| صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>دوران سكوت > خلافتخلفا و منطق امير المؤمنين(ع) |
| فلسفه سكوت على(ع) |
فلسفه سكوت على(ع)چون خبر رحلت پيغمبر در سرزمين عربستان پراكنده گرديد،بيشتر قبيلهها و نو مسلمانان به آئين جاهليت ديرين بازگشتند.چرا كه رها كردن آئين پدران براى آنان دشوار بود و دشوارتر از آن پرداخت زكات كه آن را نشانه سرشكستگى مىشمردند. خبر مرتد شدن اين مردم به مدينه رسيد و در شهرها و شهركها اثر گذاشت.اما تنى چند كه آيندهنگر بودند ميدانستند كار حكومت قبيلهاى پايان يافته و درى كه اسلام به روى مردم اين سرزمين گشوده بسته نخواهد شد،و به سود آنان خواهد بود كه از اسلام پشتيبانى كنند .چنانكه سهيل پسر عمرو بر در خانه كعبه ايستاد و فرياد كرد:«مردم مكه،مبادا شما آخرين مسلمانان و نخستين از دين برگشتگان باشيد.به خدا كار اسلام درست خواهد شد.» اين سهيل همانست كه در پيمان حديبيه از نوشتن بسم الله و محمد رسول الله،در آشتى نامه ممانعت كرد.اما ابو سفيان كه تا توانست با پيغمبر جنگيد و در فتح مكه از بيم كشته شدن به سفارش عباس عموى پيغمبر به زبان مسلمان شد و در دل دشمن اسلام بود،فرصت را غنيمت شمرد و نزد على آمد و گفت:«چه شده است كه كار حكومت را بايد پستترين خاندان از قريش عهدهدار شود.به خدا اگر بخواهى مدينه را پر از سوار وپياده مىكنم.»على(ع)گفت:«ابوسفيان از ديرباز دشمن اسلام بودهاى.» (1) ابوسفيان مىخواست درون مدينه را هم دچار آشوب سازد.شايد بتواند اسلام را از ميان ببرد و رياست از دست رفته خود را بيابد.على(ع)از آنچه در دل او بود و از آنچه در بيرون مىگذشت آگاه بود و دانست براى باقى ماندن نام مسلمانى بايد خاموش بنشيند و با در دستگيرندگان حكومت مدارا كند.او در اين باره چنين مىگويد: «دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم،و ژرف بينديشيدم كه چه بايد كرد؟و از اين دو كدام شايد؟با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟كه جهانى تيره است و بلا بر همگان چيره.بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج اسير.چون نيك سنجيدم شكيبايى را خردمندانهتر ديدم.» (2) چون ديد مردم او را رها كردند و به سوى دنيا روآوردند،با آنكه مىتوانست با آنان درافتد و حقى را كه از آن اوست باز ستاند،لب فرو بست و چيزى نگفت،چنانچه خود گويد: «به صبر گراييدم حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته ميراثم ربوده اين و آن و من بدان نگران» (3) ماهها و شايد سالها بعد مردى از بنى اسد از او پرسيد:«چرا مردم شما را از خلافت باز داشتند،حالى كه بدان سزاوارتر بوديد؟»فرمود: «برادر اسدى،نا استوارى و ناسنجيده گفتار.اما تو را حق خويشاوندى است. (4) بدان!خودسرانه خلافت را عهدهدار شدن و ما را كه نسبت برتر است و پيوند با رسول خدا استوارتر،به حساب نياوردن،خودخواهى بود.گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آنچشم پوشيدند.داور خدا است و بازگشتگاه روز جزاست.» (5) او اگر خلافت را مىخواست براى آن بود كه سنت رسول خدا را بر پاى دارد و عدالت را بگمارد .نه آنكه دل به حكومت خوش كند و مردم را به حال خود واگذارد.وى در نامهاى كه هنگام خلافت ظاهرى خود به عثمان پسر حنيف كه از جانب او در بصره حكومت داشت نوشت،و او را سرزنش كرد كه چرا به مهمانيى رفته كه توانگران در آن بودهاند نه مستمندان،گويد: «بدين بسنده كنم كه مرا امير مؤمنان گويند و در ناخوشايندىهاى روزگار شريك مردم نباشم،يا در سختى زندگى برايشان نمونهاى نشوم.» (6) نيز مىگويد: «اگر شب را روى اشتر خار بيدار مانم و در طوقهاى آهنين گرفتار،از اين سو و آن سويم كشند،خوشتر دارم تا روز رستاخيز بر خدا و رسول درآيم حالى كه بر بندهاى ستم كرده باشم.بخدا عقيل را ديدم پريشان و سخت درويش،كودكانش از درويشى پريش.موى ژوليده و رنگشان تيره گرديده .از من خواست منى گندم بدو دهم.پى در پى آمد و گفته خود را تكرار كرد.گوش به سخن او نهادم،پنداشت دين خود را بدو دادم.آهنى گداخته را به تنش نزديك ساختم فرياد برآورد.گفتم نوحهگران بر تو بگريند از آهنى كه انسانى به بازيچه آن را گرم كرده مىنالى و مىخواهى مرا به آتش دوزخ بكشانى.» (7) على خلافت را حق خود مىدانست،اما حرمت دين و وحدت مسلمانان را برتر از آن مىديد و مىگفت: «مىدانيد سزاوارتر از ديگران به خلافت منم به خدا سوگند بدانچه كرديد گردن مىنهم،چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود و كسى را جز من ستمى نرسد.من خود اين ستم را پذرفتارم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشممىدارم و به زر و زيورى كه بدان چشم دوختهايد ديده نمىگمارم .» (8) «به خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد،اگر اين بيعتكنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمىنمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند،و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند،رشته اين كار را از دست مىگذاشتم و پايانش را چون آغازش مىانگاشتم،و چون گذشته خود را به كنارى مىداشتم،و مىديديد كه دنياى شما را به چيزى نمىشمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمىگذارم.» (9) پىنوشتها: 1.طبرى،ج 4،ص .1827 3.همان خطبه. 4.زينب دختر جحش زن رسول خدا از بنى اسد بود. 6.نامه .45 8.خطبه .74 9.خطبه .3 على از زبان على ص 40 جعفر شهيدى |