صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>دوران سكوت>خلافت عمر
خليفه دوم و اخلاقيات او
لینک های مرتبط داخلی
 
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
  اوصاف بدنى على (ع)
 القاب و كنيه‏هاى امام على عليه السلام
امير المؤمنين على(ع) در يك نگاه
از ولادت تا هجرت
از هجرت تا وفات پيامبر(ص)
دوران سكوت
از خلافت تا شهادت
همسران و فرزندان
ياران على (ع)
داستانهايى از زندگى على(ع)
ويژه نامه ها
كتابخانه امام علی
فضائل امام على
امام على‏ از منظر ديگران
امام علي درقرآن و سنت
نهج البلاغه
شيعه امام على(عليه السلام)
سيره امام على عليه السلام
انديشه امام على
صفحه اصلى

خليفه دوم و اخلاقيات او

عمر از طايفه بنى عدى بود.طايفه مزبور يكى از تيره‏هاى قريش بوده است.مادرش حنتمه دختر هاشم بن مغيره از تيره بنى مخزوم بود.اين تيره نيز از طايفه قريش و در جاهليت از همپيمانان بنى اميه به شمار مى‏رفت.عمر بر خلاف ابو بكر،از كسانى بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا(ص)به آن حضرت ايمان آورد.بسيارى از مصادر،اسلام او را در سال ششم بعثت مى‏دانند.اين در حالى است كه مسعودى،اسلام او را چهار سال قبل از هجرت،يعنى سال نهم بعثت مى‏داند. (1) عمر در دوران مدينه،در حوادث و جنگها حضور داشت گر چه تاريخ خاطره ويژه‏اى از وى به يادگار ندارد.زمانى كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا(ص)درآمد،رفت و شد وى با رسول خدا(ص)بيشتر شد.در اين زمينه،وى با ابو بكر موقعيت مشابهى داشت.گذشت كه عمر و ابو بكر از كسانى بودند كه رسول خدا(ص)ميان آنان پيوند برادرى بست. (2) آنها در تمام دوران حيات رسول خدا(ص)قرين يكديگر بودند.آن دو كه در جريان تحولات سقيفه همه جا مواضع يكسانى داشته و درست‏به دليل اصرار عمر در پايدار ساختن خلافت ابو بكر بود كه امام على(ع)او را متهم كرد كه به خاطر آينده خود تلاش مى‏كند. (3) اين امر براى ديگران نيز قابل درك بود.زمانى كه ابو بكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند،شخصى در راه از او پرسيد:در اين نامه چيست؟عمر گفت:نمى‏دانم،اما من اولين كسى هستم كه از آن اطاعت مى‏كنم!آن شخص گفت: اما من مى‏دانم كه در آن چيست،امرته عام اول و امرك العام،سال نخست،تو او را به خلافت گماردى و اكنون او تو را به خلافت مى‏گمارد. (4) اين حكايت نشان آن است كه مردم از پيوند سياسى اين دو نفر آگاه بوده‏اند.به نظر مى‏رسد موفقيت اين دو نسبت‏به يكديگر و جايگاه برتر عمر در طول خلافت دو سال و سه ماه ابو بكر،براى همه اين امر را قابل قبول ساخته بود كه اين دو نفر،در واقع،يك نفر هستند،بدين معنى كه بطور طبيعى،خلافت عمر ادامه خلافت ابو بكر بوده و حكومت آنها يك‏«خلافت‏»واحد به شمار مى‏آيد.قيس بن ابى حازم مى‏گويد:عمر را در مسجد ديدم كه چوب نخلى در دست داشت و مردم را مى‏نشاند،در همان حال غلام ابو بكر كه نامش شديد بود آمد و نوشته‏اى از ابو بكر را بر مردم خواند،پس از آن بود كه عمر را بر منبر اين سخن درستى است كه،اگر عمر نبود ابو بكر به خلافت نمى‏رسيد. (6) زمانى كه ابو بكر قصد آن داشت تا خالد بن سعيد را به فرماندهى سپاهى بگمارد،عمر موفق شد او را از تصميمش منصرف كند،زيرا خالد تنها سه ماه پس از سقيفه با ابو بكر بيعت كرد. (7) ابو بكر مى‏گفت كه بيش از همه عمر را دوست دارد. (8) عمر خطاب به ابن عباس گفت:در واقع،اگر عقيده ابو بكر به من نبود، شايد براى شما نيز سهمى مى‏گذاشت،در آن صورت نيز قوم شما(قريش)،چشم ديدن شما را نداشت. (9) همين باور ابو بكر بود كه او را واداشت تا ضمن‏«عهدى‏»عمر را به جانشينى خود«منصوب‏»كند.او در ضمن صحبت‏خود گفت:چون از به وجود آمدن فتنه مى‏ترسيده،عمر را به جانشينى خود گماشته است. (10) پيش از آنكه ابو بكر وى را بر اين كار بگمارد،درباره اين كار خود،از عبد الرحمن بن عوف مشورت خواست،او با تمجيد از وى،عمر را فردى عصبانى خواند.ابو بكر گفت:او در مقايسه با رقيق القلب بودن من چنين مى‏نمايد،اگر سر كار بيايد آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابو بكر،عثمان بود،عثمان درباره عمر گفت:باطن او بهتر از ظاهر اوست. (11) اين تمامى مشورت ابو بكر براى نصب عمر است كه تواريخ از آن ياد كرده‏اند،آن هم تنها با عثمان و عبد الرحمن بن عوف چهره‏هاى اشرافى قريش.

عثمان كه در تمام دوره بيمارى ابو بكر ملازم او بود،از طرف وى مكلف به نوشتن عهدنامه جانشينى عمر شد.با نوشتن آغاز عهد،ابو بكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكليف خود را مى‏دانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد.ابو بكر پس از به هوش آمدن از وى خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنين كرد و ابو بكر نوشته او را تاييد نمود. (12) بدنبال اين امر طلحه بر ابو بكر وارد شده و گفت:تو شاهد بودى كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد مى‏كند،در آن صورت وقتى بدون تو باشد معلوم نيست چه خواهد كرد.ابو بكر از اعتراض وى بر آشفت. (13) در نقلى ديگر آمده كه مردم ابو بكر را به دليل آن كه شخصى بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وى اعتراض كردند. (14) به روايت ابن عبد البر،ابو بكر از معيقب الروسى پرسيد نظر مردم درباره تعيين عمر توسط او چيست؟او گفت:برخى راضى و كسانى ناراضى‏اند.ابو بكر گفت:آيا راضى‏ها بيشترند ياافراد ناراضى؟او گفت:ناراضى‏ها بيشترند.ابو بكر پاسخ داد:چهره حق ابتدا كريه است اما عاقبت‏با آن است. (15) عمر خود در اولين خطبه‏اش گفت:آگاه است كه مردم از روى كار آمدن او كراهت دارند. (16) به روايت ابن قتيبه،مسلمانان شام با شنيدن خبر مرگ ابو بكر،از روى كار آمدن احتمالى عمر اظهار نگرانى كرده و گفتند:اگر عمر بر سر كار آيد«صاحب‏»ما نيست و ما او را از خلافت‏خلع خواهيم كرد. (17) به نظر مى‏رسد،ابو بكر هيچ گونه مشورت جدى در انتخاب عمر نكرده است. (18) ابو بكر خود بر اين باور بود كه بسيارى از مهاجران در انديشه خلافت هستند.او خطاب به عبد الرحمن بن عوف مى‏گفت:از همان آغاز خلافتش بسيارى از مهاجرين وى دم مرگ،عمر را از مهاجرين و طمع آنان براى خلافت پرهيز داد. (20) با تعيين عمر توسط ابو بكر،اصل‏«استخلاف‏»به صورت يك اصل مشروع در فقه سياسى سنى در آمده،در حالى كه به تصريح منابع سنى،چنين اقدامى،هيچ گونه پيشينه‏اى در سيره رسول خدا(ص)نداشته است.حكومت استخلافى در يكى از دو ركن حكومت موروثى با آن مشترك است. در حكومت موروثى،ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثى و خانوادگى است.ركن اول آن در سيره خليفه نخست صورت شرعى بخود گرفت و همانگونه كه محمد رشيد رضا يادآور شده اين امر زمينه را براى موروثى شدن خلافت در دوره امويان فراهم كرد. (21)

پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابو بكر،عملا عمر به خلافت منصوب شده‏بود.در اين صورت،بيعت مردم،نمى‏توانست عامل خليفه شدن عمر باشد.نهايت،اعلام موافقت مردم بود كه نبايست آنرا بدين معنا بدانيم كه اگر موافقت نمى‏كردند او خليفه نمى‏شد،بلكه همانگونه كه گذشت،اين،نوعى رضايت و اظهار وفادارى در فرمانبردارى از خليفه بود.شگفت آنكه عمر خود بر اين باور بود كه انتخاب ابو بكر«فلتة‏»و ناگهانى بوده و معتقد بود كه حكومت‏بايد با مشورت مؤمنين باشد،اما اكنون تنها با يك عهدنامه بر سر كار آمد و در حالى كه از انتخاب ابو بكر ناخواسته،انتقاد مى‏كرد،درباره نحوه روى كار آمدن خود سخنى نگفت.

اخلاقيات خليفه

شخصيت روحى خليفه كه در كار فكرى و سياسى و اجرايى او نيز تاثير شديدى داشت،شخصيتى و از نظر فكرى افراطى بود. (23) او مديريت را عبارت از نوعى سختگيرى مى‏ديد و مى‏كوشيد تا با اين سختگيرى،اعراب بدوى را تحت كنترل در آورد.تبلور اين امر،در افكار و رفتار او،در همان حيات رسول خدا(ص)آشكار بود.بياد داريم كه او در بدر اصرار داشت تا رسول خدا(ص)تمامى اسراى بدر را به قتل برساند.شدت و حدت او،در برخورد با سهيل بن عمرو،در جريان صلح حديبيه،در منابع تاريخى گزارش شده است.او حتى نسبت‏به صلح حديبيه موضع تندى داشت(ما در اين باره،در جلد نخست(سيره رسول خدا(ص))توضيحاتى آورده‏ايم عمر در همان روز نخست‏خلافت گفت:خدايا من تندخو هستم،مرا نرم گردان! (24) او دريافت كه بدون شلاق نمى‏تواند با اين مردم بسر برد،لذا گفته‏اند:او نخستين كسى بود كه شلاق‏«دره‏»در دست گرفت. (25) درباره‏چوبدستى او گفته شده است كه،ترسناكتر از شمشير حجاج بوده است. (26) گذشت كه طلحه به دليل خلق تند عمر به ابو بكر اعتراض كرد كه چرا وى را بر آنان مى‏گمارد. (27) به نقل ابن شبه نيز شخصى به عمر گفت:مردم از تو خشمگين‏اند،مردم از تو خشمگين‏اند،مردم از تو متنفرند،عمر پرسيد براى چه؟آن مرد گفت:از زبان و عصاى تو! (28) يك بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد،در همان آن متوجه شد كه عمر با دره خود به طرف او مى‏آيد.بلافاصله از آنجا فرار كرد.عمر در پى او رفت تا او را يافت.غلام گفت:ديگر چنين نخواهم كرد! (29) زمانى كه عمر همسر يزيد بن ابى سفيان را بعد از درگذشت‏شويش خواستگارى كرد،او نپذيرفت،دليل او اين بود كه عمر وقت ورود و خروجش از خانه عبوس و گرفته است. (30) حتى عايشه نيز كه مناسبات نزديكى با خليفه داشت،به دليل همين اخلاق خليفه،حاضر نشد خواهر خود را به عقد او در آورد. (31) به گزارش عبد الرزاق صنعانى،ابراهيم نخعى مى‏گويد:عمر در صفوف زنان مى‏گشت،ناگهان بوى عطرى از آنان به مشامش رسيد،در آن حال گفت:اگر مى‏دانستم اين بو از كيست‏با او چه و چه مى‏كردم،زنان بايد براى شوهرانشان خود را معطر كنند.ابراهيم مى‏افزايد:زنى كه در آنجا خود را معطر كرده بود از ترس بول كرد. (32) چنان كه زنى ديگر با ديدن او سقط كرد. (33) معمولا كسى كه قصد سؤالى از عمر داشت،جرات اين كار را نمى‏يافت،بلكه از طريق عثمان يا شخص ديگرى سؤال خود را مطرح مى‏كرد. (34)

اين اخلاق سبب شده بود تا او در انتخاب فرمانداران خود نيز معيار خشونت رامعيارى اساسى تلقى كند. (35) در برخورد با افراد خاطى از هر طايفه‏اى بودند گذشت نمى‏داشت و اسلام را تنها از زاويه سختگيرى مى‏شناخت،همين رفتار او سبب شد تا جبلة بن ايهم از شاهان شام كه مرتكب خطايى شده بود از مكه به شام بگريزد و از اسلام روى برتابد. (36) فرمانداران و فرزندان خليفه نيز از اين سختگيرى در امان نماندند.زمانى كه يكى از فرزندان او لباس زيبايى پوشيده بود،از خليفه كتك مفصلى خورد تا اندازه‏اى كه فرزند او به گريه افتاد.وقتى حفصه به او اعتراض كرد عمر گفت: او خود را گرفته بود،من او را زدم تا تحقيرش كرده باشم. (37) او فرزند ديگرش را كه مشروب خوارى كرده بود،آن اندازه زد كه وى در گذشت. (38) گويا عمرو بن عاص او را به همين دليل در مصر حد زده بود،اما وقتى به مدينه آمد پدرش نيز او را زد و همين سبب مرگ او شد.زمانى كه فرزند خليفه در بستر مرگ افتاده بود به پدرش گفت:تو مرا كشتى!عمر گفت:اگر خدا را ملاقات كردى به او بگو،كه ما حد را جارى مى‏كنيم! (39) شدت اين برخوردها اعتراض مردم را بر انگيخت، آنان از عبد الرحمان بن عوف خواستند تا در اين باره با عمر سخن گفته و به او بگويد كه دختران در خانه نيز از او هراس دارند.عمر در برابر اين اعتراض گفت:مردم جز با اين روش اصلاح پذير نيستند،در غير اين صورت لباس مرا نيز از تنم بيرون خواهند آورد. (40) او خودش تاييد مى‏كرد كه مردم از تندى او ترسيده و وحشت كرده‏اند. (41) در اصل همين برخوردها مى‏توانسته مانعى بر سر راه اعتراضات مردم به عملكرد او باشد. (42) پيش از آن،زمانى كه رسول خدا(ص)فرمود تا مردها همسرانشان را نزنند،عمر از آن حضرت خواست تا اجازه دهد تا مردان همسران خود را بزنند اما آن حضرت نپذيرفت. (43) اشاره كرديم كه برداشت دينى او نيز متاثر از اين روحيه بوده و از او شخصيتى افراطى ساخته بود.اصرار در زدن فرزندش براى خوردن شراب تا سر حد مرگ همين امر را نشان مى‏دهد.او درباره زنان نيز سختگير بود و اجازه حضور در نماز صبح و عشا را به آنان نمى‏داد.قطع سهم مؤلفة قلوبهم نيز از همين منش او سرچشمه مى‏گرفت.حتى در ميان احكام اسلام نيز على رغم آن كه شجاعت نظامى محسوسى نداشت‏به جهاد بيش از همه چيز اهميت مى‏داد. (44) به همين دليل بود كه جمله حى على خير العمل از اذان حذف شد به اين بهانه كه مردم ممكن است‏با بودن آن به جهاد نروند.البته فضيلتى ديگر براى نماز انتخاب شد كه در اذان صبح گفته مى‏شد و مى‏شود و آن اين كه نماز بهتر از خواب است!اين در حالى است كه امام سجاد و عبد الله بن عمر حى على خير العمل را جزو اذان مى‏دانستند (45) كما اين كه ابو حنيفه معتقد بود كه جمله الصلاة خير من النوم بايد بعد از پايان اذان گفته شود چون جزو اذان نيست. (46)

به هر روى عمر در برخورد با مردم،تند برخورد مى‏كرد،اين على رغم آن بود كه مى‏كوشيد تا در دايره خلافت و نه سلطنت عمل كند.مناسب است قسمتى از سخنرانى عتبة بن غزوان را كه تنها شش ماه در عهد عمر حاكم بصره و در واقع فرمانده نيروهاى بصرى بود نقل كنيم.او با اشاره به مشكلات اقتصادى زمان رسول خدا(ص)و فقر صحابه در قياس با وضعيت زمان عمر كه هر كدام از صحابه،اميرى از امراى شهرها شده‏اند گفت:هيچ نبوتى نيست جز آنكه‏«ملك‏»آن را نسخ مى‏كند.من از آن زمان به خدا پناه مى‏برم كه نبوت در آن،به‏«ملك‏»تبديل شود و به خدا پناه مى‏برم كه براى خود فردى بزرگ و در درون مردم،حقير به نظر آيم،شما بزودى اميران پس از ما را تجربه خواهيد كرد و آنها را خواهيد شناخت و نسبت‏به آنان موضع انكار خواهيد داشت. (47) در واقع اين تصور عمومى بوده و بسيارى،از تبديل شدن‏«خلافت‏»به‏«ملوكيت‏»داشتند.عمر خود مى‏گفت:نمى‏داند خليفه است‏يا ملك.كعب الاحبار به او اطمينان مى‏داد كه خليفه است واو،نام گويا ابو بكر نيز تصور ملك از خود داشته است. (49) با وجود اين روش برخورد،بودند كسانى كه جرات انتقاد از او را داشتند.

وقتى بلال اذان مى‏گفت و عمر به او اعتراض كرد كه وقت نشده،بلال به او پاسخ داد:زمانى كه تو از الاغ قوم خودت گمراه‏تر بودى من وقت را مى‏شناختم. (50) عمر خود مى‏گفت:اگر كسى در من كجى ديد آن را راست كند.يك نفر اعرابى گفت:اگر در تو كجى پديدار شود با شمشير راستش مى‏كنيم،عمر شكر كرد كه در امت كسى هست كه با شمشير او را راست مى‏كند. (51) با وجود اين، عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود كه تندى عمر ديگران را از انتقاد از او باز داشته است (52) در برابر پدرش بود كه گفته مى‏شد،سستى‏اش در برابر دشمنانش،سبب بالا گرفتن انتقادات از او شده بود.)عمر خود معتقد بود كه راه اصلاح امت محمد(ص)آن است كه با قدرت اما بدون زور، نرم اما بدون سستى،بخشش اما بدون اسراف و امساك اما بدون بخل،عمل شود. (53) بايد پذيرفت كه برخورد با جامعه بدوى كار آسانى نبوده است.

خلق سختگيرانه عمر،از نظر اقتصادى نيز نمود خاص خود را داشت.او زندگى ساده را براى خود و كارگزاران و خانواده خود مى‏پسنديد،در اين باره الگوى زندگى رسول خدا(ص)هنوز در ميان مردم جارى بود گر چه به مرور كسانى از حاكمان،راه و رسم ديگرى را پيشه كرده بودند.عمر علاوه بر آن كه به هر روى تحت تاثير آن الگو قرار داشت‏شخصا نيز برداشت زهدگرايانه افراطى از دين داشت.نشانه آن برداشت وى از آيه‏«اذهبتم طيباتكم في الحياة الدنيا»است كه آن را درباره مسلمانان روا مى‏شمرد.البته در اين باره مورد اعتراض قرار گرفت و زمانى كه معلوم شد آيه مزبور درباره كفار است آن را قبول كرد. (54) زندگى زهد گونه او به اين معنا نبود كه او در دوره خلافت ثروتى نداشت‏بلكه‏در مصادر آمده است كه عمر از ثروتمندان قريش بود. (55) كسى از نافع پرسيد:آيا عمر بدهكار بود؟نافع گفت:چگونه عمر بدهى داشت در حالى كه تنها يكى از ورثه او ميراثش را به يك صد هزار(درهم يا دينار؟)فروخت. (56) او مهريه زنش را نيز چهل هزار درهم قرار داد. (57) زمانى نيز دهها هزار درهم از اصل مالش به دامادش بخشيد. (58) زاهدتر از عمر سلمان بود كه عمر را از تجمل‏گرايى نهى مى‏كرد. (59)

خليفه بيش از ده سال خلافت كرده و در سال 23 هجرى كشته شد.

پى‏نوشتها:

1.مروج الذهب،ج 2،ص 321

2.تاريخ جرجان،سهمى،ص 96

3.انساب الاشراف،ج 1،ص 587،شرح نهج البلاغه،ج 6،ص 11،انس بن مالك مى گويد:ديدم[روز سقيفه]كه عمر به زور ابو بكر را روانه منبر كرد،نك:المنصف،عبد الرزاق،ج 5،ص 438.

4.شرح نهج البلاغة،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 174.يكبار كه ابو بكر زمينى به كسى واگذار كرده و سندى براى وى نوشته بود،عمر آن را گرفته و از بين برد،حياة الصحابة،ج 2،ص 47.جالب اين كه آنان را«عمرين‏»يعنى دو عمر مى‏خوانند.

5.السنه،ابو بكر خلال،ص 277.

6.الامامة و السياسه،ج 1،ص 38،ابن ابى الحديد مى‏نويسد:هو(عمر)الذى شيد بيعة ابى بكر،و رقم المخالفين فيها و كسر سيف زبير...و دفع صدر مقداد...و لو لاه لم يثبت لابى بكر امره و لا قامت له قائمه.شرح نهج البلاغة،ج 1،ص 174

7.المصنف،عبد الرزاق،ج 5،ص 254.

8.غريب الحديث،ج 2،ص 222،نثر الدار،ج 2،ص 17،الفائق فى غريب الحديث،ج 3،ص 333،ادب المفرد،بخارى،ص 29.

9.نثر الدر،ج 2،ص 28.

10.طبقات الكبرى،ج 3،ص 200

11.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 428،طبقات الكبرى،ج 3،ص 199

12.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 429،شرح نهج البلاغه،ج 1،صص 163-165،نثر الدر،ج 2،صص 15،23، الكامل فى التاريخ،ج 2،ص 425،حياة الصحابه،ج 2،ص 26،طبقات الكبرى،ج 3،ص 200

13.تاريخ الطبرى،ج 3،ص 433.عايشه نيز از اعتراض‏«فلان و فلان‏»ياد مى‏كند:طبقات الكبرى،ج 3،ص 274.به ابو بكر گفتند:آن زمان كه‏«سلطنت‏»نداشت‏با ما برخورد تند داشت واى اگر سلطنت‏يابد:المصنف،عبد الرزاق،ج 5،ص 449.ديگران نيز از«زبان و عصاى‏»او شكايت داشتند، الامامة و السياسة،ج 1،ص 38.على(ع)نيز از معترضان به ابو بكر بوده است:طبقات،ج 3،ص 274، حياة الصحابه،ج 2،ص 26

14.السنه،ابو بكر خلال،ص 275

15.بهجة المجالس،ج 1،ص 579 و درباره اعتراضات ديگر نك:معرفة الصحابة،ج 1،ص 183،الفتوح، ج 1،ص 152،الفائق فى غريب الحديث،ج 1،صص 100-99

16.نثر الدر،ج 2،ص 61.او در همين خطبه از خدا خواست تا او را«نرم خو»كند،طبقات الكبرى،ج 3،ص 274.

17.الامامة و السياسة،ج 1،ص 38

18.دكتر خير الدين سوى مى‏نويسد:ابو بكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد(تطور الفكر السياسى،ص 40).چنين اظهار نظرى با واقعيات تاريخى تطبيق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چيزى نمى‏شناسيم.البته از مخالفتها آگاهيهاى بيشترى داريم.دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابو بكر با مشورت مؤمنين بوده است(نظام الحكم فى الاسلام،ص 93)

19.نثر الدر ج 2 ص 16.

20.همان،ج 2،ص 22

21.الخلافة و الامامة العظمى.به نقل از:انديشه سياسى در اسلام معاصر،ص 150،پيش از رشيد رضا،مروان بن حكم نيز براى موروثى شدن خلافت،به عمل ابو بكر استناد كرده است

22.ابن ابى الحديد مى‏نويسد:و كان فى اخلاق عمر و الفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة.شرح نهج البلاغه،ج 1،ص 183

23.از نظر ظاهرى خليفه از قدى بلند،و چهره‏اى گندمگون برخوردار بود،چنانكه موهاى جلو سر او نيز ريخته بود«اصلع‏».به نوشته محمد بن حبيب چشمان وى احول بوده است.المحبر،ص 303،المنمق ص 405

24.طبقات الكبرى،ج 3،ص 274،السنه،ابو بكر خلال،ص 318«اللهم انى غليظ فلينى‏»

25.تاريخ الطبرى،ج 4،ص 209،تاريخ الخلفاء،ص 137،حياة الحيوان،ج 1 ص 346،طبقات الكبرى، ج 3،ص 282،اولين كسى كه از اين دره كتك خورد ام فروه خواهر ابو بكر بود،آن هم زمانى كه پس از درگذشت ابو بكر براى او گريه مى‏كرد و عمر گريه كرده براى مرده را نادرست مى‏دانست. نك:شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 181

26.ربيع الابرار،ج 3،ص 188،حياة الحيوان،ج 1،ص 51،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 188،التراتيب الادرايه،ج 2،ص 376،و نك:طبقات الكبرى،ج 3،ص 281

27.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 6،ص 343،ج 1،ص 164،حياة الصحابه،ج 2،صص 130، 128

28.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 858

29.المعرفة و التاريخ،ج 1،صص 364-365

30.نثر الدر،ج 4،ص 61«يدخل عابسا و يخرج عابسا»

31.الاغانى،ج 16،ص 93،الاستيعاب،ج 4،ص 273

32.المصنف،عبد الرزاق،ج 4،صص 344-343

33.جامع بيان العلم،ج 2،ص 103،شرح نهج البلاغه،ج 1،ص 174

34.الفخرى،ص 106(ترجمه فارسى)

35.العقد الفريد،ج 1،ص 15

36.نك،طبقات الكبرى،ج 1،ص 265،الفتوح،ج 2،صص 302-304،شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 183،درباره او داستان متفاوتى نقل شده كه آن نيز به نحوى مربوط به برخورد عمر و ندامت او درباره روش برخورد با اوست.نك،تاريخ اليعقوبى،ج 2،ص 147

37.المصنف،ج 1،ص 416

38.حياة الحيوان،ج 1،ص 49،نسب قريش،مصعب زبيرى،ص 356

39.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 841

40.نثر الدر،ج 2،ص 35،عيون الاخبار،ج 1،ص 12

41.حياة الحيوان،ج 1،ص 49

42.نك:نثر الدر،ج 4،صص 35-34

43.طبقات الكبرى،ج 8،ص 205

44.الاغانى،ج 6،ص 279

45.هوية التشيع،ص 47 از:سنن بيهقى،ابن ابى شيبه،احكام الاحكام محب طبرى شافعى و ابن حزم

46.همان،ص 46 از:تيسير الاصول

47.طبقات الكبرى،ج 7،صص 7-6

48.حياة الصحابه ج 2 ص 36،التراتيب الاداريه ج 1 ص 13،تاريخ الطبرى ج 4 ص 211،طبقات الكبرى ج 3 ص 306

49.حياة الصحابه ج 3 صص 476-475

50.مختصر تاريخ دمشق،ج 5 ص 267

51.تفسير المنار ج 11 ص 266

52.نثر الدر ج 4 ص 34

53.تاريخ المدينة المنوره ج 2 ص 879،و نك:طبقات الكبرى ج 3 صص 345-344

54.شرح نهج البلاغه،ابن ابى الحديد،ج 1،ص 182

55.كشف الاستار،ج 2،ص 303،حياة الصحابه،ج 1،ص 347(عمر من اكثر قريش مالا)

56.تاريخ المدينة المنوره،ج 2،ص 935،جامع بيان العلم،ج 2،ص 17

57.طبقات الكبرى،ج 8،ص 464،التراتيب الاداريه،ج 2،ص 405،البحر الزخار،ج 3،ص 101،انساب الاشراف،ج 2،ص 190،المصنف،ابن ابى شيبه،ج 4،ص 190

58.تاريخ الخلفاء،ص 120،كنز العمال،ج 2،ص 317،حياة الصحابه،ج 2،ص 356

59.تاريخ مختصر دمشق،ج 10،ص 46

تاريخ خلفاء(2) صفحه 61

رسول جعفريان