ الخلفاء،ص 137،حياة الحيوان،ج 1 ص 346،طبقات الكبرى، ج 3،ص 282،اولين كسى كه از اين دره كتك خورد ام فروه خواهر ابو بكر بود،آن هم زمانى كه پس از درگذشت ابو بكر براى او گريه مىكرد و عمر گريه كرده براى مرده را نادرست مىدانست. نك:شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 181 26.ربيع الابرار،ج 3،ص 188،حياة الحيوان،ج 1،ص 51،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 188،التراتيب الادرايه،ج 2،ص 376،و نك:طبقات الكبرى،ج 3،ص 281 27.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 6،ص 343،ج 1،ص 164،حياة الصحابه،ج 2،صص 130، 128 28.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 858 29.المعرفة و التاريخ،ج 1،صص 364-365 30.نثر الدر،ج 4،ص 61«يدخل عابسا و يخرج عابسا» 31.الاغانى،ج 16،ص 93،الاستيعاب،ج 4،ص 273 32.المصنف،عبد الرزاق،ج 4،صص 344-343 33.جامع بيان العلم،ج 2،ص 103،شرح نهج البلاغه،ج 1،ص 174 34.الفخرى،ص 106(ترجمه فارسى) 35.العقد الفريد،ج 1،ص 15 36.نك،طبقات الكبرى،ج 1،ص 265،الفتوح،ج 2،صص 302-304،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 183،درباره او داستان متفاوتى نقل شده كه آن نيز به نحوى مربوط به برخورد عمر و ندامت او درباره روش برخورد با اوست.نك،تاريخ اليعقوبى،ج 2،ص 147 37.المصنف،ج 1،ص 416 38.حياة الحيوان،ج 1،ص 49،نسب قريش،مصعب زبيرى،ص 356 39.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 841 40.نثر الدر،ج 2،ص 35،عيون الاخبار،ج 1،ص 12 41.حياة الحيوان،ج 1،ص 49 42.نك:نثر الدر،ج 4،صص 35-34 43.طبقات الكبرى،ج 8،ص 205 44.الاغانى،ج 6،ص 279 45.هوية التشيع،ص 47 از:سنن بيهقى،ابن ابى شيبه،احكام الاحكام محب طبرى شافعى و ابن حزم 46.همان،ص 46 از:تيسير الاصول 47.طبقات الكبرى،ج 7،صص 7-6 48.حياة الصحابه ج 2 ص 36،التراتيب الاداريه ج 1 ص 13،تاريخ الطبرى ج 4 ص 211،طبقات الكبرى ج 3 ص 306 49.حياة الصحابه ج 3 صص 476-475 50.مختصر تاريخ دمشق،ج 5 ص 267 51.تفسير المنار ج 11 ص 266 52.نثر الدر ج 4 ص 34 53.تاريخ المدينة المنوره ج 2 ص 879،و نك:طبقات الكبرى ج 3 صص 345-344 54.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 182 55.كشف الاستار،ج 2،ص 303،حياة الصحابه،ج 1،ص 347(عمر من اكثر قريش مالا) 56.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 935،جامع بيان العلم،ج 2،ص 17 57.طبقات الكبرى،ج 8،ص 464،التراتيب الاداريه،ج 2،ص 405،البحر الزخار،ج 3،ص 101،انساب الاشراف،ج 2،ص 190،المصنف،ابن ابى شيبه،ج 4،ص 190 58.تاريخ الخلفاء،ص 120،كنز العمال،ج 2،ص 317،حياة الصحابه،ج 2،ص 356 59.تاريخ مختصر دمشق،ج 10،ص 46 تاريخ خلفاء(2) صفحه 61 رسول جعفريان |