32ـ آيا اميرالمؤمنين(ع) با حديث غدير بر خلاف خويش استدلال كرد؟
همه مىدانيم پيامبر گرامى اسلام(ص) خلافت و جانشينى بلافصل اميرمؤمنان(ع) را در
روز غدير اعلام نمود و اطاعت و پيروى از او را بر همه مسلمانان واجب ساخت، در
اينجا اين سؤال پيش مىآيد:
هرگاه جانشينى اميرمؤمنان در چنين روزى اعلام گرديده، پس چرا امام در طول حيات خود
با اين حديث براى اثبات امامت خويش استدلال نكرده است؟
پاسخ:
بر خلاف فرض سؤال، امام در طول عمر خود در موارد متعددى با حديث «غدير» بر حقانيت
و خلافت خود استدلال نموده است و هر وقت موقعيت را مناسب مىديد حديث غدير را
به مخالفان گوشزد مىكرد و از اين راه موقعيت خود را در قلوب مردم تحكيم
مىنمود.
نه تنها امام(ع) بلكه دخت پيامبر گرامى، حضرت فاطمه،(س) و فرزند گرامى وى حضرت
امام حسن مجتبى(ع) و سالار شهيدان حضرت حسين بن على(ع) و گروهى از شخصيتهاى
بزرگ اسلام مانند عبدالله بن جعفر، عمار ياسر، اصبغ بن نباته، قيس بن سعد، عمر
بن عبدالعزيز و مأمون خليفه عباسى و حتى برخى از مخالفان آن حضرت مانند عمرو
عاص و... با حديث غدير استدلال كردند .
بنابراين، استدلال با حديث غدير از زمان خود آن حضرت وجود داشته و در هر عصر و
قرنى، علاقهمندان آن حضرت حديث غدير را از دلايل امامت و ولايت امام مىشمردند
و ما در اينجا به نمونههايى از اين استدلالات اشاره مىكنيم:
1ـ اميرمؤمنان(ع) در روز شورا (اعضاى شورا به دستور خليفه دوم تعيين شده بود و
تركيب اعضا طورى بود كه همه افراد مىدانستند كه خلافت از آن غير على خواهد
بود) هنگامى كه گوى خلافت از طرف عبدالرحمان بن عوف به سوى عثمان پرتاب شد براى
ابطال رأى شورا شروع به سخن كرد و گفت: من با شما با سخنى استدلال مىكنم كه
هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند تا آنجا كه فرمود: شمار را به خدا سوگند
مىدهم، آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر درباره او گفته باشد: «من كنت مولاه
فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و انصر من نصره ليبلغ الشاهد الغائب» (من
مولاى كسى هستم كه على مولاى اوست. پروردگارا! دوست بدار هر كس را كه على را
دوست بدارد و يارى كن هر كس را كه على را يارى كند و اين سخن را حاضرين به
غايبين برسانند!)
همگى گفتند چرا و افزودند: (اين فضيلت را جز تو كسى ندارد!) (مناقب خوارزمى صفحه
217 و غيره)
البته استدلال امام به حديث غدير منحصر به اين مورد نيست بلكه در موارد ديگر نيز
امام با اين حديث استدلال كرد كه ذيلا به آنها اشاره مىشود.
2ـ روزى اميرمؤمنان(ع) در كوفه سخنرانى مىنمود در ضمن سخنان خود رو به جمعيت كرد
و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم هر كس در غدير حاضر بود و به گوش خود شنيد
كه پيامبر مرا به جانشينى خود برگزيد بايستد و شهادت بدهد ولى تنها آنان كه اين
مطلب را به گوش خود از شنيدهاند برخيزند، نه آنان كه از ديگران شنيدهاند. در
اين موقع سى نفر از جا برخاستند و به شنيدن حديث غدير گواهى دادند.
بايد توجه داشت كه آن روز متجاوزاز بيست و پنج سال از واقعه غدير مىگذشت؛ بعلاوه،
بعضى از اصحاب پيامبر(ص) در كوفه نبودند و يا پيش از آن درگذشته بودند؛ شايد
بعضى هم به عللى از دادن شهادت كوتاهى ورزيدند و گرنه تعداد گواهان بيش از آن
بود.
مرحوم علامه امينى مصادر متعدد اين حديث را در كتاب نفيس خود الغدير جلد 1 صفحه
153 تا 170 آورده است، علاقهمندان مىتوانند به كتاب مزبور مراجعه فرمايند.
3ـ در دوران خلافت عثمان دويست تن از شخصيتهاى بزرگ ـ از مهاجر و انصار ـ در مسجد
پيامبر گرامى دور هم گرد آمده بودند و پيرامون موضوعات مختلفى بحث و گفتگو
مىنمودند تا آنجا كه سخن به فضايل قريش و سوابق مهاجرت آنان كشيده شد و هر
تيرهاى از قريش به شخصيتهاى برجسته خود افتخار مىنمود.
در طول اين جلسه كه از نخستين ساعات روز برگزار شده بود و تا ظهر ادامه داشت و
شخصيتهايى در آن سخن مىگفتند، اميرمؤمنان(ع) فقط به سخن مردم گوش مىداد و
سخنى نمىگفت. در اين موقع ناگهان جمعيت به حضرت روى آورده درخواست نمودند كه
زبان به سخن بگشايد. امام به اصرار مردم برخاست و درباره پيوند خود با خاندان
پيامبر و سوابق خدمت خود بطور گسترده سخن گفت تا آنجا كه فرمود:
به خاطر داريد كه روز غدير خداوند به پيامبر مأموريت داد كه: همان طور كه نماز و
زكات و مراسم حج را براى آنان روشن كرده است، مرا پيشواى مردم قرار دهد و براى
انجام همين كار، پيامبر خطبهاى به شرح زير خواند و فرمود: خداوند انجام كارى
را بر عهده من گذارده است و من از آن مىترسيدم كه بعضى ازمردم مرا در ابلاغ
پيامبر الهى تكذيب كنند ولى خداوند امر فرموده كه آن را برسانم و نويد داد كه
مرا از شر مردم حفظ كند.
هان! اى مردم! مىدانيد خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنانم و من از خود آنان به
خودشان اولى هستم؟ همگى گفتند: آرى. در اين موقع پيامبر فرمود: على! برخيز و من
برخاستم؛ سپس رو به جمعيت كرد و گفت: «من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال
من والاه و عاد من عاداه» .
در اين موقع سلمان از رسول خدا پرسيد: على بر ما چگونه ولايت دارد؟ پيامبر فرمود:
«ولاؤه كولاى من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه» (ولايت على بر شما
همانند ولايت من است بر شما هر كس من بر جان وى اولويت دارم، على نيز بر جان او
اولويت دارد. (فرائد السمطين باب 58.اميرالمؤمنين علاوه بر اين سه مورد در كوفه
در روزى به نام (يوم الرحبة) و در (جمل) و در حادثهاى به نام (حديث الركبان) و
نيز در جنگ صفين با حديث غدير بر امامت خويش استدلال كرده است.)
4ـ اين نه تنها على است كه با حديث غدير در برابر مخالفان استدلال نموده است، بلكه
دخت گرامى پيامبر نيز در يك روز تاريخى كه براى احقاق حق خود سخنرانى مىنمود
رو به ياران پيامبر(ص) كرد و فرمود: آيا روز غدير را فراموش كرديد كه پيامبر به
على(ع) فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه»؟
5ـ هنگامى كه حسن بن على(ع) تصميم گرفت كه با معاويه صلح كند، برخاست و خطبهاى به
شرح زير ايراد نمود:
خداوند اهل بيت پيامبر را به وسيله اسلام گرامى داشت و ما را برگزيد و هر نوع
پليدى را از ما پاك كرد تا آنجا كه فرمود:
همه امت شنيدند كه پيامبر رو به على كرد و فرمود: تو نسبت به من بسان هارون هستى
نسبت به موسى.
همه مردم ديدند و شنيدند كه پيامبر دست على را در غدير خم گرفت و به مردم گفت: «من
كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».(ينابيع المودة صفحه
482)
6ـ حضرت امام حسين (ع) نيز هنگام سخنرانى در اجتماع انبوهى در سرزمين مكه كه در
ميان آنان صحابه پيامبر زياد بودند چنين فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم،
آيا مىدانيد كه پيامبر در غدير خم على را به خلافت و ولايت برگزيد و فرمود:
(حاضران به غايبان برسانند؟) آن جمع همگى گفتند گواهى مىدهيم.
علاوه بر اينها گروهى از اصحاب پيامبر مانند عمار ياسر، زيد بن ارقم، عبدالله بن
جعفر، اصبغ بن نباته و افراد ديگرى غير از اينها، همگى با اين حديث بر خلافت و
شايستگى امام استدلال نمودهاند.
(براى آگاه بيشتر از اين احتجاجات و منابع و مدارك آنها به كتاب نفيس «الغدير» جلد
1 صفحه 146 ـ 195 مراجعه كنيد در اين كتاب بيست و دو احتجاج با تعيين مدارك نقل
شده است .
سؤال:
33ـ معانى مختلفى كه مولى دارد بيان فرماييد؟
پاسخ:
لفظ مولى بحسب لغت بر شانزده معنى اطلاق مىشود:
اول مالك دوم رب سوم معتق (آزاد كننده) چهارم معتق (آزاد شده) پنچم همسايه ششم خلف
و قدام يعنى پشت سر و پيش رو هفتم تابع هشتم ضامن جريره يعنى هم سوگند كه پيمان
با او بسته باشند نهم داماد دهم ابن عم يازدهم منعم دوازدهم منعم عليه (انعام
كرده شده بر او) سيزدهم محب و دوست چهاردهم ناصر و معين پانزدهم مطاع و سيد
شانزدهم اولى بتصرف در امور.
هر گاه لفظى مانند همين مولى كه معانى متعدده دارد در جملهاى استعمال شود براى
معنى آن بايد رجوع بقرائن لفظيه يا عقليه نمود و پس از دانستن اين مطلب گوئيم
در حديث متواتره غدير خم كه رسول خدا(ص) فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه هيچ
شكى نيست كه معنى مولا در اين حديث با دوازده معنى اوليه كه براى مولا ذكر
گرديد غير مرتبط و هيچ مناسبت ندارد بلكه اكثر آن كذب و غير صحيح است چنانچه
واضح است و معانى سيزدهم و چهاردهم كه دوست و ياور باشد اولا قرينه لفظيه يا
عقليه موجود نيست كه اين معنى را تعيين كند و ثانيا اين دو معنى اختصاص به حضرت
رسول(ص) و حضرت امير ندارد و مشترك است بين جميع مؤمنين يعنى هر يك از مؤمنين
دوست يكديگرند چنانچه در آيه شريفه مىفرمايد: المؤمنون و المؤمنات بعضهم
اولياء بعض بلكه ملائكه هم دوست و ياور مؤمنيناند چنانچه مىفرمايد: نحن
اوليائكم فى الحيوة الدنيا و الاخرةو ثالثا قرائن قطعيه عقليه و لفظيه موجود
است بر عدم اراده اين دو معنى و اينكه مراد همان معنى شانزدهم است و معنى
پانزدهم با شانزدهم متقارب المفاد مىباشد و از جمله قرائن لفظيه كه شاهد است
بر اينكه مراد به مولا اولى بتصرف است اولا جمله ايست كه رسول خدا(ص) قبل از من
كنت مولاه فرموده است:
الست اولى بكم من انفسكم (آيا نيستم اولى بتصرف بشما از جان شما) بعد فرمود من كنت
مولاه ... هركس من اولى بتصرف هستم نسبت به او پس على است اولى بتصرف نسبت به
او، اين جمله قرينه لفظيه صريحه است بر اراده معنى شانزدهمى بطوريكه اراده
معانى ديگر بوزن اين جمله غير معقول است بحسب قواعد عربيه و استعمال اهل لسان.
قرينه ثانيه، قول عمر است كه گفت: بخ بخ لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و
مؤمنة و ابن اثير در كتاب نهاية گفته مولا در كلام عمر در اين مقام بمعنى اولى
بتصرف است.
قرينه ثالثه، قصيده حسان بن ثابت در غدير خم است كه بين خاصه و عامه مشهور و محل
شاهد اين بيت است:
فقال له قم يا على فاننى
رضيتك من بعدى اماما و هاديا
پس معلوم مىشود كه بر حسان كه يكى از حاضرين مجلس غدير خم بود ظاهر بوده كه مولى
به معنى اولى بتصرف كه همان معنى امام است بوده.
قرينه رابعه، قول النبى(ص): «انت امام كل مؤمن و مؤمنة بعدى و ولى كل مؤمن و مؤمنة
بعدى» اين جمله را صدر الائمة خطيب خوارزمى از زيد بن ارقم و عبدالرحمن ابن ابى
ليلى و ابن عباس در اخبار حديث غدير خم نقل نموده و نيز احمد بن حنبل و ابن
مغازلى شافعى و ابن مردويه به چندين روايت از بريده نقل نمودهاند كه گفت از
سفر يمن برگشتم و به خدمت رسول خدا(ص) رفتم و خواستم شكايت از على ابن ابىطالب
نمايم رسولخدا(ص) متغير شد و فرمود : يا بريد الست اولى بالمؤمنين من انفسهم.
عرض كردم بلى يا رسول الله پس فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ان عليا اولى
الناس بكم بعدى.
و از جمله قرائن آيه مباركه: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك. الخ ؤ آيه
شريفه : اليوم اكملت لكم دينكم... و آيه شريفه سئل سائل بعذاب واقع. كه از
معانى اين آيات شريفه و شأن نزول آنها قطع حاصل مىشود كه مراد به مولى اولى به
تصرف است كه مقام امامت و خلافت مىباشد.
و از جمله قرائن: احمد بن حنبل و ديگران روايت نموده كه حضرت اميرالمومنين(ع) در
منبر مسجد كوفه قسم داد مسلمانان را كه هر كس فرمودههاى رسول خدا را در روز
غدير خم شنيده برخيزد و شهادت دهد پس سى نفر برخاستند و شهادت دادند كه در آن
روز رسول خدا(ص) دست على بن ابيطالب(ع) را گرفت و به مردمان فرمود: اتعلمون انى
اولى بالمؤمنين من انفسهم قالوا بلى يا رسول الله(ص) آنگاه حضرت رسول(ص) فرمود
من كنت مولاه فعلى مولاه و از واضحات است كه اگر مولا به معنى اولى بتصرف نباشد
و به معنى دوست يا ياور باشد معقول نخواهد بود استشهاد نمودن حضرت امير(ع) به
اين كلام و قسم دادن اصحاب رسول خدا(ص) را به اينكه هر چه شنيديد بگوييد زيرا
اگر مولى به معنى دوست و ياور باشد منقبت و فضيلتى براى آنحضرت نخواهد بود چون
جميع مؤمنين شريكند در اين دو معنى چنانچه قبلا ذكر شد.
و از جمله قرائن عقليه آن است كه بر هيچ عاقلى مخفى نيست كه با خصوصيات واقعه غدير
خم كه زياده از هفتاد هزار عدد مسلمين بود و متفرق بودند و اقلا اول و آخر آنها
زياده از چهار فرسخ بوده، امر رسول خدا(ص) كه همه را جمع نمايند بخصوص در وقت
ظهر و در عين شدت گرما كه مردم عباهاى خود را به پاهاى خود پيچيدند و ردا را بر
سر افكندند تا بتوانند شدت گرما را تحمل و توقف نمايند پس منبرى از سنگ و جهاز
شتر ترتيب دهند و نيز نزول قافله در مكانيكه هيچوقت معهود نبوده و بردن رسول
خدا(ص) حضرت امير(ع) را همراه خود بالاى منبر و بلند نمودن او را بطوريكه همه
جمعيت او را ببينند و فرمودن اينكه: الست اولى بكم من انفسكم و پس از جواب بلى،
فرمودن فليبلغ الشاهد الغائب بان من كنت مولاه فعلى مولاه يعنى حاضرين بغائبين
برسانند كه هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست و بعد از آن دعا فرمودن
(اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه...) اينهمه قرائن عقليه دليل واضحند كه
مقصود رسول خدا(ص) جز نصب نمودن على بن ابيطالب(ع) به امامت و خلافت نبوده و از
شخص عاقل اينهمه تكلفات صادر نمىشود در بيان امريكه واضح است و معقول نيست كه
اين عده را جمع فرمايد كه فقط به مردم بگويد هر كه من دوست او هستم فلان هم
دوست اوست و براى توضيح بيشتر در اطراف اين حديث مبارك و جواب از شبهات مخالفين
به كتاب كفاية الموحدين رجوع شود.
از كتاب 82 پرسش نوشته شهيد دستغيب
سؤال:
34ـ چرا اسم حضرت على(ع) صريحا در قرآن نيامده است؟
چرا خداوند متعال درآيهاى كه به مناسبت غديرخم نازل شده ـ يا در جاهاى ديگر آن ـ
صراحتا نام امام علىابنابىطالب(ع) را ذكر نكرده و امروز باعث شده ما
مسلمانان به دو دسته بزرگ شيعه و سنى تقسيم شويم؛ آيا مانعى داشت كه خداوند
همان طور كه اسم حضرت مريم، موسى، عيسى و لقمان: را آورده، نام مبارك
اميرالمؤمنين(ع) را هم در آن ذكر مىكرد؟
پاسخ:
هرچند در قرآن، آياتى وجود دارد كه به گفته شيعه و اهلسنت، جز بر على(ع) و برخى
ديگر از امامان برهيچ كس ديگرى قابل انطباق نيست، همچون آيه ولايت (مائده، 55)،
آيه مباهله (آل عمران، 61) و... ولى به خاطر مصالحى، نام آنان به صراحت در قرآن
نيامده است.
يكى از دليلهاى نيامدن نام امامان: در قرآن، اين است كه قرآن تنها كليات مسايل را
بيان كرده و تبيين جزئيات آن، به پيامبر(ص) واگذار شده است.
شخصى به نام ابىبصيرمىگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: «مردم مىگويند چرا از حضرت
على (ع) و اهلبيت او نامى در قرآن كريم نيامده است؟» امام(ع) فرمودند:
«به كسانى كه چنين اعتراضى مىكنند، بگوييد: همان گونه كه نماز در قرآن آمده، ولى
سه يا چهار (ركعت) بودن آن مشخص نشده و پيامبر(ص) آن را براى مردم تفسير كرده،
همچنين زكات (در قرآن) نازل شده، ولى مقدار آن مشخص نشده و رسول خدا(ص) آن را براى
مردم تفسير كرده و... همين طور در قرآن آمده است كه (اطيعوا الله و اطيعواالرسول و
أولى الأمر منكم)؛ (نساء، 59) «از خدا و رسولش و اولىالامر اطاعت كنيد.» اين آيه
درباره على و حسن و حسين، نازل شده و پيامبر(ص) فرمود: «هركه من مولاى اويم، پس على
مولاى اوست.» (يعنى همان گونه كه تفسير جزئيات نماز، زكات و حج به پيامبر(ص) واگذار
شده كه دستورهاى الهى را به مردم برسانند معرفى «اولى الامر» نيز به ايشان واگذار
شده تا آنها را به مردم معرفى كنند .)» سپس امام صادق(ع) ساير آيات و رواياتى را
كه در اين باره آمده، ذكر فرمود.
يكى ديگر از حكمتهاى نيامدن نام على و اهل بيت: در قرآن، اين است كه در اين كتاب
الهى، آياتى درباره اهلبيت(ع) نازل شده كه بسان تصريح به نام آنان و بهتر از
تصريح است؛ مانند آيه 55 سوره مائده كه مىفرمايد: «ولى و سرپرست شما تنها
خداوند و پيامبرش و افراد مؤمن هستند؛ افراد مؤمنى كه نماز برپاى داشته و در
حال ركوع زكات مىدهند.» دانشمندان شيعه و اهل سنت نقل كردهاند كه فقط حضرت
على(ع) در حال ركوع انگشتر خود را به فقير داد. در نتيجه، تفاوتى نداشت كه
خداوند متعال بفرمايد: «سرپرست شما خداوند و رسولش و حضرت على(ع) هستند.»، يا
اين كه صفاتى از آن حضرت نقل كند كه منحصر به فرد بوده و تنها برحضرت على(ع)
منطبق باشد. كسى كه به دنبال حقيقت باشد، از هردو گفتار، يك مطلب را مىفهمد؛
با اين تفاوت كه اگر نام حضرت على(ع) به صراحت در قرآن مىآمد، به احتمال نزديك
به يقين، نااهلان قرآن را تحريف مىكردند و به خاطر خصومت با آن حضرت و محو و
حذف نام ايشان از قرآن، در قرآن دست مىبردند؛ چنان كه تا مدتى تدوين احاديث
پيامبر اكرم(ص) را به همين منظور، ممنوع كردند! ولى در صورتى كه با ذكر اوصاف
گفته شود، ديگر افراد نااهل دست به تحريف آيات قرآن نزده و ولايت اميرمؤمنان
على(ع) نيز براى حقيقت جويان روشن مىشود.
شيعه و اهل سنت متفقاندكه پيامبر(ص) فرمود: «من از ميان شما مىروم؛ ولى دو چيز
گرانبها بين شما به يادگار مىگذارم كه اگر به آن دو متمسك شويد، هيچ گاه گمراه
نمىشويد. كتاب خدا و اهلبيتم، خداوند دانا به من خبر داده كه اين دو، هيچ گاه
از يكديگر جدا نمىشوند تا درحوض كوثر بر من وارد شوند.» ولى عدهاى چون عمربن
خطاب ـ در مريضى منجر به وفات پيامبر(ص) ـ فرياد برآوردند كه: «كتاب خدا ما را
كافى است.» و اجازه ندادند وصيت پيامبر (ص) نوشته شود؛ چون مىدانستند كه
مىخواهد درباره اهلبيتش وصيت كند. پس يقين بدانيد كه اگر حتى در صد آيه به
صراحت نام حضرت على(ع) مىآمد، اين عده آن آيات را از قرآن حذف مىكردند و
مىگفتند: «بقيه قرآن ما را كافى است.» و مردم نادان هم دم برنمىآوردند؛ چنان
كه على(ع) و حضرت زهرا(س) را آن همه آزار دادند و مردم چيزى نگفتند. وانگهى
خليفه اول و دوم كه صدها روايت از پيامبر(ص) را جمعآورى كرده و همه را
سوزاندند؛ اصلا بعيد نبود كه جهت مطامع دنيايى خود، بسيارى از آيات قرآن را نيز
بسوزانند. علاوه بر آنچه گذشت، حكمتهاى ديگرى نيز در نيامدن نام اهلبيت: در
قرآن وجود دارد كه بيان همه آنها در اين مختصر نمىگنجد.
مجله كوثر شماره 43
|