صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>دوران سكوت > خلافت‏خلفا و منطق امير المؤمنين(ع)
فلسفه سكوت على(ع)
لینک های مرتبط داخلی
 
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
  اوصاف بدنى على (ع)
 القاب و كنيه‏هاى امام على عليه السلام
امير المؤمنين على(ع) در يك نگاه
از ولادت تا هجرت
از هجرت تا وفات پيامبر(ص)
دوران سكوت
از خلافت تا شهادت
همسران و فرزندان
ياران على (ع)
داستانهايى از زندگى على(ع)
ويژه نامه ها
كتابخانه امام علی
فضائل امام على
امام على‏ از منظر ديگران
امام علي درقرآن و سنت
نهج البلاغه
شيعه امام على(عليه السلام)
سيره امام على عليه السلام
انديشه امام على
صفحه اصلى

فلسفه سكوت على(ع)

چون خبر رحلت پيغمبر در سرزمين عربستان پراكنده گرديد،بيشتر قبيله‏ها و نو مسلمانان به آئين جاهليت ديرين بازگشتند.چرا كه رها كردن آئين پدران براى آنان دشوار بود و دشوارتر از آن پرداخت زكات كه آن را نشانه سرشكستگى مى‏شمردند.

خبر مرتد شدن اين مردم به مدينه رسيد و در شهرها و شهرك‏ها اثر گذاشت.اما تنى چند كه آينده‏نگر بودند ميدانستند كار حكومت قبيله‏اى پايان يافته و درى كه اسلام به روى مردم اين سرزمين گشوده بسته نخواهد شد،و به سود آنان خواهد بود كه از اسلام پشتيبانى كنند .چنانكه سهيل پسر عمرو بر در خانه كعبه ايستاد و فرياد كرد:«مردم مكه،مبادا شما آخرين مسلمانان و نخستين از دين برگشتگان باشيد.به خدا كار اسلام درست خواهد شد.»

اين سهيل همانست كه در پيمان حديبيه از نوشتن بسم الله و محمد رسول الله،در آشتى نامه ممانعت كرد.اما ابو سفيان كه تا توانست با پيغمبر جنگيد و در فتح مكه از بيم كشته شدن به سفارش عباس عموى پيغمبر به زبان مسلمان شد و در دل دشمن اسلام بود،فرصت را غنيمت شمرد و نزد على آمد و گفت:«چه شده است كه كار حكومت را بايد پست‏ترين خاندان از قريش عهده‏دار شود.به خدا اگر بخواهى مدينه را پر از سوار وپياده مى‏كنم.»على(ع)گفت:«ابوسفيان از ديرباز دشمن اسلام بوده‏اى.» (1)

ابوسفيان مى‏خواست درون مدينه را هم دچار آشوب سازد.شايد بتواند اسلام را از ميان ببرد و رياست از دست رفته خود را بيابد.على(ع)از آنچه در دل او بود و از آنچه در بيرون مى‏گذشت آگاه بود و دانست براى باقى ماندن نام مسلمانى بايد خاموش بنشيند و با در دست‏گيرندگان حكومت مدارا كند.او در اين باره چنين مى‏گويد:

«دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم،و ژرف بينديشيدم كه چه بايد كرد؟و از اين دو كدام شايد؟با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟كه جهانى تيره است و بلا بر همگان چيره.بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج اسير.چون نيك سنجيدم شكيبايى را خردمندانه‏تر ديدم.» (2)

چون ديد مردم او را رها كردند و به سوى دنيا روآوردند،با آنكه مى‏توانست با آنان درافتد و حقى را كه از آن اوست باز ستاند،لب فرو بست و چيزى نگفت،چنانچه خود گويد:

«به صبر گراييدم حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته ميراثم ربوده اين و آن و من بدان نگران» (3)

ماهها و شايد سالها بعد مردى از بنى اسد از او پرسيد:«چرا مردم شما را از خلافت باز داشتند،حالى كه بدان سزاوارتر بوديد؟»فرمود:

«برادر اسدى،نا استوارى و ناسنجيده گفتار.اما تو را حق خويشاوندى است. (4) بدان!خودسرانه خلافت را عهده‏دار شدن و ما را كه نسبت برتر است و پيوند با رسول خدا استوارتر،به حساب نياوردن،خودخواهى بود.گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن‏چشم پوشيدند.داور خدا است و بازگشتگاه روز جزاست.» (5)

او اگر خلافت را مى‏خواست براى آن بود كه سنت رسول خدا را بر پاى دارد و عدالت را بگمارد .نه آنكه دل به حكومت خوش كند و مردم را به حال خود واگذارد.وى در نامه‏اى كه هنگام خلافت ظاهرى خود به عثمان پسر حنيف كه از جانب او در بصره حكومت داشت نوشت،و او را سرزنش كرد كه چرا به مهمانيى رفته كه توانگران در آن بوده‏اند نه مستمندان،گويد:

«بدين بسنده كنم كه مرا امير مؤمنان گويند و در ناخوشايندى‏هاى روزگار شريك مردم نباشم،يا در سختى زندگى برايشان نمونه‏اى نشوم.» (6)

نيز مى‏گويد:

«اگر شب را روى اشتر خار بيدار مانم و در طوق‏هاى آهنين گرفتار،از اين سو و آن سويم كشند،خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول درآيم حالى كه بر بنده‏اى ستم كرده باشم.بخدا عقيل را ديدم پريشان و سخت درويش،كودكانش از درويشى پريش.موى ژوليده و رنگشان تيره گرديده .از من خواست منى گندم بدو دهم.پى در پى آمد و گفته خود را تكرار كرد.گوش به سخن او نهادم،پنداشت دين خود را بدو دادم.آهنى گداخته را به تنش نزديك ساختم فرياد برآورد.گفتم نوحه‏گران بر تو بگريند از آهنى كه انسانى به بازيچه آن را گرم كرده مى‏نالى و مى‏خواهى مرا به آتش دوزخ بكشانى.» (7)

على خلافت را حق خود مى‏دانست،اما حرمت دين و وحدت مسلمانان را برتر از آن مى‏ديد و مى‏گفت:

«مى‏دانيد سزاوارتر از ديگران به خلافت منم به خدا سوگند بدانچه كرديد گردن مى‏نهم،چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود و كسى را جز من ستمى نرسد.من خود اين ستم را پذرفتارم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشم‏مى‏دارم و به زر و زيورى كه بدان چشم دوخته‏ايد ديده نمى‏گمارم .» (8)

«به خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد،اگر اين بيعت‏كنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمى‏نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند،و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند،رشته اين كار را از دست مى‏گذاشتم و پايانش را چون آغازش مى‏انگاشتم،و چون گذشته خود را به كنارى مى‏داشتم،و مى‏ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى‏شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمى‏گذارم.» (9)

پى‏نوشتها:

1.طبرى،ج 4،ص .1827

2.نهج البلاغه،خطبه .3

3.همان خطبه.

4.زينب دختر جحش زن رسول خدا از بنى اسد بود.

5.خطبه .162

6.نامه .45

7.خطبه .224

8.خطبه .74

9.خطبه .3

على از زبان على ص 40

جعفر شهيدى