| صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>از هجرت تا وفات پيامبر(ص)>على در جبهههاى نبرد |
| ساير نبردها |
ساير نبردهاسريه ذات السلاسلدر سال هشتم هجرت نيز (بنا به گفته مشهور) سريه ذات السلاسل اتفاق افتاد كه در آن سريه نيز فضايلى از على (ع) ذكر گرديده است چون در كيفيت نقل آن اختلافى در احاديث ديده مىشود و به اجمال و تفصيل نقل شده است،نقل محدث بزرگوار شيخ مفيد (ره) را در ارشاد براى شما انتخاب مىكنيم و بايد دانست كه شيخ مفيد (ره) اين داستان را در دو جا نقل كرده،يكى قبل از غزوه خيبر و ديگرى بعد از جنگ تبوك و ما در اينجا به پيروى از ساير اهل تاريخ آن را پس از جنگ خيبر و قبل از فتح مكه و در سال هشتم آورديم و به هر صورت حديثى را كه شيخ مفيد (ره) پس از جنگ تبوك روايت كرده اين گونه است: مرد عربى نزد پيغمبر آمد و پيش روى آن حضرت زانو زده نشست و عرض كرد:آمدهام تا تو را نصيحتى كنم،حضرت پرسيد:نصيحتت چيست؟عرض كرد:گروهى از عرب در وادى رمل اجتماع كرده و مىخواهند به شما در مدينه شبيخون بزنند و سپس خصوصيات آنها را براى پيغمبر بيان داشت،رسول خدا (ص) دستور داد كه مردم را به مسجد دعوت كنند،آن گاه به منبر رفت و آنچه را مرد عرب گزارش دادهبود به اطلاع مردم رسانيد و فرمود كى است كه براى دفع آنها برود؟جماعتى از اهل«صفه» (1) برخاستند و گفتند:ما به جنگ ايشان مىرويم،فرماندهى براى ما تعيين فرما تا در تحت فرماندهى او حركت كنيم،پيغمبر خدا از روى قرعه هشتاد نفرشان را انتخاب كرد و سپس ابو بكر را به فرماندهى آنها انتخاب نمود و فرمود:به نزد بنى سليم برو. ابو بكر حركت كرد و به نزديك اعراب مزبور كه در وسط درهاى جاى داشتند و اطراف آنها را سنگ و درخت زيادى احاطه كرده بود،رسيد و چون به قصد حمله به آنها از دره سرازير شدند،اعراب مزبور از اطراف آن دره حمله كردند و چند تن از مسلمانان را به قتل رسانده و ابو بكر را فرارى دادند و چون به مدينه باز گشتند پيغمبر خدا اين بار عمر را بدان سو فرستاد و اعراب مزبور اين مرتبه در پشت درختها و سنگها كمين كرده و چون عمر با لشكريان از دره سرازير شدند ناگهان از كمينگاهها بيرون آمده و او را نيز فرارى دادند. رسول خدا (ص) از اين ماجرا ناراحت شد و عمرو بن عاص گفت:اى رسول خدا مرا به اين جنگ بفرست زيرا جنگ خدعه و نيرنگ است،شايد من بتوانم با خدعه و نيرنگ آنها را سركوب كنم،پيغمبر (ص) او را با جمعى فرستاد ولى او نيز در برابر حمله آنها نتوانست مقاومت كند و با از دست دادن چند تن از سربازان اسلام فرار كرد،پيغمبر كه چنان ديد چند روز صبر كرد،سپس على (ع) را طلبيد و پرچم جنگ را براى او بست و در حق او دعا كرده او را به سوى دشمن فرستاد و ابو بكر و عمر و عمرو بن عاص را نيز همراه او كرد. على (ع) لشكر را برداشته و راه عراق را پيش گرفت و از راه سختى آنها را عبور داد و براى آنكه دشمن را غافلگير كند،شبها راه مىپيمود و روزها پنهان مىشد تا وقتى كه خود را به دهانه آن دره كه دشمن در آن منزل كرده بود،رسانيد و چون بدانجا رسيد به همراهان خود دستور داد دهان اسبان را ببندند و آنها را در جايى متوقف كرد و خود در سويى قرار گرفت،عمرو بن عاص كه چنان ديد،دانست كه با اين تدبيرشكست دشمن حتمى استـدر صدد كار شكنى برآمدهـبه ابو بكر گفت:من به اين بيابانها از على آشناترم،در اينجا درندگانى چون گرگ و كفتار وجود دارد كه خطرشان براى سربازان ما بدتر از دشمن است،به نزد على برو و از او اجازه بگير تا به بالاى دره برويم. ابو بكر پيش على (ع) آمد و سخن عمرو بن عاص را به وى گفت ولى على (ع) هيچ پاسخى نداد،ابو بكر بازگشت و به آنها گفت:على به من پاسخى نداد،عمرو بن عاص اين بار عمر را فرستاد و به او گفت:تو قدرت بيشترى در سخن دارى،ولى عمر نيز وقتى سخن عمرو بن عاص را براى على (ع) اظهار كرد با سكوت آن حضرت مواجه شد،عمرو بن عاص كه چنان ديد به سربازان اظهار كرد ما نمىتوانيم خود را به هلاكت اندازيم،بياييد تا به بالاى دره برويم ولى با مخالفت شديد سربازان مواجه شده و همگى گفتند:ما دست از اطاعت و فرمانبردارى فرمانده خود برنمىداريم . بدين ترتيب در همان جايى كه على (ع) دستور داده بود،ماندند و چون نزديكىهاى سپيده صبح شد على (ع) دستور حمله داد و لشكريان از هر سو به دشمن حمله كردند و اعراب بنى سليم تا خواستند به خود آمده و آماده جنگ شوند،شكست خورده و مسلمانان بر آنها پيروز شدند و در اين باره آيات سوره«و العاديات ضبحا»تا به آخر نازل گرديد. (2) چون به مدينه بازگشتند رسول خدا (ص) با مسلمانان ديگر به استقبال على (ع) آمدند و چون چشم على (ع) به پيغمبر افتاد به احترام آن حضرت از اسب پياده شد،پيغمبر بدو فرمود:سوار شو كه خدا و رسول او از تو خشنودند. على (ع) از خوشحالى گريان شد،پيغمبر (ص) بدو فرمود:اى على اگر نمىترسيدم كه گروههايى از امت من درباره تو همان سخنى را بگويند كه نصارى درباره مسيح عيسى بن مريم گفتند،امروز درباره تو سخنى مىگفتم كه بر هيچ دستهاى از مردم عبور نكنى جز آنكه خاك زير پايت را (به منظور تبرك) بردارند. پىنوشتها: 1.«اصحاب صفه»افرادى بودند كه از مكه به مدينه مهاجرت كرده بودند و چون خانه و مسكنى نداشتند رسول خدا (ص) آنها را در مسجد جاى داده بود و از در آمد عمومى بيت المال جيرهاى براى آنها مقرر داشته و روزانه به آنها مىدادند و بر طبق برخى از روايات شماره آنها به چهار صد نفر مىرسيد. 2.در نقل ديگرى است كه چون على (ع) بدانجا رسيد،هنگام سحر بود و صبر كرد تا صبح شد و نماز را با لشكريان خواند و سپس لشكر خود را چند صف كرد و آن گاه به شمشير خود تكيه زد و رو به دشمن ايستاده گفت: «اى مردم من فرستاده پيغمبر خدا به سوى شما هستم تا به شما بگويم:شهادت به يگانگى خدا و رسالت محمد (ص) دهيد و گرنه با شمشير به سختى با شما جنگ خواهم كرد.»بنى سليم بدو گفتند:از راهى كه آمدهاى بازگرد،همان گونه كه رفيقانت بازگشتند. على (ع) فرمود:«من باز نمىگردم!نه به خدا،تا مسلمان نشويد يا شما را با اين شمشير نزنم باز نخواهم گشت،من على بن ابيطالب بن عبد المطلب هستم.» اعراب مزبور كه آن حضرت را شناختند خود را باخته و پريشان حال گشتند،اما با اين حال تصميم به جنگ با او گرفتند و حمله از طرفين شروع شد و پس از آنكه شش يا هفت تن از آنها كشته شد،منهزم گشتند و مسلمانان پيروز شدند و غنايمى از ايشان به دست آورده و به مدينه بازگشتند. زندگانى اميرالمؤمنين عليه السلام ص 124 سيد هاشم رسولى محلاتى |