از آنجا كه عنوان اين نوشتار بررسى زندگى و شخصيت
اميرالمؤمنين (ع) در دوران
زندگانى پربركت رسول اكرم (ص) است، و سخن در اين مورد بايد از ولادت آن وجود
مقدس آغاز شود، اما داستانى لطيف و پرمعنى مربوط به پيش از ولادت آن حضرت و در
تعظيم و بزرگداشت
پيغمبر اكرم (ص) ما را برآن داشت تا كلام را با آن آغاز كنيم.
به نوشته ملا جلال الدين دوانى فيلسوف بزرگ قرن دهم در رساله «نورالهدايه فى اثبات
الولايه» اين كه جمهور اهل سنت از ميان تمام صحابه
پيغمبر (ص) فقط به
على (ع) «كرم الله و جهه» مىگويند به دو علت است: يكى اين كه در ميان صحابه تنها
على
(ع) بوده است كه قبل از بلوغ اسلام آورد و هرگز در مقابل بت نايستاد و كرنش
نكرد، و ديگر اين كه نوشتهاند زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (ع) به آن
حضرت آبستن بود هرگاه محمد بن عبدالله(ص) را مىديد، ناگهان به احترام آن حضرت
برمىخاست و اداى احترام مىكرد.
پيغمبر آينده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستن هستى، من راضى نيستم براى من
اينطور از جا برخيزى. فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مىبينم، جنينى كه
در شكم دارم طورى جابجا مىشود كه مرا ناگزير مىسازد از جا بلند شوم! (1)
اين سخن به نقل از دانشمند متكلم و فيلسوفى بزرگ نشان از عظمت مقام شامخ
اميرالمؤمنين (ع) دارد، زيرا پيش از آن كه حضرت محمد (ص) به مقام نبوت نائل
گردد، على (ع) از شكم مادر به آن حضرت اداى احترام مىكرد و مادر خود را براى
بزرگداشت پيامبر آينده اسلام از جاى بلند مىكرد.
دوران مكه
اميرالمؤمنين (ع)، مولود كعبه
ولادت با سعادت اميرالمؤمنين على (ع) بنابر مشهور ميان شيعه و سنى در سيزدهم ماه
رجب سى سال پيش از عامالفيل درون خانه كعبه روى داد. در منابع شيعى نحوه ولادت
آن حضرت در كعبه روى داد. در منابع شيعى نحوه ولادت آن حضرت در كعبه به نقل از
«يزيد بن قعنب» چنين روايت شده است كه گويد: من و عباس بن عبدالمطلب و گروهى از
قبيله عبدالعزى مقابل خانه خدا نشسته بوديم كه در اين هنگام فاطمه بنت اسد مادر
اميرالمؤمنين كه نه ماه به او باردار بود و درد زايمان داشت، به كعبه روآورد و
گفت: «بار پروردگارا! من به تو و آنچه از سوى تو از پيامبران و كتابهاى آسمانى
آمده است، ايمان دارم. من تصديقكننده سخن جدم ابراهيم خليل هستم كه او
بنيانگذار اين خانه برگزيده است. پس به حق آن كسى كه اين خانه را بنا كرد، و
به حق اين مولودى كه در شكم دارم، ولادت او را بر من آسان گردان.»
يزيد بن قعنب مىگويد: ما خانه (كعبه) را ديديم كه از پشت شكافته شد و فاطمه داخل
آن رفت و از چشمان ما ناپديد گشت و ديوار كعبه به هم آمد. ما آنجا مانديم كه
قفل در كعبه را بگشاييم، ولى گشوده نشد. دانستيم كه اين امر از جانب خداوند
تعالى است. پس از چهار روز فاطمه در حالى كه اميرالمؤمنين (ع) را در دست داشت،
از كعبه بيرون آمد و گفت: «خداوند من را بر زنان بزرگ پيشين برترى داد؛ زيرا
آسيه دختر مزاحم (همسر فرعون) خدا را پنهانى در جايگاهى عبادت مىكرد كه خداوند
دوست ندارد در آن عبادت شود مگر از روى ناچارى. و مريم دختر عمران درخت نخل
خشكى را حركت داد تا از رطب تازه خورد. اما من به بيتالله الحرام وارد شدم و
از ميوهها و نعمتهاى بهشتى خوردم». (2)
مسعودى از مورخان بزرگ «ولادت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرمالله وجهه را در
كعبه» ذكر كرده است. (3)
به نقل مرحوم علامه امينى، حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك صحيحين» آورده است كه:
«اخبار متواتر مىرساند كه فاطمه بنت اسد، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب
كرمالله وجهه را درون كعبه به دنيا آورد». و از كنجى شافعى در كتاب «كفايه» به
سند او از حاكم نيشابورى نقل مىكند كه: «اميرالمؤمنين على بن ابيطالب در مكه و
در خانه خدا شب سيزدهم ماه رجب سى سال پس از عامالفيل به دنيا آمد. نه پيش از
وى و نه پس از آن حضرت، به غير از او مولودى در بيتالله الحرام متولد نشد، و
اين كرامتى براى وى، و به سبب مقام با عظمت او بود» . (4)
همچنين علامه امينى اعتقاد احمد بن عبدالرحيم دهلوى مشهور به «شاه ولىالله» در
كتاب «ازالة الخلفاء» در مورد چگونگى ولادت اميرالمؤمنين (ع) را كه عينا شبيه
كلام حاكم نيشابورى است، نقل كرده؛ و از قول شهابالدين آلوسى صاحب تفسير كبير
در كتاب «شرح قصيده عينيه عبدالباقى افندى عمرى» مىنويسد: اين كه امير
كرمالله وجهه در خانه خدا به دنيا آمد، در جهان امرى مشهور است و در كتابهاى
دو فرقه شيعه و سنى آمده است... به غير از وى كرمالله وجهه هيچ كس در خانه خدا
متولد نشد، و چقدر مناسب است امام امامان در جايى كه قبله مسلمانان است به دنيا
آيد. منزه است آن كه هر چيز را در جاى خود قرار داد و او بهترين حكمكنندگان
است. (5)
موارد فوق بهترين سند در منحصر به فرد بودن ولادت اميرالمؤمنين (ع) در كعبه است و
در حقيقت مهر بطلانى است بر نقل مجعول ولادت «حكيم بن حزام» يكى از سران مشركين
مكه در خانه خدا.
فاطمه بنت اسد پس از خروج از كعبه، نوزاد خود را به خانه آورد. پيغمبر آينده اسلام
كه از ماجرا باخبر شده بود در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز
نكرده بود. نخستين بارى كه چشم گشود لحظهاى بود كه پيغمبر ضمن تبريك به زن
عموى خود، نوزاد را از آغوش او گرفت و اولين نگاه نوزاد به روى محمد (ص) بود.
آن حضرت صورت نوزاد را بوسيد و نام او را «على» گذارد و به عمو و زن عمويش مژده
داد كه اين نوزاد آيندهاى بس درخشان دارد . (6)
تربيت و پرورش به دست پيغمبر اكرم (ص)
از فضيلتهاى اختصاصى حضرت امير (ع)، تربيت و پرورش آن حضرت در دامان رسول اكرم (ص)
است . در دوران كودكى على (ع) و در پى خشكسالى و قحطى كه قريش دچار آن شد،
زندگى بر ابوطالب سخت شد. پيغمبر اكرم (ص) به عموهاى خود پيشنهاد كرد به منظور
سبك كردن بار مخارج ابوطالب، برخى از فرزندان او را به خانههاى خود ببرند. آن
حضرت همراه با عباس نزد ابوطالب رفت و پيشنهاد خود را با وى مطرح كرد. ابوطالب
به آنان گفت: عقيل را براى من بگذاريد و هرچه خواستيد انجام دهيد. پيغمبر (ص)
فرمود: من كسى را انتخاب مىكنم كه خدا براى من برگزيده است، يعنى على را.
(7)
اميرالمؤمنين (ع) در اين خصوص مىفرمايد:...پيغمبر (ص)، من را در زمان كودكى در
دامان خود پرورش داد. كودكى بودم كه به سينهاش مىچسبانيد و در بسترش
مىخوابانيد. در آغوش او جاى داشتم و بوى خوش بدنش را استشمام مىكردم. غذا را
مىجويد و در دهان من مىگذاشت ...خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان را از
زمانى كه پيغمبر (ص) را از شير گرفتند، همنشين آن حضرت گردانيد كه او را در شب
و روز به راه بزرگواريها و خويهاى نيكوى جهان سير دهد . من را به پيروى از آن
امر مىفرمود. در هر سال به حرا مىرفت و در آن اقامت مىكرد و من او را
مىديدم و غير از من آن حضرت را نمىديد... (8)
به نقل برخى از منابع معتبر اهل تسنن، از نعمتهايى كه خداوند (تنها) به على (ع)
ارزانى فرمود، اين بود كه او پيش از اسلام در خانه رسول خدا بود. (9)
از همان يزيدين قعنب روايت شده است كه فاطمه بنت اسد در سى سالگى رسولالله
(ص)، على (ع) را به دنيا آورد. پيغمبر خدا او را بسيار دوست مىداشت و به فاطمه
مىگفت: گهواره على را نزديك بستر من قرار دهيد
(10) به روايت ابن ابى الحديد از حسين بن زيدبن على (نواده امام
چهارم)، وى مىگويد از پدرم زيد شنيدم كه رسول خدا گوشت و خرما را مىجويد تا
نرم گردد و سپس در دهان على (ع) قرار مىداد، در حالى كه او كودكى در خانه آن
حضرت بود. (11)
نخستين مسلمان
اميرالمؤمنين على (ع) در ميان خاندان پيغمبر (ص) و اصحاب آن حضرت، نخستين كسى است
كه به خداى تعالى و پيامبرش ايمان آورد و اين امر مورد اتفاق تمام شيعيان و
اكثريت قريب به اتفاق مورخان و محدثان سنى است. اميرالمؤمنين (ع) خود در اين
باره مىفرمايد:... پيغمبر اكرم (ص) هر سال مدتى در كوه حرا به سر مىبرد. من
او را در اين مدت مىديدم و جز من كسى او را نمىديد. در آن روزها غير از
پيغمبر و خديجه كسى به اسلام نگرويده بود و من سومين آنها بودم. من نور وحى و
رسالت را مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم . (12) من بر فطرت
اسلام متولد شدم و در ايمان و هجرت بر همه پيشى گرفتم. (13)
در جايى ديگر خطاب به مردم مىفرمايد: مىدانيد كه من نخستين كسى از شما هستم كه
به خدا و پيغمبرش ايمان آوردم و پس از من بود كه شما دسته دسته داخل اسلام
شديد.
(14) از عبارت «انا اول من اكن» پيداست كه آن حضرت حتى پيش از خديجه
به پيغمبر اكرم ايمان آورده است و هيچ كس بر اميرالمؤمنين (ع) در ايمان به
پيغمبر سبقت نگرفته است. ابن هشام قديميترين مورخ مسلمان و از اهل تسنن، در
كتاب سيره تحت عنوان «على نخستين كسى كه اسلام آورد» فرازهايى را به شرح ايمان
آن حضرت اختصاص داده است. (15) ابن اثير جرزى دانشمند متعصب سنى هم
مىنويسد: على بن ابيطالب در گفتار بسيارى از علما نخستين كسى از مردم است كه
اسلام آورد. (16) وى همچنين از انس بن مالك روايت مىكند كه پيغمبر
اكرم (ص) در روز دوشنبه مبعوث شد و على روز سهشنبه اسلام آورد. (17)
برهانالدين حلبى شافعى از سلمان فارسى روايت مىكند كه پيغمبر فرمود: نخستين كس
از اين امت كه بر حوض (كوثر) درمىآيد، اولين كسى است كه ايمان آورده، يعنى على
بن ابىطالب (رضىالله عنه) است. اين سخن را هنگامى فرمود كه فاطمه را به
ازدواج او درآورده بود و به او (فاطمه) فرمود: همسر تو سرور (همه مردم) در دنيا
و آخرت است، زيرا نخستين از اصحاب من است كه اسلام آورد. (18)
مرحوم علامه امينى در كتاب گرانقدر الغدير عقيده بيش از پنجاه تن از صحابه و
تابعين از جمله عمربن خطاب را به نقل از منابع معتبر اهل تسنن آورده است كه همه
گفتهاند على بن ابيطالب نخستين كسى بود كه به پيغمبر خدا ايمان آورد.
(19)
به نوشته مسعودى، بسيارى از مردم بر اين اعتقادند كه على هرگز به خدا شرك نورزيد
تا از نو اسلام آورد، بلكه در همه امور پيرو پيغمبر خدا بود و به او اقتدا
مىكرد و بر همين حال به بلوغ رسيد. خدا به او عصمت داد و او را مستقيم داشت و
براى پيروى پيغمبر خود به او توفيق داد؛ زيرا آن دو در طاعات مجبور و مضطر
نبودند، بلكه با اختيار و قدرت، بندگى خداوند و موافقت امر او و پرهيز از مناهى
او را انتخاب كردند. (20)
بنابر مشهور در شيعه و سنى، على (ع) هنگام ايمان آوردن به پيغمبر اكرم، ده سال
داشت . (21)
اولين نمازگزار
پس از آنكه مراسم بعثت پيغمبر اكرم (ص) انجام گرفت، جبرئيل براى دومين بار بر آن
حضرت نازل شد و آبى از آسمان آورد و روش وضو گرفتن و نمازگزاردن و ركوع و سجود
را به پيغمبر تعليم داد.
(22) رسول خدا نيز به خديجه و على آموزش داد و چون به نماز ايستاد على
(ع) در همان سن و سال (ده سالگى) پشت سر پيغمبر ايستاد و به آن حضرت اقتدا كرد،
و خديجه هم در پشت سر على (ع) به نماز ايستاد. (23)
برخى منابع معتبر سنى از اميرالمؤمنين (ع) روايت كردهاند كه فرمود: من بنده خدا و
برادر پيغمبر خدا هستم، و من صديق اكبر هستم. غير از من كسى جز دروغگوى تهمتزن
مدعى آن نشود . تحقيقا من هفت سال پيش از مردم با پيغمبر خدا نمازگزاردم. من
نخستين كسى بودم كه با آن حضرت نمازگزاردم. (24) نيز روايت شده
است كه اميرالمؤمنين(ع) بر منبر مسجد بصره فرمود: من صديق اكبر هستم؛ پيش از آن
كه ابوبكر ايمان آورد، من ايمان آوردم و پيش از اسلام آوردن او، من اسلام
آوردم. (25)
شيخ مفيد به سند خود از انس بن مالك روايت مىكند كه گفت پيغمبر (ص) فرمود:
فرشتگان هفت سال بر م و على درود مىفرستادند؛ زيرا در اين مدت به جز از من و
على، شهادتى بر يگانگى خدا و رسالت محمد به آسمان بالا نرفت.
(26) ابن اثير جرزى دانشمند متعصب سنى از ابوايوب انصارى روايت مىكند
كه گفت پيغمبر اكرم (ص) فرمود: فرشتگان هفت سال بر من و على درود مىفرستادند،
زيرا در اين مدت هيچ مردى با من به جز على نماز نگزارد. (27)
اعلام خلافت على (ع) در يوم الانذار
در سن 13 سالگى على (ع) با نزول آيه «و انذر عشيرتك الاقربين» (سوره شعراء آيه
214) پيغمبر اكرم (ص) مأمور شد تا خويشان نزديك خود را از رسالت خويش آگاه كند
و آنان را از نافرمانى خداوند بيم دهد. رسول اكرم (ص) به على (ع) فرمود غذايى
تهيه كند و چهل مرد از اولاد پسرى و دخترى عبدالمطلب را براى صرف غذا دعوت
نمايد. مردان بنىهاشم بر سر سفره پيغمبر نشستند. پس از صرف غذا آن حضرت سه بار
برخاست و طى سخنانى دعوت خود را آشكار ساخت و فرمود: كدام يك از شما برانجام
اين كار من را مساعدت مىكند تا برادر، وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ همه
حاضران سر به زير انداختند و تنها على (ع) كه از همه جوانتر بود، برخاست و در
هر سه بار رسالت پيغمبر اكرم (ص) را تصديق كرد. آن گاه رسول خدا فرمود: اين
على، برادر، وصى و جانشين من در ميان شماست. پس فرمان او را بشنويد و اطاعت
كنيد.
با اداى اين سخن حاضران برخاستند و در حالى كه مىخنديدند، به ابوطالب مىگفتند
محمد به تو دستور مىدهد كه از سيرت پيروى كنى و مطيع اوباشى.
ماجراى يوم الانذاز و اعلام ولايت و خلافت اميرالمؤمنين (ع) در عموم منابع شيعه و
بسيارى از منابع تاريخى و تفسير اهل تسنن آمده و تشريح شده است. (28)
اميرالمؤمنين على (ع) از دعوت علنى تا هجرت
پس از انتشار خبر رسالت پيغمبر اكرم (ص) و دعوت آن حضرت، على (ع) از آن هنگام تا
هجرت به مدينه هم پاى رسول خدا بود و در مقاطع مختلف در خدمت دعوت نبوى و دفاع
از وجود مقدس پيغمبر بود.
على (ع) و ايمان ابوذر: در اين دوران على (ع) عامل ارتباط ابوذر چهارمين يا پنجمين
فرد مسلمان با پيغمبر اكرم (ص) است. ابوذر كه براى تحقيق در مورد رسالت آن حضرت
به مكه آمده بود، به لحاظ دشمنى مشركان با پيغمبر و نيز رعايت مسائل امنيتى
نمىتوانست به حضور پيغمبر برسد. اين على (ع) بود كه ابوذر غريب را كه در صحن
مسجدالحرام خوابيده بود، به خانه برد و سه روز از او پذيرايى كرد تا آن كه وى
را خدمت پيغمبر آورد و سرانجام ابوذر مسلمان شد. (29)
على (ع) در شعب ابيطالب: در سال هفتم بعثت، پس از آن كه سياستهاى مختلف سران مشرك
قريش براى پيشگيرى از گسترش دعوت پيغمبر با شكست مواجه شد، در جلسهاى در
دارالندوه، تصميم گرفتند به منظور محروم ساختن آن حضرت از پشتيبانى قبيلهاى،
بنى هاشم را تحريم اقتصادى و اجتماعى كنند. براين اساس صحيفهاى نوشتند و سران
قريش آن را امضا كردند و پس از لاك و مهر كردن آن، در كعبه به امانت گذاشتند.
ابوطالب براى مقابله با اين سياست، پيغمبر و بنى هاشم را كه چهل مرد همراه با
زنان و فرزندانشان بودند، به درهاى واقع در كنار مكه برد تا از گزند مشركان در
امان باشند. اين دره به اعتبار آن كه ابوطالب بانى اسكان بنى هاشم در آن بود،
به «شعب ابيطالب» شهرت يافت.
در مدت دو يا سه سالى كه بنىهاشم در شعب بودند، گاهى ابوطالب، اواخر شب پيغمبر را
به جاى ديگرى مىبرد و فرزندش على را به جاى او مىخوابانيد تا اگر از طرف كفار
قريش خطرى متوجه جان رسول خدا شود، آن حضرت سالم بماند. در اين مدت على (ع) با
تمام وجود به استقبال خطر مىرفت و براى حفظ جان پيغمبر اكرم (ص) فداكارى
مىكرد. على (ع) در آن زمان 17 تا 20 ساله بود. (30)
در سفر طائف: در سال دهم بعثت پس از خروج سرافرازانه، پيغمبر (ص) و بنىهاشم از
شعب ابيطالب، به فاصله كوتاهى خديجه (س) و ابوطالب درگذشتند. پيغمبر اكرم (ص)
با اين دو مصيبت، در واقع دو پشتيبان بزرگ خود را از دست داد. خديجه (س)
پشتيبان زندگى درونى آن حضرت، و ابوطالب حامى بزرگ و مقتدر پيغمبر (ص) در زندگى
سياسى و اجتماعى او بود. با از دست رفتن ابوطالب بود كه سران مشرك مكه نفس
راحتى كشيدند و از اين پسر به خود جرأت دادند تا به ساحت مقدس پيغمبر اكرم (ص)
جسارت كنند و حتى در موردى علنا به منظور قتل آن حضرت به او حملهور شوند. رسول
اكرم (ص) كه از اسلام آوردن بزرگان قريش نوميد شده بود، درصدد برآمد تا با
يافتن پايگاهى بدون مزاحمتها و دشمنىهايى چون قريشيان، دعوت اسلامى را گسترش
دهد. لذا به اين منظور «طائف» را برگزيد و براى دعوت سران آن شهر همراه با على
(ع)، و به نقلى با على (ع) و زيد بن حارثه غلام آزاد شده خويش راهى طائف شد.
رسول اكرم (ص) ده روز يا به نقلى يك ماه در طائف اقامت نمود و اشراف و بزرگان شهر
را به اسلام دعوت كرد، ولى نه تنها هيچ كس ايمان نياورد، بلكه آن حضرت را از
شهر خود راندند و جوانان و سفيهان خود را تحريك كردند كه پيغمبر را سنگباران
كنند. در آن هنگام على (ع) به دفاع از پيغمبر برمىخاست و تا آن جا كه
مىتوانست جلوى آنها را مىگرفت، تا جايى كه سنگ به سرش اصابت كرد و مجروح شد.
(31)
دفاع از بيت كنندگان عقبه اولى: در ذىحجه سال سيزدهم بعثت گروهى از اهل مدينه كه
هفتاد و پنج تن آنان مسلمان بودند، به مكه آمدند و در عقبه اولى با پيغمبر اكرم
(ص) پنهانى ملاقات كردند. اين عده پس از سخنانى كه با رسول خدا داشتند، با آن
حضرت بيعت كردند و ضمن دعوت از پيامبر براى هجرت به مدينه، متعهد شدند كه اگر
رسول اكرم (ص) به مدينه آمد با جان و مال و افراد خود در راه دعوت آن حضرت به
ياريش قيام كنند. هنگامى كه كفار قريش از حضور و اجتماع آنها در مكه و نزد
پيغمبر آگاه شدند، سلاح به دست گرفتند و به محل اجتماع آنها (عقبه اولى) هجوم
بردند. در اين هنگام على (ع) كه بيست و دو ساله بود همراه با حمزه دست به شمشير
بردند و آماده شدند كه اگر كفار قصد حمله داشته باشند با آنها درگير شوند. همين
امر موجب شد كه اهالى مدينه فرصت يابند تا پراكنده شوند؛ به گونهاى كه وقتى
كفار سررسيدند كسى از آنها را نديدند و لذا آنها هم پراكنده شدند. (32)
در هم شكستن بتها: على (ع) براى درهم شكستن بت بزرگ قريش (يا به نقلى بت خزاعه) كه
بر بام كعبه قرار داشت از شانه پيغمبر (ص) بالا رفت و آن را از فراز كعبه بر
زمين انداخت . اين فضيلت بزرگ منحصر به فردى است كه تنها در على (ع) در طول
تاريخ وجود دارد كه براى درهم شكستن بتها از شانه پيغمبر خدا بالا رفت. اين
فضيلتى است كه مانند ندارد و موهبتى است كه هيچ كس با على (ع) در آن شريك نيست.
در چگونگى شكستن بتها منابع معتبر سنى از اميرالمؤمنين على (ع) روايت مىكنند كه
فرمود : در همان شبى كه رسول خدا به من فرمان داد تا در بسترش بيارامم و آن
حضرت از مكه مهاجرت كرد، پيامبر خدا من را به سوى بتها برد و فرمود: بنشين. من
كنار كعبه نشستم. پيغمبر از شانههاى من بالا رفت سپس فرمود: برخيز. من (در
حالى كه پيغمبر برشانههايم بود) برخاستم. هنگامى كه آن حضرت ضعف من را در زير
پاى خود ديد، فرمود: بنشين. من نشستم؛ آن گاه پيغمبر از دوش من فرود آمد و در
برابرم نشست. سپس به من فرمود: اى على از شانههاى من بالا برو. من از شانههاى
آن حضرت بالا رفتم. در آن حال رسول خدا (در حالى كه من بر دوش او بودم) برخاست،
به گونهاى كه من پنداشتم اگر بخواهم، مىتوانم به آسمان برسم . پس بر بام كعبه
رفتم و پيغمبر (ص) از جاى خود به يك سو رفت.
من بزرگترين بت آنها را بر زمين انداختم و آن از مس بود كه با ميخ آهنين بر سطح
محكم شده بود. پيغمبر (ص) به من فرمود: آن را تكان بده. من تكان دادم، و پيوسته
تكان مىدادم . رسول خدا فرمود: بيشتر، بيشتر. جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل
كان زهوقا. تكان دادن بت را رها نكردم تا توانستم آن را بركنم. آن گاه فرمود:
آن را درهم كوب. پس من بت را درهم كوبيدم تا شكست، سپس فرمود آمدم. من و پيغمبر
(ص) بازگشتيم و خوف آن داشتيم كه يكى از قريش يا غير آنان ما را ببيند. على (ع)
سپس فرمود: از آن به بعد ديگر بتى بر كعبه بالا نرفت. (33)
در همين ارتباط است كه اميرالمؤمنين (ع) به ابوبكر فرمود: تو را به خدا سوگند
مىدهم آيا اين تو بودى كه رسول خدا بر دوش خود بالا برد تا بت كعبه را درانداز
دو بشكند، تا آن جا كه گويى مىخواست به افق آسمان برسد، يا من بودم؟ ابوبكر
پاسخ داد: البته تو بودى ! (34)
هرچند در اين نقل تصريح بر وقوع اين حادثه در شب هجرت است، ولى برخى به اعتبار
ديگر نقلها اين امر را مربوط به زمان فتح مكه مىدانند. با اين وجود بعضى از
جمله علامه مجلسى بر اين اعتقادند كه صراحت برخى از اخبار و ظاهر ديگر خبرها
دلالت به وقوع آن در پيش از هجرت دارد، و البته جمع بين اين اقوال نيز به سبب
تعدد وقوع اين امر امكان دارد. (35)
ايثار در ليلة المبيت: پس از شكست توطئههاى قريش براى جلوگيرى از گسترش دعوت
پيغمبر اكرم (ص)، به ويژه پس از پذيرش اسلام از سوى مردم يثرب و مهاجرت
مسلمانان به آن شهر، سران قريش به اين نتيجه رسيدند كه اگر پيغمبر مكه را ترك
گويد و به يثرب هجرت كند، كار او بالا خواهد گرفت. از سوى ديگر چون يثرب بر
سراه مهم تجارتى آنها واقع بود، منافع اقتصادى قريش با هجرت پيغمبر به آن شهر
به شدت مورد تهديد قرار مىگرفت. بنابراين سران مشرك قريش تصميم گرفتند تا پيش
از خروج آن حضرت از مكه با اتخاد تدبيرى كار آن حضرت و اسلام را يك سره كنند.
بزرگان قريش اجتماع كردند و پس از مشاورههايى به اين نتيجه رسيدند كه اخراج و حبس
پيغمبر (ص) بىفايده است، لذا بر قتل آن حضرت توافق كردند و قرار شد از هر تيره
قريش يك تن براى اجراى توطئه قتل رسول خدا حاضر شود. رسول خدا از طريق وحى از
قصد شوم آنها باخبر گرديد و مأمور شد همان شب مكه را ترك گويد. پيغمبر (ص)
موضوع را با على (ع) در ميان گذاشت و از او خواست تا براى منحرف كردن مشركان در
بستر رسول خدا بخفتد. آن گاه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود: يا على! چه مىگويى
و چه خواهى كرد؟ على (ع) عرض كرد: يا رسولالله اگر من درجاى شما بخوابم، شما
سالم خواهيد ماند؟ پيغمبر (ص) فرمود: آرى، اين را جبرئيل به من خبر داده است.
در اين هنگام على (ع) لبخندى زد و بر زمين افتاد و سجده كرد و شكر خدا را به جا
آورد. شكر على (ع) از اين رو بود كه او فداى رسول خدا مىشود و اگر خطرى او را
تهديد مىكند، در عوض پيغمبر خدا سالم مىماند. سپس سر از سجده برداشت و عرض
كرد : يا رسولالله هر آنچه را مأمور شدهايد، انجام دهيد كه گوش و چشم و دلم
فداى شما باد . به آنچه مىخواهيد فرمان دهيد كه براى انجام آن حاضرم و جز از
خدا توفيق نمىخواهم .
اين سجده على (ع) نخستين سجده شكرى بود كه در امت اسلام واقع شد، و على نخستين كسى
است كه پس از سجده صورت بر خاك نهاد.
پيغمبر (ص) از خانه خارج شد و با اعجاز الهى از حلقه محاصره مشركان قريش گذشت و پس
از آن كه ابوبكر آن حضرت را ديد و از قصدش با خبر شد و با او همراه گرديد، از
مكه خارج شد و راه جنوب را پيش گرفت و به غار ثور درآمد.
در پى خروج رسول خدا از خانه، على (ع) رداى آن حضرت را بر خود انداخت و در جاى
پيغمبر آرميد. مشركان به تصور اين كه پيغمبر در زير آن رداست تا نزديكى صبح،
بستر آن حضرت را سنگباران مىكردند. على (ع) سر را در ردا فرو مىبرد تا سنگها
به سرش اصابت نكنند، و نيز به اين سبب كه اگر سر بيرون آورد و مشركان بدانند او
پيغمبر نيست، به تعقيب رسول خدا بپردازند و بر او دست يابند. نزديكيهاى صبح
كفار به سوى بستر پيغمبر حمله ور شدند . على (ع) كه تا اين لحظه سر خود را
پوشانده بود برخاست و به آنها هجوم آورد.
كفار گفتند: تو على هستى، پس محمد كجاست؟ على (ع) فرمود: شما تصميم به قتل او
گرفتيد، لذا او هم از شهر شما بيرون رفت. به نقلى فرمود: مگر او را به من سپرده
بوديد كه اينكه از من مىخواهيد؟ در اين هنگام كفار از شدت عصبانيت بر على (ع)
حمله لردند و او را به سوى مسجدالحرام كشاندند، ولى پس از بازداشت كوتاهى
ناگزير او را رها نمودند. (36)
به نوشته يعقوبى، خداوند در آن شب به جبرئيل و ميكائيل فرمود: من براى يكى از شما
مرگ اراده كردهام. كدام يك حاضر است در راه رفيق خود، از خويش بگذرد؟ هر دو
زندگى را برگزيدند . خدا به آن دو فرمود: چرا شما همچون على بن ابيطالب نبوديد؟
من ميان او و محمد برادرى برقرار كردم و عمر يكى از آنها را بيشتر قرار دادم.
پس على مرگ را انتخاب كرد و زندگى را براى محمد خواست و بر جاى او آرميد. اكنون
به زمين فرود آييد واز او در برابر دشمن حفاظت كنيد.
جبرئيل و ميكائيل فرود آمدند. يكى بالاى سر، و ديگرى در پايين پاى على نشستند تا
او را از دشمن حفظ كنند و سنگها را از او دور بدارند. در آن حال جبرئيل مىگفت:
به به تو را اى پسر ابوطالب! چه كسى مانند تو است؟ خدا به وسيله تو بر فرشتگان
هفت آسمان مباهات مىكند. (37)
در احاديث معتبر شيعه و سنى آمده است كه در آن شب اين آيه شريفه در بزرگداشت على
(ع) بر پيغمبر (ص) نازل شد: و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاتالله و الله
رؤف بالعباد (بقره، آيه 207) يعنى: از زمره مردم، كسى هست كه در راه رضاى خدا
جان خود را مىفروشد و خدا به بندگان خود رئوف و مهربان است.
على (ع) امين پيغمبر (ص): پيغمبر اكرم (ص) پس از ورود به غار ثور سه روز در آنجا
بود و سپس به سوى مدينه حركت فرمود. در اين سه روز على (ع) به غار ثور مىرفت و
آنچه را كه پيغمبر اكرم (ص) و همراهش نياز داشتند، به آنها مىرسانيد. در همين
روزها پيغمبر از او خواست تا امانتهاى مردم را بازگرداند و بدهىهاى آن حضرت را
بپردازد و همراه با فواطم بنى هاشم (سه فاطمه نام يعنى حضرت فاطمه زهرا (س)،
فاطمه بنت اسد مادر على (ع)، و فاطمه بنت زبير بن عبدالمطلب) به پيغمبر (ص) در
مدينه ملحق شود. (38)
آنچه در رد امانات اهميت دارد آن است كه على (ع) دفاع از حيثيت پيغمبر اكرم (ص) را
بر عهده گرفته و پيغمبر (ص) نيز اطمينان دارد كه على (ع) از وجهه «امين» بودن
او به خوبى دفاع خواهد كرد. اگر به واسطه هجرت پيغمبر (ص) امانتهاى مردم از
ميان مىرفت، حيثيت رسول خدا مخدوش مىگرديد، زيرا در عرب هرگاه شخصى به صفت
پسنديدهاى شناخته مىشد، براى حفظ آن اعتبار، حتى از جان خود مايه مىگذاشت.
بنابراين پيغمبر اكرم (ص) كه هدف اسلام آوردن قريش را دنبال مىكرد، نمىبايد
وجهه «امين» بودن خود نزد آنان را از دست بدهد . از سوى ديگر مجبور است براى
بقاى اسلام مهاجرت كند. اينجاست كه على (ع) دغدغه رسول خدا را از اين جهت نيز
برطرف نمود و با رد امانات و بازپرداخت بدهىهاى آن حضرت، نگذاشت دشمن كوچكترين
بهانه تبليغاتى بر ضد پيغمبر به دست آورد.
همچنين مأمور كردن على (ع) به آوردن دختر پيغمبر خدا به مدينه (كه هنوز به ازدواج
با على در نيامده است) نشان از اين دارد كه هيچ كس چون على مورد اعتماد و
اطمينان رسول خدا نيست. در همين ارتباط شيخ مفيد مىنويسد: رسول خدا امانتدار
قريش بود و چون ناچار شد ناگهانى از مكه به مدينه رود، در ميان قوم و خاندان
خويش جز على (ع) كسى را نيافت كه امانتهاى قريش را به او سپارد. از اين رو على
(ع) را در مكه به جاى نهاد تا امانتها را به صاحبانشان بازگرداند و وامهايى را
كه گرفته بود، بپردازد و دختران و زنان خانواده و همسرانش را مهاجرت دهد. ديده
نشد كه جز على (ع) كسى را براى اين كار در جاى خود بگمارد . تنها على (ع) بود
كه پيغمبر (ص) به امانتدارى او اعتماد كرد و به شهامت و شجاعت وى تكيه كرد و
دفاع از زنان و نزديكان خود را به قدرت او سپرد و به راستى و درستى او از جهت
خاندان و همسرانش آسوده خاطر شد و آنچه از پارسايى و خودنگهدارى او مىدانست،
خاطرش را بر اداى امانت او آرام داشت. (39)
على (ع) در راه مدينه: اميرالمؤمنين (ع) پس از اداى ديون رسول خدا، همراه با زنان
خاندان پيغمبر (ص) به سوى مدينه حركت كرد. على (ع) آنها را سواره مىبرد و خود
پياده مىرفت، و در طول راه از آنها در برابر دشمنان حفاظت مىكرد. در ميان راه
براى دفع شر دشمن از خودگذشتگى نشان داد. (40) هنگامى كه «ضجنان»
(41) رسيدند، تعقيبكنندگان قريش كه هفت تن سوار نقابدار و نفر هشتم
غلام آزاد شده حرب بن اميه كه «جناح» خوانده مىشد، سررسيدند.
على (ع) زنان را فرود آورد و با شمشير كشيده به سوى مهاجمين رفت. سواران فرياد
زدند : اى پيمانشكن! گمان مىكنى كه مىتوانى اين زنان را نجات دهى؟ بازگرد...
على (ع) فرمود : اگر بازنگردم؟ گفتند: به خوارى بازخواهى گشت، يا با سر تو باز
مىگرديم.
سواران به زنان نزديك شدند تا آنها را سوار كنند و باز گردانند. در اين هنگام على
(ع) ميان زنان و سواران قرار گرفت. «جناح» شمشير خود را متوجه على (ع) كرد. على
(ع) ضرب او را از خود بازگردانيد و او را فريب داد و ضربتى را متوجه شانه وى
كرد كه ناگهان اسب او عقب رفت و شمشير على (ع) بر پشت اسب فرود آمد. آن عده از
گرد على (ع) پراكنده شدند و به او گفتند: اى پسر ابوطالب از ما دور شو. على (ع)
فرمود: من به سوى پسرعمويم رسول خدا به يثرب مىروم. پس هر كس دوست داد كه
گوشتش را تكه تكه كنم و خونش را بريزم، مرا تعقيب كند يا به من نزديك شود. سپس
به طرف مدينه حركت كردند.
على (ع) در نزديكى كوه ضجنان فرود آمد و يك شبانهروز استراحت كرد تا در اين فاصله
ديگر مستضعفان مؤمن مهاجر از مكه به آنان ملحق شدند . (42)
دوران مدينه
انتظار پيغمبر (ص) در قبا براى على (ع)
رسول خدا فاصله مكه و مدينه را در دوازده روز طى كرد و دوازدهم ربيع الاول به قبا
وارد شد. با آن كه مردم مدينه انتظار ورود آن حضرت را مىكشيدند، و بزرگان شهر
نيز براى استقبال به قبا آمده بودند، پيغمبر (ص) حدود پانزده روز در قبا توقف
كرد تا على (ع) به او برسد .
ابوبكر به پيغمبر (ص) عرض كرد شايد على تا يك ماه ديگر نيايد، در حالى كه مردم
مدينه چشم به راه شما هستند. رسول اكرم (ص) فرمود: نه اين گونه نيست. او به
زودى خواهد آمد . من نيز از اينجا حركت نخواهم كرد تا عموزادهام، برادرم، و
محبوبترين خاندانم، و كسى كه با جان خود من را از مشركان محافظت كرد، برسد.
ابوبكر ناراحت شد و پيغمبر (ص) را در قبا رها كرد و خود به نزديكى از دوستانش
در محلهاى به نام «شخ» رفت. (43)
ابن اثير دانشمند سنى روايت مىكند كه على (ع) در طلب پيغمبر (ص) و در راه مدينه
شبها حركت مىكرد و روزها پنهان مىشد تا به مدينه رسيد. (از اين رو پاهاى او
ورم كرده و خونآلود بود.) به پيغمبر (ص) خبر ورود على (ع) رسيد. فرمود: على را
نزد من بياوريد . به آن حضرت گفته شد على قادر به راه رفتن نيست. پيغمبر (ص)
خود به نزد على (ع) آمد و هنگامى كه على را ديد، او را در برگرفت و چون ورم
پاهاى او را كه خون از آنها مىچكيد، مشاهده فرمود، گريه كرد. آن گاه آب دهان
خود را ميان دستهايش ريخت و به پاهاى على (ع) ماليد و براى سلامتى او دعا كرد.
از آن پس على (ع) تا هنگامى كه به شهادت رسيد، از درد پا شكايت نداشت.
(44)
هجرتهاى على (ع)
ابن ابى الحديد معتزلى در فصلى پيرامون «سبقت على (ع) در هجرت» مىنويسد:
اميرالمؤمنين عليهالسلام بر ابوبكر و غير او قبل از هجرت به مدينه، پيشى گرفت؛
زيرا پيغمبر اكرم (ص) بارها از مكه هجرت كرد و در ميان قبائل عرب مىگشت و از
سرزمين قومى به قوم ديگرى مىرفت و در اين هجرتها به جز على عليهالسلام هيچ كس
با او نبود.
وى اضافه مىكند كه در هجرت پيغمبر (ص) به سوى قبيله «بنى شيبان»، (45)
هيچ يك از سيرهنويسان اختلاف ندارند كه با آن حضرت، على عليهالسلام و ابوبكر
همراه بودند و آنها سيزده روز از مكه دور بودند و سپس به آنجا بازگشتند، در
حالى كه آنچه از يارى بنىشيبان انتظار داشتند، نزد آنان نيافتند.
در هجرت به طائف نيز على عليهالسلام و زيد بن حارثه با رسول خدا همراه بودند و
ابوبكر با آنها نبود.
ابن ابى الحديد در پايان مىنويسد: اما در هجرت او صلىالله عليه و آله به سوى بنى
عامر بن صعصعه و خويشان آنها از قبيله «قيس عيلان» هيچ كس با آن حضرت همراه
نبود، مگر على عليهالسلام به تنهايى. و اين هجرت در پى وفات ابوطالب پيش آمد
كه به رسول خدا وحى شد : از مكه خارج شو، زيرا كه ياورت درگذشت. پيغمبر (ص) در
حالى كه تنها على عليهالسلام همراه او بود، به سوى بنى عامر بن صعصعه رفت و
دعوت خود را بر آنان عرضه داشت و از آنان براى اسلام يارى طلبيد و آيات قرآن را
برايشان تلاوت كرد، اما آنها نپذيرفتند؛ پس آن دو به مكه بازگشتند. مدت غيبت آن
حضرت در اين هجرت ده روز بود. (46)
پيوند برادرى پيغمبر اكرم (ص) با على (ع)
پيغمبر اكرم (ص) دوبار ميان مسلمانان پيوند برادرى منعقد فرمود. يك بار در مكه و
پيش از هجرت، و بار ديگر در مدينه و در آغاز هجرت. پيمان برادرى كه در مكه بسته
شده بود، با هجرت به مدينه تغيير كرد و بيشتر مسلمانان برادران جديد دينى
يافتند. رسول خدا در مكه با على (ع) پيمان اخوت بست.
چند ماه پس از هجرت (به نقلى حدود هشت ماه) پيغمبر اكرم (ص) ميان حدود نود يا صد
نفر از اصحاب كه نيمى مهاجر و نيمى انصارى بودند، برادرى برقرار كرد و فرمود:
«در راه خدا دو به دو با هم برادرى كنيد». مراسم برادرى انجام شد، تا موقعى كه
ديگر كسى جز على (ع) باقى نماند. على (ع) به پيغمبر (ص) عرض كرد: يا رسولالله
باى همه برادرى تعيين كرديد، ولى براى من مشخص نفرموديد. رسول خدا (ص) فرمود:
«سوگند به خدايى كه مرا به حق مبعوث فرمود، تو را بازنگذاشتم جز براى خودم.
نسبت تو به من مانند هارون به موسى است با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى
نخواهد آمد. تو برادر و وارث من هستى، تو با من و دخترم فاطمه در بهشت در قصر
من خواهى بود. تو برادر و يار من هستى». سپس پيغمبر اكرم (ص) اين آيه را تلاوت
فرمود:... اخوانا على سرر متقابلين. (47)
ازدواج على (ع) و فاطمه (س)
هنگامى كه دختر عاليقدر رسول خدا به سن ازدواج رسيد، بزرگان مهاجران و انصار به
خواستگارى آن حضرت آمدند، ولى پيغمبر اكرم (ص) به آنها مىفرمود: من در مورد
ازدواج دخترم منتظر امر خدا هستم. اصحاب از پاسخ منفى پيغمبر (ص) اظهار
نارضايتى كردند. رسول اكرم (ص) فرمود : «اين خداست كه مانع ازدواج شما با زهرا
است». سرانجام هنگامى كه على (ع) به خواستگارى آمد، پيغمبر (ص) فرمود: «عقد شما
دو تن را خداوند خود در آسمانها خوانده است». (48)
همسرى حضرت فاطمه زهرا (ص) از فضيلتهاى بزرگ على (ع) است. از پيغمبر اكرم (ص)
روايت شده است كه «اگر على خلق نمىشد، هيچ همشأنى براى فاطمه وجود نداشت».
(49)
ازدواج اين دو وجود مقدس در سال دوم هجرت صورت گرفت اما در ماه و روز آن بين
مورخان اختلاف است.
على (ع) بزرگترين سردار مجاهد اسلام
اميرالمؤمنين (ع) در تمام غزوات رسول خدا (ص) به جز «تبوك» حضور داشت و پس از
پيغمبر اكرم (ص) مهمترين و اساسىترين نقش را در پديد آمدن پيروزىهاى اسلام و
يا پايدارى در مقابل دشمن ايفا كرد. علاوه بر حضور در غزوات، اميرالمؤمنين (ع)
فرماندهى چند سريه را نيز برعهده گرفت كه درهمه آنها سربلند و پيروز بود. در
ذيل ابتدا نقش آن حضرت در غزوات را بررسى مىكنيم و سپس به سريههايى كه على
(ع) فرماندهى كرد، مىپردازيم.
على (ع) پرچمدار بزرگ سپاه اسلام: از پيش از اسلام، پرچم در ميدان جنگ اهميت
بسيارى داشت، زيرا افتادن پرچم نشان شكست بود و موجب فرار جنگجويان مىشد.
پرچمدارى در ميدان جنگ يكى از منصبهاى مهم قريش شناخته مىشد. در اسلام نيز
پرچم و پرچمدارى در جهادها بسيار اهميت داشت و كسى كه پرچم اصلى را از
پيغمبر(ص) مىگرفت، در واقع پس از پيغمبر اكرم (ص) فرمانده و مهمترين چهره سپاه
اسلام در جنگ بود.
به روايت ابن سعد، على بن ابيطالب (ع) در روز جنگ بدر و در تمام جنگها و غزوهها
پرچمدار رسول خدا بود.
(50) ابن اثير نيز روايت مىكند كه در همه ميدانهاى جنگ پرچم پيغمبر
اكرم (ص) در دست سعد بن عباده (رئيس انصار) بود، ولى به هنگام وقوع جنگ على بن
ابيطالب پرچم را به دست مىگرفت . (51)
برجستهترين چهره غزوات پيامبر (ص)
در جنگ بدر: رسول اكرم (ص) به منظور حمله به كاروان تجارى قريش با گروهى معدود
(313 نفر) كه فاقد امكانات مناسب براى جنگ تمام عيار بودند، از مدينه خارج شد؛
ولى بالاجبار در بابر لشكر حدودا هزار نفره قريش كه با امكانات كافى و به قصد
جنگ و سركوبى مسلمانان به ميدان آمده بودند، قرار گرفت.
پرچم رسول خدا در اين جنگ در دست على (ع) بود.
(52) در آغاز مطابق معمول آن زمان سه تن از رجال قريش يعنى عتبة بن
ربيعه و برادرش شيبة بن ربيعه و فرزندش وليد بن عتبه به ميدان آمدند و مبارزه
طلبيدند. سه تن از انصار به مقابله آنها شتافتند. عتبه با لحن تحقيرآميزى گفت:
ما را به شما نيازى نيست. كسانى بايد به جنگ ما بيايند كه همشأن ما باشند.
پيغمبر اكرم (ص) فرمود: اى عبيده (فرزند حارث بن عبدالمطلب عموى پيغمبر)، و اى
حمزه، و اى على! برخيزيد. هنگامى كه اين سه تن به ميدان آمدند، عتبه آنها را
شناخت و با غرور گفت: آرى شما همشأن ما هستيد. آن گاه عبيدة بن حارث در برابر
عتبه، و حمزه مقابل شيبه، و على (ع) در برابر وليد بن عتبه قرار گرفتند و به
يكديگر حمله كردند. حمزه و على (ع) به حريفان خود مهلت ندادند و آن دو را به
قتل رساندند. عبيده و عتبه ضربهاى به يكديگر وارده كرده بودند و هنوز هيچ يك
از پا در نيامده بودند. على (ع) و حمزه به كمك عبيده رفتند و عتبه را كشتند.
(53)
آن گاه جنگ سراسرى به وقوع پيوست، كه با امدادهاى غيبى و رهبرى رسول خدا و دلاورى
بىمانند على (ع) اين جنگ با پيروزى سپاه اسلام خاتمه يافت. هفتاد تن از مشركان
قريش به هلاكت رسيدند و هفتاد تن نيز به اسارت درآمدند. به اعتراف عموم
سيرهنويسان اهل تسنن بيشترين سهم را در هلاكت مشركان اميرالمؤمنين على (ع)
داشت. واقدى تعداد مشركان از پاى درآمده به دست على (ع) را بيست و دو تن
(54) و ابن ابى الحديد سى و پنج تن يعنى درست نيمى از كل تلفات مشركان
را به دست آن حضرت مىداند و مىنويسد:... در اين جنگ هفتاد تن از مشركان كشته
شدند كه على (ع) نيمى از آنها را كشت و نيم ديگر را مسلمانان و فرشتگان از پاى
درآوردند. (55) شيخ مفيد نيز شمار مشركانى را كه در بدر به دست
تواناى على (ع) به تنهايى در جنگ بدر كشت، بىآن كه در اين باره اختلافى داشته
باشند، ذكر كردهاند. آن گاه اسامى سى و شش تن از مقتولان را آورده است.
(56)
از چهرههاى مهم مشركان قريش كه اميرالمؤمنين به هلاكت رساند، مىتوان از حنظلة بن
ابى سفيان، عاص بن سعيد، طعيمة بن عدى، نوفل بن خويلد، عاص بن منبه، حاجب بن
سائب، و ابوقيس بن فاكهه كه جز مستهزئان پيغمبر اكرم (ص) بودند، نام برد.
رسول خدا هرچند بر اسراى جنگ بدر منت گذاشت و در ازاى فديه آنان را آزاد كرد، اما
دو تن از بزرگان اسير قريش كه در دوران رسالت پيغمبر (ص) در مكه از راه
تبليغاتى و فرهنگى به جنگ اسلام آمده بودند و يا بىشرمانه به پيغمبر اكرم (ص)
اهانت كرده بودند، محكوم به اعدام كرد. يكى از آنان «نضر بن حاث جمعى» بود كه
به دست مقداد اسير شده بود كه رسول خدا به على (ع) فرمود: اى على گردنش را بزن.
على (ع) نيز برخاست و او را گردن زد. (57) ديگرى «عقبة بن ابى
معيط» بود كه در منزلگاه بعدى على (ع) به فرمان پيغمبر اكرم (ص) او را به قتل
رسانيد. (58)
در جنگ احد: همچون جنگ بدر پرچم رسول خدا به دست اميرالمؤمنين (ع) بود. در احد نيز
مانند بدر، فتح به وسيله او محقق شد. امتيازى كه در جنگ احد نصيب على (ع) شد،
به سبب شكيبايى و ثبات قدم و به جان خريدن رنج و بلا، بيش از جنگ بدر بود. با
آن كه همه گريختند و مردان دلاور جنگى لغزش پيدا كردند، او از ميدان نگريخت؛ و
رنجى كه در اين جنگ براى رسول خدا كشيد، هيچ كس نديد. خداوند به وسيله شمشير
على (ع) سرهاى اهل شرك و گمراهى بريد و غم و اندوه پيغمبر خود را مرتفع ساخت.
در اين جا بود كه جبرئيل در ميان فرشتگان زمين و آسمان در فضل او سخن گفت و
پيامبر هدايت آنچه را كه (از فضائل) اختصاص به على (ع) داشت و از توده مردم
پنهان بود، بيان فرمود. (59)
اميرالمؤمنين (ع) در آغاز اين جنگ پرچمدار مغرور مشركان را به نام «طلحة بن ابى
طلحه» به هلاكت رسانيد. (60) پس از قتل پرچمدار اصلى مشركان، هشت
تن ديگر از دلاوران قريش را كه پرچم به دست گرفته و به ميدان آمدند، يكى پس از
ديگرى كشت به گونهاى كه بعد از آنان ديگر پرچم شرك برداشته نشد.
(61) پس از قتل اين پرچمداران بود كه لشكر كفار رو به هزيمت نهاد و
مسلمانان به جمعآورى غنائم به دست آمده پرداختند. (62)
به روايت طبرى، هنگامى كه على بن ابيطالب (ع) پرچمداران را كشت، رسول خدا (ص)
گروهى از مشركان قريش را ديد. به على (ع) فرمود: به آنها حمله كن. على (ع) بر
آان حمله برد و جمعشان را پراكنده كرد و عمروبن عبدالله جمحى را كشت. سپس
پيغمبر اكرم (ص) گروه ديگرى از مشركان قريش را ديد و به على فرمود: به آنان
حمله كن. على (ع) بر آن گروه نيز حمله برد و آنها را پراكنده كرد و شيبة بن
مالك را كشت. در اين هنگام جبرئيل به پيغمبر عرض كرد: يا رسولالله، ايثار و
فداكارى اين است. رسول خدا (ص) فرمود: او (على) از من است و من از او هستم.
جبرئيل عرض كرد: و من نيز از شما دو تن هستم. پس از اين بود كه مردم ندايى
شنيدند كه:
لا سيف الا ذوالفقار
و لا فتى الا على (63)
پس از آن كه برخى از مسلمانان تدبير پيغمبر اكرم (ص) را براى محافظت از تنگه
(يمينين» اجرا نكردند و همين امر موجب شد خالد وليد از پشت سر به مسلمانان يورش
آورد، اوضاع تغيير كرد و مسلمانان شكست خوردند و عموم آنها پا به فرار گذاشتند.
در اين موقعيت اين على (ع) بود كه رسول خدا را در برابر خطر حملات دشمن در اين
لحظات سخت سرنوشت ساز حمايت و حفاظت كرد. (64)
على (ع) در اين جنگ به نقلى نود زخم برداشت و دستى كه نگاهدارنده مظلوم و درهم
شكننده ظالم بود، در اين جنگ شكست. (65) به روايت ديگرى در جنگ احد
مچ دست على (ع) كه پرچم رسول خدا را در دست داشت، شكست و پرچم از دست او افتاد.
مسلمانان به على (ع) كمك كردند تا پرچم را بگيرد. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: پرچم
را در دست چپ او قرار دهيد، كه على پرچمدار من در دنيا و آخرت است. (66)
همچنين روايت ديگرى حاكى از آن است كه بر سر و صورت و سينه و شكم و دستان و پاهاى
على (ع) در اين جنگ نود زخم وارد شده بود. (67)
ابن اثير نيز روايت مىكند كه در جنگ احد شانزده ضربه بر على اصابت كرد كه هر ضربه
كافى بود او را بر خاك افكند، اما اين نشد مگر آن كه جبرئيل او را بلند مىكرد.
(68)
در غزوه بنىنضير: پس از كشتار مبلغان اسلام در حادثه تكان دهنده «بئرمعونه»
عمروبن اميه تنها بازمانده اين حادثه، به تصور اين كه قبيله بنى عامر عامل قتل
عام مسلمانان بودهاند، در راه بازگشت به مدينه، دو تن از آنان را كشت. هنگامى
كه پيغمبر اكرم (ص) بر عدم دخالت افراد قبيله بنى عامر در اين جنايت وقوف يافت،
تصميم گرفت خونبهاى آن دو مقتول عامرى را به يهود بنى نضير كه همپيمان بنى
عامر بودند تحويل دهد. بنىنضير به رغم قول مساعد، قصد كشتن رسول خدا (ص) كردند
و آن حضرت از طريق وحى از توطئه بنىنضير آگاه شد و پس از بازگشت به مدينه به
آنها ده روز مهلت داد تا از مدينه خارج شوند. با انقضاى مهلت و پافشارى يهود
بنىنضير بر ماندن در شهر، پيغمبر اكرم(ص) فرمان جهاد داد و قلعههاى آنان را
محاصره كرد.
در اين غزوه همچون ساير غزوات بزرگ، اميرالمؤمنين (ع) پرچمدار رسول خدا (ص) بود.
پس از محاصره دشمن، پيغمبر (ص) شب هنگام به مدينه بازگشت و على (ع) را فرمانده
لشكر اسلام قرار داد.
رسولخدا (ص) پس از نماز صبح كه با ياران همراه در ميدان بنى خطمه به جاى آوردند،
قصد حركت به سوى بنىنضير را داشت كه تيرانداز ماهرى به نام «عزوك» (69)
از يهود بنىنضير تيرى انداخت كه به خيمه پيغمبر (ص) اصابت كرد. آن حضرت دستور
داد كه خيمه را به جاى ديگرى منتقل كنند كه از تيررس دور باشد.
هنگام نماز عشاء على (ع) حضور نداشت. مردم گفتند: يا رسولالله ما على را
نمىبينيم . پيغمبر (ص) فرمود: در پى كارى است. اندكى گذشت تا على (ع) آمد در
حالى كه سر عزوك را همراه داشت. او سر را مقابل پيغمبر انداخت و عرض كرد: يا
رسولالله من مدتى است كه در كمين اين مرد پليد بودم. ديدم مرد شجاعى است، با
خود گفتم ممكن است اين جرأت را داشته باشد كه شبانه بر ما حمله كند و شبيخونى
بزند. امشب او را ديدم در حالى كه شمشير برهنهاى در دست دارد با تنى چند از
يهود پيش مىآيد. بر او حمله كردم و او را كشتم. همراهانش گريختند، ولى در همين
نزديكيها هستند. اگر چند نفرى را همراه من بفرستيد اميدوارم بر آنها دست يابم.
پيغمبر اكرم (ص)، ابودجانه انصارى و سهل بن حنيف انصارى و ده نفر ديگر را همراه او
فرستاد . آنها دشمن را پيش از آن كه به حصار برسند، كشتند و سرهاى آنان را به
حضور پيغمبر (ص) آوردند كه دستور فرمود در يكى از چاههاى بنىخطمه انداختند.
همين امر موجب فتح قلعههاى بنىنضير شد. (70)
در جنگ خندق: يهوديان فرارى بنىنضير كه كينه اسلام و پيغمبر (ص) را در دل داشتند،
به مكه نزد قريش رفتند و آنها را تحريك و تشويق كردند تا بر مدينه حمله برند.
همچنين قبائل بزرگى چون غطفان و فزاره، و نيز يهود بنىقريظه تنها قبيله يهودى
باقى مانده در مدينه را با خود و قريش همراه و متحد ساختند. لشكرى بزرگ بالغ بر
ده هزال نفر به قصد تصرف مدينه و كشتن پيغمبر خدا و ريشهكن نمودن دين اسلام به
سوى مدينه روان شد.
پيغمبر اكرم (ص) پس از اطلاع از حركت لشكر احزاب پس از مشاوره با اصحاب، به
پيشنهاد سلمان فارسى فرمان داد تا در مقابل بخش آسيبپذير شمال مدينه خندقى حفر
كنند كه مانع هجوم سپاه منظم دشمن شود.
دشمن پس از رسيدن به خندق، و مشاهده اين تاكتيك غيرقابل پيشبينى مسلمانان، مبهوت
شده و در پشت آن متوقف شدند. عمروبن عبدود پهلوان نامى قريش كه به او «فارس
يليل» يعنى سوارى كه با هزار سوار برابرى مىكند همراه با سه يا چهار تن ديگر
به نامهاى عكرمة بن ابىجهل، هبيرة بن ابىوهب و نوفل بن عبدالله مخزومى و به
نقلى ضراربن خطاب از قسمت كم عرض خندق با اسب جستى زده و به اين سوى خندق
آمدند. عمروبن عبدود مبارز طلبيد، على (ع) برخاست و خطاب به رسول خدا (ص) عرض
كرد: من با او مبارزه خواهم كرد. اين امر تا سه مرتبه تكرار شد، ولى به واسطه
شجاعت و اهميت عمرو، مسلمانان همگى سكوت كرده بودند.
پيغمبر اكرم (ص) شمشير خود را به على (ع) داد و به دست خود بر سرش عمامه پيچيد و
فرمود :
«برز الايمان كله الى الشرك كله».
عمرو پيش آمد در حالى كه سوار اسب بود و على (ع) پياده به مقابله او شتافت. على
(ع) به او گفت: تو در جاهليت مىگفتى هيچ كس نيست كه سه حاجت از من بخواهد مگر
اين كه يك حاجت او را برآورده مىسازم. عمرو گفت: چنين است. على (ع) فرمود: من
نخست از تو دعوت مىكنم كه گواهى دهى بر اين كه خدايى جز پروردگار يكتا نيست و
محمد (ص) رسول اوست و تسليم امر پروردگار جهانيان شوى. عمرو گفت: اى برادرزاده
از اين درگذر. فرمود: ديگر اين كه به سرزمين خود بازگردى. عمرو گفت: اين چيزى
است كه زنان قريش هميشه باى هم بازگو خواهند كرد. من عهدى را كه مىبايد با خود
بستهام و روغن ماليدن بر خود را حرام كردهام؛ حاجت سوم تو چيست؟ على (ع)
فرمود: اين كه فرود آيى و جنگ كنى. عمرو گفت: اين صفتى است كه فكر نمىكردم كسى
از عرب در آن مورد، من را به بخل متهم كند، ولى من خوش ندارم مانند تو را بكشم؛
بخصوص كه ميان من و پدرت دوستى بود. اميرالمؤمنين (ع) فرمود: ولى من تا هنگامى
كه تو از حق روگردان هستى به خدا دوست دارم تو را بكشم. عمرو از اين سخن خشمگين
شد از اسب خويش فرود آمد و آن را پى كرد. عمرو شمشير كشيد و بر على (ع) حمله
برد. على (ع) سپر خود را در برابر ضربه او قرار داد كه شمشير عمرو در آن فرو
رفت. اميرالمؤمنين (ع) هم ضربتى بر او زد كه وى را كشت.
جابربن عبدالله انصارى مىگويد: آن دو به يكديگر نزديك شدند و گرد و غبارى برخاست
كه آن دو را نمىديديم. در اين ميان ناگهان صداى تكبير شنيديم و دانستيم كه على
(ع)، عمرو را كشته است. ياران و همراهان عمرو با ديدن كشته وى پا به فرار
گذاشتند و اسبهاى آنها، ايشان را از خندق رد كرد. تنها اسب نوفل بن عبدالله او
را در خندق افكند. از سوى ديگر مسلمانان با شنيدن صداى تكبير على (ع) پيش آمدند
تا ببينند همراهان عمرو چه شدند. نوفل بن عبدالله را ديدند كه در خندق افتاده و
اسبش نمىتواند او را بيرون آورد، پس با سنگ او را زدند. نوفل گفت: بهتر از اين
مرا بكشيد، يكى از شما فرود آيد تا من با او جنگ كنم. على (ع) درون خندق رفت و
او را كشت. على (ع) به هبيره نيز رسيد و با شمشير به برآمدگى زين اسب او زد كه
موجب شد زرهى كه در تن وى بود بيفتد.
جابر مىگويد: من كشته شدن عمرو بن عبدود به دست على (ع) را نتوانستم به چيزى
تشبيه كنم جز آنچه خداى تعالى در داستان داود و جالوت بيان كرده است؛ آنجا كه
مىفرمايد: «فهزموهم باذنالله و قتل داود و جالوت» (71)
شيخ مفيد از ربيعه سعدى روايت مىكند كه گفت: نزد حذيفه بن يمان (صاحب سر رسول
خدا) رفتم و به او گفتم: اى ابا عبدالله ما در فضائل على (ع) و مناقب او سخن
مىگوييم و اهل بصره مىگويند شما در مقام على (ع) افراط مىكند. آيا حديثى در
فضيلت او دارى كه بيان كنى. حذيفه گفت: اى ربيعه از من چه مىپرسى؟ سوگند به آن
كه جانم به دست اوست اگر تمام اعمال (نيك) اصحاب محمد (ص) را از آن روزى كه آن
حضرت مبعوث شد تا به امروز در يك كفه ترازو بگذارند، و اعمال على (ع) را به
تنهايى در كفه ديگرى نهند، كردار على (ع) بر تمام آن اعمال برترى دارد. ربيعه
گفت: اين سخنى است كه نمىتوان بر آن تكيه كرد و كسى نمىپذيرد . حذيفه گفت: اى
فرومايه! چگونه پذيرفته نمىشود؟ ابوبكر و عمر و حذيفه و همه ياران پيغمبر (ص)
كجا بودند آن روز كه عمرو بن عبدود هماورد خواست و جز على عليهالسلام همه مردم
از ترس او باز ايستادند؟ تنها على (ع) بود كه به جنگ او رفت و خداوند به دست
تواناى او عمر را كشت. سوگند به آن كه جان حذيفه در دست اوست، پاداش كردار على
(ع) در آن روز از اعمال اصحاب محمد (ص) تا روز قيامت بزرگتر است. (72)
در مستدرك صحيحين آمده است كه على (ع) پس از كشتن عمروبن عبدود به سوى پيغمبر (ص)
آمد و رسول خدا هم شادىكنان به سويش شتافت. عمربن خطاب به على (ع) گفت: چرا
زره عمرو را از تنش بيرون نياوردى؟ در ميان عرب بهتر از آن زرهى نيست. على (ع
فرمود: او را ضربت زدم و شرم كردم از پديدار شدن عورت او و حيا كردم از اين كه
پسرعمويم را برهنه كنم. (73)
پس از آن على بن ابيطالب (ع) عمروبن عبدود را كشت، خبر قتل عمرو به خواهرش رسيد.
خواهر عمرو پرسيد چه كسى بود آن كه بر عمرو دليرى كرد (و به خود جرأت كشتن او
را داد)؟ گفتند : پسر ابوطالب. گفت: مرگ عمرو جز به دست همتاى كريمى نگذشت. پس
از شنيدن اين خبر، اگر براى او اشك بريزم، اشكم هرگز خشك نشود. او كسى بود كه
پهلوانان را كشت و به جنگ دليران رفت. مرگ او هم به دست همتاى بزرگوار و كريمى
از قوم و قبيله خود او (قريش) بود. اى بنى عامر (تيره عمرو بن عبدود) تاكنون
بهتر از اين سرافرازى و افتخار نشنيدهام. آن گاه اين دو شعر را سرود:
اگر كشنده عمر جز اين (على عليهالسلام) بودتا ابد بر او گريه مىكردمولى كشنده
عمر كسى است با كشتن عمر بر او عيسى نيستآن كسى كه پيش از اين يگانهمرد شهر
خوانده مىشد .
خواهر عمروبن عبدود در شعر ديگرى در مورد رزم برادرش و على (ع) و قتل عمرو چنين
مىگويد :
«دو شير دلاور بودند كه در تنگناى معركه جنگ به يكديگر حملهور شدند و هر دو
همتايان بزرگوار و دليرى بودند. هر دو كسانى بودند كه در ميدان نبرد با نيرنگ و با
جنگ، دل و جانها را ربودند.
و هر دو براى كوبيدن و جنگيدن حاضر شدند و هيچ سرگرم كنندهاى نتوانست آنها را
بازگرداند . اى على برو كه تاكنون به كسى مانند او دست نيافته بودى. اين سخنى
پابرجا و درست است كه در آن زورى نيست. و خوان او نزد من است. اى كاش من انتقام
آن را هنگامى كه عقل و خرد من كامل است، مىگرفتم. قريش پس از قتل چنين سوارى
خوار شد، و اين خوارى قريش را نابود خواهد كرد و اين رسوايى همه آنها را دربر
خواهد گرفت.»
سپس گفت به خدا سوگند تا شتران ناله كنند، قريش نتوانند انتقام خون او را بگيرند.
(74)
حسان بن ثابت انصارى شاعر مشهور مدينه در مورد كشته شدن عمروبن عبدود اشعارى سرود
و در آن اين افتخار را براى انصار دانست. جوانى از قبيله عمروبن عبدود كه اشعار
حسان را شنيد، در پاسخ وى اشعارى سرود كه ترجمه برخى ابياتش چنين است:
«به خانه خدا سوگند كه دروغ گفتيد. شما ما را نكشتيد، ولى به شمشير بنى هاشم افتخار
كنيد . به شمشير پسر عبدالله، احمد (ص) كه در جنگ به دست على بود به اين افتخار و
سرافرازى رسيديد؛ پس كوتاه كنيد (اين لاف زدنها را)
عمروبن عبدود را شما نكشتيد، بلكه همتاى هژبر شيردلش او را كشت.
على، آن كسى كه بناى قدرتش بلند است و شما لافهاى بيهوده و بسيار بر ما نزنيد كه
پست و كوچك خواهيد شد.
شما به جز از خود ما افتخارى بر ما نداريد (يعنى آن كسانى كه شما به آنها افتخار
مىكنيد از خود ما اهل مكه هستند) و براى شما افتخارى وجود ندارد كه به حساب
آيد يا بيان شود .» (75)
در تجليل از اين حماسه بزرگ اميرالمؤمنين (ع) بود كه پيغمبر اكرم (ص) فرمود:
ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين (76)
يعنى ضربتى كه على (ع) در روز خندق وارد كرد از عبادت تمامى انسانها و جنيان برترى
دارد .
تجليل پيغمبر (ص) از مبارزه و ضربت على (ع) در خندق، با تعابير ديگرى در منابع
معتبر اهل تسنن آمده است. مانند «لمبارزة على بن ابيطالب لعمروبن عبدود يوم
الخندق أفضل من اعمال امتى الى يوم القيامه» (77) يعنى: مبارزه على
بن ابيطالب با عمرو بن عبدود در روز خندق بر تمام اعمال امت من تا روز قيامت
برترى دارد.
و يا: لضربة على لعمرو يوم الخندق تعدل عبادة الثقلين» (78) يعنى:
ضربت على (ع) در روز خندق با تمام عبادتهاى انسانها و جنيان برابرى مىكند.
در حقيقت اين بزرگترين خطرى كه در دوران رسالت رسول خدا (ص) اسلام را تهديد
مىكرد، پس از عنايات الهى و رهبرى مدبرانه پيغمبر اكرم (ص)، با حماسهآفرينى
اميرالمؤمنين على (ع) از ميان رفت و همانگونه كه پيغمبر (ص) فرمود از اين به
بعد، مسلمانان هستند كه به سراغ مشركان قريش مىروند.
در غزوه بنىقريظه: يهود بنىقريظه كه با پيغمبر اسلام قرارداد همزيستى
مسالمتآميز امضا كرده بودند، در پى حركت احزاب پيمان خود را شكستند و به آنها
پيوستند. قرار بود با هجوم احزاب از شمال به مدينه، بنىقريظه نيز از سمت جنوب
جبههاى بر ضد مسلمانان بگشايد. از اين رو بود كه رسول خدا بخشى از نيروهاى
اسلام را مأمور ساخت تا در برابر هجوم احتمالى يهود بنىقريظه مقاومت كنند. پس
از عقب نشستن احزاب و بازگشت مسلمانان به داخل شهر، رسول خدا نماز ظهر را به جا
آورد. آن گاه بلال از سوى آن حضرت اعلام داشت هر كس مطيع خدا و رسول اوست، بايد
نماز عصر را جز در كنار قلعههاى بنىقريظه نخواند . بنابراين همان سپاهى كه
براى جنگ با احزاب فراهم شده بود به سوى بنىقريظه حركت كرد . پيغمبر اكرم (ص)،
على (ع) را احضار نمود و پرچم را به او داد. (79) اين پرچم پس از
بازگشت از خندق همچنان به حال خود بود و هنوز آن را باز نكرده بودند . پيغمبر
(ص) على (ع) را با سى تن از خزرج به سوى بنىقريظه فرستاد و به او فرمود: ببين
آيا آنها در قلعههاى خود فرود آمدهاند يا خير؟
ابوقتاده كه همراه با على (ع) بوده است مىگويد: همين كه ما به محل بنىنضير
رسيديم، آنها خطر را حتمى دانستند. على (ع) پرچم را در پاى حصار ايشان
برافراشت، و آنها از حصارهاى خود رو به ما كردند و شروع به دشنام دادن به
پيغمبر خدا كردند. ما سكوت كرديم و تنها گفتيم ميان ما و شما شمشير است. در اين
هنگام رسول خدا (ص) رسيد. على (ع) چون آن حضرت را ديد به من دستور داد كه از
پرچم پاسدارى كنم و خود پيش پيامبر (ص) آمد، چون دوست نداشت رسول خدا دشنام
آنان را بشنود. على (ع) جريان را به عرض آن حضرت رسانيد. (80)
پيغمبر اكرم (ص) فرمود: آنان را واگذار كه به زودى خداوند ما را بر ايشان چيره
سازد . آن خدايى كه تو را بر عمروبن عبدود پيروز كرد، تو را خوار نخواهد كرد.
اينجا درنگ كن تا مردم گرد تو جمع شوند؛ تو را به يارى خداوند بشارت مىدهم،
زيرا خداى تعالى مرا با ايجاد ترس در دل دشمن يارى فرموده است.
اميرالمؤمنين (ع) مىفرمايد: مردم گرد من اجتماع كردند و به راه افتادم تا به
نزديكى ديوارهاى آنان رسيدم. يهود از بالاى ديوار سركشيدند و چون من را ديدند،
يك تن از آنها فرياد زد: كشنده عمرو به سوى شما آمد. ديگرى گفت: قاتل عمرو رو
به سوى شما آورد. برخى از آنان به ديگران فرياد مىزدند و همين سخن را
مىگفتند. خداوند ترس را در دل آنان انداخت؛ شنيدم كسى اين رجز را مىخواند:
«على عمرو را كشت. على شاهبازى را شكار كرد. على پشتى را شكست. على كارى را استوار
كرد . على پردهاى را پاره كرد.»
پس من با خود گفتم: سپاس خدايى را كه اسلام را پيروز كرد و شرك و بتپرستى را
ريشهكن ساخت. آن گاه كه من به سوى بن قريظه رهسپار شدم، پيغمبر (ص) فرمود: به
بركت و اميد خدا برو، زير كه خداوند نويد زمينها و خانههاى آنان را به شما
داده است. من با يقين و اطمينان كامل به يارى خداوند عزوجل به سوى آنان حركت
كردم تا جايى كه پرچم را در پاى قلعه آنان به زمين زدم و ... (81)
درباره سرنوشت بنىقريظه، برخى منابع داستانى از داورى سعد معاذ مبنى بر قتل عام
مردان بالغ آنان و اسارت زنان و كودكان، و مصادره اموال بنىقريظه نقل كردهاند
و بعضا آوردهاند كه على (ع) و زبير متولى كشتار ششصد يا نهصد تن مردان آنها
شدند. اصل اين داورى و پذيرش آن از سوى رسول خدا و نقش على (ع) در كشتار اسراى
بنىقريظه مورد خدشه تنى چند از محققان و صاحبنظران معاصر واقع شده است كه با
ادله محكم آن را رد كرده يا زير سؤال بردهاند . (82)
در غزوه حديبيه: در ذيقعده سال ششم هجرت، رسول خدا به قصد زيارت با هفتصد تن از
اصحاب در حالى كه هفتاد شتر براى قربانى با خود داشتند، عازم مكه شد؛ ولى در
حديبيه قريش راه را بر آن حضرت گرفتند و مانع زيارت آنها شدند. پس از مدتى
انتظار و خوف و رجا، سهيل بن عمرو نماينده تام الاختيار قريش به حديبيه آمد و
به دنبال مذاكراتى با رسول خدا، قرار بر انعقاد يك پيمان صلح ميان دو طرف
گذاشته شد.
اميرالمؤمنين (ع) با وحى الهى از سوى پيغمبر اكرم (ص) نويسنده صلحنامه، و
تنظيمكننده قرارداد صلح تعيين شد.
پيغمبر خدا (ص) به على (ع) فرمود: يا على بنويس «بسمالله الرحمن الرحيم» على (ع)
نوشته بود كه سهيل بن عمرو گفت: اى محمد اين نوشتهاى ميان ما و تو است. آن را
با نام كسى آغاز كن كه ما او را بشناسيم و بنويس بسمك اللهم. رسول خدا (ص) به
على (ع) فرمود: آنچه را نوشتى پاك كن و بنويس بسمك اللهم. على (ع) عرض كرد: اى
رسول خدا اگر اطاعت از شما نبود، بسمالله الرحمن الرحيم را محو نمىكردم. سپس
آن را پاك كرد و به جاى آن بسمك اللهم نوشت. پيغمبر (ص) فرمود: بنويس اين، آن
چيزى است كه محمد رسول خدا به آن با سهيل بن عمرو پيمان مىبندد. سهيل گفت: اگر
ما آنچه را ميان تو و ما به اين صورت نوشته مىشود، بپذيريم به رسالت تو اقرار
كردهايم. چه من در اين صلحنامه نبوت تو را بپذيرم يا بر زبان آوردم، براى من
يكسان است (و چون نبوت تو را نپذيرفتهايم) لذا اين نام را پاك كن و به جاى آن
بنويس: اين چيزى است كه محمد بن عبدالله به آن پيمان مىبندد.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: به خدا سوگند به حقيقت او فرستاده خداست اگر چه بينى تو
بر خاك ماليده شود. سهيل گفت: نام او را بنويس تا شرط صلح برقرار شود. على (ع)
به او فرمود : واى بر تو اى سهيل! از عناد و دشمنى دست بردارد. پيغمبر (ص) به
على (ع) فرمود: اى على آن را پاك كن. على (ع) عرض كرد: يا رسولالله! دست من به
سوى محو نام شما از نبوت نمىرود . رسول خدا فرمود: دست من را به آنجا بگذار تا
آن را پاك كنم. على (ع) دست پيغمبر (ص) را روى نامه گذاشت و آن حضرت به دست خود
پاك كرد و به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: به زودى تو خود نيز دچار چنين موقعيتى
مىشوى و به ناچار با ناراحتى آن را خواهى پذيرفت. سپس على (ع) صلحنامه را به
پايان رساند. (83)
در همين سفر بود كه وقتى رسول خدا به «جحفه» رسيد، در آنجا آب پيدا نمىشد. پيغمبر
(ص)، سعد بن مالك را با چند مشك براى آب فرستاد. وى چون كمى رفت با مشكهاى خالى
نزد پيغمبر (ص) بازگشت و گفت: اى رسول خدا من توان رفتن ندارم، و از ترس دشمن
پاهاى من از حركت ايستاده است. پيغمبر (ص) به او فرمود: بنشين. سپس مرد ديگرى
را به دنبال آب فرستاد. او مشكها را برداشت و به همان اندازه رفت و بىآب
بازگشت. پيغمبر اكرم (ص) به او فرمود : چرا بازگشتى؟ گفت: اى رسول خدا! سوگند
به آن كه تو را به حقيقت به نبوت مبعوث كرده است، از ترس دشمن نيروى رفتن
نداشتم. آن گاه رسول اكرم (ص) اميرالمؤمنين (ع) را خواست و او را با مشكها و
سقاها در پى آب فرستاد. مردم چون ديده بودند آنهايى كه پيش از على (ع) رفتند و
بىآب بازگشتند، شك داشتند كه او با آب بازگردد.
على (ع) براى آوردن آب رفت تا به سنگهاى سياهى (كه آب در آنجا بود) رسيد و مشكها
را پر از آب كرد و به سوى پيغمبر (ص) بازگشت، در حالى كه مشكها صداى بخصوصى
مىكرد. چون به حضور رسول خدا رسيد، آن حضرت تكبير گفت و براى على (ع) دعاى خير
كرد. (84)
همچنين در اين غزوه سهيل بن عمرو به پيغمبر (ص) عرض كرد: اى محمد بردگان ما به تو
پيوستهاند، آنها را به ما بازگردان. رسول خدا به قدرى خشمگين شد كه نشانه خشم
در چهرهاش آشكار شد. سپس فرمود: اى گروه قريش كوتاه كنيد (و پى اين سخن را
نگيريد)، وگرنه خداوند مردى را بر شما برانگيزد كه دلش را به ايمان آزموده است
و گردنهاى شما را براى دين مىزند . برخى از حاضران عرض كردند: يا رسولالله
آيا آن مرد ابوبكر است؟ فرمود: نه عرض كردند : عمر است؟ فرمود: نه، ولى او همان
كسى كه در حجره كفش را وصله مىزند. مردم شتابان به سوى حجره آمدند تا آن مرد
را ببينند؛ و ديدند كه او اميرالمؤمنين على بن ابيطالب است . (85)
در جنگ خيبر: پس از اخراج و تبعيد يهود از مدينه، خيبر بويژه با ورود گروهى از
يهود بنىنضير به آن، پايگاه بزرگ دشمنى با اسلام و پيغمبر (ص) شده بود. در
منطقه خيبر چند قلعه مستحكم بود كه قموص قلعه اصلى آن استحكاماتى بيش از ديگر
قلعه داشت. يهود خيبر با بهرهمندى از تجربه مسلمانان در جنگ احزاب، گرداگرد
اين قلعه را خندق كنده بودند . مسلمانان توانستند همه قلعهها را فتح كنند، اما
قلعه اصلى كه فراريان ديگر قلعهها نيز در آن پناه گرفته بدوند، غيرقابل تسخير
مىنمود.
اما نقش اميرالمؤمنين على (ع) در اين غزوه چنان چشمگير و بىمانند بود كه پيغمبر
اكرم (ص) حديث مشهور «رايت» را در شأن او بيان فرمود. به اعتقاد محققان پس از
حديث غدير خم، اين حديث بيشترين ناقل و راوى را در بيان فضيلتهاى على (ع) دارد.
اميرالمؤمنين (ع) در اين جنگ پرچم اسلام را در دست داشت.
(86) به روايت منابع معتبر اهل تسنن به منظور فتح قلعه اصلى، مسلمانان
دوبار به آن يورش بردند، ولى كارى از پيش نبردند. بار اول پيغمبر اكرم (ص)،
ابوبكر را با لشكرى روانه كرد ولى شامگاه بدون آن كه فتحى كند، بازگشت. ديگر
بار آن حضرت، عمربن خطاب را با لشكرى فرستاد؛ او نيز فتح نكرده بازگشت.
(87)
واقدى در «مغازى» برخلاف ديگر منابع، بدون نام بردن از فرماندهان دو لشكر اعزامى
پيغمبر (ص) كه بىفتح و نتيجه بازگشتند، مىنويسد: در آن روز پيغمبر (ص) پرچم
خود را به يكى از مهاجران سپرد كه او بدون انجام دادن كارى برگشت. آن گاه پرچم
را به فرد ديگرى از مهاجران داد و او هم بيرون رفت و بدون اين كه كارى كرده
باشد برگشت. رسول خدا مسلمانان را تحريض فرمود، ولى سپاهيان يهود چون سيل به
حركت درآمدند و «حارث» پيشاپيش آنها حركت مىكرد و سخت بر زمين پاى مىفشرد.
پرچمدار انصار پيش آمد و آنها را به عقب راند تا اين كه وارد حصار خود شدند.
در اين هنگام «اسير» يهودى همراه با جنگجويان پياده از حصار بيرون آمد و پرچم
انصار را به عقب راند و تا جايگاه رسول خدا (ص) پيشروى كرد. پيغمبر (ص) درون
خود احساس خشم شديدى كرد و به مسلمانان يادآورى فرمود كه خداوند وعده فتح داده
است.
پيامبر (ص) روز را با اندوه به شب آورد. سعد بن عباده (رئيس انصار) زخمى برگشته
بود و ياران خود را به كندى و چالاك نبودند سرزنش مىكرد. پرچمدار مهاجران
(عمربن خطاب، كه واقدى نام او را نمىآورد) هم ياران خود را متهم به كندى
مىكرد و مىگفت: شما كوتاهى كرديد... سپس رسول خدا (ص) فرمود: «فردا پرچم را
به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست مىدارند، و خداوند به دست او فتح
و پيروزى نصيب خواهد فرمود. او اهل گريز و فرار نيست».
چون پيغمبر (ص) شب را به صبح آورد، كسى را در پى على (ع) فرستاد؛ و او در حالى كه
چشم درد داشت به حضور پيامبر آمد و گفت: من نه دشت را مىبينم و نه كوه را. على
(ع) نزديك رسول خدا (ص) رفت. پيغمبر (ص) فرمود: چشمانت را بگشا. او چشماهايش را
گشود و رسول خدا (ص) از آب دهان خود بر چشمهاى على (ع) بماليد. على (ع) مىگفت
پس از آن هرگز چشم درد نگرفتم. آن گاه رسول خدا (ص) پرچم را به على (ع) داد و
براى او و يارانش دعا فرمود كه پيروز شوند. نخستين كسى از بزرگان يهود كه با
همراهان خود بر مسلمانان حمله كرد، «حارث» برادر مرحب بود. مسلمانان به هزيمت
رفتند و على (ع) به تنهايى پايدارى كرد و ضرباتى به يكديگر زدند و على (ع) او
را كشت. ياران حارث به سوى حصار گريختند و وارد آن شدند و در را بستند و
مسلمانان به جاى خود برگشتند. (88)
بسيارى از كتب معتبر اهل تسنن آوردهاند كه امام عليه السلام با ضربت كوبنده خود،
حارث جنگاور مغرور يهودى را به خاك افكند. كسى را كه بدنها از فرياد او به
هنگام جنگ مىلرزيد؛ همان گونه كه مرحب را كه هيچ كس جرأت روبهرو شدن با او
نداشت، به دو نيم كرد. (89)
شيخ مفيد روايت مىكند كه پيغمبر (ص) بيش از بيست روز خيبر را محاصره كرد و دراين
مدت پرچم جنگ به دست على (ع) بود تا اين كه چشم دردى بر او عارض شد كه از ادامه
جنگ او را ناتوان كرد. در اين مدت مسلمانان با يهود در گوشه و كنار قلعه جنگ و
گريز داشتند تا اين كه در يكى از روزها در قلعه را باز كردند و «مرحب» با مردان
خود از قلعه بيرون آمد . شيخ مفيد، مرحب را نخست پهلوان يهود مىداند كه از
قلعه خارج شد و خود را براى جنگ آماده ساخت. وى پس از شرع اعزام ابوبكر و عمر
به مقابله مرحب و بىنتيجه بازگشتن آنها، به بيمارى چشم على (ع) اشاره مىكند و
پس از بيان چگونگى شفاى آن حضرت مىنويسد: پيغمبر (ص) در دعايى كه براى على (ع)
كرد، فرمود: «بار خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن» . سپس پرچم را كه به رنگ
سفيد بود به او داد و فرمود: اين پرچم را بگير و برو كه جبرئيل همراه تو، و
يارى در پيش روى تو است؛ و ترس از تو در دلهاى دشمنان افتاده است. اى على بدان
كه اينان در كتاب خويش ديدهاند كه نابودكننده آنان كسى است كه نامش «ايليا»
است . پس همين كه آنها را ديدار كردى بگو من على هستم كه انشاءالله آنان يارى
نمىشوند.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: من پرچم را به دست گرفتم و به راه افتادم تا به قلعه
رسيدم . مرحب از قلعه بيرون آمد و در حالى كه كلاهخودى برسرداشت و روى آن سنگى
(گوهرى) همچون تخممرغ بود، رجز مىخواند. (و ضربت ميان ما رد و بدل شد و من
پيشدستى كردم و ضربتى بر او زدم كه آن سنگ و كلاهخود و سرش را به دو نيم كرد و
شمشير به دندانهاى او رسيد و به رو به زمين افتاد. (90)
شيعه و سنى از اميرالمؤمنين (ع) روايت مىكنند كه فرمود: در فتح خيبر، ابتدا رسول
خدا (ص)، ابوبكر را به سوى دشمن گسيل داشت. او با مردم حركت كرد ولى شكست خورد
و بازگشت . سپس عمر روانه شد؛ او هم با مردم همراه فرار كرد تا به پيغمبر رسيد.
آن گاه پيغمبر اكرم (ص) فرمود:
«لاعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله، يفتح الله له، ليس
بفرار» .
يعنى: پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسولش
نيز او را دوست مىدارند. خدا به دست او فتح مىكند كه فراركننده نيست.
پس در پى من فرستاد و مرا فراخواند. من به خدمت آن حضرت رسيدم در حالى كه چشم درد
داشتم و چيزى را نمىديدم. پيغمبر (ص) آب دهان خود را بر چشم من كشيد و فرمود:
بار خدايا او را از سرما و گرما نگهدارى كن. پس از آن ديگر سرما و گرما من را
آزار نداد. (91)
به روايت ابن اسحاق از سلمة بن عمرو بن اكوع در جريان غزوه خيبر، رسول خدا (ص)
ابوبكر را با پرچمش (كه در نقل ابن هشام سفيدرنگ بود) به سوى برخى قلعههاى
خيبر فرستاد. ابوبكر جنگيد، ولى بدون آن كه فتحى كند بازگشت در حالى كه تلاش
خود را كرده بود. سپس روز بعد عمر بن خطاب را فرستاد. او هم جنگيد و پس تلاش كه
كرد، بدون فتح بازگشت. آن گاه رسول خدا (ص) فرمود: «فردا پرچم را به دست مردى
خواهم داد كه خدا و پيغمبر او را دوست دارد . خداوند به دست او (قلعه را) فتح
مىكند، اويى كه فراركننده نيست».
(روز بعد) پيغمبر خدا (ص) على رضوانالله عليه را فراخواند، در حالى كه او دردچشم
داشت . پس، از آب دهان خود بر چشم او زد و فرمود: اين پرچم را بگير و حركت كن
كه خدا (قلعه را) براى تو فتح خواهد كرد. سلمة بن عمرو مىگويد: به خدا قسم على
(ع) نفس زنان خارج شد و شتابان حركت كرد، در حالى كه ما در پشت سر او مىرفتيم،
تا اين كه پرچم خود را در سنگلاخى از سنگهاى پايين قلعه برافراشت. يكى از
يهوديان از فراز قلعه ناگهان متوجه او شد و گفت: كيستى؟ فرمود: من على بن
ابيطالب هستم آن يهودى خطاب به ديگر يهوديان قلعه گفت: سوگند به آنچه بر موسى
نازل شد، بر شما پيروز شدند.
ـ يا چيزى شبيه به اين گفت ـ سلمة گفت: على (ع) بازنگشت تا اين كه خدا به دست او
قلعه را گشود. (92)
طبرى و ابن اثير از بريده اسلمى روايت مىكنند كه گويد: هرگاه پيغمبر اكرم (ص)
سردرد مىگرفت يكى يا دو روز در خانه مىماند و بيرون نمىآمد. هنگامى كه آن
حضرت در خيبر فرود آمد، سردردى گرفت كه موجب شد سوى مردم (از اقامتگاه خود)
بيرون نيايد. بنابراين ابوبكر پرچم را از رسول خدا (ص) گرفت و به سوى دشمن
شتافت و به شدت جنگيد، سپس بازگشت . پس از آن عمر بن خطاب پرچم را گرفت و او هم
با دشمن به شدت جنگ كرد كه از جنگ اول شديدتر بود. عمر نيز بازگشت و پيغمبر (ص)
از اين امر آگاه شد. آن گاه فرمود: «به خدا سوگند پرچم را فردا به مردى خواهم
داد كه خدا و رسولش را دوست دارد، و خداوند و رسول خدا هم او را دوست مىدارند.
او (قلعه را) با قهر و غلبه خواهد گرفت». هنگام بيان اين سخن، على (ع) اين سخن
را بيان فرمود، قريشيان (حاضر در محضر آن حضرت) به واسطه اين كلام تكبر ورزيد
(كه اگر مصداق كلام پيغمبر (ص) باشند، نسبت به ديگران فضيلت بزرگى خواهند يافت
.)
چون صبح شد على (ع) سوار بر شتر خو آمد، و شتر را كنار خيمه رسول خدا (ص) خواباند
درحالى كه به سبب چشم درد، چشمانش روى هم بود. پيغمبر (ص) به او فرمود: تو را
چه مىشود؟ عرض كرد: پس از رفتن شما دچار چشم درد شدهام. رسول خدا (ص) فرمود:
نزديك من بيا. على (ع) نزديك آن حضرت رفت. پيغمبر اكرم (ص) از آب دهان خود به
چشمهاى على (ع) زد (كه بهبودى يافت به گونهاى كه على) تا هنگام شهادتش از چشم
درد هيچ شكايتى نداشت. سپس پرچم را به او داد. على (ع) در حالى كه جامهاى قرمز
بر تن داشت، به سوى دشمن شتافت، تا به خيبر رسيد. مردى از يهود كه (از فراز
قلعه) بر او مشرف بود، پرسيد: تو كيستى؟ فرمود: من على بن ابيطالب هستم. يهودى
خطاب به ساير اهل قلعه گفت: اى گروه يهود، مغلوب شديد.
«مرحب» مالك قلعه (به مقابله على) بيرون آمد درحالى كه كلاهخودى يمنى كه گوهرى چون
تخممرغ روى آن قرار داده بود، برسر داشت. مرحب چنين رجز مىخواند:
خيبر مىداند كه من مرحب هستم
سرتا پا پوشيده از سلاح، و قهرمانى با تجربه هستم
على (ع) در پاسخ چنين مىفرمود:
من كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) ناميده است.
شما را با شمشيرى مىسنجم مانند سنجيدن با سندره (سندره پيمانه بزرگى است و كنايه
از كشتار بسيار است). شيرى در بيشههايى است كه خشم و قهرش سخت است.
دو ضربت بين آن دو رد و بدل شد كه على (ع) پيشدستى كرد و ضربتى بر او زد كه زره و
كلاهخود و سر مرحب را به دو نيم كرد و بر زمين افتاد. پس از آن على (ع) قلعه را
گرفت. (93)
از ابوهريره نيز روايت شده است كه گويد: رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود:
«من اين پرچم را به مردى خواهم داد كه خدا و رسول او را دوست دارد و خدا به دست او
فتح مىكند».
عمربن خطاب گفت: من فرماندهى را دوست نداشتهام مگر آن روز كه خود را آماده كرده
بودم تا پرچم به من داده شود. آن گاه رسول خدا (ص) على بن ابيطالب را خواست و
پرچم را تنها به او سپرد و فرمود: برو و به اطراف نگاه كن كه خداوند به دست تو
فتح خواهد كرد. على (ع) حركت كرد؛ سپس ايستاد و نگاه نكرد. آن گاه فرياد زد: يا
رسولالله! بر چه چيزى با آنها جنگ كنم؟ پيغمبر (ص) فرمود: با آنها جنگ كن تا
شهادت دهند كه خدايى جز خداى يكتا وجود ندارد و محمد (ص) فرستاده اوست. پس اگر
چنين كردند، جان و مال آنها بر تو منع شده است، مگر اين كه به جا و حساب آن با
خدا باشد. (94)
به نقل ديگرى پيغمبر اكرم (ص) در پاسخ على (ع) فرمود:... يهود را به اسلام دعوت كن
و آنها را به آنچه حق خداوند در آن است آگاه كن؛ كه به خدا سوگند اگر يك مرد را
خدا به دست تو هدايت كند، از شتران سرخ موى براى تو بهتر است. (95)
هنگامى كه اميرالمؤمنين (ع) مرحب را كشت، آنان كه با او بودند به قلعه بازگشتند و
در آن را به روى خود بستند. چون آن حضرت سوى در رفت و به تدبير خود آن را گشود.
بيشتر مسلمانان در آن سوى خندق بودند و نتوانسته بودند با او از خندق عبور
كنند. آن گاه اميرالمؤمنين (ع) در قلعه را گرفت و آن را پلى كرد و بر خندق قرار
داد تا مسلمانان از آن گذشتند و بر قلعه پيروز شدند و به غنيمتهايى دست يافتند.
موقعى كه مسلمانان از قلعهها بازگشتند، اميرالمؤمنين (ع) در قلعه را به دست
راست خود برگرفت و چندين ذرع آن طرفتر بر زمين پرتاب كرد. اين در را بيست تن از
يهود با هم مىبستند. (96)
شيعه و سنى از جابربن عبدالله انصارى روايت كردهاند كه گفت: على (ع) در روز خيبر
در قلعه را با خود حمل كرد تا مسلمانان از آن گذشته و قلعه را فتح كردند. سپس
امتحان كردند و آن در جز با نيروى چهل نفر حمل نشد. (97)
همچنين منابع معتبر سنى از ابورافع آزادشده پيغمبر (ص) روايت مىكنند كه در جنگ
خيبر و در مصاف على (ع) با مردى از يهود، بر اثر ضربه يهودى سپر از دست على (ع)
افتاد. على (ع) در را كه بر قلعه بود به دست گرفت و آن را سپر خود قرار داد و
اين در حالى كه مىجنگيد در دست او بود تا خداوند قلعه را براى او گشود. آن گاه
پس از پايان جنگ در را بر زمين افكند. پس از آن هفت تن كه من (ابورافع) هشتمين
آنها بودم تلاش كرديم كه آن در را وارونه كنيم، اما برگردانده نشد. (98)
شيخ صدوق از عبدالله بن عمرو بن عاص روايت مىكند كه هنگامى كه على (ع) به قلعه
قموص نزديك شد، دشمنان خدا از يهود به او روى آوردند و به سويش تير و سنگ پرتاب
مىكردند . على (ع) خود را به آنها رسانيد تا به در قلعه رسيد. سپس پاى خود را
برگرداند و خشمگين فرود آمد و به سوى پايين آستانه در رفت و آن را از جا كند و
چهل ذرع به پشتسر خود پرتاب كرد. عبدالله بن عمرو بن عاص مىگويد: ما از اين
كه خدا خيبر را به دست على (ع) فتح كرد، تعجب نكرديم؛ اما از كندن در قلعه توسط
على (ع) و پرتاب آن به چهل ذرع پشت سرش شگفت زده شديم؛ زيرا چهل مرد به سختى
تلاش كردند آن را بردارند، ولى قدرت آن را نداشتند . هنگامى كه رسول خدا از اين
امر باخبر شد، فرمود: سوگند به كسى كه جانم به دست اوست، چهل فرشته الهى على
(ع) را در اين امر يارى كردند. (99)
به گفته ابن ابى الحديد معتزلى چهل و چهار نفر در قلعه خيبر را به سختى باز و بسته
مىكردند؛ از جمله وى در قصيده عينيه خود مىگويد:
يا قالع الباب الذى عن هزه
عجزت اكف اربعون و اربع
يعنى: اى كننده دربى (در خيبر) كه از تكان دادن آن، دستهاى چهل و چهار نفر عاجز
بود .
اميرالمؤمنين (ع) در نامهاى به سهل به حنيف انصارى در اين باره مىفرمايد: به خدا
سوگند من در خيبر را با نيروى بدنى و تحرك حاصل از تغذيه نكندم و چهل ذرع پشت
سر خود پرتاب نكردم، بلكه در اين امر من به نيروى ملكوتى و جان كه با نور خدايش
روشن است يارى شدم . (100)
فخر رازى دانشمند و مفسر مشهور سنى در شرح اين كلام اميرالمؤمنين (ع) مىنويسد: هر
كس بيشتر عالم و آگاه به جهان غيب باشد، قلبش قوىتر است و كمترين ضعف را دارد.
از اين روست كه على بن ابيطالب كرمالله وجهه مىفرمايد: «من در قلعه خيبر را
نه با نيروى مادى، بلكه به قدرت ربانى كندم»؛ زيرا نظر على كرمالله وجهه در
اين هنگام از جهان ماديات جدا شده بود و فرشتگان الهى با نورهاى عالم غيب او را
پرتوافشانى كرده بودند. لذا روح او تقويت و نيرومند شد و به ارواح ملكوتى شباهت
پيدا كرد و انوار عالم قدس و عظمت در او درخشيد. در نتيجه قدرتى براى او حاصل
شد كه براى ديگرى غير از او تقدير نشده بود . اين چنين است كه اگر بنده بر
طاعات مداومت داشته باشد به مقامى مىرسد كه خدا مىفرمايد : من براى او چشم و
گوش هستم. پس هنگامى كه نور جلال الهى گوش او گرديد، صداى دور و نزديك را خواهد
شنيد؛ و زمانى كه اين نور چشم او شد، هر چيز دور و نزديك را خواهد ديد؛ و موقعى
كه اين نور دست او شد، قادر بر تصرف در آسانى و سختى، و دور و نزديك خواهد شد.
(101)
در پايان اين بحث يادآور مىشويم كه بنا به گفته دانشمندان و مورخان و مفسران
برجسته سنى، در ميان اصحاب پيغمبر اكرم (ص) تنها اميرالمؤمنين على (ع) بود كه
اين گونه مورد تأييدات الهى قرار گرفت تا با نيروى ملكوتى بتواند فتحى به بار
آورد كه هيچ يك از مشاهير اصحاب توان آن را نداشتند.
در فتح مكه: يكى از توافقهاى پيمان صلح حديبيه اين بود كه دو طرف مىتوانند با هر
قبيلهاى كه در نظر داشتند، همپيمان شوند؛ ولى حمله و تعرض به هم پيمان هر
كدام در حكم حمله به طرف مقابل خواهد بود. كمى پس از انعقاد صلح حديبيه، پيغمبر
اكرم (ص) با قبيله خزاعه و قريش با قبيله بنىبكر همپيمان شدند. حدود دو سال
پس از امضاى پيمانصلح، بنىبكر با مساعدت و همدستى قريش، ناگهانى بر خزاعه
همپيمان اسلام حملهور شدند و گروهى از آنها را كشتند و حتى با وجود اين كه
برخى از خزاعه خود را به حرم رساندند، ولى از تعقيب و كشتار در امان نماندند.
پس از اين ماجرا هيئتى از خزاعه به مدينه آمد و ضمن گزارش پيمانشكنى قريش، از
پيغمبر اكرم (ص) درخواست كمك و يارى كرد. پيغمبر (ص) كه با شنيدن اين خبر متأثر
شده بود، پيمان صلح را لغو شده تلقى كرد و ضمن وعده كمك به خزاعه اقدام به
آمادگى براى جنگ با قريش كرد.
ابوسفيان كه از عكسالعمل پيغمبر اكرم (ص) و تصميم آن حضرت به مقابله با قريش آگاه
شده بود، چون در خود و اهل مكه تاب مقاومت در برابر اقدام نظامى رسول خدا (ص)
را نمىديد، خود را به مدينه رسانيد تا بر وفادارى به پيمان صلح حديبيه تأكيد
كند. از آنجا كه وى در مدينه امنيت نداشت، درصدد آن بود تا با جوار گرفتن از
يكى از اصحاب پيغمبر (ص)، ضمن تأمين خود، با رسول خدا مذاكره كند و بر پيمان
صلح تأكيد ورزد. به اين منظور به ترتيب با ابوبكر، عمر، و به نقلى هم چنين با
عثمان و سعد بن عباده ديدار كرد و از آنها درخواست حمايت كرد، ولى هيچ يك او را
پاسخ ندادند و از خود راندند. تنها على (ع) بود كه در مقابل درخواست ابوسفيان،
با وى سخن گفت و چيزى كه به نظرش مىرسيد براى راهنمايى او بيان كرد، هر چند كه
به وى فرمود گمان نمىكنم كه اين امر سودى براى تو داشته باشد. (102)
رسول اكرم (ص) فرمان بسيج عمومى صادر كرد و بالغ بر ده هزار نفر را تحت پرچم
درآورد . هنگامى كه براى مردم مشخص شد كه آن حضرت قصد مكه دارد، يكى از اصحاب
به نام «حاطب بن ابى بلتعه» كه همسر و فرزندانش در مكه بودند، از بيم آن كه در
حمله مسلمانان به مكه آسيبى به خانوادهاش وارد شود، در نامهاى خطاب به قريش،
آنان را از حمله قريبالوقوع مسلمانان به مكه آگاه گردانيد. وى اين نامه را به
زنى به نام «ساره» داد تا مخفيانه و با سرعت به مكه برود و آن را به قريش
برساند. ساره نيز نامه را گرفت و راهى مكه شد .
از سوى ديگر جبرئيل بر پيغمبر اكرم (ص) نازل شد و او را از اقدام حاطب بن ابى
ملتبعه آگاه كرد. رسول خدا (ص) على (ع) را به همراه دو تن (به نقلى همراه با
زبير بن عوام) به تعقيب آن زن و دستگيرى او فرستاد. على (ع) به او رسيد و از وى
خواست تا نامه را به آنها داد. آن زن به شدت موضوع نامه را انكار كرد. پس از آن
كه بارهاى وى را جستجو كردند و چيزى از وى يافت نشد و ظاهر امر دلالت بر صحت
ادعاى او داشت، على (ع) فرمود: به خدا سوگند به پيغمبر خدا دروغ گفته نشده و آن
حضرت هم بيهوده به ما نفرموده است. به خدا سوگند يا آن نامه را به ما خواهى داد
يا سر تو را به سوى رسول خدا خواهم فرستاد. در اين جا آن زن تسليم شد و نامه را
كه درميان موهاى خود پنهان كرده بود، بيرون آورد و به على (ع) داد. (103)
پس از آماده شدن سپاه، پيغمبر اكرم (ص) براى نيروهاى بسيج شده پرچمهايى در نظر
گرفت . به نقل واقدى آن حضرت سه پرچم براى مهاجرين تعيين كرد و يكى از آنها را
به على (ع) سپرد.
(104) هنگامى كه سپاه اسلام به مكه وارد مىشد، سعد بن عباده رئيس
انصار كه يكى از پرچم داران بزرگ مسلمانان در اين غزوه بود و پيشاپيش گروهى از
آنان وارد شهر شده بود، شعار مىداد : «امروز روز جنگ و كشتار است. امروز روزى
است كه حرمتها از بين مىرود». زمانى كه پيغمبر (ص) شعار سعد بن عباده را شنيد،
نداى رحمت و رأفت سرداد و فرمود: امروز روز رحمت است . سپس على (ع) را فراخواند
و به او فرمود: پرچم را از سعد بگير و تو كسى باش كه (پيشاپيش مردم) به شهر
داخل مىشوى. (105) به روايت واقدى، على (ع) پس از فرمان پيغمبر
اكرم (ص) پرچم را از سعد گرفت و با آن پرچم وارد مكه شد و آن را كنار حجرالاسود
نصب كرد و برافراشت. (106)
به نوشته شيخ مفيد زمانى كه اميرالمؤمنين (ع) خود را به سعد رسانيد و پرچم را از
او گرفت، سعد از سپردن پرچم به على (ع) خوددارى نكرد؛ و جبران كار سعد بن عباده
(كه به خونريزى و ديگر تبعات منفى منجر مىشد) در اين امر به دست على (ع) صورت
گرفت. پيغمبر خدا (ص) نيز در ميان مهاجران و انصار جز اميرالمؤمنين (ع) كسى را
شايسته آن نديد كه پرچم را از دست بزرگ و سرور انصار بگيرد. آن حضرت مىدانست
كه اگر كسى ديگر غير از على (ع) را به سوى سعد بن عباده بفرستد، او از دادن
پرچم خوددارى خواهد كرد و با امتناع او تدبير امور به هم خواهد خورد و ميان
مهاجران و انصار اختلاف كلمه پديد مىآيد. و چون سعدبن عباده در برابر كسى به
غير از پيغمبر اكرم (ص) به فروتنى و كوچكى تن نمىداد و از سوى ديگر چنانچه خود
پيغمبر (ص) پرچم را از او مىگرفت، موافق شأن آن حضرت نبود، بنابراين كسى را كه
قائم مقام خود بود بر اين كار گماشت و او كسى بود كه از رسول خدا (ص) جدايى
نداشت؛ و فروتنى در برابر وى و پيروى از او براى هر كس كه به اسلام اقرار داشت،
گران نبود. كسى وى را پايينتر از رتبه آن حضرت نمىديد؛ و در اين فضيلت كه
مخصوص اميرالمؤمنين عليهالسلام شد، هيچ كس شريك او نگشت و مانند آن را كسى
نتوانست بياورد . علم خداى متعال و رسول او كه اميرالمؤمنين (ع) را مأمور انجام
كارى مىكند و ديگران (از صحابه را) نكند، كاشف از آن است كه خداوند او را براى
كارهاى بزرگ برگزيده است، همان گونه كه علم خداوند تعالى در برگزيدن شخصى به
نبوت و كمال مصلحت در بعثت او نشان آن است كه وى بر همه خلائق برترى دارد.
(107)
همچنين در فتح مكه، اميرالمؤمنين (ع) در شكستن بتهاى داخل و فراز كعبه با پيغمبر
اكرم (ص) همكارى نزديك و شراكت داشت. شيخ مفيد مىنويسد: چون رسول خدا (ص) به
مسجد (الحرام) وارد شد، سيصد و شصت بت را در آنجا يافت كه برخى از آنها با سرب
به يكديگر بسته شده بودند. آن حضرت به اميرالمؤمنين (ع) فرمود: يا على! مشتى
سنگريزه به من بده. على (ع) مشتى سنگريزه برداشت و به پيغمبر (ص) داد. رسول
خدا (ص) سنگريزهها را به روى بتها پاشيد و مىفرمود: «و قل جاء الحق و زهق
الباطل ان الباطل كان زهوقا». پس از آن بتى در آنجا نماند، مگر اين كه به رو
درافتاد. سپس به دستور رسول خدا (ص) بتها را از مسجد بيرون بردند و شكستند و به
سويى افكندند. (108)
پس از فتح مكه، پيغمبر اكرم (ص) از همانجا سريههايى براى دعوت به اسلام به سوى
قبائل اطراف اعزام فرمود. از جمله اين سريهها، سريه خالد بن وليد به سوى «بنى
جذيمه» بود كه پيغمبر (ص) وى را از جنگ نهى كرده بود. به بنى جذيمه خبر رسيد كه
خالد وليد همراه مسلمانان فرا مىرسد. آنها (كه پيش از اين اسلام آورده بودند)
گفتند: ما مسلمان هستيم و نماز مىگزاريم و نبوت محمد (ص) را تصديق مىكنيم و
مسجدهايى ساختهايم كه در آنها اذان مىگوييم. خالد وليد و همراهانش به بنى
جذيمه رسيدند؛ خالد به آنها گفت: اسلام بياوريد. گفتند: ما مسلمان شدهايم.
خالد گفت: چرا اسلحه همراه داريد؟ گفتند: ميان ما و قومى از عرب دشمنى است. خوف
آن داشتيم كه شما از آنها باشيد. به اين منظور سلاح برداشتيم تا از خود در
برابر آنها كه مخالف اسلام هستند، دفاع كنيم. خالد وليد به رغم اين سخن، اصرار
بر خلع سلاح بنى جذيمه داشت. بنى جذيمه سلاحها را بر زمين نهادند، ولى خالد
آنها را به اسارت گرفت و به انتقام خون عمويش كه در جاهليت توسط بنىجذيمه كشته
شده بود، به نيروىهاى تحت امرش فرمان داد اسيران را گردن بزنند. مهاجران و
انصار حاضر در سريه، حاضر به اين كار نشدند و اسيران خود را آزاد كردند، ولى
افراد بنى سليم (كه گروهى از آنان در جنگى به دست بنى جذيمه كشته شده بودند) در
اطاعت خالد وليد اسراى خود را گردن زدند. هنگامى كه خالد بازگشت و رسول خدا از
جنايت او باخبر شد، بر وى خشم گرفت و از او روى برگردانيد. پيغمبر اكرم (ص)
دستهاى خود را چنان بلند كرد كه سفيدى زير بغل آن حضرت نمايان شد و خطاب به
خداوند عرضه داشت: «خدايا من از آنچه خالد كرده است، در پيشگاه تو بيزارى
مىجويم». آن گاه على (ع) را فراخواند و مالى به او داد و فرمود: نزد بنى جذيمه
برو و كارهاى جاهلى را زير پاى خود قرار بده و فديه آنچه را كه خالد از بين
برده است، پرداخت كن.
على (ع) با آن مال به سوى بنىجذيمه رفت و خونبهاى تمام كسانى را كه خالد كشته
بود، و نيز اموال آنها را (كه از بين رفته بود) پرداخت كرد، و چون هنوز تعدادى
باقى مانده بود، ابورافع را نزد پيغمبر (ص) فرستاد و مال بيشترى درخواست كرد.
رسول خدا (ص) موافقت كرد (و آن مال را فرستاد) و على (ع) بهاى آنچه را كه خالد
از ميان برده بود پرداخت كرد . على (ع) حتى بهاى ظرف غذاى سگها را كه در هجوم
خالد وليد شكسته شده بود، پرداخت؛ به گونهاىكه چيزى باقى نماند. چون مقدارى
از اموال زياد آمد، به بنى جذيمه فرمود: بقيه اموال را هم از طرف رسول خدا(ص)
در مقابل پارهاى از خرابيها كه ممكن است پيغمبر خدا (ص) يا شما از آن با خبر
نشده باشيد، به شما پرداخت مىكنم.
آن گاه على (ع) نزد پيغمبر (ص) بازگشت. رسول خدا (ص) از او پرسيد: چه كردى؟ على
(ع) عرض كرد: اى رسول خدا نزد قومى رفتم كه مسلمان بودند و در سرزمين خود
مسجدهايى ساخته بودند. خونبها و تاوان آنچه را خالد از ميان برده بود، حتى
تاوان ظرفهاى خوراك سگها را هم پرداختم؛ و مقدارى از مال را كه باقى مانده بود
به آنها بخشيدم... رسول خدا (ص) فرمود: بسيار خوب كردى؛ من به خالد دستور كشتن
نداده بودم، بلكه به او فرمان داده بودم تا آنها را به اسلام فراخواند.
(109)
در جنگ حنين:
در پى فتح مكه قبائل بزرگى كه همچنان بر شرك باقى مانده بودند، از اقتدار اسلام
بيمناك شدند. از اين جمله قبيله هوازن و ثقيف و چند قبيله ديگر بودند كه تصميم
گرفتند پيش از آن كه پيغمبر (ص) و مسلمانان به سراغ آنها بيايند، با حملهاى
ناگهانى بر مسلمانان در مكه، ضربهاى كارى بر اسلام وارد آورند. اين قبيلهها
به مركزيت و فرماندهى قبيله هوازن (كه بيشترين رقم كفار را در اين جنگ تشكيل
مىدادند) سپاهى بزرگ فراهم كردند و جوانى به نام مالك بن عوف را فرمانده خود
كردند و راه مكه در پيش گرفتند.
از سوى ديگر پيغمبر اكرم (ص) از قصد آنان با خبر شد و همراه با ده هزار سپاهى
مسلمان كه براى فتح مكه از مدينه بسيج كرده بود، و دو هزار تن از تازه مسلمانان
مكه به سوى دشمن حركت كرد. در اين غزوه نيز على (ع) پرچمدار پيغمبر اكرم (ص)
بود.
مالك بن عوف سپاه خود را در دره حنين آماده ساخت و آنان را در شكاف صخرهها و
تنگههاى حنين پراكنده كرد و دستور داد همگى با هم و يك باره به مسلمانان حمله
كنند. سپيده دم هنگامى كه مسلمانان به دره حنين سرازير شدند، ناگهان دشمن كه بر
منطقه مسلط بود، بر آنان حملهور شدند. با حمله كفار نخست سواران بنى سليم و
سپس مردم مكه گريختند و پس از آن عموم مسلمانان بدون اين كه به چيزى توجه كنند
روى به گريز نهادند. (110) به نوشته يعقوبى از مسلمانان تنها ده
نفر يا به قولى نه نفر از بنى هاشم با پيغمبر (ص) باقى ماندند كه عبارت بودند
از: على بن ابيطالب، عباس بن عبدالمطلب، ابوسفيان بن حارث، ربيعة بن حارث، عتبه
و معتب پسران ابولهب، فضل بن عباس، عبدالله بن زبير بن عبدالمطلب، و به قولى
ايمن بن امايمن. (111)
پس از آن كه عباس بن عبدالمطلب به دستور پيغمبر اكرم (ص) مسلمانان فرارى را صدا زد
و به يارى رسول خدا فراخواند، گريختگان شرمنده شدند و به سوى درهاى كه در آغاز
جنگ به آن درآمده بودند، بازگشتند و با دشمن به نبرد پرداختند.
پرچمدار مشركين مردى از قبيله هوازن به نام «ابوجرول» بود كه سوار بر شترى سرخ مو
در حالى كه پرچم سياهى را بر نيزه بلندى با خود حمل مىكرد، پيشاپيش دشمن
مىآمد. اميرالمؤمنين (ع) به سوى او رفت و با شمشير ضربتى از پشت به شتر او زد
و آن شتر را از پاى درآورد . سپس خود را به ابوجرول زد و به يك پهلو او را بر
زمين افكند و با ضربتى كار او را تمام كرد. شكست در پى كشته شدن ابوجرول بود.
چندى نگذشت كه دشمنان پشت كردند و گريختند. مسلمانان كه على (ع) پيشاپيش آنها
بود شمشير در ميان دشمن نهادند، تا آنجا كه على (ع) به تنهايى چهل تن از آنان
را كشت. شكست قطعى دشمن و اسارت شمار بسيارى از آنان در اين هنگام بود .
(112)
از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود در روز حنين چهل تن به دست على بن
ابيطالب عليهالسلام كشته شدند.
(113) همچنين از انس بن مالك نقل كردهاند كه گفت: در روز حنين، على
بن ابيطالب شديدترين مردم در جنگ پيشاپيش رسول خدا (ص) بود. (114)
در غزوه طائف:
پس از شكست مشركان در غزوه حنين، فراريان ثقيف (از متحدان هوازن در اين جنگ) به
مركز خود يعنى شهر طائف پناه بردند. رسول اكرم (ص) در تعقيب آنها به طائف رسيد.
چون اين شهر داراى برج و باروى مستحكمى بود، مسلمانان نتوانستند به آن وارد
شوند، بنابراين شهر را در محاصره خود گرفتند. محاصره طائف به اختلاف روايات ده
يا بيست روز به طول انجاميد در خلال اين مدت مشركان از فراز برج و باروى شهر
مسلمانان را هدف تيرهاى خود قرار مىدادند . پيغمبر اكرم (ص) براى كوبيدن حصار
شهر از منجنيق و دبابه استفاده كرد، ولى مؤثر واقع نشد؛ لذا آن حضرت بدون فتح
به مدينه بازگشت.
به نوشته يعقوبى به هنگام محاصره طائف، رسول خدا (ص) على (ع) را در پى نافع بن
غيلان بن سلمة بن معتب (از بزرگان ثقيف) و سوارانش فرستاد. على (ع) به وى رسيد
و او را كشت و همراهانش فرارى شدند. (115)
شيخ مفيد نيز مىنويسد: در جريان محاصره طائف، نافع بن غيلان بن معتب با گروهى از
قبيله ثقيف بيرون ريختند.
اميرالمؤمنين (ع) او را تعقيب كرد و در ميانه وج (دهى در اطراف طائف) به او رسيد.
على (ع) وى را كشت و مشركان همراه او فرار كردند. از اين پيشامد ترس و وحشتى در
دل ديگران افتاد... (116)
جانشينى پيغمبر (ص) در مدينه به هنگام غزوه تبوك:
اميرالمؤمنين على (ع) در تمام غزوات پيغمبر اكرم (ص) به جز تبوك حضور داشت؛ و با
حضور شايسته او بود كه پيروزىهاى بزرگ را خداوند نصيب مسلمانان كرد و يا از
شكست و انهدام اسلام جلوگيرى نمود.
اگرچه در خلال اين غزوه على (ع) به جانشينى رسول خدا (ص) در مدينه منصوب شده بود و
در لشكركشى پيغمبر (ص) حضور نداشت، اما كلامى كه پيغمبر (ص) در شأن او فرمود،
يكى از فضائل منحصر به فرد على (ع) است كه آن حضرت را نسبت به تمام اصحاب
رسولالله (ص) برترى مىبخشد . نكته جالب توجه ديگر اين كه در تنها غزوهاى هم
كه على (ع) حضور ندارد، جنگى رخ نمىدهد؛ زيرا پس از رسيدن سپاه اسلام به منطقه
تبوك، معلوم گرديد كه خبر حضور دشمن در آنجا شايعهاى بيش نبوده است، بنابراين
مسلمانان بدون مواجهه با دشمن به سوى مدينه بازگشتند.
ابن سعد از براءبن عازب و زيد بن ارقم روايت مىكند كه هنگام آمادگى براى غزوه
تبوك، رسول خدا (ص) به على بن ابيطالب فرمود: «به ناچار بايد من يا تو در مدينه
بمانيم». پس على (ع) را در مدينه جانشين كرد. زمانى كه آن حضرت در حالت جنگى
مدينه را ترك كرد، گروهى از مردم گفتند كه پيغمبر على را جانشين نكرد مگر به
سبب چيزى كه از آن كراهت داشت. اين سخن به على (ع) رسيد؛ لذا در پى رسول خدا
(ص) رفت تا به آن حضرت رسيد. پيغمبر(ص) به او فرمود: اى على آيا خبرى شده است؟
عرض كرد: نه اى رسول خدا! اما شنيدم كه گروهى از مردم مىپندارند، شما من را از
آن جهت جانشين كردهايد كه به سبب چيزى از من ناراحت هستيد. رسول خدا (ص) خنديد
و فرمود: «اى على! آيا خشنود نيستى كه نسبت به من همانند هارون به موسى باشى،
جز اين كه تو پيامبر نيستى؟ عرض كرد: بله يا رسولالله. پيغمبر (ص) فرمود: پس
آن (جانشينى تو در مدينه) چنين است.
(117) از عجايب اين كه راويان اين حديث (يعنى براء بن عازب و زيد بن
ارقم) كه منابع معتبر و مهم سنى آن را نقل كردهاند، از جمله اصحابى هستند كه
نسبت به اميرالمؤمنين على (ع) معرفت نداشتند و به گونهاى با آن حضرت دشمنى
مىكردهاند. از آن جمله به هنگام خلافت آن حضرت، روزى اميرالمؤمنين (ع) در
مسجد كوفه سخن مىگفت و به مناسبت يادى از غدير خم كرد. سپس از حاضران خواست
چنانچه در ميان آنها كسانى هستند كه اين فرموده پيغمبر (ص) : «من كنت مولاه
فهذا على مولاه» را در غدير شنيدهاند، برخيزند و گواهى دهند. گروهى برخاستند و
گواهى دادند. براء بن عازب و زيد بن ارقم و چند تن ديگر برنخاستند.
اميرالمؤمنين (ع) رو به آنها كرد و فرمود: آيا شما در غدير حضور نداشتيد.
گفتند: ما در آنجا بوديم ولى اين سخن را از پيغمبر (ص) به ياد نمىآوريم. على
(ع) در حق آنها نفرين كرد و هر دو كور شدند. (118)
ابن اسحاق از سعد بن ابى وقاص روايت مىكند كه رسول خدا (ص) هنگام خروج به سوى
غزوه تبوك، على بن ابيطالب را بر اهل بيت و خانواده خود جانشين كرد و به او
دستور داد تا در ميان آنها اقامت داشته باشد. منافقين نسبت به على بن ابيطالب
فتنه به پا كردند و گفتند: پيغمبر (ص)، على را جانشين نكرد مگر آن كه بردن وى
براى او سنگين بود و مىخواست تا از همراهى على راحت باشد. هنگامى كه منافقين
چنين گفتند، على (ع) سلاح خود را برگرفت و از مدينه خارج شد تا به رسول خدا (ص)
در جرف رسيد و به آن حضرت عرض كرد: اى پيغمبر خدا، منافقين مىپندارند كه شما
از اين رو من را جانشين قرار دادهايد كه من براى شما سنگين شدهام و
خواستهايد از (قيد) من سبك شويد. پيغمبر (ص) فرمود: دروغ گفتند. اما من تو را
به سبب خوف از پشت سر خود جانشين كردهام. پس بازگرد و جانشين من در اهل من و
خود باش. اى على! آيا خشنود نيستى از اين كه نسبت به من همچون جايگاه هارون به
موسى باشى، به جز آن كه پس از من پيامبرى نيست؟[ ... أفلا ترضى يا على أن تكون
منى بمنزلة هارون من موسى، إلا أنه لا نبى بعدى؟] سپس على (ع) به مدينه بازگشت
و رسول خدا عازم سفر خود (به تبوك) شد. (119)
شيخ مفيد نيز در اين خصوص بحث مفصلى دارد كه خلاصه آن چنين است: هنگامى كه پيغمبر
(ص) آماده رفتن به تبوك شد، اميرالمؤمنين (ع) را جانشين خود ميان خاندان و
فرزندان و زنان و آنان كه با او هجرت كرده بودند، قرار داد و به او فرمود: «يا
على ان المدينه لاتصلح الا بىاوبك» اى على مدينه جز به وجود من يا تو اصلاح
نپذيرد؛ زيرا آن حضرت خوف داشت كه چون از مدينه دور شود، اعراب ناپاك و بسيارى
از مردم مكه و اطراف آن به مدينه هجوم آوردند. پيغمبر (ص) مىدانست كه جز
اميرالمؤمنين (ع) براى ترساندن دشمن و پاسدارى از دارالهجره و حفاظت از ساكنان
مدينه، كس ديگرى نمىتواند جاى او را بگيرد، لذا او را جانشين خود در مدينه
كرد. منافقان چون دانستند رسول خدا (ص)، على (ع) را به جانشينى خود در مدينه
تعيين كرده است، بر او حسد بردند، و ماندن وى به جاى پيغمبر(ص) براى ايشان
بسيار گران آمد زيرا مىدانستند كه با وجود او دشمنان نمىتوانند طمعى در مدينه
كنند . از اين رو كوشش مىكردند تا به هر نحوى كه شده على (ع) را به همراه
پيغمبر (ص) روانه كنند. لذا از هر سو سخنها گفتند تا جايى كه گفتند: اين كه
رسول خدا (ص) على را به جاى خود در مدينه گزارده است نه به سبب دوستى و گرامى
داشتن اوست، بلكه بردن على برايش سنگين بوده است.
اميرالمؤمنين (ع) چون ياوهگوييهاى منافقين را شنيد، خواست تا دروغ و رسوايى آنان
را آشكار سازد. لذا خود را به پيغمبر (ص) رسانيد و عرض كرد: اى رسول خدا
منافقين مىپندارند به سبب اين كه همراه بودن من براى شما گران است و خشمى بر
من داشتهايد، من را به جاى خود در مدينه قرار دادهايد. پيغمبر (ص) به او
فرمود: برادرم به جاى خود بازگرد، زيرا مدينه جز به بودن من يا تو اصلاح
نمىپذيرد. چون تا جانشين من در ميان خاندان و هجرتگاه و خويشان من هستى. اى
على آيا خشنود نيستى كه تو نسبت به من همانند هارون به موسى باشى، جز اين كه پس
از من پيامبرى نيست؟
شيخ مفيد سپس مىنويسد، اين گفتار رسول خدا چند چيز را دربردارد:
تصريح به امامت على (ع)، تنها برگزيدن او در ميان تمام مردم براى جانشينى، اثبات
فضيلتى براى على (ع) كه هيچ كس را با او در اين فضيلت شريك نساخت، و ثابت كردن
آنچه هارون داشت براى او به جز آنچه عرف مخصوص هارون مىداند كه او برادر (تنى)
موسى بود و استثناى او از نبوت (كه هارون پيغمبر بود و بعد از رسول خدا (ص)
ديگر پيامبرى نخواهد آمد)... شيخ مفيد پس از بيان شرحى به استناد قرآن مجيد در
مورد جايگاه هارون به موسى مىنويسد: اين فضيلتى است كه هيچ يك از مردم با
اميرالمؤمنين (ع) در آن شريك نشد، و هيچ كس در آن همتراز و نزديك به او نگشت.
اگر خداى عزوجل مىدانست (يعنى تقدير كرده بود) كه پيغمبرش در اين غزوه، نياز
به جنگ يا كمك و ياور دارد، هرگز به او اجازه نمىداد كه اميرالمؤمنين را در
مدينه به جاى خود گذارد. بلكه مىدانست كه مصلحت در جانشين قراردادن اوست و
ماندن او در دارالهجره پيغمبر (ص) بهترين اعمال است، و خداوند با اين جريان
تدبير كار مردم و دين را فرموده است. (120)
فرمانده هميشه پيروز سريههاى اسلام
اميرالمؤمنين (ع) به جز حضور فعال و تعيينكننده در غزوات پيغمبر اكرم (ص)، در چند
سريه نيز حاضر بود و فرماندهى آن سريهها را برعهده داشت. به تعبير ديگر آن
حضرت در حركتهاى نظامى يا فرمانده بود، يا فرمانبر پيغمبر اكرم (ص). و به غير
از رسول خدا (ص) هيچ كس بر اميرالمؤمنين (ع) فرماندهى نكرده است. برخى از
مشاهير اصحاب پيغمبر (ص) سعادت آن را داشتند كه از سوى آن حضرت چند بار
فرماندهى سريههاى اسلام را برعهده گيرند؛ اما هيچ كدام مانند اميرالمؤمنين (ع)
توفيق نيافتند كه در تمام مأموريتهاى محوله از جانب رسول خدا (ص) پيروز و
سربلند بازگردند.
در طول ده سال تشكيل حكومت اسلامى در مدينه و رهبرى وجود مقدس پيغمبر اكرم (ص)،
على (ع) چهار بار در رأس گروههايى از مسلمانان با فرمان پيغمبر (ص) به
مأموريتهايى اعزام شد كه همه قرين موفقيت بود. اين سريهها از اين قرار است:
سريه فدك: پيش از جنگ خيبر، به پيغمبر اكرم (ص) خبر رسيده بود كه قبيله بنى سعد در
ناحيه فدك اجتماع كردهاند و مىخواهند به يهود خيبر كمك برسانند. رسول خدا (در
شعبان سال ششم) على (ع) را با صد مرد به سوى بنى سعد اعزام كرد. على (ع) شبها
راه مىپيمود و روزها در كمين به سر مىبرد تا آن كه به همج (آبى ميان خيبر و
فدك) رسيد. در آنجا مردى از دشمن را گرفتند و از او در مورد بنى سعد سؤال
كردند. وى گفت كه خبرى از آنها ندارد. بر او سخت گرفتند. او به شرط آن كه امانش
دهند، على (ع) را از موقعيت و اهداف دشمن آگاه كرد و اقرار كرد كه جاسوس آنهاست
و او را به خيبر فرستادهاند تا آمادگى بنىسعد را به اطلاع ايشان برساند،
مشروط به آن كه يهوديان خيبر هم براى آنها سهمى در محصول خرماى خود منظور كنند
و نيز اطلاع دهد كه به زودى بنى سعد نيز خيبريان خواهند رفت.
على (ع) وى را به عنوان راهنما براى دستيابى به بنىسعد همراه برد. او مسلمانان را
از چند رشته تپه و دره گذراند تا به دشتى رسيدند كه در آن شتر و گوسفند و بز
بسيارى بود . راهنما گفت: اينها رمه و گله بنىسعد است. مسلمانان بر آن حمله
بردند و شترها و گوسفندها را غنيمت گرفتند. چوپانها و ساربانها خبر حمله را به
بنىسعد رساندند و آنها متفرق شدند و گريختند. راهنما گفت: چرا من را نگاه
داشتهايد؟ على (ع) فرمود: هنوز به لشگرگاه آنها نرسيدهايم. مسلمانان به آنجا
رسيدند ولى كسى را نديدند. پس اسير را آزاد كردند و چهارپايان را كه پانصد شتر
و دو هزار گوسفند بود با خود راندند.
على (ع) سه روز در منطقه اقامت كرد و پس از تقسيم غنائم خمس آن را جدا كرد و
تعدادى از شتران پرشير را ويژه پيغمبر (ص) قرار داد و آنها را به مدينه آورد.
(121)
واقدى از قول كسى و او از قول شخصى كه خود در آن ايام و آن منطقه مىزيسته است،
نقل مىكند كه گفت: من در صحراهاى ميان همج و بديع (جايى از منطقه فدك) بودم كه
متوجه شدم بنىسعد در حال كوچ و گريز هستند. با خود گفتم امروز چه چيزى آنها را
چنين ترسانده است؟ نزديك رفتم و بزرگ آنها «وبر بن عليم» را ديدم. از او
پرسيدم: براى چه اين چنين مىگريزيد؟ گفت: از شر و گرفتارى. سپاهيان محمد (ص)
به سراغ ما آمدهاند و ما را ياراى مقابله با آنها نيست. پيش از آن كه ما به
جنگ آنها برويم، آنها بر ما فرود آمدند و فرستادهاى از ما را كه به خيبر
فرستاده بوديم، دستگير كردهاند. او وضع ما را به مسلمانان خبر داده است و اين
گرفتارى را فراهم آورده است... (122)
بنابراين با فرماندهى شايسته اميرالمؤمنين (ع)، توطئه دشمن مبنى بر كمكرسانى عده
و عده به خيبر كه كانون فتنه يهود بر ضد اسلام شده بود، نقش بر آب گرديد و آن
حضرت پيروزمند از اين مأموريت به مدينه بازگشت.
سريه ذات السلاسل:
در كتابهاى تاريخى و منابع دست اول تاريخ اسلام از يك سريه با نام ذات السلاسل ياد
شده است كه نقل سنى و شيعه بر خلاف موارد پيش گفته كاملا از هم متمايز است.
برخى منابع سنى كه از اين سريه نام بردهاند تصريح دارند كه در سال هشتم هجرت و
پس از جنگ موته، رسول اكرم (ص) عمرو بن عاص را با سيصد تن بر سر قبائل «بلى» و
«قضاعه» به منطقهاى به نام ذات السلاسل فرستاد كه در آنجا اجتماع كرده بودند
و قصد حمله به مدينه را داشتند. در اين سريه كسانى همچون صهيب بن سنان و سعد بن
ابى وقاص و اسيدبن حضير و سعد بن عباده حاضر بودند. عمروبن عاص پس از اطلاع از
قدرت دشمن، از پيغمبر (ص) درخواست نيروى كمكى كرد و آن حضرت دويست تن را به
فرماندهى ابوعبيده جراح به يارى او فرستاد كه ابوبكر و عمر هم با آنها همراه
بودند. عمروعاص همه آن بلاد را تسخير كرد و چند روزى همانجا اقامت نمود و از
تجمع دشمن چيزى نشنيد و متوجه نشد كه به كجا گريختهاند. وى سواران را به اطراف
اعزام مىداشت و آنها تعدادى شتر و بز غنيمت مىگرفتند و مىكشتند و مىخوردند
. غنيمت بيش از اين نبود تا ميان خود تقسيم كنند. (123)
عجيب است كه طبرى و ابن اثير در سخن از اين سريه، فقط تا ملحق شدن ابوعبيده جراح
به عمروعاص و اقتداى او به عمرو در نماز به منظور جلوگيرى از اختلاف ميان سپاه
را ذكر كردهاند و از سرانجام اين سريه هيچ و نتايج آن حرفى به ميان
نياوردهاند. (124)
شيخ مفيد سرآمد علماى شيعه در آغاز قرن پنجم دو جا در كتاب ارشاد خود با تفاوتهايى
به نقل اين واقعه پرداخته است. در نقل اول مىنويسد: روزى مردى نزد پيغمبر (ص)
آمد و گفت گروهى از عربها قصد شبيخون بر شما در مدينه را دارند و مشخصات و
جايگاه استقرارشان را به آن حضرت اعلام داشت. رسول اكرم (ص) به اميرالمؤمنين
(ع) دستور داد مردم را به مسجد دعوت كند. سپس در جمع مردم فرمود: اى مردم اين
دشمن خدا و دشمن شما است كه مىخواهد در مدينه به شما شبيخون بزند. چه كسى براى
رفتن به آن وادى (محل حضور دشمن) آماده است؟ مردى از مهاجران برخاست و عرض كرد:
اى رسول خدا من آماده هستم. پيغمبر (ص) پرچم را به دست او داد و هفتصد مرد را
به همراه او روانه كرد و به او فرمود: به نام خدا روانه شو .
آن مرد مهاجر نزديك ظهر به آن گروه رسيد. به او گفتند: تو كيستى؟ گفت: من فرستاده
رسول خدا هستم. يا بگوييد «لا اله الاالله وحده لا شريك له و أن محمدا عبده و
رسوله» و يا با شمشير شما را خواهم زد. گفتند: نزد بزرگ خود بازگرد كه ما گروهى
هستيم كه تو را تاب مقاومت در برابر ما نيست. آن مرد به سوى پيغمبر (ص) بازگشت
و آن حضرت را از ماجرا باخبر ساخت.
رسول خدا (ص) دوباره فرمود: چه كسى به آن وادى مىرود؟ مرد ديگرى از مهاجران
برخاست و عرض كرد: من آماده رفتن به آنجا هستم. پيغمبر (ص) پرچم را به او سپرد.
وى نيز رفت و مانند رفيق پيشين خود (بىنتيجه) بازگشت. رسول خدا (ص) فرمود: على
بن ابيطالب كجاست؟ اميرالمؤمنين (ع) برخاست و عرض كرد: من اينجا هستم اى رسول
خدا! فرمود: به اين وادى برو. عرض كرد: اطاعت مىكنم. على (ع) دستارى داشت كه
آن را به سرنمىبست، مگر در مواردى كه پيغمبر (ص) او را به مأموريت سختى اعزام
مىكرد.
على (ع) به خانه فاطمه (س) رفت و آن دستار را از او خواست. فاطمه (س) گفت: به كجا
پدرم تو را مىفرستد؟ فرمود: به وادى رمل. پس فاطمه (س) از روى دلسوزى گريست.
در همين حال پيغمبر (ص) بر ان دو وارد شد و به حضرت زهرا (س) فرمود: چرا گريه
مىكنى، آيا مىترسى كه شوهرت كشته شود؟ نه انشاءالله تعالى. على (ع) عرض كرد:
اى رسول خدا از بهشت رفتن من جلوگيرى نكنيد. سپس بيرون آمد و با پرچم پيغمبر
(ص) رفت تا سحرگاهان به دشمن رسيد . پس آنجا درنگ كرد تا صبح شد و با ياران خود
نماز صبح را به جا آورد. آن گاه سپاه خود را به صف كرد و به شمشيرش تكيه زد و
رو به دشمن كرد و فرمود: اى مردم من فرستاده رسول خدا به سوى شما هستم تا
بگوييد.: لا اله الاالله و أن محمدا عبده و رسوله؛ وگرنه شما را با شمشير خواهم
زد. گفتند: باز گرد همان گونه كه دو يار تو بازگشتند. على (ع) فرمود : به خدا
سوگند بازنمىگردم تا اسلام را بپذيريد و يا با اين شمشيرم شما را خواهم زد .
من على بن ابيطالب بن عبدالمطلب هستم. همين كه آن قوم او را شناختند، نگران
شدند و رو به جنگ آوردند. على (ع) هم با آنان به مقابله پرداخت و شش تن يا هفت
نفر از آنها را كشت و ديگران گريختند. مسلمانان پيروز شدند و غنائمى برگرفتند و
على (ع) به سوى پيغمبر (ص) بازگشت.
از امسلمه رحمةالله عليها روايت شده است كه گفت: پيغمبر (ص) در خانه من خوابيده
بود، ناگهان از خواب برخاست و فرمود: اين جبرئيل است كه به من خبر مىدهد على
مىآيد. سپس بيرون رفت و دستور داد مردم از على (ع) استقبال كنند. مردم در دو
صف با پيغمبر (ص) به استقبال على (ع) شتافتند. همين كه على (ع) رسول خدا را ديد
از اسب خود پياده شد و به سوى پاى پيغمبر (ص) خم شد تا آن را ببوسد. پيغمبر
اكرم (ص) فرمود: سوار شو كه خداى تعالى و رسول او از تو خشنود هستند.
اميرالمؤمنين (ع) از خوشحالى گريان شد و به خانه خود رفت و آنچه را به غنيمت
گرفته بود به مسلمانان تسليم كرد. پيغمبر (ص) به برخى از لشكريان همراه على (ع)
فرمود: فرمانده خود را چگونه ديديد؟ گفتند: چيز بدى از او نديديم جز آن كه در
تمام نمازهاى سوره قل هوالله احد مىخواند. هنگامى كه على (ع) نزد پيغمبر آمد،
آن حضرت از او پرسيد: چرا در نمازهايى كه با ايشان خواندى جز سوره قل هوالله
احد سوره ديگرى نخواندى؟ على (ع) عرض كرد: اى رسول خدا من اين سوره را دوست
دارم. پيغمبر (ص) فرمود: به راستى كه خدا نيز تو را دوست دارد همان گونه كه تو
اين سوره را دوست دارى . سپس فرمود: اى على! اگر نمىترسيدم از اين كه
گروههايى از مردم درباره تو آنچه را مسيحيان درباره عيسى بن مريم گفتند،
بگويند امروز سخنى در شأن تو مىگفتم كه به هيچ گروهى از مردم نگذرى، مگر آن كه
خاك زير پاى تو را (به عنوان تبرك) بردارند. (125)
در نقل دوم شيخ مفيد بسيارى از مطالب با نقل اول مطابق است و تفاوت اين دو نقل و
اهميت نقل دوم بيشتر در آن است كه پيغمبر اكرم (ص) چند سپاه به فرماندهى اصحاب
مشهور خود به سوى دشمن اعزام داشت، ولى آنها همه شكست خورده بازگشتند و تنها
اميرالمؤمنين (ع) بود كه پيروز و سربلند سوى پيغمبر (ص) آمد.
در نقل دوم همانند نقل پيشين به آمدن عربى نزد رسول خدا (ص) و خبر دادن او از
اجتماع دشمن، گروهى از اصحاب بر ضد پيغمبر (ص) اشاره شده و آمده است كه پس از
فراخوانى مردم توسط پيغمبر اكرم (ص) براى مقابله با دشمن، گروهى از اصحاب صفه
(مهاجران بىخانمان ساكن در مدينه كه تا مدتها بر روى سكوى جلوى مسجد شبها را
به روز مىآوردند) برخاستند و عرض كردند: اى رسول خدا ما به سوى دشمن مىرويم؛
پس هر كس را كه خواستيد بر ما امير كنيد . براى تعيين فرمانده، ميان آنها و
ديگران قرعه زدند، و قرعه به نام هشتاد تن درآمد. پس پيغمبر (ص) ابوبكر را
فراخواند و به او فرمود: پرچم را بگير و به سوى بنى سليم برو چون آنها نزديك به
حره (126) هستند.
ابوبكر با آن گروه حركت كرد تا به نزديكى منطقه دشمن رسيد و آنجا زمينى بود كه سنگ
و درخت بسيار داشت و دشمن در وسط دره مستقر شده بود و فرود آمدن در آن كار
دشوارى بود . همين كه ابوبكر خواستت به آن دره سرازير شود دشمنان بر آنان
حملهور شدند و ابوبكر را مجبور به فرار كردند و گروه زيادى از مسلمانان را
كشتند. ابوبكر از برابر دشمن گريخت و چون به حضور رسول خدا (ص) رسيدند، آن حضرت
پرچم را براى عمر بن خطاب بست و او را روانه جنگ با دشمن كرد. همين كه عمر نيز
خواست به آن دره سرازير شود، دشمنان به وى حمله كردند و او را هم فرارى دادند.
اين امر رسول خدا (ص) را ناراحت كرد. عمرو بن عاص گفت: اى رسول خدا من را به
سوى آنان بفرستيد چرا كه جنگ با نيرنگ است شايد من به دشمن نيرنگ بزنم . (و
شكست دهم) پيغمبر (ص) او را با گروهى روانه كرد و سفارشها نمود. عمرو عاص هم
كارى از پيش نبرد و چون به آن وادى رسيد، عربها بر او تاختند و او را فرارى
دادند و جمعى از همراهانش را كشتند. رسول خدا (ص) چند روز درنگ نمود و بر دشمن
نفرين كرد.
آن گاه پيغمبر اكرم (ص)، اميرالمؤمنين را فراخواند و پرچمى براى او بست و فرمود:
بارها او را (به جنگ) فرستادهام؛ حمله كنندهاى است كه نمىگريزد. سپس دست به
سوى آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا اگر من رسول تو هستم، به كمك او من را حفاظت
كن و براى او آنچه خود مىدانى و بالاتر از آن نيكى كن...
على (ع) عازم مأموريت شد در حالى كه بر اسب سرخ موى دم كوتاهى سوار بود و دو برد
يمانى پوشيده بود و نيزهاى در دست داشت كه ساخت خط (شهرى در يمامه) بود. رسول
خدا (ص) تا مسجد احزاب براى بدرقه او بيرون آمد و گروهى را به همراهى او روانه
كرد كه از جمله آنان ابوبكر و عمربن خطاب و عمروبن عاص بودند. اميرالمؤمنين (ع)
آنها را از راه پست و هموارى برد و شبها راه مىرفت و روزها پنهان مىشد تا به
نزديكى آن وادى رسيد و به همراهان خود فرمود: دهان اسبهاى خود را ببنديد. سپس
آنها را در جايى نگاه داشت و فرمود: از اين جا حركت نكنيد. عمروعاص چون ديد كه
آن حضرت چگونه عمل مىكند و يقين پيدا كرد كه او پيروز خواهد شد، تلاش نمود تا
براى جلوگيرى از موفقيت او به هر نحوى كه شده، دشمن را از حضور سپاه اسلام
باخبر كند. به اين منظور از مسلمانان خواست تا برخلاف دستور اميرالمؤمنين (ع)،
منطقه را ترك كنند و به بالاى دره بروند. اما آنها گفتند: سوگند به خدا چنين
نخواهيم كرد، زيرا رسول خدا (ص) به ما دستور داده است كه گوش به فرمان على
باشيم و او را اطاعت كنيم. آيا مىخواهى دستور او را رها كنيم و از تو پيروى
كنيم؟ پس همانجا ماندند تا نزديك سپيده صبح شد. اميرالمؤمنين (ع) و همراهانش از
چهارسو بر آن قوم حملهور شدند؛ آنها غافلگير شده و شكست خوردند. در اين باره
بر پيغمبر اكرم (ص) سوره «والعاديات ضبحا» نازل گرديد.
پيغمبر (ص) مژده پيروزى على (ع) را به اصحاب خود داد و به آنان دستور داد تا در دو
صف از اميرالمؤمنين (ع) استقبال كنند...
بقيه اين روايت همانند نقل اول حاكى از استقبال پرشكوه از على (ع) و تجليل بىنظير
رسول خدا (ص) از اوست. (127)
طبرسى در تفسير سوره «والعاديات» مىنويسد كه دو قول در شأن نزول اين سوره آمده
است . سپس يكى از آنها را چنين بيان مىكند: اين سوره هنگامى نازل شد كه پيغمبر
(ص) على (ع) را به جنگ ذات السلاسل فرستاد و او به شدت با دشمن جنگيد. اعزام
على (ع) پس از آن بود كه رسول خدا (ص) در چند نوبت گروههايى از اصحاب را به
اين مأموريت فرستاده بود، ولى همه آنها (بدون نتيجه) به سوى آن حضرت بازگشته
بودند. اين قول در حديثى طولانى از امام صادق (ع) آمده است. غزوه مزبور به اين
سبب «ذات السلاسل» ناميده شد كه على (ع) دشمن را شكست سختى داد و عدهاى از
آنان را كشت و جمعى از آنان را به اسارت گرفت و اسيران را در طناب چنان به هم
بست كه گويى در زنجير هستند. هنگامى كه اين سوره نازل شد رسول خدا (ص) از خانه
ميان مردم آمد و نماز صبح را به جا آورد و در آن همين سوره را خواند . پس از
نماز اصحاب عرض كردند: اين سوره را ما نمىشناسيم. (تا به حال نشنيدهايم)
پيغمبر (ص) فرمود: بله، چون على بر دشمنان خدا پيروز شد، جبرئيل مژده اين فتح
را در اين شب با نزول اين سوره براى من آورد. چند روز بعد على (ع) با غنيمتها
و اسيران (به مدينه) رسيد.
(128)
ملامحسن فيض كاشانى هم ذيل تفسير سوره «عاديات» به نقل از على بن ابراهيم قمى حديث
مفصل امام صادق(ع) در خصوص شأن نزول اين سوره را آورده است كه خلاصه آن چنين
است: اين سوره در مورد اهل وادى يابس نازل شده است كه دوازده هزار سوار در آنجا
جمع شده و با يكديگر پيمان بستند و هم قسم شدند بر اين كه هيچ مردى از مرد
ديگرى جدا نشود و هيچ كس ديگرى را رها نكند و هيچ يك از همنشين خود فرار نكند
تا همگى بر سر يك پيمان بميرند تا محمد (ص) و على بن ابيطالب (ع) را به قتل
رسانند. جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و آن حضرت را از پيمان و ميثاق آنان آگاه
كرد و او را بر آن داشت كه ابوبكر را با چهار هزار سوار از مهاجرين و انصار به
سوى دشمن روانه كند. رسول خدا (ص) به منبر رفت و فرمود: اى گروه مهاجران و
انصار! جبرئيل به من خبر داد كه اهل وادى يابس دوازده هزار نفر را فراهم
كردهاند و همپيمان و همقسم شدهاند بر اين كه هيچ كس به ديگرى خيانت نكند و
از او نگريزد و از يارى هم دست برندارند تا من و برادرم على بن ابيطالب را
بكشند. به من دستور داده شده است كه ابوبكر را با چهار هزار سوار به سوى آنها
روانه كنم. پس كار خود را آغاز كنيد و براى مقابله با دشمن خويش آماده شويد و
با نام خدا و بركات او روز دوشنبه به سوى آنان حركت كنيد.
پيغمبر اكرم (ص) پس از سفارشهاى لازم ابوبكر را با بهترين نيروها و بهترين روش
روانه ساخت. هنگامى كه ابوبكر و يارانش به وادى يابس رسيدند، دويست مرد پوشيده
در سلاح مقابل آنها در آمدند و گفتند: شما كيستيد و از كجا آمدهايد و چه
مىخواهيد؟ فرمانده خود را سوى ما بفرستيد تا با او سخن بگوييم. ابوبكر با
تعدادى از همراهان خود به سوى آنان رفت و گفت: من ابوبكر از اصحاب رسول خدا (ص)
هستم. گفتند: براى چه سوى ما آمدهايد؟ گفت : رسول خدا (ص) به من فرمان داده
است تا اسلام را بر شما عرضه كنم و اگر به اسلام درآمديد به جمع مسلمانان
پيوستهايد و آنچه براى ماست براى شما خواهد بود. هرچه برماست بر شما نيز باشد؛
وگرنه بين ما و شما جنگ خواهد بود. آنها به ابوبكر گفتند: به لات و عزى سوگند
اگر خويشاوندى نزديك و ارتباط تنگاتنگ نبود، تو را مىكشتيم و همه يارانت را
كشتار مىكرديم تا مايه گفتگو باشد براى آنان كه پس از شما مىآيند. حالا تو و
همراهانت بازگرديد و به سلامت خود اميدوار باشيد كه ما فقط شخص رهبر شما و
برادرش على بن ابيطالب را مىخواهيم .
ابوبكر به يارانش گفت: اى مردم اين قوم به مراتب بيشتر از ما و آمادهتر از ما
هستند . ما به خانه شما (مدينه) از برادران مسلمانتان مىآييم. (به مدينه
مىرويم) پس بازگرديد تا رسول خدا (ص) را از موقعيت دشمن آگاه گردانيم. گفتند:
اى ابوبكر از فرمان پيغمبر (ص) تخلف كردى. آن حضرت تو را به اين كار (بازگشت)
دستور نداده است. از خدا بترس و با آنان مقابله كن و مخالفت با حكم رسول خدا
(ص) نكن. ابوبكر گفت: من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد و حاضر مىبيند آنچه را
كه غائب نمىبيند. سپس بازگشت و مردم نيز همه بازگشتند . سخنان مردم و پاسخ
ابوبكر به اطلاع پيغمبر (ص) رسيد. آن حضرت به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر از فرمان
من سرپيچى كردى و آنچه را به تو دستور داده بودم انجام ندادى. به خدا سوگند كه
نسبت به من در آنچه به تو امر كرده بودم نافرمانى كردى. آن گاه به منبر رفت و
پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى گروه مسلمانان من به ابوبكر فرمان دادم كه به
سوى اهل وادى يابس برود و اسلام را به آنها عرضه نمايد و به خدا دعوت كند، و
اگر نپذيرفتند با آنها مقابله كند. او به سوى آنان رفت تا دويست مرد بر او
درآمدند. همين كه سخن آنها را شنيد و از او (و دعوتش) استقبال نكردند، بر آشفته
شد و از آنها دچار وحشت گرديد.
سخن من را رها كرد و از دستور من پيروى نكرد. اينك جبرئيل از سوى خدا به من امر
مىكند كه عمر را به جاى او با چهار هزار سوار يارانش روانه كنم. پس اى عمر به
نام خدا حركت كن و مانند برادرت ابوبكر عمل نكن كه او از خدا و من نافرمانى
كرده است. سپس آنچه را به ابوبكر دستور داده بود به عمر نيز فرمان داد.
عمر با مهاجران و انصارى كه همراه ابوبكر بودند به قصد دشمن بيرون رفت تا به آنها
تا اندازهاى نزديك شد كه آنها را مىديد و آنان هم او را مىديدند. دويست نفر
از دشمن به سوى عمر و يارانش بيرون آمدند و آنچه را كه به ابوبكر گفته بودند،
به او نيز گفتند . پس عمر برگشت و مسلمانان هم با او بازگشتند و از آنچه از
تعداد دشمن و اجتماع آنها ديده بود، نزديك بود قلبش از جا كنده شود. لذا در
حالى كه از دشمن فرارى بود رو به مدينه نهاد.
جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و آن حضرت را از آنچه عمر كرده بود و از بازگشت او و
مسلمانان آگاه ساخت. پس رسول خدا (ص) به منبر رفت و از كردار عمر و بازگشت
مسلمانان و تخلف او از فرمان خود و نافرمانى سخنش مردم با خبر كرد. پس از رسيدن
عمر به مدينه، پيغمبر اكرم (ص) وى را مانند ابوبكر سرزنش كرد. آن گاه فرمود:
جبرئيل از سوى خدا به من فرمان دهد كه على بن ابيطالب را با اين مسلمانان
بفرستم و به من خبر مىدهد كه خدا به دست او و اصحابش فتح خواهد كرد. سپس على
(ع) را خواست و آنچه را به ابوبكر و عمر فرموده بود، به او و چهار هزار يارانش
سفارش كرد و از اين كه به زودى خدا به دست او و اصحابش فتح خواهد كرد آگاهش
ساخت.
على (ع) با مهاجران و انصار از مدينه خارج شد و از راهى غير از مسير ابوبكر رفت.
على (ع) نسبت به يارانش در راه سختگير بود، به گونهاى كه آنان از اين كه به
واسطه سختىها از ادامه راه بازمانند، و سم چهارپايان ساييده شود، ترسيدند.
اميرالمؤمنين (ع) به آنها فرمود: نترسيد، چرا كه رسول خدا (ص) من را به امرى
فرمان داده و آگاه ساخته است كه خدا به دست من و شما فتح خواهد كرد. پس مژده
باد بر شما كه به راه خير و نيكى هستيد و به سوى خير مىرويد. با اين سخنان،
جان و دل اصحاب على (ع) شاد شد و به راه خود در آن مسير سخت ادامه دادند تا اين
كه چنان كه دشمن نزديك شدند كه آنها على (ع) را مىديدند، و او هم آنها را
مىديد. على (ع) به اصحاب خود فرمان داد تا فرود آيند. دويست تن از اهل وادى
يابس غرق در سلاح به سوى آنان بيرون آمدند. همين كه على (ع) آنها را ديد با
تعدادى از يارانش به جانب دشمن رفت. آنها گفتند: شما كيستيد و از كجا هستيد و
از كجا مىآييد و چه مىخواهيد؟ على (ع) فرمود: من على بن ابيطالب پسر عموى
رسول خدا (ص) و برادر او و فرستادهاش به سوى شما هستم تا شما را دعوت كنم به
گواهى دادن بر اين كه خدايى جز خداى يكتا نيست و محمد بنده و فرستاده اوست. اگر
ايمان بياوريد براى شماست هرچه كه براى مسلمانان باشد، و بر شماست آنچه بر
مسلمانان از خير و شر است. دشمنان گفتند: ما فقط قصد تو كردهايم و تو ما را
طلب مىكنى. پس سلاحت را برگير و آماده سختترين جنگها باش . بدان كه ما با تو
و اصحابت مىجنگيم. وعده ما فردا به هنگام بلند شدن آفتاب باشد و از آنچه بين
ما و شما گذشت، در مىگذريم.
اميرالمؤمنين (ع) خطاب به آنها فرمود: واى بر شما من را از بسيارى و اجتماع خود
مىترسانيد؟ از خداوند و فرشتگان الهى و مسلمانان بر ضد شما يارى مىطلبم؛ و لا
حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم. دشمنان به قرارگاههاى خود رفتند و على
(ع) نيز به اردوگاه خويش بازگشت. هنگامى كه شب فرارسيد آن حضرت به اصحاب خود
فرمان داد تا چهارپايان را آماده سازند و آنها را علوفه دهند و زين كنند. همين
كه صبح شد در هواى گرگ و ميش با مردم نمازگزارد، سپس با يارانش بر دشمنان حمله
برد. دشمنان از اين حمله بىخبر بودند تا اين كه على (ع) با اسبها آنان را
لگدكوب كرد؛ هنوز آخرين اصحاب او نرسيده بودند كه جنگاوران دشمن را كشت و
مردانشان را اسير كرد و اموال آنها را به غنيمت گرفت و خانههايشان را ويران
كرد. آن گاه با اسيران و غنيمتها به مدينه روى آورد.
جبرئيل بر رسول خدا (ص) نازل شد و آن حضرت را از فتح الهى به دست على و مسلمانان
آگاه كرد. پيغمبر اكرم(ص) به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند از فتح خدا
براى مسلمانان، مردم را خبر داد و به آنها اعلام كرد كه جز دو تن از مسلمانان،
كسى به شهادت نرسيده است. آن گاه از منبر فرود آمد و در ميان همه مسلمانان ساكن
مدينه به استقبال على (ع) بيرون رفت تا اين كه در سه ميلى مدينه به او رسيد.
هنگامى كه على (ع) آن حضرت را ديد كه به استقبال مىآيد، از مركب خود فرود آمد.
رسول خدا (ص) هم فرود آمد تا با او همراه شد و ميان دو چشم او را بوسيد. سپس
همه مسلمانان مانند رسول خدا (ص) از مركب خود به سوى على (ع) فرود آمدند. آن
گاه به نعمتهاى فراوان و اسيران و آنچه از اهل وادى يابس خداوند روزى آنها كرده
بود، روى آوردند.
سپس امام صادق (ع) فرمود:
«مسلمانان مانند اين غنيمتها به دست نياوردند مگر در جنگ خيبر. و اين جنگ نيز مانند
خيبر بود و در اين روز خداوند تعالى سوره عاديات را نازل فرمود».
پس از آن امام صادق (ع) به تفسير آيات اين سوره كه مربوط به چگونگى حمله و پيروزى
اميرالمؤمنين (ع) پرداخت.
از امام صادق (ع) همچنين روايت شده است كه هر كس سوره عاديات را قرائت كند و بر آن
مداومت داشته باشد، خداوند عزوجل روز قيامت او را با اميرالمؤمنين صلواتالله و
سلامه عليه محشور مىكند و در حجره آن حضرت همراه با دوستان او خواهد بود.
(129)
با عنايت به آنچه درباره اين سريه از منابع سنى و شيعه بيان گرديد، چنين مستفاد
مىشود كه نظر به اهميت بسيار آن و سرپيچى بزرگان اصحاب از دستورهاى رسول خدا
(ص) و شايستگى منحصر به فرد اميرالمؤمنين (ع) در به انجام رساندن مقابله با اين
دشمنان سرسخت، متأسفانه مورخان و علماى عامه، به گونهاى هماهنگ از ثبت حقايق
خوددارى كردهاند و برخى يا اصلا به اين سريه اشارهاى نكردهاند، و گروهى
داستانى براى آن و به نام عمروعاص پرداختهاند و بعضى هم نقل آن را نيمه كاره
رها كردهاند. از طرفى به سبب زير سؤال رفتن خلفاى اول و دوم (به تصريح پيغمبر
اكرم (ص) در عصيان از خدا و رسول او) و حساسيت عامه در اين ارتباط، دانشمندان
شيعه نيز نتوانستهاند آن را به درستى در تاريخ و آثار خود ثبت كنند.
شكستن بتها:
به نوشته شيخ مفيد، به هنگام محاصره طائف، رسول خدا (ص) اميرالمؤمنين (ع) را با
گروهى از سواران به سويى روانه كرد و به او دستور داد در اين مأموريت هر بتى را
ديدند، آن را درهم شكنند و هرچه (از مشركان) يافتند، پايمال كنند. على (ع) حركت
كرد تا به گروه زيادى از سواران قبيله خثعم مواجه شد. مردى از آنها به نام شهاب
اواخر شب و نزديكى طلوع سپيده بيرو آمد و گفت: چه كسى به جنگ من مىآيد؟
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: چه كسى به مقابله او مىرود؟ هيچ كس برنخاست. پس آن
حضرت برخاست تا به جنگ او برود. ابوالعاص بن ربيع (همسر زينب دختر پيغمبر (ص))
گفت: اى امير ديگران تو را از اين كار كفايت مىكنند . على (ع) فرمود: نه، اما
اگر من كشته شدم تو فرمانده مردم باش. آن گاه اميرالمؤمنين در برابر شهاب قرار
گرفت و با ضربتى كه بر او وارد كرد، وى را كشت. سپس با آن گروه كه همراهش بود
به سوى بتها رفت و آنها را درهم شكست و به نزد پيغمبر (ص) بازگشت.
رسول خدا (ص) طائف را در محاصره داشت، همين كه على (ع) را ديد، براى فتح و پيروزى
او تكبير گفت و دست او را گرفت و به كنارى رفتند و مدتى به گفتگوى خصوصى با او
پرداخت. از جابر بن عبدالله انصارى روايت شده است كه آن روز در طائف كه پيغمبر
(ص) با على (ع) به تنهايى سخن مىگفت، عمربن خطاب پيش آمد و گفت: آيا تنها با
على در خلوت راز مىگوييد و راز خود را با ما در ميان نمىگذاريد؟ پيغمبر (ص)
فرمود: اى عمر! من به او راز نمىگويم، بلكه خدا با او راز مىگفت. عمر روى خود
را برگرداند و گفت: اين سخن هم مانند آن سخنى است كه در حديبيه به ما گفتى كه
داخل مسجدالحرام خواهيد شد... در حالى كه داخل نشديم و مشركان از ورود ما
جلوگيرى كردند... (130)
يعقوبى نيز آورده است كه به هنگام محاصره طائف، پيغمبر (ص) على (ع) را براى شكستن
بتها فرستاد، (و او رفت) تا آنها را در هم شكست. (131)
سريه طى:
پيغمبر اكرم (ص) در ربيعالاخر سال نهم على (ع) را مأمور ويران كردن بت و بتخانه
«فلس» متعلق به قبيله طى (قبيله حاتم طايى) كرد و او را همراه با صد و پنجاه
نفر از انصار كه سران اوس و خزرش در آن حاضر بودند و پنجاه اسب و صد شتر
داشتند، روانه كرد. على (ع) پرچم سفيد را به سهل بن حنيف انصارى و پرچم سياه را
به جبار بن صخر سلمى داد. آنها همه به نيزه و ديگر سلاحها مجهز بودند و سلاح
خود را آشكارا حمل مىكردند هنگامى كه به نزديكى منطقه استقرار قبيله طى
رسيدند، غلامى از آنها را كه در پى كسب خبر از سپاه اسلام بود، دستگير كردند و
با راهنمايى او به منطقه آنان وارد شدند. زمان طلوع فجر بر آن قبيله حمله كردند
و گروهى را كشتند و عدهاى را اسير كردند و غنيمتهاى بسيارى به دست آوردند.
هيچ كس از آنها نگريخت، مگر اين كه جاى او بر مسلمانان پوشيده نماند. البته عدى
بن حاتم طايى رئيس اين قبيله كه پيشاپيش از طريق جاسوس خود در مدينه از اقدام
پيغمبر (ص) بر ضد قبيلهاش با خبر شده بود، به شام گريخته بود. به نوشته واقدى
از اسيران هر كس را كه اسلام آورد، آزاد كردند، و هر كه را نپذيرفت گردن زدند.
على (ع) به بتخانه فلس رفت و آنجا را ويران كرد. در خزانه آنجا سه شمشير به
نامهاى «رسوب»، «مخدم» و «يمانى» و سه زره يافت. اسيران را كه از خاندان حاتم
طايى، دختر او و چند دختر بچه بودند، و نيز دامها و ديگر غنيمتها را با خود
آوردند؛ و چون به ركك (يكى از كوههاى منطقه طى) رسيدند، فرود آمدند و غنائم و
اسيران را تقسيم كردند. دو شمشير رسوب و مخدم را به پيغمبر (ص) اختصاص دادند و
شمشير سوم سهم على (ع) قرار گرفت . اسيران خاندان حاتم را تقسيم نكردند و آنها
را به مدينه آوردند تا بعد با راهنمايى على (ع) به دختر حاتم، و درخواست آزادى
وى از رسول خدا (ص)، آن حضرت بر او منت نهاد و آزادش كرد. (132)
دختر حاتم پس از آزادى نزد برادر رفت و او را ترغيب كرد به خدمت پيغمبر (ص)
برسد. عدى بن حاتم به مدينه آمد و مسلمان شد و بعدها يكى از بهترين ياوران
اميرالمؤمنين (ع) در دوران خلافت آن حضرت شد.
سريه على (ع) به يمن:
به نقلى اميرالمؤمنين (ع) دوبار از سوى پيغمبر اكرم (ص) به يمن اعزام شد كه يكى از
آن دو در رمضان سال دهم بوده است. (133)
رسول خدا (ص) پيش از آن خالدبن وليد را به سوى مردم يمين براى دعوت آنها به اسلام
فرستاد . وى شش ماه در يمن اقامت داشت ولى كسى دعوت او را پاسخ نداد. سپس
پيغمبر (ص) على بن ابيطالب (ع) را بدانجا گسيل داشت و به او دستور داد تا خالد
بن وليد را بازگرداند و هر يك از همراهانش را كه خواست با او برگردد، رها كند.
براء بن عازب انصارى كه همراه با خالد وليد به يمن رفته بود، گويد: هنگامى كه ما
به اوائل يمن رسيديم و خبر ورود ما به مردم رسيد، گرد على (ع) جمع شدند. على
(ع) نماز صبح را با ما خواند و پس از نماز ما را به يك صف كرد. آن گاه در برابر
ما ايستاد و حمد و ثناى خدا را بجا آورد. سپس نامه رسول خدا (ص) را بر آن مردم
قرائت كرد. در پى آن همه قبيله «همدان» در يك روز اسلام آوردند. على (ع) اسلام
آوردن همدانيان را به پيغمبر (ص) نوشت. رسولخدا(ص) پس از خواندن نامه وى بر
زمين افتاد و سجده كرد. سپس نشست و فرمود : سلام بر همدان، سلام بر همدان. پس
از اسلام آوردن قبيله همدان، تمام مردم يمن اسلام آوردند. (134)
درباره اين مأموريت على (ع) واقدى نقل ديگرى دارد كه خلاصه آن چنين است: پيغمبر
(ص) در رمضان سال دهم براى اعزام به يمن، به على دستور داد در قبا اردو بزند.
على (ع) در آنجا اردو زد تا يارانش همه جمع شدند. پيغمبر(ص) براى على پرچمى بست
و به نيزهاى نصب كرد و به او داد. سپس براى وى عمامهاى پيچيد كه سه دور بود و
يك ذرع از جلو و يك وجب از پشت سر آويخته بود. آن گاه براى دعوت به اسلام
سفارشهاى لازم را به وى فرمود و او را روانه كرد. على (ع) با سيصد اسب سوار
حركت كرد و اينها نخستين سواران اسلام بودند كه به يمن وارد مىشدند. چون به
نزديكترين ناحيه كه سرزمين مذحج بود، رسيدند با گروهى از آنها برخورد كرد و
براى پذيرش اسلام آنها را تحريض و ترغيب كرد، ولى مذحجيان نپذيرفتند و شروع به
تيرباران كردن اصحاب على (ع) كردند. پس از نبرد تن به تن مردى از آنها با
پرچمدار على (ع)، و كشته شدن آن مرد، على (ع) با اصحاب خود به آنها حمله كرد كه
بيست نفر از ايشان كشته شدند و بقيه پراكنده گرديدند و فرار كردند. سپس على (ع)
آنها را به اسلام دعوت كرد كه به سرعت پذيرفتند و چند تن از رؤساى آنان با على
(ع) به اسلام بيعت كردند و عهدهدار مسلمانان شدن بقيه كسان خود شدند.
چون على (ع) بر دشمن خود پيروز شد و آنها مسلمان شدند، نامهاى به حضور پيغمبر (ص)
فرستاد . در اين نامه به آن حضرت خبر داده بود كه به قبيله زبيد و غير آنان
برخورد كرده و آنها را به اسلام دعوت نموده، ولى آنها نپذيرفتند و ناچار به جنگ
شده است. على (ع) همچنين نوشته بود كه خداوند من را بر آنها پيروز گرداند و پس
از اين كه گروهى از ايشان كشته شدند به پيشنهاد ما پاسخ مثبت دادند و مسلمان
شدند و زكات را پذيرفتند و گروهى از آنان براى آموزش امور دين آمدهاند و من
مشغول آموزش قرآن به آنها هستم. (135)
ابلاغ آيات برائت از مشركين
در سال هشتم با وجود اين كه مكه بزرگترين پايگاه شرك سقوط كرد، اما اين به معناى
پايان بتپرستى و مسلمان شدن تمام ساكنين مكه و ديگر مناطق شبه جزيره نبود. كما
اين كه برخى از اهل مكه از رسول خدا (ص) براى اسلام آوردن مهلت خواستند؛ و طائف
در برابر اسلام مقاومت كرد و تسليم نشد. اما در سال نهم كه شوكت اسلام و قدرت و
هيبت آن افزايش يافت، بسيارى از اقوام و قبائل مختلف و اهل طائف با اعزام
هيئتهايى به محضر پيغمبر (ص)، اسلام و حاكميت رسول خدا را پذيرفتند. با تغيير
معادله سياسى به نفع اسلام، آيات برائت نازل گرديد كه طى آن وجود شرك غيرقابل
قبول و تحمل اعلام شد و پيمانهايى كه اسلام با قبيلهها يا اشخاص مشرك داشت يك
طرفه لغو گرديد و تا چهار ماه (از هنگام ابلاغ آيات) به مشركان فرصت داده شد كه
مسلمان شوند و در غير اين صورت مسلمانان بر آنها سخت گرفته، اسير يا كشتارشان
خواهند كرد.
اين آيات در اواخر سال نهم نازل شد و رسول خدا (ص) موظف شد در ذىحجه همان سال و
به هنگام اجتماع مشركان در مكه، آيات مزبور را به آنان ابلاغ كنند.
عموم كتابهاى دست اول و منبع در تاريخ اسلام ذيل نقل وقايع سال نهم، بسيارى از
تفاسير قرآن ذيل تفسير سوره برائت آوردهاند كه رسول خدا (ص) در اجراى فرمان
الهى ابوبكر را خواست و آيات برائت را به وى سپرد و او را مأمور ابلاغ آن كرد.
پس از خروج ابوبكر از مدينه جبرئيل بر پيغمبر اكرم (ص) نازل شد و عرض كرد خدا
مىفرمايد: «لا يؤدى عنك إلا أنت أو رجل منك» يعنى: (اين آيات را) كسى
نمىرساند، مگر شخص تو يا مردى كه از تو باشد . در پى اين فرمان بود كه رسول
خدا (ص)، على (ع) را فراخواند و او را در پى ابوبكر فرستاد تا آيات برائت را از
وى بگيرد و خود آنرا ابلاغ كند.
ابلاغ اين آيات كه به فرمان خداوند تنها در صلاحيت پيغمبر اكرم (ص) و «كسى كه از
اوست» مىباشد، نشان دهنده آن است كه پس از اين فرمان، هر كسى را كه پيغمبر (ص)
به جاى خود اعزام دارد، در واقع قائم مقام و جانشين اوست.
برخى اهل تسنن گمان بردهاند كه اعزام على (ع) به اين مأموريت و عزل ابوبكر به اين
سبب بوده است كه لغو پيمان بايد توسط كسى كه آن را منعقد كرده و يا يكى از
خويشان او صورت گيرد، و نيز رسالت على (ع) در اين مورد (برائتجويى از شرك و
مشركان) از سنخ رسالتهايى است كه همه شايستگان از مؤمنين مىتوانستند عهدهدار
آن شوند. برخلاف اين تصور علماى شيعه معتقد هستند مأموريت على (ع) اشتراك در
رسالت پيغمبر (ص) را مىرساند كه هيچ كس ديگر شايستگى آن را ندارد؛ زيرا تنها
به برائت جستن از مشركان (كه وظيفه و رسالت همه مؤمنان شايسته است) ختم
نمىشود، بلكه علاوه بر آن شامل اعلام و ابلاغ احكام الهى و ابتدايى جديدى بود
كه تا پيش از آن، رسول خدا (ص) آنها را تبليغ نكرده و وظيفه نبوت و رسالت خود
را در اين باره انجام نداده بود و آن احكام را به كسانى كه بايد ابلاغ كند،
نرسانده بود. بنابراين جز خود آن حضرت يا مردى از خودش كس ديگرى نمىتوانست
آنها را به مشركان و زائران مكه برساند. احكامى كه در ابلاغ آنها توسط على (ع)
در روز حج اكبر سال نهم ميان مسلمانان هيچ ترديدى نيست عبارتند از:
1 ـ لغو عهد و پيمان اسلام با مشركانى كه محدود به زمان و مدت معينى نيست.
بنابراين تنها اين پيمانها تا چهار ماه اعتبار دارد.
2 ـ نهى از عريان طواف كردن كه از عادات زشت جاهليت بود و پس از فتح مكه تا اين
زمان تحريم نشده بود.
3 ـ از اين سال به بعد هيچ مشركى حق ندارد به طواف و زيارت خانه خدا بيايد.
(136)
اما نحوه ابلاغ آيات برائت و اين احكام توسط اميرالمؤمنين (ع) چنين بود كه رسول
خدا (ص) آيات نازله را به ابوبكر داد تا به مكه رود تا در اجتماع زائران مكه به
مشركان ابلاغ كند. همين كه ابوبكر از مدينه خارج شد و در مسير مكه به راه
افتاد، جبرئيل بر پيغمبر (ص) نازل شد و عرض كرد: خداوند بر تو درود مىفرستند و
مىفرمايد (اين ابلاغها) را كسى به جز تو يا مردى كه از تو باشد، نمىرساند. پس
رسول خدا (ص) على عليهالسلام را خواست و فرمود: بر شتر من غضباء سوار شود و در
پى ابوبكر برو و آيات برائت را از او تحويل بگير و به مكه ببر و با ابلاغ آن
پيمان با مشركان را لغو كن. ابوبكر هم به ميل خود واگذار كه اگر خواست با تو به
مكه آيد يا به سوى من بازگردد.
اميرالمؤمنين بر غضبا سوار شد و به ابوبكر رسيد. ابوبكر با ديدن على (ع) پريشان شد
و گفت: اى ابوالحسن براى چه كارى آمدهاى؟ آيا به همراه من به مكه مىآيى يا
براى كار ديگرى آمدهاى؟ على (ع) فرمود: رسول خدا (ص) به من دستور داده است كه
به تو برسم و آيات برائت را از تو بگيرم و به سوى مشركان بروم و به وسيله آن
پيمان آنها را لغو كنم؛ و تو را به حال خود واگذارم كه همراه من به مكه بيايى
يا به سوى پيغمبر (ص) بازگردى. ابوبكر گفت: به سوى پيغمبر (ص) باز مىگردم. وى
به حضور رسول خدا (ص) رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا (ص) شما من را براى كارى
برگزيديد كه افتخارى نصيب من شد و همه در اين انتخاب به من رشك مىبردند. چون
براى انجام آن رفتم، من را فراخوانديد. آيا كارى از من سرزده است يا خداوند
آيهاى در نكوهش من نازل كرده است؟ پيغمبر (ص) فرمود: نه، ولى جبرئيل امين از
سوى خداوند عزوجل نزد من آمد و گفت كه اين آيات را كسى جز خود تو يا آن كس كه
از تو باشد، نمىرساند؛ و على از من است و از جانب من كسى جز على نمىتواند
(احكام ابتدايى را) ابلاغ كند. (137)
اميرالمؤمنين (ع) وقتى به مكه رسيد كه بعد از ظهر عيد قربان (روز حج اكبر) بود.
على (ع) در ميان مردم برخاست و فرمود: اى مردم من فرستاده رسول خدا (ص) به سوى
شما هستم و اين آيات را آوردهام:
برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين فسيحوا فى الارض اربعة اشهر.
يعنى بيست روز از ذىالحجه و تمام محرم و صفر و ربيعالاول و ده روز از
ربيعالثانى . آن گاه فرمود: از اين پس كس نه زن و نه مرد نبايد عريان طواف
كند، و هيچ مشركى حق ندارد بعد از امسال به زيارت بيايد، و هر كس از مشركان با
رسول خدا (ص) عهدى بسته است، مهلت اعتبار آن تا پايان همين چهار ماه است.
(138) به نقل يعقوبى على (ع) آيات را بر اهل مكه خواند و امان داد و سپس
فرمود: هر كس كه با رسول خدا (ص) پيمانى به مدت چهار ماه دارد، آن حضرت بر
پيمان خود استوار است، و هر كس با رسول خدا(ص) عهد و پيمانى ندارد، او را پنجاه
شب مهلت داده است. (139) اين نقل يعقوبى در مورد پنجاه شب مهلت در
منابع شيعه وجود ندارد.
در مستدرك صحيحين از جميع بن عمير ليثى روايت مىكند كه گويد: نزد عبدالله بن عمر
بن خطاب رفتم و از او در مورد على (ع) سؤال كردم. ابتدا پاسخ من را نداد؛ سپس
گفت: آيا تو را از على خبر ندهم؟ اين خانه رسول خدا (ص) در مسجد، و اين هم خانه
على است. رسول خدا (ص) ابوبكر و عمر را براى اعلام برائت به سوى اهل مكه
فرستاد. آن دو رفتند؛ پس از مدتى متوجه سوارهاى شدند. گفتند: كيستى؟ گفت: من
على هستم. اى ابوبكر نامهاى را كه همراه دارى، به من بده. ابوبكر گفت: از من
چه مىخواهى؟ گفت: سوگند به خدا كه جز خير نمىدانم. پس نامه را گرفت و آن را
(به مكه) برد. ابوبكر و عمر به مدينه بازگشتند و به پيغمبر (ص) گفتند: اى رسول
خدا چه بر سر ما آمده است؟ فرمود: چيزى بر شما نيست مگر خير، ولى به من گفته
شده است كه جز تو يا مردى كه از تو باشد، ابلاغ نمىكند. (140)
در كتاب تاريخ دمشق از ابن عباس روايت شده است كه مىگويد: من و عمربن خطاب در يكى
از راههاى مدينه مىرفتيم. عمر در حالى كه دست من در دستش بود، گفت: اى ابن
عباس چنين مىبينم كه يار تو (على) مظلوم واقع شده است. گفتم: پس اى
اميرالمؤمنين آنچه را كه موجب مظلوميت او شده (خلافت غصب شده) به او بازگردان.
ابن عباس مىگويد: عمر دستش را از دست من درآورد و از من روى برگرداند (و از
سخن من خوشش نيامد) و با خود آهسته حرف مىزد؛ سپس ايستاد تا من به او رسيدم.
آن گاه گفت: اى ابن عباس تصور مىكنم مردم يار تو را كوچك كردند. من گفتم: به
خدا سوگند، رسول خدا (ص) او را كوچك نكرد زمانى كه او را (به مكه) فرستاد و
دستور داد كه (آيات) برائت را از ابوبكر بگيرد (و على چنين كرد) سپس آن آيات را
بر مردم قرائت كرد. عمر در پاسخ سكوت كرد. (141)
على (ع) در مباهله
رسول خدا (ص) نامهاى به مسيحيان نجران نوشته بود و در آن خواستار اسلام آوردن
آنها و يا پرداخت جزيه شده بود و اخطار كرده بود در صورتى كه هيچ كدام از
پيشنهادها را نپذيرند، مسلمانان به جنگ آنها خواهند آمد. اسقف نجران پس از
مشورت با بزرگان آنجا به اين نتيجه رسيد تا با اعزام هيئتى به مدينه، در مورد
دعوت آن حضرت تحقيق كنند و اخبار مربوط به آن را به نجران بياورند. اعضاى هيئت
وارد مدينه شدند و به مسجد پيغمبر (ص) آمدند و از رسول خدا (ص) در مورد دعوت
اسلامى پرسشهايى كردند؛ ولى با وجود شنيدن پاسخهاى محكم و مستدل پيغمبر(ص)
باز در حقانيت آن حضرت تشكيك كردند. در اين موقع آيه مباهله (سوره آلعمران،
آيه 61) نازل شد و به موجب اين آيه، رسول خدا (ص) آنها را به مباهله دعوت كرد
كه با استقبال مسيحيان مواجه شد.
آيه مباهله چنين است:
فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا
و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبهل فنجعل لعنةالله على الكاذبين.
يعنى: پس هر كس با تو در آن (بحث بندگى و رسالت عيسى) بعد از علمى كه به مطلب
يافتى، مجادله كرد بگو بياييد ما فرزندان خود و شما فرزندانتان را، ما زنان خود
و شما زنانتان را، ما نفس خود و شما نيز نفس خود را بخوانيم. سپس مباهله كنيم و
لعنت و دورى از رحمت خدا را براى دروغگويان (كه يا ما هستيم يا شما) درخواست
كنيم.
مسيحيان وقتى به اقامتگاه خود بازگشتند به مشورت نشستند و گفتند: اگر او با امت
خود آمد، مباهله مىكنيم، زيرا مىفهميم كه پيغمبر نيست؛ و اگر با خويشان و
نزديكانش بيايد، مباهله نمىكنيم؛ چون هيچ كس بر ضد خانواده خود اقدامى نمىكند
مگر آن كه ايمان و يقين داشته باشد كه خطرى در بين نيست.
روز بعد و در موعد مباهله، پيغمبر اكرم (ص) در حالى كه دست على بن ابيطالب (ع) را
در دست داشتن و حسن و حسين عليهماالسلام پيشاپيش آنها و فاطمه زهرا (س) در پشت
سر مىآمدند، براى مباهله حاضر شدند. همين كه سرپرست هيئت مسيحيان رسول خدا (ص)
و همراهان او را ديد، در مورد همراهان آن حضرت سؤال كرد. به او گفتند: آن مرد
پسرعموى او و داماد و پدر فرزندان و محبوبترين مردم نزد اوست. آن دو كودك
فرزندان دخترش از همسر خود على است كه آنها نيز محبوبترين كسان نزد او هستند؛
و آن زن فاطمه دخترش مىباشد كه گرامىترين كس نزد آن حضرت است و از همه به او
نزديكتر مىباشد. سرپرست هيئت نجران رو به ديگر مسيحيان كرد و گفت: اى گروه
نصارا من به يقين چهرههايى را مىبينم كه اگر از خدا درخواست كنند كوهى را از
جا بكند، مىكند. زنهار كه مباهله نكنيد وگرنه هلاك خواهيد شد و تا روز قيامت
يك مسيحى روى زمين باقى نخواهد ماند. همه اعضاى هيئت سخن وى را تصديق و تأييد
كردند . آن گاه سرپرست آنها به پيغمبر (ص) گفت: ما با شما مباهله نمىكنيم.
رسول خدا (ص) فرمود پس اسلام بياوريد تا آنچه به سود مسلمانان است به نفع شما
باشد و هر چه به زيان شما باشد به ضرر ايشان هم خواهد بود. مسيحيان اين پيشنهاد
را نپذيرفتند. پيغمبر (ص) فرمود : من به ناچار با شما جنگ خواهم كرد. گفتند: ما
طاقت جنگ نداريم، ولى هر سال دو هزار حله (جامه نو) و سى زره آهنى مىپردازيم.
رسول خدا (ص) موافقت كرد و قرارداد صلحى بر اين مبنا تنظيم شد كه على (ع) كاتب
آن بود. (142)
شيخ مفيد از اعاظم علماى شيعه در كتاب ارشاد خود پس از نقل داستان مباهله كه آن را
دليل بر اقرار مسيحيان به نبوت پيغمبر اكرم (ص) مىداند، در تبيين مصداق
«انفسنا» بودن على (ع) در آيه مباهله مىنويسد: خداى تعالى در آيه مباهله حكم
فرموده است كه على (ع) جان رسول خدا (ص) است؛ و از اين حكم روشن مىگردد كه على
(ع) به آخرين درجه فضيلت رسيده است و با پيغمبر (ص) در كمال و عصمت از گناهان
مساوى و برابر است.
وى سپس به استناد اين آيه به تبيين مقام حضرت زهرا (س) و حسنين عليهماالسلام
مىپردازد، آن گاه مىنويسد: اين فضيلتى (براى اهل بيت) است كه هيچ يك از امت
در اين فضيلت شريك آنان نگشت و كسى هماورد و همانند آنان نشد، و اين نيز به
ديگر فضيلتهاى اميرالمؤمنين مىپيوندد. (143)
على (ع) در حجةالوداع و اعلام ولايتش در غدير خم
رسول اكرم (ص) در اواخر سال دهم اراده به جاى آوردن حج و اعلام احكام اين فريضه را
فرمود؛ و قصد خود را به اطلاع مردم رسانيد و همه مسلمانان را از دورترين
سرزمينها دعوت كرد تا در آن سال با آن حضرت حج گزارند. در پى اين دعوت مردم
آماده رفتن به حج شدند و از اطراف و حوالى و نزديكيهاى مدينه مردم بسيارى به
اين شهر آمدند و مهياى حركت با پيغمبر خدا (ص) شدند. رسول اكرم (ص) در بيست و
پنجم ذىقعده از مدينه خارج شد و به اميرالمؤمنين عليهالسلام (كه در مأموريت
يمن به سر مىبرد) نوشت كه براى انجام حج از يمن به مكه بيايد؛ و براى او نوع
حج خود را ذكر نفرمود.
اميرالمؤمنين (ع) با سپاهى كه با خود داشت، از يمن به سوى مكه حركت كرد، در حالى
كه حلههايى را كه (بابت جزيه) از اهل نجران گرفته بود با خود داشت. على (ع) به
منظور ديدار رسول خدا (ص) از سپاه خود پيش افتاد و شخصى را به جاى خود در آنان
قرار داد و هنگامى كه پيغمبر اكرم (ص) به مكه مىرسيد، اميرالمؤمنين (ع) نيز به
آن حضرت رسيد و سلام كرد و گزارشى از مأموريت خود (در يمن) و حلههايى را كه از
يمن آورده بود، به اطلاع آن حضرت رسانيد؛ و گفت كه براى ديدار رسول خدا (ص) پيش
از سپاه شتابان آمده است. پيغمبر (ص) از ديدار او و انجام دستورات خود (توسط
على) خشنود شد و به او فرمود: اى على به چه نيت احرام بستى؟ على (ع) عرض كرد:
يا رسولالله شما به من ننوشته بوديد كه به چه نحوى احرام مىبنديد و من هم از
راه ديگى (از نيت شما) آگاه نبودم. بنابراين هنگام تليه و احرام، نيت خودم را
به نيت شما پيوند زدم و گفتم بار خدايا احرام مىبندم مانند احرامى كه پيغمبرت
بسته است. و سى و چهار شتر براى قربانى با خود آوردهام. رسول خدا (ص) فرمود:
الله اكبر ! من شصت و شش شتر براى قربانى آوردهام و تو در حج و مناسك قربانى
با من شريك هستى. اكنون بر احرام خود باش و به سوى سپاه خود بازگرد و با شتاب
آنها را به من برسان تا به خواست خداى تعالى در مكه به هم برسيم.
اميرالمؤمنين با رسول خدا (ص) وداع كرد و به سوى سپاه خود بازگشت كه آنها را در
همان نزديكىها ديد. على (ع) دريافت كه آنها حلههايى را كه با خود داشتهاند،
به تن كردهاند؛ بر اين كار عيب گرفت و به جانشين خود فرمود: واى بر تو! چه چيز
تو را واداشت كه اين حلهها را پيش از آن كه به رسول خدا (ص) تحويل دهيم، به
اينها ببخشى؟ او گفت: از من درخواست كردند كه با اين حلهها احرام ببندند و خود
را به آنها زينت دهند و سپس به من بازگردانند. پس اميرالمؤمنين (ع) همه آنها را
از تن ايشان بيرون آورد و در جوالها قرار داد. سپاهيان از اين اقدام على (ع)
خشمگين شدند و چون به مكه رسيدند از او شكايات بسيارى به رسول خدا (ص) كردند.
پيغمبر (ص) دستور داد منادى در ميان مردم ندا در دهد كه: زبانهاى خود را از على
كوتاه كنيد زيرا او درباره خدا سختگير است [فإنه خشن فى ذاتالله عزوجل] و در
مورد دين سازشكارى ندارد. پس آن جماعت از بيان شكايت خوددارى كردند و جايگاه
على (ع) نزد رسول خدا (ص)، و خشم آن حضرت بر عيب جويان او را دانستند.
(144)
رسول خدا (ص) مناسك حج را به جا آورد و على (ع) را در قربانى خود شريك ساخت و در
اجتماع مردم احكام و سفارشهايى را بيان داشت. آن گاه با مردمى كه همراهش بودند
از مكه به قصد مدينه خارج شد. همين كه به غدير خم رسيد، با وحى الهى «يا ايها
الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من
الناس» متوقف شد و فرود آمد. سبب فرود آمدن آن حضرت اين بود كه با نزول اين آيه
دستور الهى مبنى بر ابلاغ نصب اميرالمؤمنين (ع) و جانشينان او به خلافت صادر
شد. پيش از اين در اين باره به آن حضرت وحى شده بود ولى زمانى براى اعلام و
ابلاغ آن در وحى الهى تعيين نگرديده بود. لذا رسول خدا (ص) اين كار را به تأخير
انداخت و موكول به زمانى كرده بود كه از اختلاف و دو دستگى مردم نسبت به (ولايت
و خلافت) على (ع) آسوده خاطر باشد.
پيغمبر اكرم (ص) فرمان داد همه توقف كنند و آنها كه پيش رفتهاند، بازگردند و
منتظرى باشند تا آنهايى كه نرسيدهاند، حضور يابند. در هواى گرم و سوزان منطقه
پس از اقامه نماز ظهر جمعيتى بالغ بر صد هزار نفر هيجان زده انتظار مىكشيدند
كه رسول خدا (ص) چه امر مهمى را مىخواهد به اطلاع آنها برساند. رسول اكرم (ص)
از منبرى كه با جهاز شتران درست شده بود بالا رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار
و گواهى گرفتن از مردم بر يكتايى خداوند، و بندگى و رسالت خود، و حقانيت بهشت و
دوزخ و روز قيامت، فرمود: اى مردم من به زودى از ميان شما خواهم رفت و چيزى را
برجاى مىگذارم كه اگر به آن چنگ بزنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد. كتاب خدا و
عترت من اهل بيتم. اين دو هرگز از يكديگر جدا نمىشوند تا نزد حوض كوثر بر من
درآيند. پس بنگريد با آنها چگونه رفتار مىكنيد و آيا حق من را درباره آنها
مراعات خواهيد كرد؟
يكى از حاضران سؤال كرد: يا رسولالله اين دو ثقل كدام هستند؟ پيغمبر اكرم (ص)
فرمود : ثقل اكبر كتاب خداست كه يك طرف آن به دست خدا و طرف ديگر به دست شماست.
ثقل اصغر عترت من است. پس به آن دو چنگ زنيد تا گمراه نشويد؛ و بر آن دو پيشى
نگيريد كه هلاك خواهيد شد؛ و درباره آن دو كوتاهى نكنيد كه نابود مىگرديد.
آن گاه رسول خدا (ص) با بلندترين صداى خود فرمود: آيا من سزاوارتر از شما به
خودتان نيستم؟ مردم گفتند: آرى به خدا. پس بلافاصله دست على (ع) را گرفت و آن
را تا اندازهاى بلند كرد كه سفيدى زير بغل هر دو پيدا شد؛ سپس فرمود: فمن كنت
مولاه فهذا على مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و
اخذل من خذله. يعنى: پس هر كه را من مولا و اختياردار او هستم، اين على مولا و
صاحب اختيار اوست. خدايا دوست بدار هر كس كه او را دوست بدارد؛ و دشمن باش با
هركس كه با او دشمنى ورزد؛ و يارى كن هر كس كه او را يارى كند و رها كن هر كس
كه او را واگذارد. در پايان فرمود: هر كس در اينجا حاضر است، بايد اين پيام را
به غائبان برساند. سپس از منبر فرود آمد؛ آن هنگام نزديك ظهر بود.
رسول خدا (ص) نماز ظهر را با مردم خواند و در خيمه خود نشست و به على (ع) فرمود تا
در خيمهاى برابر خيمه او بنشيند. آن گاه به مسلمانان دستور داد دسته دسته نزد
على (ع) بردند و نصب او به اين مقام را تهنيت داده و به او به عنوان
اميرالمؤمنين سلام كنند . مردم به سوى اميرالمؤمنين (ع) هجوم آوردند و با آن
حضرت بيعت كردند. مراسم بيعت و تبريك تا مغرب ادامه يافت. پيشاپيش كسانى كه به
اميرالمؤمنين (ع) تبريك گفتند ابوبكر و عمر بودند كه هر كدام مىگفتند: به به
بر تو اى فرزند ابوطالب! از اين پس در هر صبح و شام سرپرست من و اختياردار هر
مرد و زن مؤمنى هستى.
هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه آيه نازل شد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتمت عليكم
نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا يعنى: امروز براى شما دين شما را كامل و نعمت
خود را بر شما تمام كردم و اكنون (با ولايت على) خشنود شدم كه اسلام دين شما
باشد. (145)
على (ع) در آخرين روزهاى عمر شريف پيغمبر (ص)
رسول خدا (ص) پس از بازگشت از حجةالوداع و هم زمان با آغاز بيمارى خود، دستور داد
به انتقام جنگ موته سپاهى براى اعزام به سرزمين بلقاء (در خاك امپراتورى روم)
بسيج شود . در فرمان پيغمبر اكرم (ص) حضور تمام مهاجران و انصار و كسانى كه
توان جنگيدن دارند، الزامى شده بود. رسول خدا (ص)، براى فرماندهى اين سپاه،
اسامة بن زيد جوان هفده تا بيست ساله را برگزيد و به او فرمود: به سوى سرزمينى
كه پدرت در آن به شهادت رسيد، حركت كن و بر آنان حملهور شو. جمعى از مسلمانان
به تبعيض اسامه به فرماندهى خود اعتراض كردند و گفتند: چرا اين نوجوان فرمانده
سپاهى مىشود كه از مهاجرين اوليه تشكيل شده است؟ هنگامى كه پيغمبر اكرم (ص)
اين سخن را شنيد برآشفت و با حال بيمارى به مسجد رفت و بر فراز منبر فرمود: اين
چه سخنى است كه درباره اسامه مىگوييد؟ پيش از اين هم به فرماندهى پدرش (زيد بن
حارثه) اعتراض داشتيد. به خدا سوگند پدر لايق فرماندهى بود و پسر نيز همان
شايستگى را دارد.
رسول خدا (ص) براى اسامه پرچمى بست و به او داد و جرف (در بيرون مدينه) را اردوگاه
سپاه او تعيين فرمود. هم زمان با استقرار سپاه در اردوگاه، بيمارى پيغمبر (ص)
شدت گرفت. اسامه از طريق مادرش امايمن (كه خدمتكار پيغمبر بود) از وخامت حال
رسول خدا (ص) با خبر شد و به مدينه بازگشت. بسيارى از بزرگان مهاجران و انصار
هم پس از اطلاع از حال پيغمبر (ص) به بهانه تأمين تداركات سپاه و احوالپرسى از
رسول خدا (ص) بين جرف و مدينه در آمد و رفت بودند. اسامه پس از ديدار با پيغمبر
(ص) و دريافت فرمان حركت، در انتظار ساير بزرگان اصحاب بود تا با آنها حركت
كند؛ زيرا رسول خدا (ص) به آنها كه بر بالينش حضور داشتند، فرمود: سپاه اسامه
را حركت دهيد. خدا متخلفان از آن سپاه را لعنت كند.
پيغمبر اكرم (ص) كه به سبب ضعف قادر به اقامه نماز جماعت نبود، به اعتبار اين كه
همه سرشناسان با اسامه در جرف و در آستانه حركت هستند، فرمود: «بگوييد تا يك
نفر با مردم نماز بخواند». عايشه با آگاهى از تمرد پدرش و حضور او در مدينه،
گفت پيغمبر مىفرمايد ابوبكر با مردم نماز بخواند. حفصه همسر ديگر پيغمبر (ص)
كه او نيز از تمرد پدر خود با خبر بود، گفت رسول خدا (ص) مىفرمايد عمر با مردم
نماز را اقامه كند. با هماهنگى ابوبكر و عمر، ابوبكر به نماز ايستاد.
رسول خدا (ص) پس از امر به برقرارى نماز جماعت، از حال رفته بود. هنگامى كه به هوش
آمد از برگزارى نماز جماعت و امام آن سؤال كرد؛ و چون شنيد ابوبكر با مردم نماز
مىخواند سخت برآشفت و به على (ع) و فضل بن عباس فرمود مرا به مسجد ببريد. على
(ع) و فضل در حالى كه زير بغل پيغمبر خدا را گرفته بودند آن حضرت را كه از شدت
بيمارى پاهاى مباركش بر زمين كشيده مىشد، به مسجد بردند. رسول اكرم (ص) جلوتر
از ابوبكر ايستاد و او را عقب زد و با اقامه نماز خود، نماز ابوبكر را بر هم
زد. مردم هم نماز خود را شكستند و به پيغمبر (ص) اقتدا كردند. آن حضرت پس از
بازگشت به خانه، ابوبكر و عمر را احضار فرمود و آنان را مورد عتاب قرار داد و
فرمود: مگر فرمان نداده بودم با اسامه حركت كنيد، چرا تخلف كردهايد؟ ابوبكر
گفت: من بيرون رفتم و برگشتم براى آن كه عهد خود را با شما تجديد كنم. عمر نيز
گفت: من از اين رو (از مدينه) بيرون نرفتم كه نخواستم خبر بيمارى شما را از
ديگران بپرسم. پيغمبر اكرم (ص) فرمود: «سپاه اسامه را روانه كنيد و با آن بيرون
برويد . خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه او تخلف كند». اين كلام را سه بار
تكرار كرد؛ آن گاه از هوش رفت. همسران آن حضرت و حاضران به گريه و شيون
پرداختند.
پس از مدتى رسول خدا (ص) چشم گشود و با مشاهده آنها كه هنوز نرفته و به اسامه ملحق
نشده بودند، بر آشفت و احساس خطر كرد. لذا فرمود: براى من كتف گوسفندى (به
عنوان كاغذ) و دواتى بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه پس از من هرگز گمراه
نشويد. عبدالرحمان بن ابىبكر برخاست تا دوات و كتفى بياورد، ولى عمر مانع شد و
گفت: «اين مرد هذيان مىگويد و بيمارى بر او غالب شده است. كتاب خدا ما را بس
است». با اين سخن عمر بين حاضران اختلاف افتاد. بعضى موافق و برخى مخالف بودند.
پيغمبر (ص) باز چشم گشود. حاضران پرسيدند كه دوات و كتف بياوريم؟ رسول خدا (ص)
كه از سخنان جسارتآميز آنها سخت آزرده خاطر شده بود، فرمود: «پس از آن حرفها
كه گفتيد؟ نه، (ديگر لزومى ندارد) اما شما را سفارش مىكنم كه با اهل بيت من به
خوبى رفتار كنيد». آن گاه از آنها روى برگرداند و همه را از نزد خود راند و
تنها على (ع) و عباس را نگاه داشت و به على وصيت كرد.
روز بعد حال رسول خدا (ص) وخيمتر شد. آن حضرت به زنان حاضر فرمود: برادرم را صدا
كنيد . عايشه پدرش ابوبكر را خواند. چون چشم پيغمبر (ص) به او افتاد، روى
برگردانيد. ابوبكر گفت: اگر نيازى به من داشت، اظهار مىكرد. رسول خدا (ص)
مجددا برادرش را خواند. حفصه نيز عمر را آورد. پيغمبر (ص) از او نيز روى
برگردانيد. رسول خدا (ص) براى بار سوم فرمود : برادر و ياورم را بخوانيد.
امسلمه همسر ديگر پيغمبر (ص) گفت: به خدا سوگند او على را مىخواهد و به جز
على كسى را قصد نكرده است. هنگامى كه على (ع) حاضر شد، پيغمبر (ص) به او اشاره
كرد تا نزديك بيايد. اميرالمؤمنين (ع) خود را به آن حضرت چسبانيد و زمان درازى
رسول خدا (ص) سخنانى به راز به او فرمود. سپس على (ع) برخاست و به كنارى نشست
تا اين كه پيغمبر (ص) را خواب فراگرفت. على (ع) از حجره پيغمبر (ص) بيرون آمد.
مردم به او گفتند: اى اباالحسن چه سخنانى بود كه رسول خدا (ص) خصوصى به تو
فرمود. على (ع) گفت: آن حضرت هزار در از علم را به من آموخت كه از هر در آن،
هزار در ديگر به روى من گشوده شد؛ و به چيزى وصيت فرمود كه انشاءالله تعالى به
آن اقدام خواهم كرد.
پس از آن رسول خدا (ص) سنگين شد و هنگام احتضار فرا رسيد. در اين حال به على (ع)
فرمود : «اى على سر من را در دامان خود بگير زيرا امر الهى رسيد؛ و چون جان از
تن من خارج شد، من را رو به قبله كن و كار غسل و كفن را خودت بر عهده بگير و
پيش از همه مردم بر من نماز كن و از من جدا نشوى تا آن زمان كه من را در قبر
قرار دادى و در همه حال از خدا يارى بخواه». آن گاه على (ع) سر رسول خدا (ص) را
به دامان گرفت تا آن حضرت از حال رفت . در اين موقع فاطمه سلامالله عليها پيش
آمد و خود را بر پدر افكند و به روى آن حضرت مىنگريست و نوحه و گريه مىكرد و
شعرى را در مدح رسول خدا (ص) مىخواند. پيغمبر اكرم (ص) چشمانش را گشود و به
صداى ضعيفى فرمود: اى دختر كم بگو «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل
أفان مات أو قتل انقلبتم على اعقابكم» با اين سخن فاطمه (س) بسيار گريست . پس
رسول خدا (ص) به او اشاره كرد نزديك بيايد و چون نزديك شد آهسته چيزى به او
فرمود كه به آن سخن روى او شكفته شد.
آن گاه جان به جان آفرين تسليم كرد در حالى كه دست راست على (ع) زير چانه او بود.
على (ع) دستى به صورت پيغمبر (ص) كشيد و همان را بر روى خود كشيد. سپس رسول خدا
(ص) را روبه قبله خوابانيد و چشمان مباركش را بست و جامه بر بدن او كشيد و
سرگرم كار غسل و كفن آن حضرت شد. (146)
منابع و مآخذ
اجتهاد در مقابل نص، علامه سيد عبدالحسين شرف الدين، مترجم على دوانى، تهران،
كتابخانه بزرگ اسلامى، بدون تاريخ.
الارشاد فى معرفة حججالله على العباد، شيخ مفيد، ترجمع و شرح سيد هاشم رسولى
محلاتى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، چاپ دوم، بدون تاريخ.
اسدالغابه فى معرفة الصحابه، عزالدين بن اثير، بيروت، لبنان، دارالشعب، 1970 م.
الاصابه فى تمييز الصحابه، ابن حجر عقلانى، بيروت، لبنان، داراحياء التراث العربى،
چاپ اول، 1328 ق.
بحارالانوار، علامه مجلسى، مؤسسة الوفاء، بيروت، لبنان، چاپ دوم، 1403 ق.
تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، على دوانى، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ دوم، بدون
تاريخ .
تاريخ تحليلى اسلام، دكتر سيد جعفر شهيدى، مركز نشر دانشگاهى، تهران، چاپ يازدهم،
1370
تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، دارالتراث، بيروت، لبنان، بدون تاريخ.
تاريخ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، دار بيروت للطباعة و النشر، بيروت، لبنان، بدون
تاريخ .
تفسير صافى، ملامحسن فيض كاشانى، مؤسسه اعلمى، بيروت، لبنان، چاپ دوم، 1402 ق.
زندگانى اميرالمؤمنين (ع)، سيدهاشم رسولى محلاتى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران،
چاپ پنجم، .1375
السيرة النبوية (سيره ابن هشام)، ابن هشام، دارالقلم، بيروت، لبنان، بدون تاريخ.
السيرة الحلبيه، برهان الدين حلبى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، بدون
تاريخ .
شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان،
چاپ دوم، 1385 ق.
الطبقات الكبرى (طبقات ابن سعد)، دار صار، بيروت، لبنان، بدون تاريخ.
عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، نشر صدوق، تهران، چاپ اول، .1372
الغدير فى الكتاب والسنة، علامه امينى، دارالكتاب العربى، بيروت، لبنان، چاپ سوم،
1387 ق.
فروغ ولايت، جعفر سبحانى، انتشارات صحيفه، تهران، چاپ چهارم، 1374قاموس الرجال،
علامه شوشترى، دفتر انتشارات اسلامى، قم، چاپ دوم، 1410 ق.
الكامل فى التاريخ (كامل ابن ثير)، عزالدين بن اثير جزرى، دارالكتاب العربى،
بيروت، لبنان، چاپ ششم، بدون تاريخ.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، ابوعلى طبرسى، دارالمعرفه، بيروت، لبنان، چاپ دوم،
1408 ق.
مروج الذهب و معادن الجوهر، على بن الحسين المسعودى، دارالمعرفه، بيروت، لبنان،
بدون تاريخ.
معجم البلدان، ياقوت حموى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، 1399 ق.
مغازى، محمد بن عمر واقدى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، مركز نشر دانشگاهى، چاپ
دوم، 1369 ش.
المناقب، ابن شهر آشوب، انتشارات علامه، قم، بدون تاريخ.
موسوعة الامام على بن ابىطالب فى الكتاب و السنة و التاريخ، محمد رى شهرى،
دارالحديث، قم، چاپ اول، 1421 ق.
الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبايى، ترجمه سيد محمد باقر موسوى همدانى، دفتر
تبليغات اسلامى، قم 1363
نهجالبلاغه، فيض الاسلام، انتشارات فيض الاسلام، چاپ ششم، 1376
پىنوشتها:
1) تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، استاد على دوانى، ص 74 به نقل از نورالهدايه فى
اثبات الولايه، ملاجلالالدين دوانى. بايد گفت ملا جلال سنى و پيرو مذهب شافعى
بود و حدود پنجاه سال رياست حوزه علمى، فلسفى و كلامى شيراز را برعهده داست و
در اواخر عمر به مذهب شيعه گرديد.
2) موسوعة الامام على بن ابىطالب (ع) فىالكتاب و السنة و التاريخ، محمدى رى
شهرى، ج 1 / ص 74 به نقل از علل الشرايع: 135/3 و معانى الاخبار: 62/10 و امالى
صدوق: 194/206 و امالى طوسى: 706/1511 و بشارة المصطفى: 8 و روضة الواعظين: 87
3) روج الذهب و معاون الجوهر، مسعودى ج 2 / ص 358 پ
4) الغدير، علامه امينى، ج 6/ص 22
5) الغدير، علامه امينى، ج 6/ص 22
6) تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، ص 76
7) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج1/ ص 15 و موسوعة الامام على (ع)، ج1 / ص
92 تا 94 به نقل از مقاتل الطالبيين: 41 و انساب الاشراف: 2/346 و مستدرك
صحيحين: 3/666 و تاريخ طبرى: 2/313 و كامل ابن اثير: 1/484 و تاريخ اسلام ذهبى:
1/136 و دلائل النبوه بيهقى: 2/162 و مناقب خوارزمى: 51 و البداية و النهايه:
3/25 و چند منبع معتبر شيعه
8) نهجالبلاغه، خطبه قاصعه
9) سيره ابن هشام، ج 1 / ص 262 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 312 و اسدالغابه فى معرفة
الصحابه، ج 4 / ص 89
10) موسوعة الامام على بن ابيطالب، ج 1 / ص 92 به نقل از كشف اليقين علامه حلى،
32/ 12
11) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 13 / ص 200
12) به عنوان نمونه نگاه كنيد به ارشاد شيخ مفيد، ج 1 / ص 3 و اسدالغابه، ج 4 / ص
91 و نهجالبلاغه فيض الاسلام، ص 812
13) نهجالبلاغه، خطبه 146
14) عيون اخبار الرضا (ع)، ج 1 / ص 303
15) سيره ابن هشام، ج 1 / ص 262 ابن سعد نيز دركتاب خود على (ع) را نخستين كسى
مىداند كه به پيغمبر ايمان آورد (الطبقات الكبرى ج 3 / ص 21)
16) اسدالغابه، ج 4 / ص 91
17) همان، ج 4/ ص 93
18) سيره حلبى، ج 1 / ص 268
19) الغدير، ج 3 / ص 224 به بعد
20) مروج الذهب، ج 2 / ص 283
21) اسدالغابه، ج 4 / 92 و بحارالانوار، ج 38 / ص 262
22) تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 23
23) بحارالانوار، ج 18 / ص 184
24) الغدير، ج 3 / ص 221 به نقل از منابع معتبر سنى. ابن سعد نيز روايت مىكند كه
على (ع) نخستين نمازگزار بوده است (طبقات، ج 3 / ص 21)
25) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 26
26) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 26
27) اسدالغابه، ج 4 / ص 94
28) براى نمونه نگاه كنيد به: تاريخ طبرى، ج 2 / ص 320 و شرح نهجالبلاغه ابن
ابىالحديد، ج 13 / ص 210 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 41 و سيره حلبى، ج 1 / ص
285 و بحارالانوار، ج 35 / ص 174 و موسوعة الامام على بن ابىطالب، ج 1 / ص 144
به نقل از تاريخ دمشق: 42/48/8381 و تفسير طبرى: 11 / جز 19/121 و شواهد
التنزيل: 1/486/514 و كنزالعمال: 13/131/36419 و امالى طوسى: 582/1206 وتفسير
فرات: 301/306 و مجمعالبيان: 7/322 و بحارالانوار: 38/223/24 و تفسير قمى:
2/124 و ارشاد: 1/ 48
29) اسدالغابه، ج 5 / ص 186
30) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 13 / ص 256
31) همان، ج 2 / ص 127
32) نگاه كنيد به: بحارالانوار، ج 19 / ص 48
33) موسوعة الامام على بن ابىطالب (ع)، ج 1 / ص 151 دو حديث تقريبا مشابه به هم
در اين ارتباط به استناد منابع معتبر سنى آورده شده است كه عبارتند از: مستدرك
على الصحيحين : 2/398 و 3/6، تاريخ بغداد: 13/302، مسند ابن حنبل: 1/183، خصائص
اميرالمؤمنين (ع) نسايى : 225/122، تهذيب الآثار: 237/32 و ح 33، مسند ابى
يعلى: 1/180، مناقب خوارزمى: 123/139، مناقب ابن مغازلى: 429/5 و مناقب كوفى:
2/ 606
34) همان، ص 153 به نقل از خصال صدوق: 552/30 و احتجاج طبرسى: 1/ 311
35) نگاه كنيد به همان، ص 153 تا 155 به نقل از بحارالانوار: 59/ 138
36) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج 2 / ص 123 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 374 و ارشاد
مفيد، ج 1 / ص 43 و اسدالغابه، 4/95 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 1/ ص 182
37) تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 39
38) سيره ابن هشام، ج 2 / ص 129 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 382 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص
45 و اسدالغابه، ج 4 / ص 96
39) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 46
40) همان منبع و همان صفحه
41) ضجنان: كوهى است در ناحيه تهامه كه ميان آن و مكه 25 ميل فاصله است. (نگاه
كنيد به معجم البلدان، ج 3 / ص 453)
42) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1 / ص 182 و موسوعه الامام على (ع)، ج 1 / ص 169 به نقل
از امالى شيخ طوسى: 465 و كشف الغمه: 2/ 30
43) زندگانى اميرالمؤمنين (ع)، سيد هاشم رسولى محلاتى، ص 76 به نقل از اعلام الورى
و روضه كافى
44) اسدالغابه، ج 4 / ص 96
45) بنى شيبان تيرهاى از قبيله بكربن وائل بود كه در شمال شرقى عربستان و در حدود
مرزهاى جنوب غربى ايران ساسانى مىزيستند.
46) نگاه كنيد به: شرح نهجالبلاغه، ج 4 / ص 125 تا 128
47) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج .2 ص 150 و طبقات ابن سعد، ج 3 / ص 22 و
الاصابه فى تمييرالصحابه، ج 2/ 507
48) تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 41
49) بحارالانوار، ج /43 ص 9
50) طبقات ابن سعد، ج 3 / ص 23
51) اسدالغابه، ج 4 / ص 97
52) سيره ابن هشام، ج 2 / ص 264 و طبقات ابن سعد، ج 3 / ص 23 و تاريخ طبرى، ج 2 /
ص 431
53) سيره ابن هشام، ج 2 / س 277 و مغازى واقدى، ج 1 / ص 68 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص
445 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 60
54) مغازى واقدى، ج 1 / ص 113
55) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 14 / ص 208
56) نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج 1 / ص 69
57) شرح نهجالبلاغه، ج 14 / ص 171
58) سيره ابن هشام، ج 2 / ص 366
59) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 69
60) سيره ابن هشام، ج 3 / ص 158 و مغازى واقدى، ج 1/164 و تاريخ طبرى، ج 2/ ص 509
طبرى نام پرچمدار مشركان را «طلحة بن عثمان» روايت كرده است.
61) مغازى واقدى، ج 1 / ص 166 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 518 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 78
62) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 72
63) تاريخ طبرى، ج 2 / ص 514
64) نگاه كنيد به: مغازى واقدى، ج 1 / ص 174 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 518 و ارشاد
مفيد، ج 1 / ص 75
65) مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 / ص 299
66) همان منبع و همان صفحه
67) موسوعة الامام على (ع)، ج 1 / ص 202 به نقل از تفسير قمى: 1/116 و
بحارالانوار: 41/3/ 4
68) اسدالغابه، ج 4 / ص 93
69) شيخ مفيد نام اين يهودى را «غرور» ضبط كرده است.
70) مغازى واقدى، ج 1 / ص 275 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 82
71) نگاه كنيد به سيره ابن هشام، ج 3 / ص 235 و مغازى واقدى، ج 2 / ص 350 و تاريخ
طبرى، ج 2 / ص 574 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 84 با مختصر اختلافاتى در نقل. نيز
مختصرا در تاريخ يعقوبى، ج 2/ ص 50
72) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 91
73) موسوعة الامام على (ع)، ج 1 / ص 218 به نقل از مستدرك صحيحين، ج 3 / ص 35 و
نيز نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج 1 / ص 92
74) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 95
75) همان، ص 94
76) فروغ ولايت، استاد جعفر سبحانى، ص 111 به نقل از مستدرك حاكم نيشابورى، ج 3 /
ص 32 و بحارالانوار، ج 20 / ص 216
77) موسوعة الامام على (ع)، ص 219 به نقل از مستدرك حاكم: 3/34 و تاريخ بغداد:
13/19 و شواهد التنزيل: 2/14 و مناقب خوارزمى: 107/112 و الفردوس: 3/455 و
ينابيع المودة: 1/412 و ارشاد القلوب: 245
78) همان، ص 219 به نقل از عوالى اللآلى: 4/86/ 102
79) پرچمدارى على (ع) در اين غزوه را سيره ابن هشام، ج 3 / ص 344 و مغازى واقدى، ج
2 / ص 376 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 571 نقل كردهاند.
80) مغازى واقدى، ج 2 / ص 377
81) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 97
82) نگاه كنيد به: تاريخ تحليلى اسلام، دكتر سيد جعفر شهيدى، چاپ يازدهم، ص 88 و
نيز جوزه تاريخ اسلام، استاد على دوانى، دانشگاه امام صادق (ع) و دانشكده
فرماندهى و ستاد سپاه، در بحث بررسى و اورى سعد معاذ.
83) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 106
84) همان، ج 1 / ص 1058
85) همان، ج 1 / ص 109 و زندگانى اميرالمؤمنين (ع)، ص 115 به نقل از صحيح ترمذى، ج
13 / ص 166 و خصائص نسايى، ص 10 و مستدرك حاكم نيشابورى، ج 2 / ص 137 و تاريخ
بغداد، ج 8 / ص 433 و بيش از بيست كتاب ديگر از اهل تسنن كه نام آنها در احقاق
الحق، ج 5 / ص 606 تا 613 آمده است.
86) سيره ابن هشام، ج 3 / ص 343 و مغازى واقدى، ج 2 / ص 494 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص
111
87) سيره ابن هشام، ج 3 / ص 349 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 11 و نيز موسوعة الامام على
(ع)، ص 226 به نقل از مستدرك صحيحين، ج 3 / ص 39 و المصنف ابن ابىشيبه: 7/497
و خصائص اميرالمؤمنين از نسايى: 56/14 و تاريخ اسلام ذهبى: 2/410 و كامل ابن
اثير: 1/596 و تاريخ دمشق: 42/93 و دلائل النبوة بيهقى: 4/ 210
88) مغازى واقدى، ج 2 / ص 497 و نيز نگاه كنيد به موسوعة الامام على (ع) ص 226 به
نقل از منابع ذكر شده در پاورقى 45
89) موسوعة الامام على (ع)، ص 227 به نقل از مسند ابن حنبل: 9/28 و سنن كبرى:
9/222 و فضائل الصحابه ابن حنبل: 2/604، خصائص نسايى: 59/15 و تاريخ طبرى: 3/13
و تاريخ اسلام ذهبى: 2/411 و كامل ابن اثير: 1/596 و مغازى: 2/654 و طبقات ابن
سعد: 2/ 112
90) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 111
91) موسوعة الامام على (ع)، ص 228 به نقل از منابع سنى شامل: المصنف ابن ابىشيبه:
7/497 و مسند البزاز: 2/136، خصائص اميرالمؤمنين از نسايى: 54/13 و سيره ابن
هشام: 3/349 و البداية و النهاية: 7/337 و ج 4/186؛ و تاريخ دمشق: 42/89 و
المناقب ابن مغازلى: 181/217 و به نقل از منابع شيعى شامل: خصال صدوق: 555 و
اماى شيخ طوسى: 546 و شرح الاخبار: 1/302 و اعلام الورى: 1/ 364
92) سيره ابن هشام، ج 3 / ص 349
93) تاريخ طبرى، ج 3 / ص 12 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 149
94) موسوعة الامام على (ع)، ص 235 به نقل از صحيح مسلم: 4/1871 و مسند ابن حنبل:
3/331 و خصائص نسايى: 64/19 و طبقات ابن سعد: 2/110 و تاريخ اسلام ذهبى: 4072 و
دلائل النبوة بيهقى: 4/206 و تاريخ دمشق: 42/ 82
95) همان، ص 234 به نقل از صحيح بخارى: 4/1542 و صحيح مسلم: 4/1872 و خصائص نسايى:
60/16 و تاريخ دمشق: 42/85 و تاريخ اسلام ذهبى: 2/406 و دلائل النبوة بيهقى: 4/
205
96) ارشادمفيد، ج 1 / ص 113
97) موسوعة الامام على (ع)، ج 1 / ص 239 به نقل از المصنف ابن ابىشيبه:
7/507/6142 و دلائل النبوه بيهقى: 4/212 و تاريخ اسلام ذهبى: 2/412 و البداية و
النهاية: 7/225 و ج 4/190 و مناقب خوارزمى: 172/207 و مجمع البيان: 9/183 و
روضة الواعظين: 142 و مناقب ابن شهر آشوب: 2/ 294
98) سيره ابن هشام، ج 3 / ص 349 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 13 و كامل ابن اثير، ج 2 /
ص 149 و نيز موسوعة الامام على (ع)، ص 239 به نقل از مسند ابن حنبل: 9/228 و
تاريخ دمشق : 42/110 و تاريخ اسلام ذهبى: 2/411 و دلائل النبوة بيهقى: 4/212 و
مغازى: 2/655 و البداية والنهاية: 1894 و مناقب خوارزمى: 172/206 و مجمع
البيان: 9/182 و شرح الاخبار: 1/ 302
99) موسوعة الامام عى (ع)، ص 239 به نقل از امالى صدوق: 604
100) همان، ص 240 به نقل از امالى صدوق: 604 و عيون المعجزات: 16 و روضة الواعظين:
142 و الخرائج و الجرائح: 2/542 و مناقب ابن شهر آشوب: 2/239 و بحارالانوار:
40/ 318
101) همان، ص 241 به نقل از تفسر فخررازى، 21/ 92
102) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج 4 / ص 31 تا 39 و مغازى واقدى، ج 1 /ص 595
تا608 و تاريخ طبرى، ج 3 /ص 42 تا 47 و ارشاد مفيد: ج 1 / ص 118 تا 120 و كامل
ابن اثير، ج 2 / ص 161 تا 163
103) سيره ابن هشام، ج 4 / ص 40 و مغازى واقدى، ج 2 / ص 609 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص
48 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 163
104) مغازى واقدى، ج 2 / ص 611
105) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج 4 / ص 49 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 56 و كامل
ابن اثير، ج 2 / ص 166
106) مغازى واقدى، ج 2 / ص 629
107) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 121
108) همان، ص 124
109) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج 4 / ص 70 تا 78 و مغازى واقدى، ج 3 / ص 669
تا 675 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 66 تا 70 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 47 تا 49 و كامل
ابن اثير، ج 1 / ص 173 تا 176
110) نگاه كنيد به: سيره ابن هشام، ج 4 / ص 80 تا 85 و مغازى واقدى، ج 3 / ص 676
تا 687 و تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 61 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 70 تا 74 و كامل ابن
اثير، ج 2 / ص 177
111) تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 62
112) نگاه كنيد به: ارشاد شيخ مفيد، ج 1 / ص 126 تا 130 يعقوبى نيز به كشته شدن
پرچمدار مشركان به دست على (ع) اشاره دارد (تايخ يعقوبى، ج 2 / ص 63)
113) موسوعة الامام على (ع)، ج 1 / ص 257 به نقل از كافى: 8/376 و كشف الغمه: 2/
83
114) همان منبع و همان صفحه به نقل از مسند ابى يعلى: 3/443 و المعج الاوسط: 3/
148
115) تايخ يعقوبى، ج 2 / ص 64
116) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 140
117) طبقات ابن سعد، ج 3 / ص 24 و موسوعة الامام على (ع)، ج 1 / ص 260 به نقل از
انساب الاشراف: 2/349 و المعجم الكبير: 5/203 و خصائص اميرالمؤمنين از نسايى:
106/ 45
118) نگاه كنيد به: قاموس الرجال، علامه شوشترى، ج 2 / ص 257 در شرح حال براء بن
عازب؛ وجلد 4 / ص 527 در شرح حال زيد ابن ارقم. علامه شوشترى كور شدن براء بن
عازب را تأييد مىكند، ولى انكار حديث غدير توسط زيد بن ارقم و كور شدن وى را
با بيان ادلهاى رد مىكند .
119) سيره ابن هشام، ج 4 / ص 163 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 103 و كامل ابن اثير، ج 2
/ ص 190
120) نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج 1 / ص 141 تا 145
121) مغازى واقدى، ج 2 / ص 425 و طبقات ابن سعد، ج 2 / ص 89 و تاريخ يعقوبى، ج 2 /
ص 73 و تاريخ طبرى، ج 2 / ص 642 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 142
122) مغازى واقدى، ج 2 / ص 426
123) مغازى واقدى، ج 2 / ص 586 و طبقات ابن سعد، ج 2 / ص 131
124) نگاه كنيد به: تاريخ طى، ج 3 / ص 32 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 156
125) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 101 تا 104
126) حره بنىسليم واقع در بالاى صحرا بخداست كه در معدن سنگ سبزى است و از آن سنگ
استخراج مىشود. (نگاه كنيد به: معجمالبلدان، ج 2/ ص 246)
127) همان، ج 1 / ص 150 تا 154
128) مجمعالبيان، ج 10 / ص 802
129) تفسير صافى، ج 5 / ص 361 تا 365
130) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 138
131) تايخ يعقوبى، ج 2 / ص 64
132) نگاه كنيد به: مغاى واقدى، ج 3 / ص 749 و طبقات ابن سعد، ج 2 / ص 164 و تاريخ
طبرى، ج 3 / ص 111 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص 194
133) سيره ابن هشام، ج 4 / ص 290
134) تاريخ طبرى، ج 3 / ص 131 وارشاد مفيد، ج 1 / ص 54 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص
205
135) نگاه كنيد به: مغازى واقدى، ج 3 / ص 826 تا 829
136) نگاه كنيد به بحث جامع و تفصيلى علامه طباطبايى در: ترجمه الميزان، جلد نهم،
صفحات 214 تا 245
137) ارشادمفيد، ج 1 / ص 57 و با تفاوتهايى در نقل، نگاه كنيد به: سيره ابن هشام،
ج 4 / ص 188 و مغازى واقدى، ج 3 / ص 824 و تاريخ يعقوبى، ج2 / ص 76 و طبقات
ابن سعد، ج 2 / ص 168 و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 122 و كامل ابن اثير، ج 2 / ص .198
بيشتر منابع سنى ضمن نقل اعزام عى (ع) براى ابلاغ آيات برائت از مشركين و عزل
ابوبكر از اين مسئوليت، مىنويسند كه ابوبكر به عنوان اميرالحاج از سوى پيغمبر
(ص) در آن سال حج گزارد. حال آن كه برخى منابع از انصرفا او از رفتن به مكه و
بازگشت به سوى رسول خدا (ص) و سؤال وى پيرامون عزل خود از اين مسئوليت خبر
دادهاند.
138) تفسير الميزان، ج 9 / ص 216 به نقل از تفسير عياشى، ج 2 / ص 73
139) تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 76
140) موسوعة الامام على (ع) ج 1 / ص 270 به نقل از مستدرك صحيحين: 3/53/ 4374
141) همان، ج 1 / ص 272 به نقل از تاريخ دمشق: 42/349 و شرح نهجالبلاغه: 6/45 و
12/46 و كنزالعمال: 13/109 و الدرجات الرفيعه: 105 و فرائد السمطين: 1/334/ 258
142) نگاه كنيد به: تايخ يعقوبى، ج 2 / ص 82 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 155 و بحث
تفصيلى علامه طباطبايى در ترجمه الميزان، ج 3 / ص 360 به بعد.
143) ارشاد مفيد، ج 1 / ص 158
144) سيره ابن هشام، ج 4 / ص 249 و ارشاد مفيد، ج 1 / ص 159
145) نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج 1 / ص 164 و الغدير، ج 1 / ص 9 و مختصرا در
تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 111 همچنين پيرامون حديث غدير و نزول آيات تبليغ و اكمال
در اين خصوص و راويان آن به نقل از منابع معتبر سنى نگاه كنيد به: المراجعات،
علامه سيد عبدالحسين شرفالدين، نامههاى 54 و 56 و 58؛ موسوعة الامام على (ع)،
ج 2 / ص 251 تا 310
146) نگاه كنيد به: ارشاد مفيد، ج 1 / ص 170 و اجتهاد در مقابل نص، صفحات 58 تا 71
و 167 تا 181 و مقايسه كنيد با سيره ابن هشام، ج 4 / ص 298 به بعد و مغازى
واقدى، ج 3 / ص 853 به بعد و تاريخ طبرى، ج 3 / ص 184 به بعد و كامل ابن اثير،
ج 2 / ص 215
|