| صفحه اصلى > انديشه امام علىعليه السلام > گزيدهاى از مقالات | امام على(ع) و مخالفان |
|
|
امام على(ع) و مخالفاناحمدحسين شريفى و حسن يوسفيان
فهرست :
مقدمهرفتار سياسى امير مؤمنان، پرتوى از سير و سلوك دينى و جلوهاى از سرسپردگى او در برابر فرمان الهى است. امامعليه السلام چه هنگامى كه به سكوت و كنارهگيرى بيست و پنج ساله تن مىدهد و چه آن زمان كه رهبرى سياسى جامعه اسلامى را بر عهده مىگيرد، در پى آن است كه نشانههاى دين را در جاى خود بنشاند و حدود الهى را از پايمال شدن برهاند. (1) از اين رو، در سيره امام علىعليه السلام ردپايى از رفتار صرفا سياسى نمىتوان يافت؛ (2) هر چند بيشتر مخالفان و برخى از هواداران، به چيزى جز سكوت نمىانديشند و انگيزههاى دينى را در قلمرو جهتگيرىهاى سياسى خود راه نمىدهند. به هر حال، بررسى رفتار متقابل امام و مخالفان سياسى را در دو بخش پى مىگيريم: بخش اول: دوران خلفاى سه گانهامام علىعليه السلام از آغاز خلافت ابوبكر (11 ه .) تا قتل عثمان (35 ه .) دوران سخت و طاقتفرسايى را پشت سر گذاشت كه حوادث آن به خار در چشم و استخوان در گلو مىمانست . از فعاليتهاى امام در اين دوران طولانى، جز برههاى از آغاز و انجام آن (جريان سقيفه و شورش عليه عثمان) گزارش چندانى به دست نرسيده و تاريخ از قهرمان بىهماورد سالهاى آغازين اسلام، زاهدى خانهنشين را به نمايش گذاشته است. با اين همه، آنچه در گوشه و كنار كتابهاى تاريخى و روايى آمده، اندكى از تلاشهاى دينى ـ سياسى امير مؤمنان را مىنماياند و از آن حضرت، سياستمدارى دينباور و مصلحى نيكانديش به تصوير مىكشد. جا دارد ارزيابى اجمالى امام را از عملكرد خلفا و رفتار سياسى خويش، طليعه اين گفتار سازيم : هان! به خدا سوگند فلان [ ابوبكر] جامه خلافت را پوشيد و مىدانست خلاف جز مرا نشايد، كه آسياسنگ تنها گرد استوانه به گردش درآيد... چون چنين ديدم، دامن از خلافت درچيدم و پهلو از آن پيچيدم و ژرف بينديشيديم كه چه بايد، و از اين دو، كدام شايد؟ با دست تنها بستيزيم، يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟... چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانهتر ديدم و به صبر گراييدم؛ حالى كه ديده از خار غم خسته بود و آوا در گلو شكسته... تا آن كه نخستين، راهى را كه بايد پيش مىگرفت و ديگرى [ عمر] را جانشين خويش گرفت... شگفتا ! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هر يك به پستانى از او چسبيدند و سخت دوشيدند و تا توانستند نوشيدند. سپس آن را به راهى در آورد ناهموار، پرآسيب و جانآزار... من آن مدت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد و مرا در جمله آنان درآورد. خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم كه مرا در پايه او نپنداشتند و در صف اينان داشتند. ناچار با آنان انباز و با گفت و گوشان دمساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود را بهتر ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين [ عثمان] به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند و بيتالمال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار برد و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست و پايش پيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد. (3) امام و غصب خلافتهنگامى كه اندوه رحلت پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله، امير مؤمنان را بىتاب ساخته و تدفين پيكر آن حضرت، وى را از هر انديشه ديگرى باز داشته بود، (4) گروهى مهاجر و انصار در سقيفه بنىساعده گرد آمدند و بر سر تعيين خليفه و جانشينى پيامبر، به نزاع پرداختند. شايستگى امام براى خلافت به اندازهاى ترديدناپذير بود كه عبدالرحمنبن عوف، يكى از دلايل برترى مهاجران را براى تصدى خلافت، وجود علىبن ابىطالبعليه السلام در ميان آنان دانست و با زيركى، نام ابوبكر و عمر را نيز در كنار نام على نشاند. انصار اين سخن را تا اندازهاى پذيرفتنى يافتند و بر شايستگى امام علىعليه السلام چنين تأكيد ورزيدند: «آرى، در ميان مهاجران شخصى است كه اگر خلافت را بپذيرد، هيچ كس ياراى هماوردى با او را ندارد.» (5) با اين همه، انگيزههايى كه در آينده به برخى از آنها اشاره خواهد شد، زمام حكومت را به دست كسان ديگرى داد (6) و امامعليه السلام را از دستيابى به حق خود بازداشت. موضعگيرى امام در برابر اين رويداد، در قالب شيوههاى زير بود: .1 بيان دلايل برترى خويشامامعليه السلام گاه با اشاره به حق شرعى خود براى خلافت، (7) مردم را به ياد سفارشهاى پيامبر مىانداخت، و گاه راه جدال احسن را پيش مىگرفت. مثلا در برابر كسانى كه انتخاب خليفه را شورايى مىدانستند، مىفرمود: فان كنت بالشورى ملكت امورهم / فكيف بهذا والمشيرون غيب؛ (8) «اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى، چه شورايى بود كه رأىدهندگان در آن جا حاضر نبودند.» گاه نيز بر شايستگىهاى ذاتى خويش انگشت مىنهاد و اهل بيت را در دين و سياست، آگاهتر از همگان به شمار مىآورد. (9) .2 اقدام عملىامير مؤمنانعليه السلام براى برگرداندن خلافت به مسير واقعى خويش، به گفتار و نصيحت بسنده نمىكرد و با بهرهگيرى از شخصيت معنوى همسر گرامىاش، فاطمه زهراعليها السلام شبانه به در خانه مهاجران و انصار مىآمد و از آنان مىخواست تا سرهاى خود را به نشانه بيعت و از جان گذشتگى بتراشند و سحرگاهان آمادگى خود را آشكار سازند؛ اما جز چند نفر انگشتشمار، كسى به پيمان خود وفا نكرد. (10) بعدها، معاويه با يادآورى اين رويداد، به نكوهش از اقدام امام عليه خلفا مىپردازد و عافيتطلبى و عهدشكنى مردم را نشانه باطل بودن امام مىشمارد! به ياد مىآورم زمانى را كه با ابوبكر صديق بيعت شد و تو همسرت را بر درازگوشى سوار كردى و دست در دست فرزندانت، حسن و حسين، تمام پيشينيان و اهل بدر را به يارى خود خواندى... و از آنان عليه يار و همنشين رسول خدا مدد خواستى. اما جز چهار يا پنج نفر هيچ كس به ياريت نشتافت؛ در حالى كه اگر بر حق بودى، كسى از پاسخ مثبت روى برنمىتافت. (11) به همين دليل، منزل امام علىعليه السلام، پناهگاهى براى مخالفان سياسى گرديد و گروهى از كسانى كه از بيعت با خليفه سر باز مىزدند، در آنجا گرد آمده، به رايزنى پرداختند . كارگزاران حكومت در اقدامى شتابزده ـ كه بعدها خود ابوبكر بهشدت از آن واقعه، اظهار پشيمانى كرد ـ (12) به اجتماع اصحاب در خانه على يورش آوردند و تحصنكنندگان را به آتش زدن خانه و ساكنانش تهديد نمودند. (13) اين برخورد خشونتآميز نشان داد كه منزل دختر گرامى رسول خداصلى الله عليه وآله نيز جاى امنى براى مخالفان خليفه نيست و آنان راهى جز بيعت پيش روى خود ندارند. .3 هوشيارى در برابر فرصتطلباناختلاف مسلمانان در تعيين جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله، فرصتطلبانى چون ابوسفيان را به اين طمع خام انداخت كه از موقعيت پيشآمده براى اهداف خود بهره بگيرند و با جانبدارى از امام علىعليه السلام نهال تفرقه را بكارند و ميوه براندازى نظام نوپاى اسلامى را بچينند. (14) به گمان ابوسفيان، فضاى جامعه را گرد و غبارى فرا گرفته بود كه جز با بارش خون فرو نمىنشست؛ (15) از اين رو، با خواندن اشعارى تحريكآميز، امام علىعليه السلام را سزاوارترين مردم براى حكومت شمرد و بنىهاشم را به مخالفت با پيمان سقيفه فرا خواند. به آنان نويد مىداد كه در اين راه، مدينه را از جنگجويان پياده و سواره پر خواهد كرد و... . امام علىعليه السلام كه پيش از هر چيز به بقاى اسلام و وحدت جامعه مىانديشيد، دست رد به سينه ابوسفيان زده، با جملهاى آتشين او را به جاى خود نشاند: به خدا قسم، تو جز فتنهانگيزى مقصود ديگرى ندارى و دير زمانى است كه بدخواهى را براى اسلام پيشه خود ساختهاى. ما را به خيرخواهى تو نيازى نيست. (16) بهانههاى مخالفان براى كنار گذاشتن امامدر طول دوران خلفا و بهويژه در نشست سقيفه و رويدادهاى پس از آن، دلايل گوناگونى براى كنار گذاشتن حضرت علىعليه السلام از خلافت مطرح گرديده كه با معيارهاى اسلامى سازگارى چندانى نداشته، به ارزشهاى جاهلى برمىگردد. در اين جا اشارهاى گذرا به اين دلايل مىكنيم: .1 پرهيز از خويشاوندسالارىعمربن خطاب در گفتوگو با عبداللهبن عباس، دليل كنار گذاشته شدن بنىهاشم را از حكومت، كراهت قريش از اجتماع نبوت و خلافت در يك خاندان مىشمارد. (17) گويا آنان بر اين باور بودند كه اين امر، زمينه فخرفروشى بنىهاشم را فراهم مىآورد . (18) ابنعباس اين استدلال كه اجتهاد در برابر نص است و خواه ناخواه، معيار گزينش پيامبر را نيز به زير سؤال مىبرد، چنين پاسخ گفت: «در اين صورت، آنان از حكم خدا روى برتافته و فرمان الهى را ناپسند شمردهاند.» حقيقت اين است كه منزلت والاى امام علىعليه السلام چنان كه خود نيز فرمودهاند، (19) نه فقط به دليل خويشاوندى با پيامبر، كه براساس شايستگىهاى او نيز بوده است؛ شايستگىهايى كه دوست و دشمن بدان معترفند. بعدها خليفه دوم، به رغم ديدگاه قبلى خويش، امام علىعليه السلام را يكى از شش نفرى مىشمرد كه شايسته خلافتند و بايد از ميان خود، خليفه بعدى را برگزينند. امامعليه السلام، هر چند پيشاپيش از نتيجه تصميمات شورا آگاه بود، براى نشان دادن تناقض گفتار با كردار خليفه دوم، (20) از ورود در آن خوددارى نفرمود. (21) .2 جلوگيرى از بحراننقشآفرينان سقيفه با وجود اعتقاد به شايستگى امام علىعليه السلام، انتخاب وى را زمينهساز فتنه و آشوب شمرده، دستيابى امام را به خلافت به مصلحت جامعه اسلامى ندانستند. (22) دشمنى ديرينه اعراب با امير المؤمنان، يكى از دلايلى است كه به گمان اينان، مدعاى پيشگفته را موجه مىسازد. (23) ابن عباس ـ كه همدم خليفه دوم و روايتگر بسيارى از سخنان او است ـ در پاسخ به عمر كه دشمنى قريش را با امامعليه السلام يكى از دلايل كنار گذاشتن وى مىشمرد، مىگويد: با اين سخن، از چه كسى عيبجويى مىكنى؟ از خدايى كه پيامبر را بر آنان برانگيخت؟ يا از پيامبر(ص) كه حق رسالت را به جا آورد؟ يا از علىعليه السلام كه در راه خدا با آنان به جهاد پرداخت؟ (24) بهراستى، كسانى كه خود را خليفه و جانشين رسول خداصلى الله عليه وآله مىدانند، چگونه مىتوانند جهاد را با مشركان، ارزشى منفى به شمار آورده، به ترويج كينههاى جاهلى بپردازند ! آيا مىتوان به رهاورد بعثت رسول خداصلى الله عليه وآله پايبند بود و همچنان سخنانى از اين دست بر زبان جارى ساخت: «چه كنم كه قريش تو را دوست نمىدارد؛ زيرا [تنها] در بدر هفتاد نفر از آنان را به هلاكت رساندى». (25) .3 سختگيرى امام در اجراى عدالتامام علىعليه السلام بارها در زمان رسول خداصلى الله عليه وآله نشان داده بود كه در اجراى عدالت اهل تساهل و مداهنه نيست و در اين راه از هيچ كوششى دريغ نمىورزد. سختگيرى امام در مصرف اموال عمومى تا آن جا بود كه گروهى از مردم از آن حضرت به پيشگاه رسول خداصلى الله عليه وآله شكايت برده، و از تندى و خشنونت ايشان گله كردند. اما پاسخ رسول خداصلى الله عليه وآله سند افتخارى ديگر براى امير المؤمنان بود و حقمحورى وى را در يادها زنده كرد: لاتشكوا عليا فوالله انه لختى فى ذات الله؛ (26) «از على شكايت نكنيد؛ زيرا او در امور الهى سختگير و سازشناپذير است.» با اين حال، پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام، اين ويژگى امام علىعليه السلام يكى از عواملى بود كه وى را از دستيابى به خلافت بازداشت، چنان كه خليفه دوم مىگويد: على،... سزاوارترين مردم براى حكومت است، ولى قريش تاب عدالت او را ندارد؛ زيرا اگر حكومت را بر عهده گيرد، راهى براى گريز از حق باقى نمىگذارد، و در آن صورت، مردم بيعت خود را مىشكنند و در برابر او مىايستند. (27) .4 جوانى و كمتجربگىيكى از نكاتى كه آشنايان با فرهنگ و تاريخ اسلامى را به شگفتى وامىدارد، اين است كه در سقيفه و پس از آن، بارها شايستگى افراد را با معيارهايى همچون كهنسالى و ريشسفيدى سنجيدهاند (28) و سيره و سخنان رسول خداصلى الله عليه وآله را در اين باره ناديده گرفتهاند. پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله در واپسين روزهاى زندگى خويش، اسامةبن زيد، نوجوان 18 ساله را به فرماندهى سپاه مسلمانان گماشت و پيرمردان شصت ساله را به اطاعت از او خواند . (29) پيش از آن نيز رسول خداصلى الله عليه وآله بارها چنين گزينشهايى كرده و حقجويان را با ارزشهاى اسلامى آشنا ساخته بود. (30) با اين همه، ابوعبيده جراح يكى از كسانى است كه بر جوانى و كمتجربگى امير مؤمنان تأكيد مىورزد! و با لحنى دلسوزانه، وى را به بيعت با ابابكر فرا مىخواند، و سپس به سخنان خويش اين نويد را مىافزايد كه اگر على پس از ابابكر زنده بماند و عمر طولانى بيابد، مردم شايستگىهاى علمى و دينى وى را ناديده نمىگيرند و به حكومتش مىگمارند. (31) عمر نيز بارها اين نكته را خاطر نشان مىكرد و سالخوردگى ابابكر را دليل بر شايستگى وى براى خلافت مىشمارد. اما بر اساس منابع تاريخى، از پاسخ به اين سؤالها در مىماند كه چرا رسول خداصلى الله عليه وآله آن هنگام كه على را در پى ابابكر فرستاد تا پيام برائت را از او بستاند و خود بر مشركان بخواند، سن آن حضرت را كوچك نشمرد؟ (32) چرا خداوند از ميان مسلمانان، علىعليه السلام را به برادرى رسول خويش برگزيد؟ (33) چرا پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله بارها با گفتار و كردار خود بر برترى وى تأكيد ورزيد؟ و... . .5 شوخطبعىخليفه دوم كه در عيبجويى از امام علىعليه السلام به زمامداران پيش و پس از خود يارى فراوان رسانده، شوخطبعى آن حضرت را بهانه كرده، هيبت و صلابت خلافت را با طبع شوخ آن گرامى ناسازگار مىخواند. (34) اين در حالى بود كه همگان شوخىهاى لطيف و موقرانه رسول خداصلى الله عليه وآله را به ياد مىآوردند، و كسانى نيز جرأت كرده، با استناد به سيره پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله دستاويز عمر را سست مىنمودند. (35) سستى اين بهانه آن گاه روشنتر مىگردد كه شوخطبعى امام را با عيوبى كه عمر براى ديگران بر شمرده است، بسنجيم. خليفه دوم آن گاه كه به تعيين جانشينى براى خود مىانديشيد، شش نفر را شايستهتر از ديگران خواند و با اين حال، عيبهايى نيز براى آنان برشمرد: عبدالرحمن در سست رأيى چنان است كه انگشتر حكومت را به دست زنش خواهد كرد؛ سعدبن ابىوقاص مرد جنگ است، نه مرد حكومت؛ عثمان اگر به حكومت دست يابد، خويشاوندانش را بر گرده مردم سوار مىكند و ... در اين ميان، براى كسى چون علىبن ابىطالب، چه عيبى مىتوان يافت جز آن كه امرؤ فيه دعابه! (36) گفتنى است كه عمروبن عاص يكى از كسانى است كه بعدها از اين عيبتراشى سود مىجويد و تلاش مىكند تا براى شاميان ناآگاه، از امام علىعليه السلام فردى ياوه گو و خوشگذران ترسيم كند. در خطبهاى از نهجالبلاغه در اين باره چنين آمده است: شگفتا از پسر نابغه ! شاميان را گفته است من مردى بيهودهگويم با لعب بسيار؛ عبث كارم و كوشا در اين كار . همانا آنچه گفته نادرست بوده و به گناه دهان گشوده... به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از بيهودهگويى باز مىدارد و فراموشى آخرت او را نگذارد كه سخن حق بر زبان آرد. (37) .6 نامزد شدن براى خلافتافزون بر دلايل پيشين كه بيشتر از سوى نخبگان و سياستبازان مطرح شده است، بسيارى از مردمان عادى با برداشتى نادرست از مسأله بيعت، (38) تنها گذاشتن امير مؤمنان را با اين دليل ساده، موجه مىساختند كه پيش از آن كه على به سراغ ما بيايد، با ابوبكر بيعت نمودهايم، (39) و سر در گرو فرمانبردارى از وى نهادهايم. (40) براى نمونه، پس از رويداد سقيفه، امامعليه السلام در برابر كسانى كه از او بيعت با خليفه را مىخواستند، فضايل خويش را برشمرد و از مردم خواست تا خلافت را به مسير واقعىاش برگردانند. در اين هنگام، بيشتر ابنسعد انصارى به سخنان امامعليه السلام اين گونه پاسخ داد: به خدا قسم اگر مردم پيش از بيعت با ابابكر اين سخنان را مىشنيدند، همه با تو بيعت مىكردند و راه اختلاف را نمىپيمودند؛ اما تو در خانه نشستى و در سقيفه حاضر نبودى. مردم گمان كردند كه به حكومت تمايلى ندارى. اكنون ديگر كار از كار گذشته است و بيعت ما با ديگرى صورت گرفته است. (41) امام علىعليه السلام در رد استدلال آنان به بيان اين نكته بسنده كرد كه سزاوار نبود جنازه پيامبر را در خانه واگذارد و بر سر جانشينى وى با مردم به نزاع برخيزد. .7 بىاعتنايى به سيره خلفاپس از آن كه خليفه دوم، تعيين جانشينى خود را بر عهده شوراى ششنفره نهاد، و به رأى عبدالرحمنبن عوف امتيازى ويژه بخشيد، (42) عبدالرحمن تدبيرى انديشيد كه بر اساس آن، از يك سو همچنان امام علىعليه السلام را از دستيابى به حكومت باز دارد، و از سوى ديگر، افكار عمومى را نيز قانع سازد. از اين رو، اين شرط تازه را مطرح ساخت كه خليفه آينده بايد تعهد كند كه افزون بر عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر، سيره ابوبكر و عمر را نيز در پيش گيرد. (43) چنان كه انتظار مىرفت، امام از پذيرش اين شرط خوددارى كرد، و سرانجام خلافت به عثمان رسيد. به حتم اگر امامعليه السلام شرط عبدالرحمن را هم مىپذيرفت، همچنان با بهانههايى واهى، وى را از دستيابى به خلافت باز مىداشتند و تنها نتيجهاى كه بهدست مىآمد، تأييد عملكرد دو خليفه پيشين بود. (44) به هر حال، توده مردم بدون آن كه به فريبكارى عبدالرحمن واكنشى نشان دهند، براى بيعت با خليفه جديد ازدحام كردند و امامعليه السلام در حالى كه صف مردم را مىشكافت و از روى ناچارى براى بيعت به سوى خليفه مىشتافت مىفرمود: «نيرنگ؛ چه نيرنگى!» (45) شگفتا از سخن نويسنده بزرگ اهل سنت كه گفته است: «ترس امامعليه السلام از آن بود كه مبادا شرايط به گونهاى باشد كه از پيروى سيره ابوبكر و عمر باز ماند و طاقت و توان آن دو را در خود نيابد؛ هر چند حوادث آينده نشان داد كه توانايى علىعليه السلام همسان توانايى ابوبكر و عمر و بلكه بيش از آنان است.» (46) اين تحليل با سخنانى كه از امامعليه السلام گزارش شده، سازگار نيست؛ چنان كه در برخى از منابع، پاسخ امام به عبدالرحمن چنين نقل شده است: با وجود كتاب خدا و سنت پيامبر، نياز به سيره كسى نيست. مقصود تو از اين شرط آن است كه خلافت را از من دور گردانى. (47) دلايل امام براى كنارهگيرىامام علىعليه السلام پس از آن كه از دستيابى به حق شرعى خود باز ماند، سكوت و كنارهگيرى را پيشه خود ساخت و از قيام مسلحانه تن زد. شجاعت و دلاورى امير مؤمنان كه در جنگهاى صدر اسلام به اثبات رسيده است، ترديدى در اين نكته باقى نمىگذارد كه دليل اين سكوت تلخ را بايد در عواملى غير از ترس از مرگ جستو جو كرد؛ چنان كه خود آن حضرت در اين باره مىفرمايد: اگر بگويم، گويند خلافت را آزمندانه خواهان است، و اگر خاموش باشم، گويند از مرگ هراسان است. هرگز! من و از مرگ ترسيدن؟ پس از آن همه ستيز و جنگيدن. به خدا سوگند، انس پسر ابوطالب به مرگ بيش از دلبستگى كودك به پستان مادر خويش است. اما [من] چيزى مىدانم كه بر شما پوشيده است و گوشتان هرگز نشنيده است. (48) از سخنان امام علىعليه السلام اين نكته بهروشنى برمىآيد كه اگر آن حضرت به اندازه كافى يار و همراه مىداشتند، دست به قيام مىزدند، و حق غصبشده خويش را مىستاندند؛ (49) چنان كه در پاسخ به ابوسفيان، كه امام را به قيام دعوت مىنمود. فرمود: لو وجدت اربعين ذوى عزم لناهضت القوم؛ (50) «اگر چهل نفر با اراده مرا همراهى مىكرد، برمىخاستم.» پس از بيعت با عثمان، جندببن عبدالله از امير مؤمنان خواست تا با بيان فضايل خويش، دست به روشنگرى زند و مردم را به يارى خويش طلبد. وى بر اين گمان بود كه از هر صد نفر، دستكم ده نفر به نداى امام پاسخ مثبت خواهند داد. اما تحليل امام ـ كه بعدها خود جندب بر درستى آن گواهى داد ـ اين بود كه از هر صد نفر، دو نفر نيز به يارى حق نمىشتابند و عافيتطلبى را پيشه خود مىسازند. (51) اين وضعيت، امام را بر سر دو راهى سختى قرار داد؛ چنان كه در خطبه شقشقيه مىگويد: هان ! به خدا سوگند فلان [ ابابكر] جامه خلافت را پوشيد و مىدانست خلافت جز مرا نشايد.. . چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو، كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم، يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟... چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانهتر ديدم و به صبر گراييدم. (52) از مجموعه سخنان امام علىعليه السلام دو دليل اساسى براى اين سكوت مىتوان يافت؛ بدين شرح: يك. حفظ وحدت جامعه نوپاى اسلامى: اگر امير المؤمنانعليه السلام براى ستاندن حق خويش به شمشير دست مىبرد، بىگمان، گروهى از روى ايمان و عقيده و پارهاى ديگر از سر انگيزههاى غير دينى، از وى جانبدارى مىكردند و آتش جنگى را شعلهور مىساختند؛ آتشى كه فرو نشاندن آن جز با پرداخت بهاى سنگين ممكن نمىگشت، و چه بسا منافقان داخلى و دشمنان خارجى فرصت را غنيمت شمرده، در پى خشكاندن ريشه اسلام برمىآمدند. از اين رو، امام عليه السلام بارها بر اين نكته تأكيد مىكرد كه سكوت و خانهنشينىاش براى آن است كه مبادا ميان مسلمانان اختلاف افتد و خونهاى بسيار بر زمين ريزد. (53) امير مؤمنانعليه السلام حكومت را نه به انگيزه رياستطلبى و خواهشهاى نفسانى، كه براى برپا داشتن حدود الهى مىخواست؛ از اين رو، بهراحتى حق شخصى خويش را فداى مصلحت جامعه اسلامى كرد و حكومتى را كه دستيابى به آن بهايى به گرانى فروپاشى نظام اسلامى فراهم گردد، پوچ و بىارزش مىدانست. نيك مىدانيد كه من به خلافت از ديگران سزاوارترم. به خدا سوگند بدانچه كرديد گردن مىنهم، چند كه مرزهاى مسلمانان ايمن بود، و كسى را جز من ستمى نرسد، من خود اين ستم را مىپذيرم و اجر اين گذشت و فضيلتش را چشم مىدارم، و به زر و زيورى كه در آن بر يكديگر پيشى مىگيريد، ديده نمىگمارم. (54) دو. جلوگيرى از تزلزل عقيدتى: يكى ديگر از دلايل چشمپوشى امام از خلافت، جلوگيرى از تزلزل عقيدتى و بازگشت سستايمانان به آيينهاى جاهلى است. (55) بسيارى از قبايلى كه به دور از مدينه مىزيستند و از مسلمانى آنان چند صباحى بيش نمىگذشت، براى ارتداد و پشت كردن به آموزههاى نبوى، آمادگى فراوانى داشتند و اندك تزلزلى در حكومت مركزى، كافى بود تا آنان را به دين جديد بدبين كند و به آيينهاى پيشين خود باز گرداند. افزون بر اين، پس از رحلت رسول خداصلى الله عليه وآله، مدعيان دروغين پيامبرى عرصه را براى تاخت و تاز آمادهتر مىديدند و مسيحيان و يهوديان نيز از هيچ كوششى براى تبليغ دين خويش و تضعيف اسلام دريغ نمىكردند. (56) بر آنچه گفته شد، اين نكته را نيز بايد افزود كه بسيارى از مسلمانان، ايمان و اعتقاد خود را به حيات شخص رسول اكرمصلى الله عليه وآله گره زده بودند و با رحلت ايشان در برابر تندباد حوادث سخت مىلغزيدند؛ چنان كه قرآن كريم در نكوهش گروهى از رزمآوران جنگ احد، مىفرمايد: وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افإن مات او قتل انقلبتم على اعقبكم. (57) و محمد جز فرستادهاى نيست كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده] و گذشتهاند. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمىگرديد؟ اين حقايق موجب گرديد كه ابوبكر در ماههاى آغازين خلافتش با بحرانى به نام بحران ارتداد رو به رو گردد (58) و براى سركوبى مرتدان از امام علىعليه السلام يارى جويد. هر چند برخى از انديشمندان معاصر تلاش كردهاند تا اين ارتداد را صرفا قيامى عليه دولت مركزى بخوانند، (59) پارهاى از آنها اين توجيه را بر نمىتابد و جز بازگشت به كفر و بتپرستى، معناى ديگرى نمىيابد. در واقع، يكى از عواملى كه بر بيعت امام علىعليه السلام با خليفه اول تأثير فراوان نهاد، اين بود كه كارگزاران خليفه بر اين نكته تأكيد مىورزيدند كه اگر امام بيعت نكند، هيچ كس خود را براى نبرد با مرتدان آماده نمىسازد و به جنگ آنان نمىرود . (60) امير مؤمنانعليه السلام با اشاره به اين رويداد و يادآورى نقشى كه براى حفظ اسلام بر عهده داشت، (61) فرمود: به خدا در دلم نمىگذشت و به خاطرم نمىرسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر(ص) از خاندان او برآرد؛ يا مرا پس از وى از عهدهدار شدن آن باز دارد. و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بيعت كردن با او. پس دست خود باز كشيدم، تا آن كه ديدم گروهى در دين خود نماندند، و از اسلام روى بر گرداندند و مردم را به نابود ساختن دين محمد(ص) خواندند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، رخنهاى در آن ببينم يا ويرانيى كه مصيبت آن بر من سختتر از محروم ماندن از خلافت است... پس در ميان آن آشوب و غوغا برخاستم، تا جمع باطل بپراكنيد و محور نابود گرديد، و دين استوار شد و بر جاى بيارميد. (62) شيوه امام در ابراز مخالفتكنارهگيرى و خانهنشينى امير مؤمنانعليه السلام به معناى آن نبود كه آن حضرت لب از سخن فرو بندند و در برابر عملكرد خلفا جز تسليم و سرسپارى، راهى ديگر پيش نگيرند؛ بلكه امام عليه السلام با شيوههاى گوناگون، مخالفت خود را اعلام مىداشتند و بدون آن كه به وحدت و انسجام جامعه خدشهاى برسانند، همواره معترض سياسى شناخته مىشدند. در اين جا برخى از شگردهاى امام را در ابراز مخالفت، از نظر مىگذرانيم: .1 خوددارى از بيعت داوطلبانهبراساس عرف سياسى زمان خلفا، تمامى كسانى كه حكومت را به رسميت مىشناختند، وفادارى خود را با انجام بيعت، نشان مىدادند و خوددارى از اين كار، بهويژه از سوى افراد سرشناس و نامآور، گناهى نابخشودنى به شمار مىآمد. امير مؤمنانعليه السلام با هيچ كدام از خلفا از سر شوق و رغبت بيعت نكرد و جز بر اثر تهديد و شمشير، دست بيعت نداد. هر چند وقايعنگار مغرض و دروغپردازى چون سيفبن عمر (63) بيعت امام را با خليفه اول به گونهاى به تصوير مىكشد كه گويا ايشان براى اين كار سر از پا نمىشناخته و تأخير را در آن روا نمىدانستهاند؛ (64) اما اين روايت جز در گوشهاى از كتابهاى تاريخى جايگاهى نيافته و همچون ديگر حكايات اين راوى، بر بىاعتبارى وى افزوده است. بيشتر انديشمندان سنى بر اين باورند كه بيعت امام، يقينا پس از شهادت همسرش روى داده است و برخى از اينان تاريخ تقريبى آن را شش ماه پس از آغاز خلافت ابابكر دانستهاند. (65) امير مؤمنان خود در پاسخ به نامهاى از معاويه، به چگونگى اين بيعت اشاره كرده و پيشاپيش تلاش برخى از نويسندگان را براى اختيارى انگاشتن آن ناكام گذاشته است: گفتى مرا چون شترى بينىمهار كرده مىراندند تا بيعت كنم. به خدا كه خواستى نكوهش كنى، ستودى، و رسوا سازى و خود را رسوا نمودى. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بىگمان؟ يقينش استوار و از دودلى بر كنار؟ (66) بيعت امام با دو خليفه ديگر نيز، پس از تهديد و اكراه بود. به تعبير دقيق، اساسا بيعت وفادارى نبوده است؛ چنان كه پس از انتخاب عثمان، عبد الرحمنبن عوف شمشير از نيام بيرون كشيد و همراه با چند تن ديگر امام را ـ كه با حالتى خشمگين نشست شورا را ترك مىگفت ـ از نيمه راه باز گرداند و به بيعت با عثمان فرا خواند. (67) امامعليه السلام ـ كه همچون گذشته راهى جز بيعت پيش روى خود نمىديد ـ بر ناخشنودى خود با اين سخن تأكيد ورزيد: «اين، اولين بار نيست كه عليه ما بسيج مىشويد.» (68) .2 انتقاد از عملكرد خلفاامام علىعليه السلام در دوره بيست و پنج ساله خانهنشينى، در نقد عملكرد خلفا كوتاهى نكرد و تكليف شرعى خود را در اين باره نيز ادا فرمود. چنان كه وقتى خليفه دوم اموال برخى از كارگزاران متخلف را مصادره مىكرد و سپس با باز گرداندن نيمى از اموال به آنان، در مسئوليتهاى پيشينشان باقى گذاشت، با اين اعتراض امام روبهرو شد كه اگر آنان با خلافكارى به اين ثروت دست يافتهاند، چگونه همچنان نيمى از آن را در اختيار مىگيرند و به كار پيشين خود باز مىگردند؟ اين انتقادها در زمان عثمان ـ كه كجروى را از حد گذرانده و زمينه آشوب عمومى را فراهم ساخته بود ـ به اوج خود رسيد و در قالبهاى گوناگونى رخ مىنمود. بارها امام علىعليه السلام صداى اعتراض مردم را به گوش عثمان مىرسانيد و عزل واليان خطاكار را از وى مىطلبيد، (69) و در اين راستا خشم خود را از عملكرد خليفه اين چنين آشكار مىساخت: حق سنگين و تلخ است و باطل سبك و دلپسند. تو كسى هستى كه از سخن راست به خشم مىآيى و از سخن دروغ خشنود مىشوى... از خدا بترس و از اعمالى كه مردم را به ستوه آورده است، توبه نما. (70) چرا دست سفيهان بنىاميه را از ناموس مسلمانان و اموال آنان كوتاه نمىگردانى؟ به خدا قسم، اگر در غرب عالم يكى از كارگزاران تو ستمى نمايد، تو نيز در گناه او سهيمى. (71) بذل و بخشش بىحساب بيت المال، (72) خوددارى از اجراى حدود الهى، (73) گرايش به خويشاوندسالارى، (74) و انتخاب مروانبن حكم براى مشاورت و رايزنى، (75) از ديگر كجروىهاى عثمان بود كه اعتراض شديد امام را برانگيخت. مروان كسى بود كه در زمان پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله و دو خليفه نخست به همراه پدرش در تبعيد به سر مىبرد؛ (76) اما همو در دربار خليفه سوم چنان منزلتى يافت كه با كارشكنىهاى خود تلاشهاى اصلاح گرايانه امير مؤمنان را بىثمر مىساخت و به فرموده امام، جز به تباه ساختن عقل و دين خليفه خرسند نبود. مروان آن گاه از تو راضى مىگردد كه دين و عقلت را بربايد و همچون شتر كجاوهكش هر جا كه خواهدت بكشاند. به خدا قسم، مروان دين و انديشه درستى ندارد و در نيمه راه تنهايت مىگذارد. (77) معاويه در يكى از نامههاى خود به امام علىعليه السلام رفتار آن حضرت را با خلفا بهشدت نكوهش مىكند و بهويژه بر عيبجويى امام از دين و عقل عثمان تأكيد مىورزد. (78) تلاش معاويه بر آن است كه از خلفا چهرهاى نقدناپذير ترسيم كند و رفتار امام رابا آنان از سر انگيزههاى نفسانى بشمارد. امير مؤمنانعليه السلام در پاسخ، با اشاره به اين كه معاويه شايستگى آن را ندارد كه از امام بازخواست نمايد، بر حقانيت راه خويش و به جا بودن انتقادها تأكيد مىورزد. و پنداشتى كه من بد همه خليفهها را خواستم و به كين آنان برخاستم. اگر چنين است ـ و سخنت راست است ـ تو را چه جاى بازخواست است؟ جنايتى بر تو نيايد تا از تو پوزش خواستن بايد... و از اين كه بر عثمان به خاطر برخى بدعتها خرده مىگرفتم، پوزش نمىخواهم. اگر ارشاد و هدايتى كه او را كردم، گناه است، «بسا كسا كه سرزنش شود و او را گناهى نيست.» (79) .3 حمايت از منتقدان سياسىامير مؤمنان، علىعليه السلام هم خود به كجروىهاى خلفا اعتراض مىكرد و هم منتقدان سياسى را در چتر حمايتى خويش قرار مىداد و هر چه را در توان داشت براى يارى آنان به كار مىگرفت. خليفه سوم از اين شيوه امام چنين به مردم شكايت مىبرد: «او نه تنها خود از من خرده مىگيرد، بلكه از عيبجويان ديگر نيز پشتيبانى مىكند.» (80) يكى از اين منتقدان، ابوذر غفارى است كه عملكرد دستگاه خلافت را بر نمىتابد و بىمهابا خليفه و كارگزارانش را به فساد مالى متهم مىسازد و در اين باره، اين حديث را از پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله روايت مىكند: «هر گاه فرزندان ابوالعاص به سى نفر برسند، اموال الهى را دست به دست مىگردانند و بندگان خدا را غلامان خود مىسازند و از دين، تنها، براى فريب مردم بهره مىگيرند.» (81) عثمان درباره اين حديث نظر امير مؤمنانعليه السلام را جويا شد و ناباورانه اين پاسخ را دريافت كرد: من اين حديث را از پيامبر نشنيدهام؛ با اين حال، اباذر درست مىگويد؛ زيرا از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: «آسمان بر راستگوتر از اباذر سايه نيفكنده و زمين صريحگوتر از وى به خود نديده است.» به هر حال، افشاگرىهاى اباذر عرصه را بر خليفه تنگ ساخت و راهى جز تبعيد وى پيش رويش نگذاشت. امام علىعليه السلام به همراه گروهى از فرزندان و ياران خويش، اباذر را در آخرين لحظههاى جدايى همراهى كرد و فرمان خليفه را در اين باره ناديده گرفت. مروانبن حكم كه از سوى عثمان مأموريت داشت تا مردم را از بدرقه اباذر باز دارد، با تازيانه و نهيب امام روبهرو گرديد و از ترس پا پس كشيد . تندى امير مؤمنانعليه السلام با خليفه، آخرين بدرقه راه ابوذر بود. عثمان گفت: «بايد قصاص مروان را بدهى.» امام فرمود: «چه قصاصى؟» گفت: «پيشانى مركبش را با تازيانه نواخته و ناسزايش گفتهاى... .» علىعليه السلام فرمود: «اين مركب من است، اگر بخواهد مىتواند قصاصش نمايد. اما اگر به من ناسزا گويد، به خدا قسم من نيز نظير آن را به تو باز خواهم گرداند و البته جز سخن راست و حقيقت بر زبان نخواهم راند» . عثمان گفت: «وقتى تو او را ناسزا گفتهاى، چرا او نگويد؟ به خدا قسم، جايگاه تو نزد من برتر از مروان نيست.» در اين هنگام علىعليه السلام به خشم آمد و فرمود: «آيا با من چنين سخن مىگويى و مرا با مروان برابر مىانگارى! به خدا قسم، من از تو برترم و پدر و مادرم از پدر و مادر تو گرامىترند.» (82) رحلت غريبانه و جانگداز اباذر، عثمان را از ادامه كارش باز نداشت و همچنان انديشه تبعيد كسان ديگرى چون عماربن ياسر را در سر مىپروريد. (83) امام علىعليه السلام كه در پى افزايش آگاهى مردم، افكار عمومى را با خود همراه مىديد ـ بر حمايت خود از منتقدان سياسى افزود و از تبعيد عمار جلوگيرى كرد. البته اين كار، پس از آن بود كه گفت و گوهاى تندى ميان امام و عثمان رخ داد. عثمان: تو خود براى تبعيد سزاوارترى؛ زيرا عمار و ديگران را كسى جز تو بر من نشورانده است. علىعليه السلام: به خدا قسم تو توانايى اين كار را ندارى و هرگز بر عمار دست نمىيابى ... اما اين كه مردم بر تو مىشورند، چيزى جز اعمال ناشايست تو آنان را به اين كار وا نمىدارد. (84) جندببن كعب، (85) ابا ربيعه، (86) عبدالرحمنبن حنبل (87) و عبداللهبن مسعود (88) نيز از شمار كسانىاند كه از حمايت امام برخوردار شدند و با ميانجىگرى ايشان از شكنجه و زندان رهيدند؛ هر چند پيش از آن كه امامعليه السلام به يارى ابنمسعود، قارى بزرگ قرآن و صحابى جليلالقدر پيامبر اسلام، بشتابد، هواداران خليفه او را از مسجد بيرون رانده، بهشدت بر زمين كوبيدند و دندههاى پهلويش را خرد كردند. (89) .4 ناديده گرفتن فرمان خلفايكى ديگر از جلوههاى مخالفت امام علىعليه السلام با خلفا، ناديده گرفتن فرمان آنان بود. امامعليه السلام جز در مواردى كه به مصلحت جامعه اسلامى بود، از همكارى با خلفا خوددارى مىورزيد و نه تنها امر و نهىهاى خلاف شريعت، (90) بلكه هر فرمانى را كه سودش تنها به دستگاه خلافت مىرسيد، ناديده مىانگاشت. ابابكر تمايل فراوانى داشت كه از دلاورى و نامآورى على ـ عليه السلام ـ بهره گيرد و در جنگها فرماندهى سپاهش را به وى سپارد؛ اما مشاورانى چون عمروعاص با اين استدلال كه علىعليه السلام از تو فرمان نمىبرد، (91) خليفه را از طرح پيشنهادش باز مىداشتند. در همين باره گفت و گوى ميان ابابكر و عمر را از نظر مىگذرانيم. [ابابكر] گفت: «در خاطر من مىآيد كه علىبن ابىطالب را به حرب اشعثبن قيس و اتباع او فرستم كه او به رأى و رأفت و فضل و شجاعت و علم و فراست و رويت و هدايت معين و ممتاز است. اين قفل او گشايد و اين كار از دست او برآيد.» فاروق گفت : «راست فرمايى. على بدين صفات متجلى است. اما من از يك چيز ترسانم و چاره آن نمىدانم . و آن اين است كه دانم على در اين كار احتياط تمام واجب دارد و اگر عياذ بالله او به جنگ آن جماعت رغبت ننمايد... هيچ آفريده رغبت مخاصمت ايشان نكند و به حرب ايشان مبادرت ننمايد.» (92) خليفه دوم نيز از سرپيچى امام از فرمان وى گلهمند بود، (93) و چه بسا كسانى را واسطه مىساخت تا امام را به همكارى با حكومت وادارند؛ اما امير مؤمنان جز به مصلحت اسلام نمىانديشيد و در صورت نياز، از ارائه نظرهاى كارشناسانه دريغ نمىورزيد؛ ولى همچنان درخواست خلفا را براى همكارى همه جانبه با آنان، ناديده مىگرفت. (94) اين شيوه امام در دوران خليفه سوم نيز ادامه يافت و حتى شدت بيشترى نيز گرفت؛ چنان كه در ماجراى تبعيد ابوذر، امير مؤمنان در پاسخ به اين سخن عتابآلود عثمان كه «مگر نمىدانستى من همگان را از همراهى و مشايعت اباذر باز داشتهام» فرمود: گمان مىكنى هر فرمانى كه دهى، هرچند با حكم الهى و راه حق ناسازگار باشد، ما از آن پيروى مىكنيم ! به خدا چنين نخواهيم كرد. (95) جايگاه امام در حكومت خلفادر دوران زمامدارى خلفاى سهگانه، امام علىعليه السلام به مقتضاى مصلحت جامعه اسلامى، نقشهاى گوناگونى را بر عهده مىگرفت: گاه گره از مشكلات علمى خلفا مىگشود و زمانى به بهترين تدبير ره مىنمود. در كنار اين همكارى، در دفاع از حدود الهى و سنت نبوى تلاشى فراوان داشت و در برابر آشوبهاى داخلى، پرچم صلح و وحدت برمىافراشت. در اينجا به برخى از اين نقشها اشاره مىكنيم: .1 بالاترين مرجع علمىسيره پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله آميختگى دين و سياست را به مردم آموخته و اين توقع را پديد آورده بود كه خليفه پيامبر نيز بايد افزون بر اجراى برنامههاى اقتصادى، سياسى و نظامى، مشكلات دينى آنان را پاسخ گويد و درباره خطاكاران براساس عدالت و با ميزان شرع داورى كند. خلفاى سهگانه به اعتراف خود، بارها در اين مسائل در مىماندند و چارهاى جز پناه بردن به امام علىعليه السلام نداشتند. قضاوتهاى شگفتانگيز امير مؤمنان، (96) نمونهاى از امداد علمى آن امام گرامى به خلفا است كه بارها سخنانى از اين دست را بر زبان خليفه دوم جارى مىساخت: لولا على لهلك عمر؛ (97) «اگر على نبود، نابودى عمر قطعى بود.» و اعوذ بالله من معضلة ليس لها ابوالحسن؛ (98) «به خدا پناه مىبرم از مشكلى كه ابوالحسن آن را نگشايد.» نمونهاى ديگر از كمكهاى علمى امام به خلفا، تعيين مبدأ تاريخ است. خليفه دوم در سال شانزدهم هجرى، درباره مبدأ تاريخ اسلامى به رايزنى پرداخت. گروهى ميلاد پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله و پارهاى ديگر مبعث آن حضرت را پيشنهاد نمودند؛ اما امام علىعليه السلام گزينه سومى را پيش نهاد؛ هجرت. خليفه اين پيشنهاد را پسنديد و هجرت پيامبر را مبدأ تاريخ اسلامى كرد. (99) .2 مدافع سنت نبوىامير مؤمنانعليه السلام بارها با يادآورى سنت پيامبر گرامى اسلامصلى الله عليه وآله، خلفا را از كجروى باز مىداشت؛ چنان كه وقتى در زمان خليفه دوم اموال فراوانى به سوى خزانه مسلمين سرازير شد، از عمر خواست تا اين اموال را پيش خود نگه ندارد و ميان مسلمانان تقسيم كند؛ زيرا پيامبرصلى الله عليه وآله تا زمانى كه دينارى در بيتالمال بود، آرامش و آسودگى نداشت. (100) چگونگى بهره بردارى از زر و زيورهاى آويخته به كعبه، از ديگر امورى بود كه اگر درباره آنها به راهنمايى امامعليه السلام عمل نمىشد، به مخالفت با سنت پيامبر مىانجاميد و به تعبير خليفه، به افتضاح و رسوايى مىكشيد: لولاك لافتضحنا. در اين باره در نهجالبلاغه چنين آمده است: و گفتهاند كه در روزگار خلافت عمربن خطاب از زيور كعبه و فراوانى آن نزد وى سخن رفت. گروهى گفتند: «اگر آن را به فروش رسانى و به بهايش سپاه مسلمانان را آماده گردانى، ثوابش بيشتر است. كعبه را چه نياز به زيور است؟» عمر قصد چنين كار كرد و از اميرالمؤمنين پرسيد، فرمود: «قرآن بر پيامبر(ص) نازل گرديد و... در آن روز، كعبه زيور داشت و خدا آن را بدان حال كه بود گذاشت. آن را از روى فراموشى رها ننمود و جايش بر خدا پوشيده نبود. تو نيز آن را در جايى بنه كه خدا و پيامبر او مقرر فرمود.» (101) با اين حال، درباره برخى از بدعتها، مخالفت امام علىعليه السلام سودى نبخشيد و مصلحتسنجىهاى سطحىنگرانه سنت پيامبر را زير پا نهاد. عمره تمتع يكى از كارهايى بود كه عمر ـ با اعتراف به اين كه در زمان پيامبرصلى الله عليه وآله روا بوده است ـ فتوا به حرمتش داد و مردم را از آنجا بازداشت. (102) چنين فرمانهايى توده مردم را از سنت پيامبر دور مىساخت، اما اعمال كسانى چون امير مؤمنان همواره نمايانگر اسلام راستين بود و حقجويان را به سوى سنت نبوى ره مىنمود . در همين مسئله، امامعليه السلام در پاسخ به عثمان كه بدعت خليفه دوم را بر سنت نبوى مقدم مىداشت، فرمود: «من سنت رسول خداصلى الله عليه وآله را براى خشنودى خاطر هيچ كس رها نمىكنم.» (103) سنت پيامبر در زمان عثمان، چنان نحيف شده بود كه خليفه سوم خطبه نماز عيد را ـ برخلاف سنت پيامبر و سيره دو خليفه پيشين ـ بر نماز مقدم داشت؛ در سفر به منى، به جاى دو ركعت، چهار ركعت نماز به جا آورد؛ (104) در حال احرام، خوردن گوشت صيد را براى خود حلال شمرد و... . (105) اعتراض امام علىعليه السلام به اين بدعتها، پاسخهايى اين چنين را به دنبال داشت: رأى رأيته؛ (106) «اين، نظرى بود كه من به آن رسيدم.» وانك لكثير الخلاف علينا؛ (107) «تو همواره بر آنى كه با ما مخالفت ورزى» .3 پشتيبان حدود الهىاز ديدگاه امام علىعليه السلام همه مردم در پيشگاه قانون برابرند و عواملى همچون وابستگى به دستگاه خلافت، نمىتواند گروهى را از مجازات برهاند و حكم الهى را به تعطيلى كشاند . حكومت كوتاه امير مؤمنان، نشاندهنده سازشناپذيرى آن حضرت در اجراى عدالت است و موضعگيرىهاى امام در زمان خلفا نيز ستيز ايشان را با تبعيضهاى ناروا نيك مىنماياند. در اينجا به بيان دو حكايت در اين باره بسنده مىكنيم. وقتى خليفه دوم بر اثر ضربات كارى ابو لؤلؤ در بستر بيمارى افتاد، فرزند خليفه، عبيد اللهبن عمر، چند نفر از جمله دختر ابولؤلؤ را به اتهام توطئه براى كشتن خليفه به قتل رساند. (108) عمر وصيت كرد كه پس از مرگش عبيدالله را محاكمه كنند و در صورتى كه نتوانست ادعاى خود را اثبات كند، او را قصاص كنند. (109) پس از مرگ عمر، عثمان نظر صحابه رسول خداصلى الله عليه وآله را در اين باره جويا شد و بيشتر آنان بر اجراى وصيت خليفه دوم تأكيد كردند؛ اما عثمان با پذيرش اين توجيه كه سزاوار نيست خانواده عمر در يك زمان به سوگ دو نفر نشينند، از اجراى حكم الهى سر باز زد و عبيدالله را زير چتر حمايتهاى خود گرفت. (110) امام علىعليه السلام بهشدت از اين ماجرا بر آشفت و فرمود كه اگر بر عبيدالله دست يابد، قصاص بىگناهان را از وى مىستاند. (111) اين عزم در زمان خليفه سوم جامه عمل نپوشيد. پس از نشستن حضرت بر كرسى خلافت، عبيد الله از ترس اجراى عدالت به معاويه پناه برد و سرانجام در جنگ صفين به هلاكت رسيد. (112) حكايت ديگر، داستان معروف شرابخوارى وليدبن عقبه است. وى ـ كه برادر رضاعى خليفه بود و حكومت كوفه را نيز بر عهده داشت ـ رسوايى را به آنجا رساند كه شبى را تا صبح با نديمان و همپيالههاى خويش به نوشيدن شراب گذراند و سپس با حالت مستى قدم به محراب مسجد نهاد و به امامت جماعت ايستاد. گمان مردم به ناهوشيارى وليد آن گاه به يقين رسيد كه ديدند امام جماعتشان نماز صبح را چهار ركعت اقامه كرد و سپس گفت: «اگر خواهيد، باز هم خواهم افزود!» اين اعمال ناشايست مردم را به اعتراض واداشت؛ به گونهاى كه گروهى بر وى حمله بردند و در حالى كه مست و لايعقل بر تخت افتاده بود، انگشترش را از دستش خارج ساخته، براى شكايت به خليفه روى آوردند. خليفه به جاى آن كه به گواهى شاهدان گوش دهد و وليد را محاكمه كند، شاكيان را از خود راند و ادعاى آنان را دروغ خواند. آنان ناچار نزد امام علىعليه السلام آمدند و آنچه بر ايشان گذشته بود، باز گفتند. امير مؤمنانعليه السلام، عثمان را در اين باره نكوهيد و فرمود: «شاهدان را از خود راندى و حدود الهى را ميراندى .» سرانجام خليفه چارهاى جز تن دادن به محاكمه وليد نيافت و پس از آن كه گناهكارى او به اثبات رسيد، اجراى حد الهى را فرمان داد. هيچ يك از حاضران، آمادگى آن را نداشت كه خشم و غضب خليفه را بر جان بخرد و حد الهى را بر وليد جارى سازد. سرانجام امير مؤمنان، خود تازيانه را به دست گرفت و آماده اجراى حد گرديد. وليد خواست بگريزد؛ اما قهرمان بىهماورد اسلام بىدرنگ او را بر زمين كوبيد و در برابر اعتراض عثمان كه گفت: «تو حق چنين كارى را ندارى» فرمود: «وقتى فسق ورزد و از اجراى حد الهى را برنتابد، از اعمال تندتر از اين نيز خوددارى نخواهم كرد.» (113) .4 منادى صلح و وحدتچنان كه پيشتر يادآور شديم، يكى از دلايل اصلى سكوت بيست و پنج ساله امامعليه السلام حفظ وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى بود. توانايى امام براى ايجاد آشوب و بلوا كمتر از كسانى نبود كه در دوران حكومت پنج ساله آن حضرت دست به شورش زدند و جامعه اسلامى را با زيانهاى جبرانناپذير روبهرو ساختند. اما آنان به چيزى جز اهداف شخصى خود نمىانديشند؛ در حالى كه امامعليه السلام مصلحت جامعه اسلامى را بر همه چيز مقدم مىداشت. امير مؤمنانعليه السلام، در گفتارى درباره طلحه و زبير، بر اين تفاوت انگشت نهاده، پس از اشاره به سكوت طولانى خويش، يادآور مىشوند كه آن دو، بدون آن كه شايسته خلافت باشند، يك سال و حتى يك ماه نيز تاب نياوردند و باب تفرقه را در حكومت اسلامى گشودند. (114) شورش عمومى عليه خليفه سوم، از آن دسته رويدادهايى بود كه مىتوانست مورد بهره بردارى مخالفان سياسى حضرت قرار گيرد و راه رسيدن به مقصودشان را هموار سازد؛ اما امير مؤمنانعليه السلام ـ كه منادى صلح و وحدت است ـ به جاى آن كه به آتش اين فتنه دامن زند، تمام تلاش خود را براى فرو نشاندن آن به كار گرفت. (115) از يك سو از مردم مىخواست كه خشم خود را فرو نشانند و به خليفه فرصت دهند تا آب رفته را به جوى باز گرداند و عدل و دادگرى را پيشه خود سازد، و از سوى ديگر، خليفه را بيم مىداد كه مبادا با پافشارى بر اعمال ناشايست خود، پيشواى مقتول اين امت باشد و در جنگ و خونريزى را به روى مردم بگشايد. من تو را به خدا سوگند مىدهم تا امام كشتهشده اين امت مباشى؛ چه گفته مىشد كه: «در اين امت، امامى كشته گردد و با كشته شدن او، در كشت و كشتار تا روز رستاخيز باز شود، و كارهاى امت بدو مشتبه ماند، و فتنه ميان آنان بپراكند؛ چنان كه حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با يكديگر بستيزند و در هم آميزند.» براى مردان همچون چاروايى به غارت گرفته مباش كه تو را به هر جا خواست براند؛ آن هم پس از ساليانى كه بر تو رفته و عمرى كه از تو گذشته. (116) .5 كارشناس امور سياسىخلفا نه تنها در امور فقهى و قضايى، بلكه در مسائل سياسى و نظامى نيز از دانش گسترده امام علىعليه السلام بهرههاى فراوان مىبردند و خود را بىنياز از آن نمىشمردند. براى نمونه، امامعليه السلام در پاسخ به رايزنى ابابكر براى نبرد با روميان، وى را به اين كار تشويق كرد و به او بشارت پيروزى داد. (117) اين بشارت، افزون بر پيشگويى غيبى، بيانگر ديدگاه كسى بود كه بينش نظامى او بارها از آزمونهاى گوناگون سرفراز بيرون آمده و عزت را براى مسلمانان به ارمغان آورده بود. خليفه دوم ـ كه بيشتر جنگها و فتوحات اسلامى در زمان او روى داد ـ در بهرهگيرى از دانش و بينشهاى امام، پيشتاز ديگر خلفا بود، و افزون بر آن، از ايمان استوار و پايدارى آن حضرت در برابر تهديد دشمنان، فراوان دلگرمى يافته است. براى مثال، هنگامى كه عمر از فراهم آمدن سپاه عظيم ايرانيان براى نبرد با مسلمانان آگاه گرديد، بيم و اضطراب فراوانى بر او مستولى گشت و از مردم درباره چگونگى برخورد با اين رويداد هراسانگيز نظرخواهى كرد. چند تن از سران مهاجر و انصار، ديدگاه خود را در اين باره اعلام داشتند؛ اما به تعبير خود خليفه، هيچكدام نتوانستند در اين زمينه با ابوالحسن برابرى كنند. (118) امام در بخشى از سخنان خود، از خليفه مىخواهد خود در مدينه بماند و كس ديگرى را به فرماندهى سپاه بگمارد. دليل اين ديدگاه كارشناسانه در سخنان امام بهخوبى تبيين گرديده است: جايگاه زمامدار در اين كار، جايگاه رشتهاى است كه مهرهها را به هم فراهم آورد و برخى را ضميمه برخى ديگر دارد. اگر رشته ببرد، مهرهها پراكنده شود و از ميان رود، و ديگر بهتمامى فراهم نيايد. و عرب امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با يكدلى و يكسخنى در اسلام، نيرومندند و بسيار. تو همانند قطب بر جاى بمان و عرب را چون آسياسنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان؛ كه اگر تو از اين سرزمين برون شوى، عرب از هر سو تو را رها كند، و پيمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهدارى مرزها كه پشت سر مىگذارى، براى تو مهمتر باشد از آنچه پيش روى دارى. همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گويد: «اين ريشه عرب است؛ اگر آن را بريديد، آسوده گرديديد»، و همين سبب شود كه فشار آنان به تو سختتر گردد و طمع ايشان در تو بيشتر . اين كه گفتى آنان به راه افتادهاند تا با مسلمانان پيكار كنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بيشتر است و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مىدارد، تواناتر. اما آنچه از شمار آنان گفتى، ما، در گذشته نمىجنگيديم به نيروى بسيارى، بلكه مىجنگيديم با چشمداشتن به پيروزى و يارى. (119) بخش دوم: دوران حكومت علوىحكومت پنج ساله امير المؤمنانعليه السلام، آموختنىهاى بسيار دارد و تصويرى زيبا از سياستمدارى دينى را به نمايش مىگذارد. برخورد متقابل امام و مخالفان سياسى، نمايانگر رويارويى فضايل والاى انسانى و اميال و رذايل نفسانى است و نشان مىدهد كه چگونه مردان الهى براى مخالفان خود بيش از خود آنان دل مىسوزانند و همواره در انديشه هدايت آنان به سر مىبرند؛ چنان كه امامعليه السلام درباره قاتل خود فرمود: اريد حياته و يريد قتلى؛ (120) «من زندگى او را مىخواهم و او مرگ مرا.» مخالفان سياسى در دوران حكومتامام علىعليه السلام در دوران كوتاه حكومت خويش، بهطور كلى با چهار گروه مخالف روبهرو بود كه هر يك از سويى بر اصلاحات علوى مىتاختند و امام را از پرداختن به برنامههاى حكومتى خود باز مىداشتند. پيش از بيان اين مخالفتها، تصويرى كلى را از اين گروهها از نظر مىگذرانيم. .1 قاعديننخستين گروه مخالف امام علىعليه السلام، شمار اندكى از مهاجران و انصار بودند كه از پيوستن به «جماعت» و تن دادن به «بيعت» خوددارى كردند؛ كسانى مانند عبداللهبن عمر، سعدبن ابىوقاص، حسانبن ثابت، زيدبن ثابت، اسامةبن زيد، محمدبن مسلمة، كعببن مالك و عبداللهبن سلام. (121) بيشتر اينان از زمره كسانىاند كه امام علىعليه السلام درباره آنها فرمود: خذلو الحق ولم ينصروا الباطل؛ (122) «حق را خوار كردند و باطل را نيز يار نشدند.» البته برخى بر اين باورند كه بيعت با امام، بيعتى عمومى بود كه هيچكس از آن تخلف نكرد. بر اين اساس، اين گروه نيز همانند ديگران، حكومت امام على را به رسميت شناختند، اما از همراهى با وى در جنگها خوددارى كردند. (123) به هر حال، اين افراد هر چند خطرى جدى براى حكومت علوى به حساب نمىآمدند، كنارهگيرى آنان ـ كه اغلب از صحابه مشهور و با نفوذ پيامبر بودند ـ دستاويزى براى ديگر مخالفان مىگرديد. امام علىعليه السلام بر خلاف خلفاى پيشين، كسى را وادار به بيعت نكرد و با برخى از اين افراد، درباره دلايل قعودشان گفت و گو نمود؛ (124) هر چند به مخالفت كسانى چون حسانبن ثابت و عبداللهبن سلام از آغاز اعتنايى نكرد و در پاسخ كسانى كه از او مىخواستند تا آنان را به بيعت با خود فرا خواند، فرمود: لا حاجة لنا فيمن لا حاجة له فينا؛ (125) «ما به كسى كه نيازى به ما ندارد، احتياجى نداريم.» .2 ناكثيندسته دوم از مخالفان امام علىعليه السلام، كسانى بودند كه به رهبرى طلحه، زبير و عايشه، نخستين جنگ داخلى را عليه حكومت نوپاى علوى به راه انداختند. اينان كه اصحاب جمل نيز خوانده مىشوند، نخست خلافت امام را پذيرفتند و با او بيعت كردند؛ اما پس از مدت كوتاهى به انگيزههاى گوناگون، پيمان خويش گسستند و به همين دليل، گروه ناكثين (پيمانشكنان) خوانده شدند. آنان حركت خود را از مكه آغاز كردند و پس از مدتى به بصره يورش بردند و استاندار بصره، عثمانبن حنيف را بهطرز فجيعى از شهر بيرون كردند. بدين ترتيب پس از گذشت حدود پنج يا شش ماه از دوران خلافت امام علىعليه السلام آشكارا دست به قيامى مسلحانه عليه حكومت اسلامى زدند. (126) جنگ جمل هر چند بيش از يك روز به طول نينجاميد، زيانهاى مادى و معنوى فراوانى بر جاى گذاشت. دستكم پنج هزار نفر از سپاهيان امام به شهادت رسيدند و بيش از يك سوم سپاه جمل كشته شدند. (127) در برافروختن آتش اين فتنه، دسيسهها و فريب كارىهاى معاويه را نبايد ناديده گرفت. وى با فرستادن نامههايى جداگانه براى طلحه و زبير به آنان وعده خلافت داد، و حتى بهدروغ نوشت كه از مردم شام براى آنان بيعت گرفته است. (128) امير المؤمنانعليه السلام با اشاره به اين توطئه، مىفرمايد: شگفتا كه آنان به خلافت ابوبكر و عمر تن دادند، اما بر من ستم روا داشتند! در حالى كه مىدانستند من از آن دو كمتر نيستم... معاويه از شام براى آنان نامه نوشت و فريبشان داد؛ اما آنان اين مسئله را پنهان داشتند و با شعار خونخواهى عثمان، سبك مغزان را فريفتند. (129) .3 قاسطينسومين گروه مخالف امام علىعليه السلام، معاويه و ياران او بودند كه قاسطين (ستمگران) نام گرفتهاند. اينان از آغاز، حكومت امير مؤمنان را به رسميت نشناختند و جنگ پر حادثه و طولانى صفين را پديد آوردند. اين جنگ حدود چهار ماه پس از واقعه جمل آغاز گرديد (130) و به كشته شدن شمار فراوانى از سپاهيان دو طرف انجاميد. اين نبرد طولانى، شهادت بيست و پنج هزار نفر از سپاهيان امام علىعليه السلام و كشته شدن چهل و پنج هزار تن از لشكريان معاويه را در پى داشت (131) و در حالى كه ساعاتى چند به پيروزى نهايى سپاه امامعليه السلام باقى نمانده بود، با حيلهگرى عمروبن عاص و سادهلوحى و خيانت برخى از لشكريان امام علىعليه السلام، به سود معاويه پايان يافت و با پديد آوردن ماجراى حكميت، خود، سرآغاز فتنهاى ديگر گشت . .4 مارقينخوارج، چهارمين گروهى بودند كه در برابر حكومت امام علىعليه السلام صفآرايى كردند . اينان كه تا واپسين روزهاى جنگ صفين از سپاهيان امير مؤمنان به شمار مىآمدند، بر اثر سادهلوحى در دام عمروبن عاص گرفتار آمدند و امام را به پذيرش صلح وادار ساختند. اين گروه، پس از آن كه به اشتباه خود پى بردند، به جاى عبرتگيرى از حوادث گذشته و اعتماد به علم و دانش بيكران علوى، پيوسته بر لغزشهاى خود افزودند و سرانجام راه قيام و خروج عليه حكومت اسلامى را در پيش گرفتند و با ايجاد رعب و وحشت و كشتن مردم بىگناه، امنيت جامعه را مختل كردند. شمار خوارج در آغاز به دوازده هزار نفر مىرسيد؛ (132) اما روشنگرىها و نصايح امام علىعليه السلام، دستكم دو سوم آنان را از صف مخالفان بيرون كشيد (133) و گروه باقيمانده، جز شمارى اندك در ساعات آغازين جنگ نهروان به هلاكت رسيدند. (134) نبرد با خوارج، هر چند توان نظامى و مادى چندانى نمىخواست، به لحاظ معنوى نيروى فراوانى مىطلبيد و از حساسترين جنگهاى امام علىعليه السلام به شمار مىرفت؛ زيرا اين گروه غالبا از قاريان قرآن بودند و پيشانى پينه بسته آنان، حكايت از تعبد و شب زندهدارى آنان مىكرد. امام علىعليه السلام، خود، در اين باره مىفرمايد: من فتنه را نشاندم و كسى جز من دليرى اين كار را نداشت؛ از آن پس كه موج تاريكى آن برخاسته بود، و گزند آن همه جا را فراگرفته. (135) علل مخالفت با حكومت امام علىعليه السلامدر تحليل و ريشهيابى حوادث اجتماعى، بايد همه عوامل فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى مربوط به آن را بررسيد و اين، كارى است بسيار حساس و دشوار؛ بهويژه اگر مربوط به قرنهاى گذشته باشد، و سختتر هنگامى است كه دستهاى تحريفگر، آن را به شوائب بسيار آلوده باشند . با توجه به اين نكته، در اينجا با بهرهگيرى از منابع موجود، به مهمترين انگيزههاى مخالفان سياسى حكومت امام علىعليه السلام، اشاره مىكنيم. يك. دنياطلبىامام علىعليه السلام در يك تحليل كلى، انگيزه مشترك مخالفان خود را دنياطلبى دانسته، مىفرمايد: چون به كار برخاستم گروهى پيمان بسته شكستند، و گروهى از جمع دينداران بيرون جسته و گروهى ديگر با ستمكارى دلم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند ـ يا شنيدند و كار نبستند ـ، كه مىفرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمىجويند و راه تبه كارى نمىپويند، و پايان كار، ويژه پرهيزگاران است.» آرى به خدا دانستند، ليكن دنيا در ديده آنان زيبا بود، و زيور آن در چشمهايشان خوش نما. (136) دنياطلبى، هر چند عنوان عامى است عام كه دوستى جاه و مقام و ديگر انگيزههاى نفسانى را در بر مىگيرد؛ اما آنچه در اينجا بيشتر مورد تأكيد است، گرايش به ثروت و زراندوزى است. امير مؤمنان هنگامى زمام حكومت را به دست گرفت كه ارزشهاى اصيلى چون زهد و سادهزيستى، از جامعه اسلامى رخت بربسته و جاى خود را به انباشت سرمايههاى هنگفت و زندگى اشرافى داده بود. صحابه پرآوازه پيامبر نيز از اين آسيب در امان نمانده بودند و برخى از آنان با همين انگيزه از حكومت علوى كناره گرفته، يا بر آن شوريدند. قاعدين، نخستين گروه مخالف امام علىعليه السلام، دلايل گوناگونى را براى مخالفت خود برشمردند؛ (137) اما نقش دنياطلبى را، دستكم درباره برخى از آنان، نمىتوان ناديده گرفت؛ چنان كه برخى از مورخان، علت خوددارى زيدبن ثابت و كعببن مالك را از بيعت با امام علىعليه السلام همين مسئله دانستهاند. (138) بهراستى كسى كه سرمايه او به اندازهاى باشد كه شمشهاى طلا و نقرهاش را با تبر پاره كنند، (139) چگونه مىتواند با حكومت عدل علوى كنار آيد؟ نگاهى به كارنامه اقتصادى سران فتنه جمل نيز بهخوبى نشان مىدهد كه دنياطلبى و اشرافى گرى نقش عمدهاى در برافروختن آتش اين جنگ داشته است. طلحةبن عبيدالله در سايه بخششها و عنايات خليفه سوم به چنان ثروتى دست يافته بود كه يكى از بزرگترين سرمايهداران آن روزگار به شمار مىآمد. (140) هداياى دريافتى وى از خليفه، افزون بر درهمها، شمشهاى طلا و باغها و زمينهاى پردرآمدى همچون نشاستج، دويست هزار دينار بوده است. (141) زبيربن عوام نه تنها در مدينه داراى زندگى تجملى و اشرافى بود، در شهرهاى مختلف جهان اسلام مانند مصر، اسكندرية، كوفه و بصره، نيز زمينها و خانههايى داشت. (142) امام علىعليه السلام از همان آغاز خلافت خويش بهصراحت اعلام داشت: «آنچه عثمان تيول برخى كرده و اموالى كه به ناحق بخشيده است، به بيتالمال باز خواهد گرداند.» (143) كسانى چون طلحه و زبير آن گاه به جدى بودن اين هشدار پى بردند كه در عمل ديدند امامعليه السلام ميان آنان و ديگران فرقى نمىگذارد و همگان را به يكسان در بيت المال سهيم مىكند . اينان كه در زمان خلفا با شيوهاى ديگر خو گرفته و به بهانه مجاهدتهاى خود در صدر اسلام به امتيازهاى ويژهاى دست يافته بودند، به سيره عمر استناد مىكردند و مىگفتند : «عمر در تقسيم بيتالمال اين گونه عمل نمىكرد.» امام علىعليه السلام در پاسخ، با يادآورى سنت رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: «آيا بايد سنت رسول خدا را واگذاريم و سيره عمر را در پيش گيريم؟» (144) دنياطلبى گروه قاسطين نيز بىنياز از بيان است. در ابتداى حكومت امام علىعليه السلام، عمروبن عاص در نامهاى به معاويه نوشت: «هر كار كه مىتوانى انجام ده؛ زيرا فرزند ابوطالب، چنان كه چوب را پوست مىكنند، تو را از هر مال و سرمايهاى كه دارى، جدا خواهد كرد.» (145) خود عمروبن عاص نيز در پاسخ به دعوت معاويه براى همكارى با وى اعلام داشت كه دين خود را جز به بهاى دنيايى آباد نمىفروشد؛ چنان كه امام علىعليه السلام در اين باره مىفرمايد : «او با معاويه بيعت نكرد، مگر بدان شرط كه او را پاداشى رساند و در مقابل ترك دين خويش لقمهاى بدو خوراند.» (146) ياران آگاه و با بصيرت امام علىعليه السلام نيز به خوبى از انگيزههاى دنيوى معاويه و لشكريانش آگاهى داشتند؛ چنان كه يكى از آنان در جنگ صفين مىگويد: اى امير مؤمنان، اين مردم اگر خدا را مىخواستند، يا براى خشنودى او كار مىكردند، با ما مخالفت نمىورزيدند؛ ولى اينان براى فرار از برابرى و از سر خودخواهى و انحصارطلبى، و به دليل ناخشنودى از جدا شدن از دنيايى كه در دست دارند... با ما مىجنگند. (147) درباره خوارج نهروان نيز نمىتوان تأثير اين عامل ـ در معناى گسترده آن ـ را ناديده گرفت. دنياطلبى هر چند با شبزنده دارى و نماز و روزه طولانى ناسازگار مىنمايد، بسيارند كسانى كه دين را پلى براى رسيدن به دنيا مىسازند و از عبادت و پرستش، نصيبى جز رنج و فرسايش تن نمىبرند. مالك اشتر چه زيبا به اين نكته اشاره كرده و پرده از رياكارى خوارج برداشته است؛ آنجا كه مىگويد: «اى گروه پيشانىسياه! گمان مىكرديم نماز شما از سر بىرغبتى به دنيا و شوق به لقاء الله است؛ در حالى كه اكنون مىبينيم از مرگ گريزان و به سوى دنيا شتابانيد.» (148) در واقع، خوارج نهروان را مىتوان از آن دسته مردمانى شمرد كه امير مؤمنان درباره آنان فرمود: با اعمال آخرت، دنيا مىطلبند، و با اعمال دنيا در پى كسب مقامهاى معنوى نيستند . خود را كوچك و متواضع جلوه مىدهند، گامها را رياكارانه كوتاه برمى دارند، دامن خود را جمع كرده، خود را همانند مؤمنان واقعى مىآرايند، و پوشش الهى را وسيله نفاق و دورويى و دنياطلبى مىسازند. (149) دو. رياستخواهىدوستى جاه و مقام، يكى ديگر از علل مخالفت با حكومت امام علىعليه السلام بود. بهويژه در جنگهاى جمل و صفين. شوراى تعيينشده از سوى عمر، سبب گرديد تا كسانى مانند طلحه و زبير چشم طمع به خلافت بدوزند و خود را همسنگ امام علىعليه السلام بپندارند. (150) جز آن، عوامل ديگرى نيز وجود داشت كه اميد آن دو را براى دستيابى به خلافت تقويت مىكرد؛ عواملى همچون ارتباط نزديك با عايشه، (151) يكى از سرسختترين و پرنفوذترين منتقدان عثمان؛ ناآگاهى نسل جديد مسلمانان از احاديث نبوى در شأن امام علىعليه السلام؛ انزواى سياسى امام و پيروانش در دوران بيست و پنج ساله حكومت خلفا، و پيشينه درخشان طلحه و زبير در صدر اسلام. (152) اين عوامل و نيز نقش كليدى طلحه و زبير در فراخوانى معترضان سياسى از گوشه و كنار جهان اسلام براى شورش عليه عثمان، (153) سبب شده بود كه هم خود و هم بسيارى از مردم آنان را خليفههاى بالقوه بدانند. (154) با اين همه، پس از قتل عثمان، اوضاع بر وفق مراد آنان پيش نرفت و در كمال ناباورى مشاهده كردند كه تقريبا همه انقلابيون و مردم مدينه به سوى امام علىعليه السلام مىگرايند و سند خلافت را برازنده او مىدانند. از اين رو، براى آن كه به كلى از صحنه سياسى طرد نگردند و در حكومت جديد نيز جايگاه ويژهاى بهدست آورند، خود را پيشقدم كرده ـ به اتفاق مورخان ـ نخستين كسانى بودند كه با امام علىعليه السلام، خليفه جديد بيعت كردند . (155) پس از آن كه مراسم بيعت به پايان رسيد، طلحه و زبير نزد امام آمده، خواستار مشاركت در امر حكومت شدند (156) و چنين ادعا كردند كه بيعت آنان از آغاز به همين انگيزه بوده است، (157) و بايد در امور حكومتى با آنان رايزنى كند. (158) اما پاسخهاى منطقى امير مؤمنان، اين مقصود را براى آنان دستنايافتنى مىنمود. از اين رو، از امام خواستند تا دستكم برخى از مناطق، همچون بصره و كوفه (159) را به آنان واگذارد و ستمى را كه در زمان عثمان بر آنان رفته است (!) جبران نمايد. (160) امامعليه السلام در برابر اين پيشنهاد، يادآور شد كه تنها كسانى را به زمامدارى بر مىگزيند كه به دينباورى و امانتدارىشان اطمينان يابد. (161) اين سخنان، بذر نوميدى را در دل طلحه و زبير پاشيد و انديشه براندازى حكومت نوپاى امام علىعليه السلام را در ذهن آنان پرورانيد. (162) هر چند طلحه و زبير در دشمنى با امام علىعليه السلام همداستان بودند، رياستطلبى آنان به اندازهاى بود كه يكديگر را نيز بر نمىتابيدند و حتى بر سر امامت جماعت نيز با يكديگر درگير مىشدند؛ (163) چنان كه امير مؤمنان رفتار آن دو را با يكديگر چنين پيشگويى كرد: هر يك از دو تن كار را براى خود اميد مىدارد، ديده بدان دوخته و رفيقش را به حساب نمىآرد. نه پيوندى با خدا دارند و نه با وسيلتى روى بدو مىآرند. هر يك كينه ديگرى را در دل دارد، و زودا كه پرده از آن بردارد. به خدا اگر بدانچه مىخواهند برسند، اين، جان آن را از تن بيرون سازد و آن، اين را از پا دراندازد. (164) در سرپيچى معاويه از پذيرش خلافت امام علىعليه السلام نيز نقش حب رياست نمودى روشنتر از آفتاب دارد. معاويه كه در طى دو دهه، پايههاى حكومت خود را در شام استوار كرده بود، نيك مىدانست كه بيعت با امير مؤمنان، معنايى جز كنارهگيرى از حكومت شام نخواهد داشت . از اين رو، با اعتراف به شايستگى امام علىعليه السلام براى خلافت، مسئله حكومت را فراتر از چنين داورىهاى ارزشمدارانه مىشمرد. (165) او كه بارها انگيزههاى نفسانى خود را آشكار ساخته بود، سالها بعد در خطابهاى رسما اعلام كرد كه جنگ وى با علويان نه براى روزه و نماز و حج و زكات، كه به طمع حكومت و رياست بوده است. (166) سه. كينههاى پنهانيكى از جدىترين عوامل مخالفت برخى از افراد و گروهها با امام علىعليه السلام، بغضها و كينههاى درونى آنان بود؛ يعنى همان عاملى كه در سقيفه موجب كنار گذاشتن امام شد. بيست و پنج سال پس از آن نيز نه تنها از ميان نرفت كه عميقتر شده بود. امير مؤمنان، خود، در اين باره مىفرمايد: مرا چه با قريش ـ اگر با من به جنگ برآيد ـ به خدا سوگند، آن روز كه كافر بودند با آنان پيكار نمودم و اكنون كه فريب خوردهاند آماده كارزارم . من ديروز هماورد آنان بودم و امروز هم پى پس نمىگذارم. به خدا قريش از ما كينه نكشيد، جز براى آن كه خدا ما را بر آنان گزيد. آنان را ـ پرورديم ـ و در زمره خود درآورديم . (167) بسيارى از محققان بر اين نكته تأكيد دارند كه دشمنى عايشه با امام علىعليه السلام نيز ريشه در كينههايى دارد كه از زمان پيامبرصلى الله عليه وآله در دل خود مىپرورانيد . (168) وى كه خود از سرسختترين مخالفان عثمان بود، با شنيدن خبر قتل عثمان و بيعت مردم مدينه با امام علىعليه السلام، از نيمه راه به مكه بازگشت و علم مخالفت با امام را در كنار حجر اسماعيل برافراشت، (169) و با سخنرانىهاى احساسى و عاطفى خود مردم را براى انتقام خون خليفه مظلوم! بسيج كرد، و بدين ترتيب، مكه پايگاهى شد براى تجهيز نيروهاى مخالف امام. كينههاى درونى بنىاميه نسبت به امامعليه السلام نيز زبانزد همگان است و يكى از دلايل اصلى دشمنىها و جنگافروزىهاى آنان؛ چنان كه كسانى همچون مروانبن حكم، سعيدبن عاص و وليدبن عقبه بهصراحت، كشته شدن پدران و خويشاوندانشان را به دست امام علىعليه السلام دليل ناخشنودى خود از آن حضرت قلمداد كردند. (170) معاويه نيز كه برادر، دايى و جدش به دست امير مؤمنانعليه السلام كشته شده بودند، بهخونخواهى از آنان، (171) نه تنها امامعليه السلام بلكه اصل اسلام را آماج كينهورزىهاى خود قرار داد و در پى زدودن نام پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله از جامعه بود. بر اين اساس، امير مؤمنان، جنگ صفين را مولود كينههاى بدر و احد و دشمنىهاى زمان جاهليت خوانده است. (172) چهار. جهل و نادانىيكى از بنيادىترين دلايل مخالفت با امام علىعليه السلام، ناآشنايى مردم با آموزههاى دينى، فقر فرهنگى و تحجر و قشرىگرى بود كه بخش عمدهاى از آن، ريشه در سياستهاى نادرست خلفاى پيشين داشت. وقتى هدف اصلى حكومت، افزايش كمى جمعيت مسلمانان و توسعه جغرافيايى جهان اسلام باشد و اقدامات فرهنگى شايستهاى براى افزايش آگاهىهاى دينى مردم صورت نگيرد، بلكه بالاتر از آن، كتابت و ترويج احاديث پيامبر نيز ممنوع شود، نتيجهاى جز سر برآوردن افراد و گروههاى سطحىنگر و ظاهرگرا را نمىتوان انتظار داشت. امير مؤمنانعليه السلام از همان آغاز، با توجه به اين وضعيت و اشاره به اين نكته، از مردم مىخواهد كه او را واگذارند و حكومت را به ديگرى سپارند. مرا بگذاريد و ديگرى را به دست آريد، كه ما پيشاپيش كارى مىرويم كه آن را به رويهها است و گونهگون رنگها است. دلها برابر آن بر جاى نمىماند و خردها بر پاى. همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده است و راه راست ناشناسا گرديده. (173) امام علىعليه السلام در زمانى حكومت اسلامى را به دست گرفت كه بسيارى از مسلمانان تصور درستى از تعاليم اسلامى نداشتند و حقيقتجويى، جاى خود را به شخصيتبينى داده بود. قشرىگرى و تحجر به جايى رسيده بود كه برخى از بزرگان صحابه از بيم اين كه مبادا مجبور شوند روياروى برادران مسلمان خود قرار گيرند، از بيعت با امامعليه السلام تن زدند. (174) شخصيتبينى و حقيقتناشناسى در آن حد بود كه در جنگ جمل، برخى از ياران امام علىعليه السلام وقتى در سپاه مقابل خود، افراد خوشسابقهاى مانند طلحه و زبير و شخصيتى چون عايشه، همسر پيامبر را ديدند، در حقانيت جنگ با آنان به ترديدى جدى گرفتار آمدند؛ (175) بهگونهاى كه صحابى جليل القدرى چون خزيمةبن ثابت، هرچند به صحنه نبرد آمد، شمشير خود را از نيام بيرون نياورد! (176) در جنگ صفين نيز سطحىنگرى و ظاهربينى، بسيارى از ياران امام علىعليه السلام را به ترديد كشانده بود. آنان از اين كه مىديدند هر دو گروه به يك گونه و به يك سو نماز مىخوانند، به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر اسلام گواهى مىدهند و كتاب آسمانى يكسانى را مىخوانند، سخت بهكام شك و اضطراب غلتيده بودند. اگر حضور شخصيتى مانند عمار ـ كه پيامبر اكرم خطاب به او فرموده بود: تقتلك الفئة الباغية؛ (177) «تو را گروه ستمگر خواهند كشت» ـ در سپاه امام علىعليه السلام نمىبود، بهيقين گروهى از اين افراد، از همان آغاز دست از حمايت امام بر مىداشتند. وقتى شخصيتى همچون خزيمه در حقانيت مبارزه با قاسطين ترديد مىكند و منتظر سرنوشت عمار مىماند تا پس از آن، گروه طغيانگر را بشناسد، (178) از افرادى كه پيامبر را نديده و در بدر و احد و حنين نجنگيدهاند، چه انتظارى مىرفت؟ از سوى ديگر، از ياران ناآگاه امام كه بگذريم، در ميان مخالفان آن حضرت نيز، بهصورتى برجستهتر، با ويژگىهايى همچون ظاهرپرستى، سطحىنگرى و تقليد كوركورانه غوغا مىكرد . براى نمونه، گروهى از اصحاب جمل، در اطراف شتر عايشه طواف مىكردند و فضولاتش را به دست گرفته، مىبوييدند و مىگفتند: «از سرگين شتر مادرمان، بوى مشك برمىخيزد!» (179) همچنين مردم شام، سادگى و نادانى را به آن جا رساندند كه حاضر شدند نماز جمعه را روز چهارشنبه بهجا آرند! (180) معاويه، خود، نمونهاى از جهالت و نادانى پيروانش را به رخ امام علىعليه السلام مىكشد و به او هشدار مىدهد كه با چنين كسانى به نبرد با وى خواهد آمد. (181) جاى شگفتى نيست كه چنين مردمى بر اثر تبليغات زهرآگين معاويه به اين باور برسند كه على و يارانش مسلمان نيستند و نماز بهجا نمىآورند (182) و نيز قاتل واقعى عمار، على است كه او را به جنگ آورده، نه معاويه! (183) امام علىعليه السلام چه زيبا به وصف مردم شام مىپردازد؛ آن جا كه مىفرمايد: [مردم شام، مردمىاند] كه بايستى احكام دينشان اندوزند و ادبشان بياموزند و تعليمشان دهند و كارآزمودهشان كنند. و بر آنان سرپرست گمارند، و دستشان گيرند و ـ آزادشان نگذارند . نه از مهاجرانند و نه از انصار، و نه از آنان كه در خانه ماندند، در ايمان استوار. (184) درباره خوارج نهروان نيز ترديدى نيست كه نادانى، سطحىنگرى، نداشتن تحليل درست سياسى و ناآگاهى از حقايق و معارف اسلامى، اصلىترين دلايل مخالفت آنان با امام علىعليه السلام بوده است. (185) اين ويژگىها باعث گرديد كه آنان بهآسانى در دام حيلههاى معاويه و عمروعاص گرفتار آيند و به تعبير امام علىعليه السلام آلت دست شيطان شوند. (186) تنگنظرى و تحجر خوارج به جايى رسيده بود كه با اندكبهانهاى، مخالفان خود را به ارتداد متهم كرده، به قتل آنان فتوا مىدادند. از اين رو، عبداللهبن خباب را به جرم حمايت از امام علىعليه السلام بهگونهاى فجيع به شهادت رساندند و شكم همسر باردار او را دريدند. با اين حال، وقتى يكى از آنان خرمايى را از روى زمين برمىدارد، او را سرزنش مىكنند كه چرا در اموال مردم بدون اجازه تصرف مىكند! (187) پنج. عدالتگريزىعدالتگريزى صاحبان قدرت و وابستگان آنان، يكى ديگر از ويژگىهاى جامعه در عهد امام علىعليه السلام بود. اين در حالى است كه امامعليه السلام عدالت اجتماعى را در سرلوحه اهداف خويش قرار داده بود و مىكوشيد تا ابعاد گوناگون آن را به اجرا درآورد. در اين جا به برخى از اين ابعاد اشاره مىكنيم. الف. الغاى امتيازات طبقاتى: از زمان خليفه دوم، شيوه تقسيم غنايم بر پايه برترى قريش بر غير قريش، مهاجر بر انصار و عرب بر عجم استوار بود. هر كس از منظر خلفا سابقه طولانىتر و درخشانترى در اسلام داشت، از مواهب و عطاياى بيشترى برخوردار مىشد. اين، خود شكاف عظيم طبقاتى و راه تبعيض نژادى را در جامعه اسلامى گشود. طبيعى است كه امير مؤمنانعليه السلام براساس پايبندى به آموزههاى اسلامى و بر پايه تعهدى كه به بيعتكنندگان سپرده بود، نمىتوانست با اين سياستها كنار آيد. از اين رو، از همان آغاز، مبارزه با اين آفت اجتماعى را در دستور كار خويش قرار داد و در دومين روز پس از بيعت، در اجتماع بزرگ مدينه فرمود: اى مردم، هر گاه من كسانى از شما را كه در دنيا فرو رفته، براى خود زمينهاى آباد و جويبارها فراهم ساختهاند و بر اسبهاى راهوار سوار مىشوند و كنيزان زيبارو به خدمت مىگيرند... از اين كار باز دارم و به حقوق شرعىشان آشنا سازم، مبادا بر من خرده گيرند و بگويند كه فرزند ابوطالب ما را از حقوق خويش محروم ساخت. هر كس كه مىپندارد به دليل همراهى و مصاحبت با پيامبر بر ديگران برترى دارد، بايد بداند كه برترى حقيقى و مزد و پاداش آن نزد خداوند است. هر انسانى كه به نداى خدا و فرستاده او پاسخ مثبت داده و اسلام را برگزيده باشد و رو به قبله ما آورد، در حقوق و حدود اسلامى همسان ديگران است. شما بندگان خدا هستيد و مال نيز مال او است. پارسايان را در پيشگاه خداوند نيكوترين پاداش و برترين ثوابها است و خداوند دنيا را اجر و پاداش آنان قرار نداده است. (188) از همان روز نخستين نغمههاى شوم مخالفت از گوشه و كنار برخاست. طلحه، زبير، عبداللهبن عمر، سعيدبن عاص، مروانبن حكم و شمارى ديگر از اشراف و سرمايهداران مدينه هنگام تقسيم بيتالمال حاضر نشدند. (189) آنان چگونه مىتوانستند بپذيرند كه سهم آنان با سهم بردگان ديروزشان يكسان است؟ واكنش برخى از شيعيان و نزديكان امام علىعليه السلام در برابر اين تصميم، بهخوبى نمايانگر آن است كه سياست تبعيض نژادى و طبقاتى خلفاى پيشين تا چه اندازه در عمق جان مردم رسوخ كرده و تحمل عدالت و برابرى را دشوار ساخته بود. چنان كه ام هانى، خواهر امام علىعليه السلام، از اين كه ميان او و كنيز عجمىاش در تقسيم بيتالمال تفاوتى گذاشته نشده است، به شگفتى درآمد و زبان به اعتراض گشود. (190) شبيه اين اعتراض از زبان زنان ديگرى نيز شنيده شد. اما پاسخ قاطع امام در برابر همه اين گونه اعتراضها آن بود كه در تقسيم بيتالمال، به اندازه پر مگسى عرب را بر عجم برترى نمىدهد. (191) گروهى از شيعيان، از سر خيرخواهى نزد امير مؤمنان آمدند و از وى خواستند تا بهطور موقت، بزرگان و اشراف را بر ديگران برترى دهد و پس از آن كه پايههاى حكومتش استوار گرديد، به شيوه عدل و دادگرى رفتار كند. امامعليه السلام در پاسخ فرمود: مرا فرمان مىدهيد تا پيروزى را بجويم به ستم كردن درباره آن كه والى اويم؟ به خدا كه نپذيرم تا جهان سرآيد، و ستارهاى در آسمان پى ستارهاى برآيد. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مىداشتم، تا چه رسد كه مال، مال خدا است. (192) به هر حال، پافشارى امام بر اجراى عدالت، گروهى از زيادهخواهان را از گرد ايشان پراكنده كرد و به سوى دربار معاويه كشاند. خود آن حضرت در نامهاى به سهلبن حنيف، استاندار مدينه، از او مىخواهد كه از دشمنى عدالتگريزان، غمگين نشود و دريغ نخورد. دريغ مخور كه شمار مردانت كاسته مىگردد و كمكشان گسسته... آنان مردم دنيايند؛ روى بدان نهاده و شتابان در پىاش افتاده. عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و به گوش كشيدند. و دانستند مردم به ميزان عدالت در حق يكسانند، پس گريختند تا تنها خود را به نوايى برسانند. (193) ب. مصادره ثروتهاى نامشروع: نكته ديگرى كه امام علىعليه السلام بر آن پاى مىفشارد، مصادره اموال نامشروع و غير قانونى است. براساس فرمان امام، همه موالى كه در گذشته به ناحق بذل و بخشش شدهاند، حتى اگر به كابين زنان رفته باشد، مىبايست به بيتالمال باز گردد: «به خدا اگر ببينم كه به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد، آن را باز مىگردانم؛ كه در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را بر نتابد، ستم را سختتر يابد.» (194) در واكنش به اين تصميم، برخى از كسانى كه در زمان عثمان به نان و نوايى رسيده بودند، به تكاپو افتاده، از امام خواستند كه گذشته را ناديده انگارد و از مصادره اموالى كه در زمان خلفا براى آنان فراهم آمده است، در گذرد. اينان بهصراحت اعلام داشتند: «ما امروز به شرطى با تو بيعت مىكنيم كه اموالى را كه در زمان عثمان بهدست آوردهايم، براى ما بگذارى.» (195) اما پاسخ امام به آنان اين بود: «گذشت زمان حقوق الهى را از ميان نمىبرد»: فان الحق القديم لايبطله شىء. (196) ج. اجراى احكام و حدود الهى: يكى ديگر از عوامل مخالفت با امام علىعليه السلام، اجراى دقيق و بىمجامله حدود الهى به دست ايشان بود. شواهد نشان مىدهد كه بر اثر سياستهاى نادرست خلفاى پيشين، برخى چنين پنداشتند كه خليفه اسلامى مىتواند به صلاحديد خود حدود الهى را تعطيل كند يا از اجراى آن حق افراد خاصى درگذرد؛ چنان كه عثمان از قصاص فرزند خليفه دوم خوددارى ورزيد و فشار افكار عمومى و درخواست صحابه بزرگ پيامبر را در اين باره ناديده گرفت. عبيداللهبن عمر كه چند نفر را بدون آن كه نقش آنان در كشتن عمر اثبات شده باشد، به قتل رسانده بود، نه تنها از دام مجازات رهايى يافت، بلكه خليفه وقت زمين بزرگ و حاصلخيزى را در اطراف كوفه بدو بخشيد كه به «كوفه كوچك ابن عمر» (197) مشهور گشت. امام علىعليه السلام از همان زمان اعلام كرد كه اگر بر وى دست يابد، او را قصاص خواهد كرد. (198) از اين رو، پس از بيعت مردم مدينه با امامعليه السلام، عبيدالله بىدرنگ به سوى شام گريخت و يكى از فرماندهان سپاه معاويه شد. (199) معاويه نيز نيك مىدانست كه آنچه عبيدالله را به سوى او كشانده، چيزى جز فرار از مجازات نبوده است. (200) نجاشى نيز يكى ديگر از كسانى است كه پافشارى امام بر اجراى حدود الهى، او را به سپاه معاويه ملحق كرد. وى در جنگ صفين از ياران امام بود و با اشعار حماسى خود روحيه مجاهدان را تقويت مىكرد. پس از بازگشت به كوفه، لب به شراب گشود و به فرمان امير مؤمنانعليه السلام، حد شرعى درباره او جارى گشت. اين مسئله موجب شد كه وى و برخى ديگر از يمنىهاى مقيم كوفه بهخشم آمده، دست از امام بشويند و رو سوى معاويه كنند. (201) آنان چنين مىپنداشتند كه به دليل خدمات نجاشى به اسلام، نبايد حكم الهى درباره او به اجرا درآيد! بهانههاى مخالفان براى رويارويى با اماممخالفان سياسى امام علىعليه السلام انگيزههاى نفسانى خود را در زير پردههاى عقل و شرع مىپوشاندند و به ترفندها و بهانههاى گوناگونى توسل مىجستند تا شايد بتوانند مشروعيت حكومت علوى را نقض، و مخالفت خود را با امام توجيه كنند. در اينجا به مهمترين بهانههاى آنان اشاره مىكنيم. .1 قتل عثمانهرچند بيشتر مسلمانان از حكومت عثمان ناراضى بودند و او را شايسته خلافت نمىدانستند، كمتر كسى به كشتن او مىانديشيد، و بر همين اساس بود كه انقلابيون در آغاز كار، با ميانجىگرى امير مؤمنان دست از شورش كشيدند و راه شهرهاى خود را در پيش گرفتند؛ اما پس از آن كه در نيمه راه از توطئه دستگاه حكومت براى كشتن آنان آگاه شدند، به مدينه بازگشته، كار عثمان را يكسره كردند. (202) مخالفان امام علىعليه السلام با اين بهانه كه اگر على در قتل عثمان نقشى نداشته، چرا قاتلان خليفه را پناه داده است، توانستند افكار عمومى را منحرف سازند. (203) البته روشن است كه «هدف اصلى، نه مطالبه خون خليفه مظلوم، كه بركنارى جانشين او از مقام خود... بود.» (204) عايشه، كه خود از سرسختترين دشمنان عثمان بود و آرزوى مرگ او را در سر داشت، (205) وقتى خبر قتل عثمان و بيعت مردم را با امام علىعليه السلام شنيد، آشكارا و بىدرنگ موضع خويش را تغيير داد و از قتل خليفه دستاويزى براى رويارويى با امام ساخت. وى كه به دليل انتساب به پيامبر، جايگاه ويژهاى در جامعه اسلامى داشت و بهسادگى مىتوانست توده مردم را به فرمان خود درآورد (206) . طلحه و زبير نيز از اين بهانه ناجوانمردانه بهره فراوان بردند و در حالى كه خود از جدىترين مخالفان عثمان بودند، خود را منتقم خون خليفه مظلوم(!) معرفى مىكردند. اين مسئله شگفتى همگان را برانگيخت؛ بهگونهاى كه سران سپاه جمل در مسير حركت خود، بارها با اين اعتراض روبهرو مىشدند كه قاتل عثمان كسى جز شما نيست. (207) امام علىعليه السلام نيز درباره طلحه مىفرمايد: «به خدا طلحه بدين كار نپرداخت، و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت، جز از بيم آن كه خون عثمان را از او خواهند، كه در اين باره متهم مىنمود و در ميان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان نبود.» (208) همين سخن را درباره عايشه و زبير نيز فرمودهاند: «آنان بهدنبال خونى هستند كه خود ريختهاند.» (209) معاويه نيز از پيراهن خونآلود عثمان و انگشتان قطعشده نائله، همسر وى، بهره بسيار برد. او يك سال تمام، پيراهن خليفه مقتول را بر منبر آويخت و گاه نيز آن را بر تن مىكرد و با يادآورى مظلوميت خليفه، اشك مردم را در مىآورد. (210) معاويه آنقدر با احساسات عمومى مردم بازى كرد كه گروهى از مردم شام با خود عهد كردند تا وقتى قاتلان خليفه را بهسزاى خود نرساندهاند، از همسران خود كناره بگيرند و آسايش و راحتى را بر خود حرام كنند. (211) شواهد نشان مىدهد كه معاويه از همان زمان كه مخالفتهاى عمومى عليه عثمان اوج مىگرفت، به اين مسئله مىانديشيد. وى كه مىدانست صحابه پيامبر و مهاجرين و انصار هيچ گاه او را براى خلافت برنمىگزينند، خونخواهى عثمان را بهترين بهانه براى رسيدن به آرزوى ديرينه خود مىديد. اين نكته از ديد عثمان نيز مخفى نبود؛ از اين رو، وقتى امتناع و كوتاهى معاويه را در يارى رساندن به خود ديد، او را مورد خطاب قرار داده، گفت: «تو مىخواهى من كشته شوم و سپس به خونخواهى من برخيزى.» (212) معاويه با متهم كردن امام علىعليه السلام به قتل عثمان، دستكم دو هدف را دنبال مىكرد : نخست اين كه وانمود كند حضرت براى خلافت، صلاحيت ندارد و حكومتش كودتايى و غير شورايى است. ديگر آن كه افكار عمومى را براى جنگ با امام آماده سازد. (213) بسيار روشن بود كه مجازات قاتلان عثمان براى معاويه اهميتى ندارد و از همين رو پس از آن كه بهطور كامل، قدرت را به دست گرفت، هيچ سخنى در اين باره به ميان نياورد و حتى در پاسخ به دختر عثمان كه مجازات قاتلان پدرش را مىخواست، گفت: «اين كار نشدنى است و تو به همين راضى باش كه دختر عموى خليفه مسلمينى.» (214) .2 همگانى نبودن بيعتانتخاب امام علىعليه السلام براى خلافت، مردمىترين نوع انتخاب بود؛ به ويژه در مقايسه با نمونههاى پيشين. دستيابى ابوبكر به خلافت بيشتر به يك كودتا و توطئه شباهت داشت؛ عمر براساس وصيت ابوبكر و بدون توجه به آراى عمومى به خلافت رسيد، و عثمان از سوى شورايى محدود و انتصابى، انتخاب شد. اين در حالى بود كه در انتخاب امام علىعليه السلام، افزون بر همه مهاجرين و انصار ـ جز تعدادى انگشتشمار ـ نمايندگان مردم مصر و عراق نيز حضور داشتند و همگان با اصرار فراوان، امام را به پذيرش حكومت وادار ساختند. براساس سنت معمول آن زمان، همه مسلمانان به رأى مهاجرين و انصار گردن مىنهادند و حضور مردم شهرهاى ديگر را در مراسم بيعت با خليفه لازم نمىشمردند؛ با اين حال، در بيعت با اميرمؤمنانعليه السلام، رأى مردم مصر و عراق، جنبه عمومى و مردمى بيعت را بالا برد و به آن، ويژگى خاصى بخشيد. (215) با اين همه، كسانى همچون معاويه در جنگ تبليغاتى خود عليه امام علىعليه السلام، غيبت مردم شام را در كار انتخاب، نشانه عدم مشروعيت حكومت علوى مىشمردند و از امام مىخواستند تا با كنارهگيرى از حكومت، تعيين خليفه را به شوراى مسلمانان واگذارد. (216) امام علىعليه السلام در پاسخ به معاويه به جدال احسن روى مىآورد و با استناد به شيوه بيعت با سه خليفه پيشين، مىفرمايد: مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، هم بدانسان بيعت مرا پذيرفتند. پس كسى كه حاضر است، نتواند ديگرى را خليفه گيرد و آن كه غايب است نتواند كرده حاضران را نپذيرد. شورا از آن مهاجران است و انصار. پس اگر گرد مردى فراهم گرديدند و او را امام خود ناميدند، خشنودى خدا را خريدند. اگر كسى كار آنان را عيب گذارد، يا بدعتى پديد آرد، او را به جمعى كه از آن برون شده، باز گردانند، و اگر سر باز زد، با وى پيكار رانند ـ كه راهى ديگر را پذيرفته ـ و به راه جز مسلمانان رفته. و خدا در گردن او درآرد آن را كه بر خود لازم دارد. (217) .3 اجبارى بودن بيعتادعاى گزاف برخى از مخالفان، به ويژه طلحه و زبير، اين بود كه در بيعت با امام، آزادى لازم را نداشته و از روى ترس و اجبار تن به اين كار دادهاند. پيش از آغاز جنگ جمل، امام علىعليه السلام در ملاقات با طلحه، او را به دليل پيمانشكنى سرزنش مىكند. وى در پاسخ، بيعت خود را از بيم شمشير قلمداد مىكند و آن را بيرون از اختيار خود مىخواند . (218) اين در حالى است كه به گفته مورخان، طلحه و زبير در بيعت با امام بر همگان پيشى گرفتند و نه تنها امير مؤمنان آن دو را وادار به بيعت نكرد، بلكه آنان خود بهزور دستان امام را گشودند و ديگران را نيز به بيعت با او فرا خواندند. (219) بنابراين، اگر بتوان كسى را در اين رويداد مجبور دانست، بىگمان آن شخص، كسى جز امام علىعليه السلام نخواهد بود؛ چنان كه خود در اين باره مىفرمود: «به خدا كه مرا به خلافت رغبتى نبود و به حكومت حاجتى نه؛ ليكن شما مرا بدان واداشتيد و آن وظيفه را به عهدهام گذاشتيد.» (220) پيش از اين نيز يادآور شديم كه امامعليه السلام پس از گفتو گو با برخى از كسانى كه از بيعت با وى سرباز مىزدند، آنان را به خود واگذاشت و با برخى ديگر از آنان ـ كه از آغاز، اميدى به هدايتشان نبود ـ از گفت و گو نيز پرهيز كرد و بىنيازى خود را از آنان اعلام داشت: لاحاجة لنا فيمن لاحاجة له فينا. (221) بر اين اساس، امامعليه السلام در پاسخ به ادعاى طلحه، به خوددارى قاعدين از بيعت اشاره كرده، فرمود: «اگر قرار بر اكراه بود، كسانى مانند سعدبن ابى وقاص، عبداللهبن عمر و محمدبن مسلمه را كه از من كناره گرفتند، وادار به بيعت مىكردم.» (222) درباره زبير نيز فرمود: پندارد كه با دستش بيعت كرده است، نه با دلش؛ پس بدانچه به دستش كرده، اعتراف مىكند و به آنچه به دلش بوده ادعا. پس بر آنچه ادعا كند دليلى روشن بايد، يا در آنچه بود و از آن بيرون رفت، درآيد. (223) شيوه امام علىعليه السلام در مواجهه با مخالفاناين بخش از سيره امام علىعليه السلام از درسآموزترين فرازهاى تاريخ سياسى زندگى آن بزرگوار است. امير مؤمنان در دوران كوتاه حكومت خويش با سه نبرد ويرانگر داخلى روبهرو شد و در برخورد با جنگافروزان، آداب اخلاقى را فرو نگذاشت و به همه احكام فقهى مربوط به جنگ با اهل قبله پايبند بود. (224) امام علىعليه السلام در برخورد با مخالفان خويش سه راهبرد اساسى داشت: گفتوگو؛ مدارا؛ برخورد قاطع. تلاش اوليه امير مؤمنان، پاسخگويى به شبهات مخالفان بود و مىكوشيد راهى براى پايانبخشيدن مسالمتآميز به نزاع و دشمنى بيابد. اگر از اين راه نتيجه دلخواه به دست نمىآمد، با مخالفان خود، تا جايى كه به امنيت و وحدت جامعه اسلامى آسيبى نمىرسيد، مدارا، و از شدت و خشونت پرهيز مىكرد. سرانجام اگر مخالفان دست به قيام مسلحانه مىزدند و امنيت شهرها و راهها را به خطر مىانداختند، نوبت به برخورد قاطعانه مىرسيد. البته امامعليه السلام در اين مرحله نيز هيچ گاه از ارشاد و راهنمايى دشمنان غفلت نمىكرد و در عمل نيز نشان مىداد كه همواره اين سخن پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله را پيش چشمان خود دارد كه در غزوه خيبر، خطاب به ايشان فرمود: «اگر خداوند يك تن را به دست تو هدايت كند، بهتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن مىتابد.» (225) .1 گفت و گوامير مؤمنان با همه گروههاى مخالف خود به گفتوگو مىنشست و با بردبارى و فروتنى دلايل آنان را مىشنيد. در روزهاى آغاز خلافت، با برخى از كسانى كه از بيعت با وى خوددارى مىكردند، جداگانه گفتوگو كرد. اما آنان منطق روشن امام را با سخنانى اينچنين پاسخ مىگفتند: «به من شمشيرى بده تا كافر را از مؤمن باز شناسد، زيرا [اگر با تو بيعت كنم و در جنگها همراه تو باشم] مىترسم مؤمنى را بكشم و به آتش دوزخ بسوزم.» (226) امامعليه السلام با طلحه و زبير بارها به گفتوگو نشست و براى هدايت آنان از هيچ كوششى دريغ نورزيد؛ به گونهاى كه حتى به آنان پيشنهاد كرد بخشى از دارايى شخصى امام را از آن حضرت بگيرند و از زيادهخواهى و تصرف در اموال عمومى در گذرند. اما آنان همچنان برخواسته خود پاى مىفشردند و سهم بيشترى را از بيتالمال مىخواستند. (227) طلحه و زبير عدالت امام را تاب نياوردند و سپاهى عظيم براى مبارزه با آن حضرت آراستند؛ اما امير مؤمنان همچون گذشته به روشنگرى خويش ادامه داد و با فرستادن نامهها و سفيران خود، از آنان خواست كه دست از هواهاى نفسانى خود بردارند و به عهد و پيمان نخستين خويش باز گردند. (228) در گير و دار جنگ جمل نيز امام علىعليه السلام از ارشاد و راهنمايى دشمنان خويش دست نكشيد و سرانجام با يادآورى حديثى از رسول خداصلى الله عليه وآله زبير را از ادامه جنگ منصرف كرد. (229) امامعليه السلام در برخورد با معاويه نيز همين شيوه را در پيش گرفت و در چندين نامه، فضايل خويش را برشمرد و معاويه را به تقواى الهى و پرهيز از دنياطلبى فرا خواند و از دنبال كردن چيزى كه شايستگى آن را ندارد، بر حذر داشت. (230) معاويه در برابر منطق روشن و استوار امام به رجزخوانى پرداخت و براى تحقير جايگاه امام از هيچ تلاشى خوددارى نكرد. گستاخى معاويه در اين نامهها به جايى رسيده بود كه ابن ابى الحديد، آرزو مىكند كاش كار امام على بدانجا نمىكشيد كه معاويه خود را همسان او بپندارد و چنين نامههاى وقيحانهاى را بنويسد. (231) اما امير مؤمنان، كه جز به خشنودى خداوند نمىانديشد، ياوهگويى معاويه را با موعظههاى حكيمانه پاسخ مىگويد و حتى تا اندكى پيش از آغاز نبرد نيز از ارشاد و هدايت معاويه نااميد نشد. (232) امامعليه السلام با خوارج نيز بارها گفتوگو كرد و همه همت خود را براى به راه آوردن آنان به كار گرفت. گاه كسانى همچون عبداللهبن عباس و براءبن عازب را به سوى آنان مىفرستاد و گاه خود با آنان سخن مىگفت (233) ؛ چنان كه درباره شعار اصلى خوارج (لاحكم الا لله) فرمود: سخنى است حق كه بدان باطلى را خواهند. آرى حكم جز از آن خدا نيست، ليكن اينان مىگويند فرمانروايى را جز خدا روا نيست؛ حالى كه مردم را حاكمى بايد نيكوكردار يا تبهكار، تا در حكومت او مرد با ايمان كار خويش كند، و كافر بهره خود برد. تا آن گاه كه وعده حق سر رسد و مدت هر دو در رسد . (234) امام علىعليه السلام در سخنان خود ضمن تشريح ماجراى حكميت و خطاى خوارج در اين مسئله، از آنان خواست كه از تفرقه و جدايى بپرهيزند؛ زيرا «آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است؛ چنان كه گوسفند چون از گله دور ماند، نصيب گرگ بيابان است.» (235) اين سخنان سرانجام در گروهى از خوارج اثر كرد و آنان را به كنارهگيرى از جماعت نهروانيان واداشت. (236) .2 مداراچنان كه گذشت، امام علىعليه السلام نخست مخالفان سياسى خود را از راه مذاكره، نصيحت مىكرد و اگر اين شيوه كارگر نمىافتاد، راه مدارا و بردبارى را پيشه مىگرفت برخى از ياران امام از وى مىخواستند تا با كسانى كه از بيعت با او روتافتهاند، با خشونت رفتار كند و دستكم آنان را زندانى كند؛ (237) اما امام اين نظر را نمىپسنديد و بهصراحت اعلام مىداشت كه هر كس تا زمانى كه به رويارويى مسلحانه عليه حكومت اسلامى برنخيزد، در امان خواهد بود. امام علىعليه السلام با آن كه از انگيزه طلحه و زبير براى رفتن به مكه آگاه بود و مىدانست جز جنگافروزى مقصود ديگرى ندارند، با آنان مدارا كرد و در پاسخ به پيشنهاد ابنعباس كه از وى مىخواست تا آن دو را زندانى كند و از رفتن به مكه باز دارد، فرمود: آيا از من مىخواهى كه آغازگر ستم باشم... و براساس ظن و گمان به مجازات افراد بپردازم و پيش از انجام كار، مؤاخذه نمايم؟ هرگز! به خدا قسم از رفتار عادلانه... كه خدا مرا بدان امر فرموده، روى نمىگردانم. (238) آنگاه كه خبر پيمانشكنى و سركشى اصحاب جمل را شنيد، فرمود: «تا زمانى كه براى جامعه خطرساز نباشند، صبر خواهم كرد و اگر از دشمنى دست بردارند، از آنان در مىگذرم.» (239) اميرمؤمنان در برخورد با خوارج نيز به مدارا رفتار كرد و حلم و بردبارى را به نهايت رساند. بارها هنگام ايراد خطبه با سخنان اعتراضآميزى از اين دست كه «به حكميت تن دادى و پستى را پذيرفتى، حكم جز خدا را نيست» (240) روبهرو مىگشت؛ اما پاسخ وى اين بود كه شما را از نماز گزاردن در مساجد باز نمىداريم و سهميه بيتالمالتان را قطع نمىكنيم و تا زمانى كه دست به شمشير نبردهايد، با شما نمىجنگيم. (241) گاه در حالى كه امامعليه السلام مشغول نماز بود، يكى از خوارج، اين آيه از قرآن را مىخواند: «به تو و به پيامبران پيش از تو وحى فرستاديم كه اگر شركورزى، اعمالت تباه خواهد شد و از زيانكاران خواهى بود.» (242) ـ (243) مقصود اين بود كه علىعليه السلام به دليل پذيرش حكميت كافر گرديده و از خواندن نماز بهرهاى نمىبرد. امير مؤمنان همه اين آزارها را به جان مىخريد و تا وقتى كه كيان اسلام را در خطر نمىديد، شمشير از نيام بيرون نمىكشيد. روزى يكى از خوارج سخن حكيمانهاى را از امام شنيد و در حضور آن حضرت و يارانش گستاخانه گفت: خدا اين كافر را بكشد، چه دانش گسترده و عميقى دارد!» اصحاب قصد جان او را كردند، اما امام فرمود: «آرام باشيد، دشنام را دشنامى بايد و يا بخشودن گناه شايد.» (244) .3 شدت و قاطعيتهنگامى كه مذاكره با مخالفان به جايى نرسيد و برخورد مسالمتآميز به سوء استفاده آن انجاميد، امامعليه السلام دست به شمشير برد و با همان قاطعيتى كه در نبردهاى صدر اسلام از خود به نمايش گذاشته بود، به رويارويى با جنگافروزان پرداخت. نمونهاى از اين قاطعيت و دليرى در پاسخ امير مؤمنان به معاويه آشكار است: گفتى كه من و يارانم را پاسخى جز شمشير نيست؛ راستى كه خنداندى از پس آن كه اشك ريزاندى. كى پسران عبدالمطلب را ديدى كه از پيش دشمنان پس روند و از شمشير ترسانده شوند!... زودا كسى را كه مىجويى تو را جويد، و آن را كه دور مىپندارى به نزد تو راه پويد. من با لشكرى از مهاجران و انصار و تابعين آنان كه راهشان را به نيكويى پيمودند، به سوى تو مىآيم؛ لشكرى بسيار ـ و آراسته ـ و گرد آن به آسمان برخاسته. جامههاى مرگ بر تن ايشان، و خوشترين ديدار براى آنان ديدار پروردگارشان. همراهشان فرزندان «بدريان»اند و شمشيرهاى «هاشميان» كه مىدانى در آن نبرد تيغ آن «رزم آوران» با برادر و دايى و جد و خاندان تو چه كرد و [ضرب دست آنان] از ستمكاران دور نيست [و امروزشان با ديروز يكى است]. (245) آداب اخلاقى در نبرد با مخالفانامام علىعليه السلام حتى هنگامى كه جز نبرد، راه ديگرى پيش روى خود نديد، از رعايت آداب اخلاقى دست نكشيد و فتوت و جوانمردى را فرو نگذاشت. در اينجا نمونههايى از اين آداب را از نظر مىگذرانيم. 1.پرهيز از شروع جنگامام علىعليه السلام در هيچ ميدانى آغاز گر جنگ نبود (246) و به سپاهيان خود مىفرمود: «با آنان مجنگيد، مگر به جنگ دست يازند؛ چرا كه ـ سپاس خدا را ـ حجت با شما است، و رها كردنشان تا دست به پيكار گشايند، حجتى ديگر براى شما بر آنها است.» (247) خوددارى امام از آغاز نبرد، گاه گروهى از ناآگاهان را به گمانهاى باطل مىكشاند؛ بهگونهاى كه دليل اين درنگ را ترس از مرگ يا ترديد در جنگ مىپنداشتند؛ (248) غافل از آن كه امامعليه السلام در اين واپسين لحظات نيز از هدايت دشمن نااميد نگشته و به بازگشت آنان چشم دوخته بود؛ چنان كه خود در جنگ صفين فرمود: اما گفته شما كه اين همه درنگ به خاطر ناخوش داشتن مرگ است، به خدا پروا ندارم كه من به آستانه مرگ درآيم يا مرگ به سر وقت من آيد. اما گفته شما كه در جنگ با شاميان دو دل ماندهام، به خدا كه يك روز جنگ را واپس نيفكندهام، جز آن كه اميد داشتم گروهى به سوى من آيند، و به راه حق گرايند، و به نور هدايت من راه پيمايند. اين مرا خوشتر است تا شاميان را بكشم و گمراه باشند، هرچند خود گردن گيرنده گناه باشند. (249) هرچند صف آرايى در برابر امام و خليفه مسلمين، خود، حجت را بر جنگ افروزان تمام، و نبرد با آنان را موجه مىكرد، امير مؤمنان در ميدان نبرد نيز از روشنگرى دست نكشيد و تا دشمن، خونى را جارى نمىساخت، فرمان مبارزه صادر نمىكرد. براى نمونه، جنگ جمل پس از آن آغازيد كه يكى از لشكريان امام علىعليه السلام قرآنى را به دست گرفته، بيعتشكنان را به كتاب خدا فرا خواند و پاسخ دشمن به اين سخنان، رها كردن نيزههايى بود كه از هر سو بر بدنش فرود آمد و به خونش درغلتاند. (250) در جنگ نهروان نيز چندين بار ياران امام با يادآورى شروع تيراندازى از سوى دشمن، از آن حضرت خواستند كه فرمان نبرد را صادر كند؛ اما امام همچنان از اين كار خوددارى مىورزيد تا آن گاه كه يكى از ياران خويش را در خون خود غرقه ديد. (251) .2 مصونيت پيامرسانان دشمنامام علىعليه السلام از لشكريان خود مىخواست تا به پيامرسانان دشمن آسيبى نرسانند و هرگاه بر كسى دست يافتند كه خود را پيامرسان مىخواند و در اين ادعا صادق مىنمايد، او را به خود واگذارند تا پيغامش را برساند و به نزد يارانش بازگردد. (252) .3 خوشرفتارى با ناتواناندر مكتب امير مؤمنان، رفتار با دشمن در چارچوبى از مسائل اخلاقى قرار مىگيرد؛ به گونهاى كه نمىتوان براى فرونشاندن كينههاى درونى، كشتهشدگان را مثله كرد و يا فراريان (253) و زخمخوردگان را از پا درآورد. اگر به خواست خدا شكست خوردند و گريختند، آن را كه پشت كرده مكشيد و كسى را كه دفاع از خود نتواند آسيب مرسانيد، و زخمخورده را از پا در مياريد . زنان را با زدن بر مينگيزانيد؛ هرچند آبروى شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند . (254) امامعليه السلام نه تنها با مجروحان دشمن بدرفتارى نمىكرد، بلكه به مداواى آنان همت مىگماشت؛ چنان كه در جنگ با خوارج، چهل نفر از زخمخوردگان را براى مداوا به كوفه انتقال داد. (255) براساس روايتى ديگر، آنان را ـ كه تعدادشان به چهارصد نفر مىرسيد ـ به خانوادههاىشان سپرد تا پرستارى كنند و خود به مداواىشان بپردازند. (256) .4 فتوت و جوانمردىامير مؤمنانعليه السلام براى از ميان بردن دشمنان، هر شيوهاى را روا نمىدانست و جز به نبرد جوانمردانه تن نمىداد. در جنگ صفين، ابتدا لشكريان معاويه به نهر آب دست يافتند و ياران امام را از نوشيدن آن باز داشتند. امام علىعليه السلام با خطابهاى پرشور، (257) لشكريان خود را به عقب راندن دشمن فرا خواند و ساعاتى بعد به اين مقصود دست يافت. (258) معاويه كه از مقابله به مثل امام نگران بود، از عمروبن عاص در اين باره نظرخواهى كرد . وى در پاسخ گفت: «به گمانم على دست به چنين كارى نمىزند.» (259) حقيقت نيز همين بود. برخى از ياران امام از ايشان خواستند تا آب را بر دشمن ببندد و با سلاح تشنگى، آنان را به هلاكت اندازد؛ اما امامعليه السلام در پاسخ فرمود: «من در اين كار مقابله به مثل نمىكنم. راه ورودى را براى آنان باز گذاريد. برندگى شمشير براى نبرد با آنان كافى است.» (260) سلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حيا كتابنامهالف. فارسى .1 امام علىبن ابىطالبعليه السلام. عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقانى، چاپ پنجم، شركت سهامى انتشار، تهران/ 1371 ش. .2 تاريخ تحول دولت و خلافت. رسول جعفريان، دفتر تبليغات اسلامى، قم/ 1373 ش. .3 تاريخ تحليلى و سياسى اسلام. على اكبر حسنى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران/ 1373 ش. .4 تاريخ خلفا. رسول جعفريان، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران/ 1374 ش. .5 تاريخ سياسى اسلام. حسن ابراهيم حسن،ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ هفتم، سازمان انتشارات جاويدان، بىجا/ 1371 ش. .6 تاريخ سياسى صدر اسلام: شيعه و خوارج. يوليوس ولهوزن، ترجمه محمود رضا افتخار زاده، دفتر نشر معارف اسلامى، قم/ 1375 ش. .7 تحليلى بر مواضع سياسى علىبن ابىطالبعليه السلام. اصغر قائدان، امير كبير، تهران/ 1375 ش. .8 جانشينى حضرت محمد(ص). ويلفرد مادولونگ، ترجمه احمد نمايى و ديگران، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد/ 1377 ش. .9 على و زمامداران. على محمد ميرجليلى، مؤلف، قم/ 1377 ش. .10 الفتوح. ابن اعثم كوفى، ترجمه محمد مستوفى، تصحيح غلامرضا طباطبائى مجد، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران/ 1372 ش. .11 نهجالبلاغه. ترجمه سيد جعفر شهيدى، چاپ چهارم، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران/ 1372 ش. ب. عربى .12 اتمام الوفاء فى سيرة الخلفاء. الشيخ محمد الخضرى، دار ابن كثير، دمشق و بيروت/ 1410 ق. .13 الاحتجاج. ابى منصور احمد الطبرسى، تحقيق ابراهيم بهادرى و محمد هادى به، انتشارات اسوه، تهران و قم/ 1416 ق. .14 الاخبار الطوال. احمدبن داود الدينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، الشريف الرضى، قم/ 1409 ق. .15 الاخبار الموفقيات. الزبيربن بكار، تحقيق سامى مكى العانى، مطبعة العانى، بغداد/ 1972 م. .16 الاختصاص. الشيخ المفيد، تحقيق على اكبر الغفارى و محمود زرندى، جامعة المدرسين، قم/ بىتا. .17 الارشاد. الشيخ المفيد، تحقيق مؤسسة آل البيت، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق. .18 الاستيعاب فى معرفة الاصحاب. يوسفبن عبدالبر القرطبى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق. .19 اسدالغابة فى معرفة الصحابة. ابن الاثير، دارالفكر، بيروت/ 1409 ق. .20 الاصابة فى تمييز الصحابة. ابن حجر العسقلانى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق . .21 الاغانى. ابوالفرج الاصفهانى، داراحياء التراث العربى، بيروت/ بىتا. .22 الامالى. الشيخ الطوسى، تحقيق مؤسسة البعمة، دارالثقافة، قم/ 1414 ق. .23 الامالى. الشيخ المفيد، تحقيق حسين استاد ولى و على اكبر الغفارى، جامعة المدرسين، قم/ 1403 ق. .24 الامام على منتهى الكمال البشرى. عباس على الموسوى، الثانية، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت/ 1403 ق. .25 الامامة والسياسة. عبداللهبن قتيبة الدينورى، الثالثة، شركة مصطفى البابى الحلبى، مصر/ 1382 ق. .26 انساب الاشراف. احمدبن يحيى البلاذرى، دارالفكر، بيروت/ 1417 ق. .27 بحار الانوار. محمد باقر المجلسى، الثانية، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1403 ق. .28 البداية والنهاية. اسماعيلبن كثير الدمشقى، تحقيق مكتب التراث، داراحياء التراث العربى، بيروت/ بىتا. .29 البدء والتاريخ. ابن طاهر المقدسى، مكتبة الثقافة الدينية، بىجا/ بىتا. .30 تاريخ ابن خلدون. عبدالرحمنبن خلدون، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1413 ق. .31 تاريخ الاسلام. شمس الدين محمد الذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام، الثانية، دارالكتاب العربى، بيروت/ 1417 ق. .32 تاريخ الخلفاء. جلال الدين السيوطى، تحقيق محى الدين عبدالحميد، دارالجيل، بيروت/ 1408 ق. .33 تاريخ الطبرى (تاريخ الامم والمملوك). محمدبن جرير الطبرى، مطبعة الاستقامة، القاهرة/ 1358 ق. .34 التاريخ الكبير. اسماعيل البخارى، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1407 ق. .35 تاريخ المدينة المنورة. ابن شبه النميرى، دارالفكر، قم/ 1410 ق. .36 تاريخ خليفةبن خياط. خليفةبن خياط، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1415 ق. .37 تاريخ صدر الاسلام والدولة الاموية. عمر فروخ، السابعة، دارالعلم للملايين، بيروت/ 1986 م. .38 تاريخ يعقوبى. احمدبن ابى يعقوب، دار صادر، بيروت/ بىتا. .39 تصنيف نهجالبلاغه. لبيب بيضون، الثانية، مكتبة الاعلام الاسلامى، قم/ 1408 ق. .40 التنبيه والاشراف. علىبن الحسين المسعودى، تصحيح عبدالله اسماعيل الصاوى، المكتبة العصرية، بغداد/ 1357 ق. .41 التوحيد. الشيخ الصدوق، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ بىتا. .42 تهذيب الاحكام. الشيخ الطوسى، تعليق على اكبر الغفارى، نشر صدوق، تهران/ 1418 ق . .43 خصائص الائمة. الشريف الرضى، تحقيق محمد هادى الامينى، مجمع البحوث الاسلامية، مشهد/ 1406 ق. .44 الخلفاء الراشدون. عبدالوهاب النجار، شركة دار الارقم، بيروت/ بىتا. .45 الدر المنثور فى التفسير بالمأثور. جلال الدين السيوطى، محمد امين دمج، بيروت/ بىتا . .46 دعائم الاسلام. ابوحنيفة النعمانبن محمد التميمى المغربى، تحقيق آصفبن على اصغر فيظى، الثالثة، دارالمعارف، القاهرة/ بىتا. .47 الردة. محمدبن عمر الواقدى، تحقيق محمود عبدالله ابوالخير، دارالفرقان، الاردن/ 1411 ق. .48 الرياض النضرة فى مناقب العشرة. احمد المحب الطبرى، تصحيح بدرالدين النعسانى، محمد امين الخانجى، مصر/ بىتا. .49 سير اعلام النبلاء. شمس الدين محمد الذهبى، العاشرة، مؤسسة الرسالة، بيروت/ 1414 ق. .50 السيرة النبوية. ابن هشام، دار احياء التراث العربى، بيروت/ بىتا .51 السيرة النبوية. اسماعيل ابن كثير، تحقيق مصطفى عبدالواحد، الثالثة، دارالرائد العربى، بيروت/ 1407 ق. .52 سنن ابى داود. ابى داود السجستانى، دارالفكر، بيروت/ بىتا. .53 السنن الكبرى. احمدبن الحسين البيهقى، دارالمعرفة، بيروت/ بىتا. .54 سنن النسائى (بشرح جلال الدين السيوطى). احمدبن شعيب النسائى، المطبعة المصرية بالاهز، مصر/ بىتا. .55 الشافى فى الامامة. السيد المرتضى، الثانية، مؤسسة الصادق، تهران/ 1410 ق. .56 شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار. ابوحنيفة النعمانبن محمد التميمى المغربى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ 1409 ق. .57 شرح نهج البلاغة. ابن ابى الحديد، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، الثانية، داراحياء التراث العربى، بيروت/ 1385 ق. .58 صحيح البخارى. محمدبن اسماعيل البخارى، تحقيق قاسم الشماعى الرفاعى، دارالقلم، بيروت/ 1407 ق. .59 صحيح مسلم. مسلمبن الحجاج النيسابورى، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1375 ق . .60 الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم. علىبن يونس العاملى النباطى، تصحيح محمد باقر البهبودى، المكتبة المرتضوية، تهران/ بىتا. .61 الصواعق المحرقة. احمدبن حجر المكى، الثانية، مكتبة القاهرة، مصر/ 1385 ق. .62 ضحى الاسلام. احمد امين، العاشرة، مكتبة النهضة المصرية، القاهرة/ بىتا. .63 الطبقات الكبرى. ابن سعد، دار بيروت، بيروت/ 1405 ق. .64 عبداللهبن سبا و اساطير اخرى. مرتضى العسكرى، السادسة، دارالزهراء، بيروت/ 1412 ق. .65 العقد الفريد. ابن عبد ربه، تحقيق على شيرى، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1409 ق. .66 الغارات. ابن هلال الثقفى، تحقيق عبدالزهراء الحسينى، دارالكتاب الاسلامى، قم/ 1411 ق. .67 الغدير. عبدالحسين احمد الامينى، الرابعة، دارالكتب الاسلامية، تهران/ 1410 ق. .68 فتح البارى. محمدبن حجر العسقلانى، الرابعة، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1408 ق. .69 الفتنة الكبرى (ج 1، عثمان). طه حسين، دار المعارف، القاهرة/ 1966 م. .70 الكافى. محمدبن يعقوب الكلينى، الخامسة، دارالكتب الاسلامية، تهران/ 1363 ش. .71 الكامل فى التاريخ. عزالدين ابن الاثير، داراحياء التراث العربى، بيروت/ 1408 ق . .72 كتاب سليمبن قيس الهلالى. تحقيق علاء الدين الموسوى، مؤسسة البعثة، تهران/ 1407 ق. .73 كشف الغمة فى معرفة الائمة. علىبن عيسى الاربلى، تصحيح ابراهيم ميانجى، كتابفروشى اسلاميه، تهران/ 1381 ق. .74 كنز العمال. المتقىبن حسام الدين الهندى، تصحيح صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت/ 1409 ق. .75 محاضرات الادباء. حسينبن محمد الراغب الاصفهانى، انتشارات مكتبة الحيدرية، قم / 1416 ق. .76 المحلى بالاثار. ابن حزم الاندلسى، تحقيق عبدالغفار سليمان، دارالكتب العلمية، بيروت/ 1408 ق. .77 مختصر تاريخ دمشق. محمد ابن منظور، دارالفكر، دمشق/ 1409 ق. .78 مروج الذهب ومعادن الجوهر. علىبن الحسين المسعودى، تحقيق محمد محى الدين عبدالحميد، دارالمعرفة، بيروت/ بىتا. .79 المستدرك على الصحيحين. محمدبن عبدالله الحاكم النيسابورى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت/ بىتا. .80 المسترشد فى امامة علىبن ابىطالبعليه السلام. محمدبن جريربن رستم، المطبعة الحيدرية، النجف/ بىتا. .81 المسند. احمدبن حنبل، الثانية، دارالفكر، بيروت/ 1414 ق. .82 مصنفات الشيخ المفيد (ج 1، الجمل). المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق. .83 مصنفات الشيخ المفيد (ج 2، الفصول المختارة). المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، قم/ 1413 ق. .84 معجم البلدان. ياقوتبن عبدالله الحموى، دار صادر، بيروت/ 1399 ق. .85 المعجم الكبير. سليمانبن احمد الحافظ الطبرانى، تحقيق عبدالمجيد السلفى، الثانية، دار احياء التراث العربى، بيروت/ بىتا. .86 المعيار والموازنة. ابوجعفر الاسكافى، تحقيق محمد باقر المحمودى، مؤسسة فؤاد، بيروت/ 1402 ق. .87 مقاتل الطالبيين. ابوالفرج الاصفهانى، تحقيق احمد صقر، دار احياء الكتب العربية، القاهرة/ 1368 ق. .88 المناقب. الموفقبن احمد الخوارزمى، تحقيق مالك المحمودى، الثانية، مؤسسة النشر الاسلامى، قم/ 1414 ق. .89 مناقب آل ابىطالب. ابن شهر آشوب، المطبعة الحيدرية، النجف/ 1376 ق. .90 مناقب الامام اميرالمؤمنين علىبن ابىطالبعليه السلام. محمدبن سليمان الكوفى، تحقيق محمد باقر المحمودى، مجمع احياء الثقافة الاسلامية، قم/ 1412 ق. .91 من لايحضره الفقيه. الشيخ الصدوق، مكتبة الصدوق، تهران/ 1394 ق. .92 منهاج البراعة فى شرح نهجالبلاغه. ميرزا حبيب الله الهاشمى الخوئى، الثالثة، المكتبة الاسلامية، تهران/ 1386 ق. .93 موسوعة الامام علىبن ابىطالبعليه السلام. محمد الريشهرى، دار الحديث، قم/ 1412 ق. .94 موسوعة التاريخ الاسلامى. احمد سلبى، الثالثة عشر، النهضة المصرية، القاهرة/ 1988 م. .95 النهاية. ابن الاثير، الرابعة، مؤسسة مطبوعاتى اسماعيليان، قم/ 1367 ق. .96 نهج البلاغة الثانى. الشيخ جعفر الحائرى، دارالهجرة، بىجا/ 1410 ق. .97 نهج السعادة فى مستدرك نهجالبلاغه. محمد باقر المحمودى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران/ 1376 ش. .98 وسائل الشيعه. محمدبن الحسن الحر العاملى، الخامسة، دار احياء التراث العربى، بيروت/ 1403 ق. .99 وقعة صفين. نصربن مزاحم المنقرى، تحقيق عبدالسلام محمد هارون، الثانية، المؤسسة العربية الحديثة، القاهرة/ 1382 ق. .100 الهجوم على بيت فاطمة. عبدالزهراء مهدى، دارالزهراء، بيروت/ بىتا. پىنوشتها:1) ر. ك: ولهوزن، يوليوى، تاريخ سياسى صدر اسلام، ص 138ـ .141 2) ر. ك: نهجالبلاغه، خطبه 131، ص .129 3) نهجالبلاغه، خطبه 3، ترجمه شهيدى (ص 9 ـ 11). در اين مقاله، ترجمهها همگى برگرفته از ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى است. 4) الواقدى، محمد، الرده، ص 59 و .78 5) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 123؛ ابى بكآر، الاخبارالموفتيات، ص .578 6) برخى از خاورشناسان، از مثلث قدرتى سخن گفتهاند كه سالها پيش از رحلت پيامبر(ص) براى به دست گرفتن حكومت، زمينهچينى نموده است. ر.ك: مادولونگ، ويلفرد، جانشينى حضرت محمد(ص) ص .15 7) ر. ك: المسعودى، علىبن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص 307؛ ابنمنظور، محمد، مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 37؛ تاريخالطبرىج 3، ص 300؛ بيضون لبيب، تصنيف نهجالبلاغه، ص 419 ـ .423 8) نهجالبلاغه، حكمت 190، ص 393؛ الشريف الرضى، خصائص الائمة، ص .111 9) نحن معدن العلم و الفقه والدين... و نحن اعلم بامور الخلق منكم.» الواقدى، محمد، الرده، ص .79 همچنين ر. ك: ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 12؛ ابنقتيبة، الامامة و السياسةج 1، ص .12 10) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ كتاب سليمبن قيس، ص 31؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 126؛ الطبرسى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 206؛ الكلينى، الكافى، ج 8، ص .33 11) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص .47 12) تاريخالطبرى، ج 2، ص 619؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 254؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص .308 13) تاريخالطبرى، ج 2، ص 443؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 137؛ ابن قتيبية، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 56 ؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 247؛ مهدى، عبدالزهراء، الهجوم على بيت فاطمة؟ 14) ر. ك: قائدان، اصغر، تحليلى بر مواضع سياسى علىبن ابىطالب، ص 78 ـ 80؛ ميرجليلى، على محمد، على و زمامداران، ص .154 15) تاريخالطبرى، ج 2، ص 449؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 10 ـ .11 16) همان. همچنين ر. ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 190؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 271؛ ابن بكار، الاخبار الموفقيات، ص 577 ـ .578 17) در برخى از منابع، استدلال عمر در قالب حديثى از پيامبراكرم(ص) درآمده است؛ بدين قرار: «ان النبوة و الامامة لايجتمعان فى بيت.» (ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 189) اين همه در حالى است كه استدلال عمر در رويداد سقيفه، براى كوتاه كردن دست انصار از خلافت چنين بود كه عرب نمىپذيرد خلافت در خاندانى جز خاندان پيامبر قرار گيرد . ر. ك: الواقدى، محمد، الرده، ص .67 18) تاريخالطبرى، ج 3، ص 289؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 218 ـ .219 19) ان رسول الله لم يقربنى ما تعلمونه من القرب للنسب و اللعمة، بل للجهاد والنصيحة .» (نهجالبلاغة الثانى، ص 93). 20) حوادث مشابه تاريخى نشان مىدهد اگر امامعليه السلام در گفتوگوهاى شوراى شش نفره شركت نمىجست و به عنوان يكى ازاركان اصلى آن مطرح نمىگشت، حتى عضويت ايشان نيز در شورا فراموش مىشد و از حافظه تاريخ محو مىگشت. 21) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .189 22) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .307 خليفه دوم در اين باره مىگويد : «پيامبر در واپسين ساعات عمر خويش مىخواست درباره خلافت على وصيت كند؛ اما من براى جلوگيرى از فتنه، او را از اين كار بازداشتم.» ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص .79 23) ر.ك: الراغب الاصفهانى، حسين، محاضرات الادباء، ج 3 ـ 4، ص .464 24) الرىشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 3، ص 71، به نقل از اخبار الدولةالعباسية . 25) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص .23 26) المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 41، ص 116؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص .377 27) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .159 28) ر. ك: الراغب الاصفهانى، محاضرات الادباء، ج 3 ـ 4، ص 464؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص .82 29) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص .190 30) چنان كه در همين رويداد، هنگامى كه گروهى از مهاجران و انصار، از پذيرش فرماندهى اسامه خوددارى ورزيدند، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «پيش از اين نيز به فرماندهى پدرش را برنتافتيد و حال آن كه براى اين كار شايسته بود.» ر. ك: همان. 31) ر. ك: ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 12؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .11 32) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 45 و ج 12، ص .46 33) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 3، ص 71، به نقل از اخبار الدولةالعباسية. 34) تاريخالطبرى، ج 3، ص 294؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 220؛ ابن سبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص 924؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .216 35) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 3، ص 73، به نقل از فوائد السمطين. 36) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 326 و ج 12، ص .51 ر. ك: تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .158 37) نهجالبلاغه، خطبه 84، ص .66 38) ر. ك: جعفريان، رسول، تاريخ تحول دولت و خلافت، ص .90 39) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص .13 40) عمربن خطاب با اين روحيه عمومى بهخوبى آشنا بود و مىدانست كه جانشين پيامبر كسى خواهد بود كه بتواند پيش از ديگران از مردم بيعت بگيرد. از اين رو، بهتعبير برخى از انديشمندان اهل سنت، مصلحت را در آن ديد كه «با سرعت و دورانديشى كار را به انجام رساند و مسلمانان را در برابر عمل انجامشده قرار دهد و راه گريز و گزينشى ديگرباقى نگذارد .» ر. ك: فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام و الدولة الاموية، ص .93 41) الواقدى، محمد، الردهص 79 ـ 80، و ر. ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 12؛ الطبرى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 184؛ ابن رستم، محمدبن جرم، المسترشد، ص .80 42) فرمان عمر اين بود كه اگر اعضاى شورا به دو گروه سه نفره تقسيم شدند و هر گروه از يك نفر جانبدارى كردند، گروهى را كه عبدالرحمن در ميان آنان نيست، از دم تيغ بگذرانيد . ر. ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 294؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص .221 43) تاريخالطبرى، ج 3، ص 297؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 223؛ ابن سبة، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 930؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 3، ص 264؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص .165 44) ر. ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 3، ص .133 45) تاريخالطبرى، ج 3، ص 302؛ شمس الدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص .305 46) طه حسين، الفتنة الكبرى، ج 1: عثمان، ص 153 ـ .154 47) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .162 48) نهجالبلاغه، خطبه 5، ص .13 49) اين حقيقت در سخنان امامان معصومعليهم السلام نيز بارها گوشزد گرديده است؛ براى نمونه، ر. ك: الشيخ الطوسى، الامالى، ص 556؛ الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 8، ص 189 ـ .190 50) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص .47 51) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 242؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 234؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص .57 52) نهجالبلاغه، خطبه 3، ص 9ـ .10 53) ر. ك: الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص 254؛ ابنمزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 91؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 3، ص 243؛ العاملى النباطى، علىبن يونس، الصراط المستقيم، ج 3، ص 111؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 307؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص .246 54) نهجالبلاغه، خطبه 74، ص .56 55) ر. ك: الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص 313؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 3، ص 244؛ و ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 11، ص 113 و ج 20، ص .326 56) ر. ك: ابن هشام، السيرة النبويه، ج 4، ص .316 57) آل عمران، آيه 144 (ترجمه فولادوند). 58) ر. ك: الواقدى، محمد، الرده؛ ابناعثم، الفتوح، ص 9 ـ 46؛ تاريخالطبرى، ج 2، ص 462 ـ 500؛ ابنطاهر المقدسى، البدء و التاريخ، ج 5، ص 151؛ تاريخ خليفهبن خياط، ص 50 ـ 61؛ تاريخ ابنخلدون، ج 2، ص 469 ـ .485 59) ر. ك: فروخ، عمر، تاريخ صدر الاسلام والدولة الاموية، ص .94 60) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص .270 61) برخى از شارحان نهجالبلاغه، آنچه را كه در نامه مزبور آمده است، با جنگهاى رده در ارتباط مىدانند (ر.ك: ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 17، ص 152 ـ 154)؛ اما برخى ديگر از آنان چنين تفسيرى را نمىپسندند (ر. ك: الخويى، حبيب الله، منهاج البراعة، ج 20، ص .361 62) نهجالبلاغه، نامه 62، ص 246ـ347، و ر. ك: ابنهلال الثقفى، الغارات، ص 202 ـ .203 63) براى آشنايى با شرح حال اين راوى، بنگريد به: العسكرى، مرتضى، عبداللهبن سبا و اساطير اخرى، ج 1 و .2 64) به گفته سيفبن عمر، على ـ عليه السلام ـ پس از آگاهى از انتخاب ابوبكر «با پيراهن، بدون روپوش و ردا برون شد، كه شتاب داشت و خوش نداشت كه در كار بيعت تأخير شود. و با ابوبكر بيعت كرد و پيش او بنشست و فرستاد تا جامه وى را بياورند و پوشيد و در مجلس بماند .» تاريخالطبرى، ج 2، ص 447؛ مادولنگ، ويلفرد، جانشينى حضرت محمد(ص)، ص .14 همچنين ر .ك: ابن كثير، اسماعيل، السيرة النبوية، ج 4، ص .495 65) ر.ك: الواقدى، محمد، الرده، ص 80 ؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص 309 ـ 308؛ ابنالاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 10 و 14؛ صحيح البخارى، ج 5، ص 252 (كتاب المغازى، غزوة خيبر)؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 14؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 268؛ صحيح مسلم، ج 3، ص 1380 (كتاب الجهاد، باب 16). 66) نهجالبلاغه، نامه 28، ص .293 67) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6،ص 128؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص .265 68) ابنالاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 223؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 264؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص .930 69) براى نمونه، ر.ك: ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 271؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 144؛ السيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفا، ص .186 70) ابناعثم، الفتوح، ص 347؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .156 71) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص .15 72) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 161 و 137؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 35 و 49؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 273 و .289 73) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17؛ المسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب، ج 2، ص .345 74) ر.ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 377؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 276؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 15؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص .189 75) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 285؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص 193؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 571؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، الجمل، ص .188 76) ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 3، ص 444؛ ابن الاثير، اسد الغابة، ج 4، ص 368؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .164 77) تاريخالطبرى، ج 3، ص 397؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 285؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، الجمل، ص .193 78) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 15، ص .186 79) نهجالبلاغه، نامه 28، ص .293 80) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .351 81) برخى از منابعى كه اين روايت در آنها آمده است، عبارتند از: مسند ابن حنبل، ج 4، ص 160؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 527؛ الحافظ الطبرانى، سليمان، المعجم الكبير، ج 12، ص 183؛ ابن الاثير، النهاية، ج 2، ص .88 82) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .351 83) درباره چگونگى برخورد عثمان با عمار، ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 1099؛ المحب الطبرى، احمد، الرياض المنضرة، ج 2، ص 140؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 290؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 3، ص 227؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .33 84) ابن اعثم، الفتوح، ص 328 و ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 169؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .173 85) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .141 86) ر.ك: همان، ص 153، و الغدير، ج 9، ص .47 87) ر.ك: ابن حجر العسقلانى، الاصابة، ج 4، ص 252 و الغدير، ج 9، ص .59 88) انساب الاشراف، ج 6، ص .147 89) همان. همچنين ر.ك: تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 170؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 281؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص .42 90) امام ـ عليه السلام ـ در اين باره به عثمان فرمود: «من سنت رسول خدا(ص) را براى خشنودى خاطر هيچ كس رها نمىكنم.» ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص .1043 91) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .129 92) ابن اعثم، الفتوح، ترجمه محمد مستوفى، ص .40 93) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص .78 94) ر.ك: المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .318 95) همان، ص .351 96) براى نمونه، ر.ك: الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 7، ص 216 و 426؛ الحاكم النيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 1، ص 389؛ مسند ابن حنبل، ج 1، ص 325؛ البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 7، ص 442؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 205؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 2، ص 178 ـ .194 97) الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 7، ص 424؛ الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 351؛ الشيخ الصدوق، من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 36؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .206 98) شمسالدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 638؛ ابنمنظور، محمد، مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 25 و ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 1، ص 628؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 339؛ ابنالاثير، اسد الغابة، ج 3، ص 597؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص 206 و ابن حجر المكى، الصواعق المحرقة، ص .127 99) ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 15؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 2، ص 758؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 145؛ تاريخالطبرى، ج 3، ص 144؛ البخارى، اسماعيل، التاريخ الكبير، ج 1، ص .9 100) ر.ك: قائدان، اصغر، تحليلى بر مواضع سياسى علىبن ابيطالبعليه السلام، ص 122، به نقل از غاية المرام. 101) نهجالبلاغه، حكمت 270، ص .411 102) ر.ك: البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 7، ص 206؛ ابنحسام الدين الهندى، كنزالعمال، ج 16، ص 519؛ مسند ابن حنبل، ج 5، ص .134 براى آشنايى با نمونهاى ديگر از اين بدعتها و موضعگيرى امام در برابر آن، ر.ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك، ج 4، ص 378؛ ابن حزم الاندلسى، المحلى بالاثار، ج 8، ص 279؛ الحر العاملى، محمد، وسائل الشيعة، ج 17، ص .426 103) سنن النسائى، ج 5، ص 148 (كتاب مناسك الحج، باب القران)؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 1043، و ر.ك: صحيح مسلم، ج 2، ص 897 (كتاب الحج، باب جواز التمتع) و السيوطى، جلال الدين، الدر المنثور، ج 1، ص .216 104) صحيح مسلم، ج 1، ص 482 (كتاب صلاة المسافرين، باب قصر الصلاة بمنى)؛ سنن النسائى، ج 3، ص 120 و ابن حزم الندلسى، المحلى بالاثار، ج 3، ص .190 105) سنن ابى داود، ج 2، ص .170 106) تاريخالطبرى، ج 3، ص 322؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .244 107) مسند ابن حنبل، ج 1، ص 215 (حديث 784). 108) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 16؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .160 109) البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 8، ص 62ـ61؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .161 110) ر.ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 202؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .226 111) البلاذرى، احمد، انساب الاشرافج 6، ص 130؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص .17 112) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 17؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .227 113) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .345 همچنين ر.ك: ابوالفرج الاصفهانى، على الاغانى، ج 5، ص 125 ـ 132؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 142 ـ 146؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 4، ص 115 ـ 117؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 20 ـ 18؛ السيد المرتضى، الشافى، ج 4، ص 252 ـ .254 114) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص .249 115) ر.ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 376 ـ 433؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهبج 2، ص 352 ـ 353؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1154 ـ 1167 ؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 281 ـ .290 116) نهجالبلاغه، خطبه 164، ص .168 117) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 133 و ر.ك: ابن اعثم، الفتوح، ص .55 118) ر.ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 210 ـ 212؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 122؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 210 ـ 209؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 181؛ ابن اعثم، الفتوح، ص 232 ـ 234؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 134 ـ .135 119) نهجالبلاغه، خطبه 146، ص 141 ـ .142 120) ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبين، ص 31؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 115؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 42، ص .262 121) الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 243؛ تاريخالطبرى، ج 3، ص 452؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .303 122) نهجالبلاغه، حكمت 18، ص .363 123) ر.ك: الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 124 و 127؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغهج 4، ص 9 ـ .10 124) ر. ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 451؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 8 ـ 9؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 8 ـ .9 125) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص .9 126) ر.ك: الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 144 ـ 154؛ تاريخ خليفةبن خياط، ص 108 ـ 112؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخج 2، ص 312 ـ .322 127) تاريخالطبرى، ج 3، ص 543؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 304؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 346؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 273؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 246 ـ .247 128) ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 231 و ج 10، ص 235 ـ .236 129) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل)، ص 268؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص 63؛ و ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .310 130) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص 386؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 131؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .356 131) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 98؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص 405 ـ 406؛ همچنين ر.ك: ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص .319 132) ابن اعثم، الفتوح، ص .742 133) همان، ص .745 در اين باره ارقام ديگرى نيز ذكر شده است كه براى آگاهى از آنها ر .ك: تاريخالطبرى، ج 4، ص 64؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 193؛ المسعودى، علىبن الحسين، التنبيه والاشراف، ص .256 134) تاريخالطبرى، ج 4، ص 64؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 406؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .193 135) نهجالبلاغه، خطبه 93، ص .85 136) همان، خطبه 3، ص .11 137) ر.ك: الريشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 4، ص 80 ـ .103 138) ر. ك: تاريخالطبرى ج 3، ص 452؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .303 139) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .342 140) ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 3، ص 1020 ـ 1021؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 35؛ الامينى، عبدالحسين، الغدير، ج 8، ص .283 141) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .108 142) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص .110 143) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .269 144) ابن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 378؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 41، ص .116 145) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .270 146) نهجالبلاغه، خطبه، 84، ص .66 147) ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .102 148) همان، ص .491 149) نهجالبلاغه، خطبه 32 (ترجمه محمد دشتى). 150) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 28 و ر.ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .75 151) ر.ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 246؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .233 152) ر.ك: تاريخ الطبرى، ج 3، ص 472؛ ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص .315 153) ر.ك: ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1169؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 35؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 280؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص .201 154) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 9، ص 28 ـ .29 155) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 302؛ تاريخالطبرى، ج 3، ص 451؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهاية، ج 7، ص 253؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 130؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 47؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص 290؛ الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص 49؛ ابنالاثير، اسدالغابة، ج 3، ص .610 156) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 179 ـ .180 157) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .51 158) نهجالبلاغه، خطبه 205؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .50 159) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 18، و ر.ك: مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .164 160) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .231 161) همان. 162) ر.ك: ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 51 ـ 52؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص .164 163) تاريخالطبرى، ج 3، ص 473؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 314 ـ 315؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 281 ـ 282؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 181؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .367 164) نهجالبلاغه، خطبه 148، ص .144 165) ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص 49 ـ .50 166) شمس الدين الذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 146 ـ .147 167) نهجالبلاغه، خطبه 33، ص 34، و ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .76 168) ر.ك: عبدالمقصود، عبدالفتاح، امام علىبن ابىطالبعليه السلام، ج 2، ص 403 ـ 406؛ شلى، احمد، موسوعة التاريخ الاسلامى، ج 1، ص 636 ـ .643 169) ر.ك: ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 312 ـ 313؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 212 ـ 213؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .180 170) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 178؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص 38 ـ .39 171) ر.ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 102 و 417؛ الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص 234 ـ 235؛ ابوجعفر الاسكافى، محمد، المعيار و الموازنة، ص .128 172) ر.ك: المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص .587 173) نهجالبلاغه، خطبه 92، ص .85 174) ر.ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 551 ـ 552؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1 (الجمل) ص 95 ـ .96 175) ر.ك: تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 210؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 134؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 64؛ ابن حجر العسقلانى، فتح البارى، ج 13، ص .47 176) ابنسعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259؛ ابن الاثير، اسدالغابة، ج 3، ص 632، شماره 3798؛ الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص .191 177) ر.ك: صحيح مسلم، ج 4، ص 2235 (كتاب الفتن، باب 18)؛ صحيح البخارى، ج 1، ص 254 (كتاب الصلاة، باب التعاون فى بناء المسجد)؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 435؛ شمس الدين الذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 571؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 3، ص .231 178) ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، ص .318 179) تاريخالطبرى، ج 3، ص 530؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .340 180) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 3، ص .41 181) همان. 182) تاريخالطبرى، ج 4، ص 30 ـ 31؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 353 ـ .355 183) ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 382؛ ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، ج 7، ص .270 184) نهجالبلاغه، خطبه 238، ص .267 185) ر.ك: الكلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج 2، ص 405؛ الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 2، ص 368؛ الشيخ الصدوق، من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 257 ـ .258 186) ر.ك: نهجالبلاغه، خطبه 127، ص .125 187) تاريخالطبرى، ج 4، ص 60 ـ 61؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 403؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 141 ـ 142؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة،ج 1، ص 146 ـ .147 188) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص 37؛ المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 32، ص 17 ـ .18 189) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص 38؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص .18 190) الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .151 191) ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 376 ـ 377؛ ابن هلال الثقفى، الغارات، ص 46؛ ابن حسامالدين الهندى، كنز العمال، ج 6، ص 610 ـ .611 192) نهجالبلاغه، خطبه 126، ص .124 193) همان، نامه 70، ص 354 ـ 355، و ر.ك: البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 2، ص 386 و السيد الرضى، خصائص الائمهعليهم السلام، ص .113 194) نهجالبلاغه، خطبه 15، ص 16؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 377، و ر .ك: ابوحنيفة المغربى، النعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص 373؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 269 ـ .270 195) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 7، ص .39 196) همان، ج 1، ص 269؛ ابوحنيفه المغربى، النعمان، شرح الاخبار، ج 1، ص .373 197) ر.ك: الحموى، ياقوت، معجم البلدان، ج 4، ص 496؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص .61 198) البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 6، ص 103ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص .17 199) ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .206 200) همان، ص 82 ـ 83؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 101؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .383 201) ابن هلال الثقفى، الغارات، ص 366 ـ 369؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 87 ـ .92 202) ابن اعثم، الفتوح، ص 363 ـ 367؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص 36 ـ 40؛ ابن شبه، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1158 ـ 1161؛ الشيخ الطوسى، الامالى، ص 712 ـ .714 203) امير مؤمنان، اگرچه با كشتن عثمان موافق نبود و از هيچ كوششى براى جلوگيرى از خليفهكشى خوددارى نكرد، نمىتوانست مردمى را كه ازستمهاى خليفه بهجان آمده و دست به شورش زدهاند، از خود براند؛ هرچند چگونگى برخورد آنان را با عثمان نمىپسنديد و مىفرمود: «او به خودكامگى پرداخت و كارها را تباه ساخت. شما نيز با او به سر نبرديد و كار را از اندازه به در برديد.» (نهجالبلاغه، خطبه 30، ص 31) 204) مادولونگ، جانشينى حضرت محمد(ص)، ص .217 205) ر. ك: تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .176 206) چنان كه امام علىعليه السلام عايشه را «اطوع الناس فى الناس» مىخواند. ر. ك: ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 2، ص 318؛ ابن الاثير، اسد الغابة، ج 2، ص .470 207) ر. ك: تاريخالطبرى، ج 3، ص 479 و 492؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 316 ـ 322؛ ابن عبد ربه، العقد الفريد، ج 4، الاجمل، ص 233؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 25 ـ .26 208) نهجالبلاغه، خطبه 174، ص .180 209) نهجالبلاغه، خطبه 22، ص 22؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج 2، ص 318؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 251؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص .310 210) ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 359؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 127 ـ .128 211) ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .359 212) تاريخاليعقوبى، ج 2، ص .175 213) ر. ك. الريشهرى، محمد، موسوعةالامام علىعليه السلام، ج 6، ص 37 ـ .38 214) ر. ك: سبحانى، جعفر، فروغ ولايت، ص .361 215) جعفريان، رسول، تاريخ خلفا، ص .233 216) ر. ك: ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 197 ـ 200؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 42؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص .78 217) نهجالبلاغه، نامه 6، ص .274 218) ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 74 ـ .75 219) ر. ك: الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 244 ـ 245؛ الطبرسى، احمد، الاحتجاج، ج 1، ص 375؛ مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .267 220) نهجالبلاغه، خطبه 205، ص 239، و ر. ك: خطبه 54 و 45 و نامه 1، ص .271 221) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 9، و ر. ك: ابن اعثم، الفتوح، ص .395 222) ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .75 223) نهجالبلاغه، خطبه 8، ص .14 224) ر. ك: تاريخاليعقوبى،ج 2، ص 383؛ الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .95 225) لإن يهدى الله رجلا واحدا خير لك مما طلعت عليه الشمس.» ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 14؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 32، ص .448 226) ابن مزاحم، وقعة صفين، ص 551 ـ .552 227) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص 164 ـ 165؛ الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص .178 228) ر. ك: نهجالبلاغه، نامه 54؛ الاربلى، علىبن عيسى، كشف الغمه، ح 1، ص 324؛ ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج 1، ص 70؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، ج 4، ص 294؛ ابن اعثم، الفتوح، ص 419 ـ .424 229) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص 371 ـ 372؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 182؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 50 ـ .52 230) ر. ك: ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 133؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 108 ـ 110؛ المجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، ج 33، ص .100 231) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص .136 232) ر. ك: ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 149 ـ 151 و 187 ـ 188؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 80؛ تاريخاليعقوبى، ج 2، ص 188؛ المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .387 233) ر. ك: البيهقى، احمد، السنن الكبرى، ج 8، ص 179؛ الشيخ الصدوق، التوحيد، ص 225؛ الشيخ المفيد، الارشاد، ج 1، ص 270؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 404 ـ 405؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 207 ـ .208 234) نهجالبلاغه، خطبه 40، ص .39 235) همان، خطبه 127، ص .125 236) ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 405 ـ 406؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 146؛ تاريخالطبرى، ج 4، ص .64 237) ر. ك: الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 143؛ ابوجعفر الاسكافى، محمد، المعيار والموازنة، ص .106 238) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص .166 239) تاريخالطبرى، ج 3، ص 466؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص .312 240) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص 406؛ البلاذرى، احمد، انسابالاشراف، ج 3، ص .128 241) ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 398؛ ابن سليمان الكوفى، محمد، مناقب الامام اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب، ج 2، ص 341؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص 126 وتاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 609 242) زمر، آيه .65 243) الشيخ الطوسى، تهذيب الاحكام، ج 3، ص 35 ـ 36؛ الحاكم النيشابورى، محمد، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص .158 244) نهجالبلاغه، حكمت 420، ص .437 245) همان، نامه 28، ص 293، .294 246) ر. ك: ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 370؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 203 ـ 204؛ الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 210؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص .278 247) نهجالبلاغه، نامه 14، ص .180 248) ر. ك: ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 13 ـ 14؛ المجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، ج 32، ص .447 249) نهجالبلاغه، خطبه 55، ص .46 250) مصنفات الشيخ المفيد، ج 1، (الجمل) ص 339 ـ 340؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 350؛ الخوارزمى، الموفقبن احمد، المناقب، ص .186 251) المسعودى، علىبن الحسين، مروجالذهب، ج 2، ص .416 252) ابوحنيفة المغربى، النعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص .376 253) لزوم خوددارى از كشتن فراريان در صورتى است كه آنان پلهاى پشت سر خود را خراب شده ببينند، و قصد بازگشت به جنگ را نداشته باشند. ر. ك: الشيخ المفيد، الاختصاص، ص .95 254) نهجالبلاغه، نامه 14، ص .280 255) ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 424؛ البلاذرى، احمد، انساب الاشراف، ج 3، ص .248 256) تاريخالطبرى، ج 4، ص .66 257) ر. ك: نهجالبلاغه، خطبه .51 258) الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 168؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص 167؛ ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 364 ـ .365 259) الدينورى، احمد، الاخبار الطوال، ص 169؛ ابن قتيبة، الامامة والسياسة، ج 1، ص .106 260) ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 24، و ر. ك: ابن الاثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 365؛ ابن مزاحم، نصر، وقعة صفين، ص .162
|