صفحه اصلى>سيره امام على عليه السلام>> ماجراى سقيفه
ماجراى سقيفه
لینک های مرتبط داخلی
 
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
  اوصاف بدنى على (ع)
 القاب و كنيه‏هاى امام على عليه السلام
امير المؤمنين على(ع) در يك نگاه
از ولادت تا هجرت
از هجرت تا وفات پيامبر(ص)
دوران سكوت
از خلافت تا شهادت
همسران و فرزندان
ياران على (ع)
داستانهايى از زندگى على(ع)
ويژه نامه ها
كتابخانه امام علی
فضائل امام على
امام على‏ از منظر ديگران
امام علي درقرآن و سنت
نهج البلاغه
شيعه امام على(عليه السلام)
سيره امام على عليه السلام
انديشه امام على
صفحه اصلى

ماجراى سقيفه

بررسى حوادث عمده زندگانى اميرمؤمنان -عليه السلام تا روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در قيد حيات بود به پايان رسيد.هرچند در اين بخش بررسى گسترده وپژوهش كامل انجام نگرفت وبسيارى از حوادث ورويدادهايى كه امام -عليه السلام در اين دوره با آنها روبرو بوده ولى از نظر اهميت در درجه‏دوم قرار داشته ناگفته ماند، اما رويدادهاى بزرگ كه سازنده شخصيت امام يا بازگو كننده عظمت روح واستوارى ايمان آن حضرت بوده به ترتيب بيان شد ودر خلال آن با فضايل انسانى وسجاياى اخلاقى وى تا حدى آشنا شديم.

اكنون وقت آن است كه در بخش ديگرى از زندگانى امام -عليه السلام، كه چهارمين بخش زندگانى آن حضرت است، به بررسى بپردازيم:

مراحل سه گانه زندگى حضرت على -عليه السلام سى وسه سال از عمر گرانبهاى او را گرفت وامام در اين مدت كوتاه به عنوان بزرگترين قهرمان وعاليترين رهبر ودرخشنده ترين چهره اسلام شناخته شد ودر حوزه اسلام هيچ فردى پس از مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از نظر فضيلت وتقوا وعلم ودانش وجهاد وكوشش در راه خدا ومواسات وكمك به بينوايان به مرتبه على -عليه السلام نبود ودر همه جا، اعم از حجاز ويمن، سخن از شجاعت وقهرمانى وفداكارى وجانبازى ومهر ومودت شديد پيامبر به على بود.

على هذا وقاعدتا مى‏بايست امام -عليه السلام پس از درگذشت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نيز محور اسلام ومركز ثقل جامعه اسلامى باشد. اما وقتى صفحات تاريخ را ورق مى‏زنيم خلاف آن را مى‏يابيم.زيرا امام -عليه السلام در چهارمين دوره زندگى خود، كه در حدود ربع قرن بود، بر اثر شرايط خاصى كه ايجاد شده بود از صحنه اجتماع به طور خاصى كناره گرفت وسكوت اختيار كرد. نه در جهادى شركت كرد ونه در اجتماع به طور رسمى سخن گفت.شمشير در نيام كرد وبه وظايف فردى وسازندگى افراد پرداخت.

اين سكوت وگوشه گيرى طولانى براى شخصيتى كه در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودومين شخص جهان اسلام وركن بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏رفت‏سهل وآسان نبود. روح بزرگى، چون حضرت على -عليه السلام مى خواست كه بر خويش مسلط شود وخود را با وضع جديد كه از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبيق دهد.

فعاليتهاى امام -عليه السلام در اين دوره در امور زير خلاصه مى‏شد:

1- عبادت خدا، آن هم به صورتى كه در شان شخصيتى مانند حضرت على -عليه السلام بود; تا آنجا كه امام سجاد عبادت وتهجد شگفت انگيز خود را در برابر عبادتهاى جد بزرگوار خود ناچيز مى‏دانست.

2- تفسير قرآن وحل مشكلات آيات وتربيت‏شاگردانى مانند ابن عباس، كه بزرگترين مفسر اسلام پس از امام -عليه السلام به شمار مى‏رفت.

3- پاسخ به پرسشهاى دانشمندان ملل ونحل ديگر، بالاخص يهوديان ومسيحيان كه پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى تحقيق در باره اسلام رهسپار مدينه مى‏شدند وسؤالاتى مطرح مى‏كردند كه پاسخگويى جز حضرت على -عليه السلام، كه تسلط او بر تورات وانجيل از خلال سخنانش روشن بود، پيدا نمى‏كردند. اگر اين خلا به وسيله امام -عليه السلام پر نمى‏شد جامعه اسلامى دچار سرشكستگى شديدى مى‏شد. وهنگامى كه امام به كليه سؤالات پاسخهاى روشن وقاطع مى‏داد انبساط وشكفتگى عظيمى در چهره خلفايى كه بر جاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بودند پديد مى‏آمد.

4- بيان حكم بسيارى از رويدادهاى نوظهور كه در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصى در قرآن مجيد وحديثى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در دست نبود. اين يكى از امور حساس زندگى امام -عليه السلام است واگر در ميان صحابه شخصيتى مانند حضرت على -عليه السلام نبود، كه به تصديق پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم داناترين امت وآشناترين آنها به موازين قضا وداورى به شمار مى‏رفت، بسيارى از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاينحل وگره كور باقى مى‏ماند.

همين حوادث نوظهور ايجاب مى‏كرد كه پس از رحلت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم امام آگاه ومعصومى به سان پيامبر در ميان مردم باشد كه بر تمام اصول وفروع اسلام تسلط كافى داشته، علم وسيع وگسترده او امت را از گرايشهاى نامطلوب وعمل به قياس وگمان باز دارد واين موهبت‏بزرگ، به تصديق تمام ياران رسول خداصلى الله عليه و آله و سلم، جز در حضرت على -عليه السلام در كسى نبود.

قسمتى از داوريهاى امام -عليه السلام واستفاده‏هاى ابتكارى وجالب وى از آيات در كتابهاى حديث وتاريخ منعكس است.(1)

5- هنگامى كه دستگاه خلافت در مسائل سياسى وپاره اى از مشكلات با بن بست روبرو مى‏شد، امام -عليه السلام يگانه مشاور مورد اعتماد بود كه با واقع بينى خاصى مشكلات را از سر راه آنان بر مى‏داشت ومسير كار را معين مى‏كرد.برخى از اين مشاوره‏ها در نهج البلاغه ودركتابهاى تاريخ نقل شده است.

6- تربيت وپرورش گروهى كه ضمير پاك وروح آماده اى براى سير وسلوك داشتند، تا در پرتو رهبرى وتصرف معنوى امام -عليه السلام بتوانند قله‏هاى كمالات معنوى را فتح كنند وآنچه را كه با ديده ظاهر نمى‏توان ديد با ديده دل وچشم باطنى ببينند.

7- كار وكوشش براى تامين زندگى بسيارى از بينوايان ودرماندگان; تا آنجا كه امام -عليه السلام با دست‏خود باغ احداث مى‏كرد وقنات استخراج مى نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف مى‏كرد.

اينها اصول كارها وفعاليتهاى چشمگير اما م‏عليه السلام در اين ربع قرن بود. ولى بايد باكمال تاسف گفت كه تاريخ نويسان بزرگ اسلام به اين بخش از زندگى امام -عليه السلام اهميت‏شايانى نداده، خصوصيات وجزئيات زندگى حضرت على -عليه السلام را در اين دوره درست ضبط نكرده‏اند. در حالى كه آنان وقتى به زندگى فرمانروايان بنى اميه وبنى عباس وارد مى‏شوند آنچنان به دقت وبه طور گسترده سخن مى‏گويند كه چيزى را فروگذار نمى‏كنند.

آيا جاى تاسف نيست كه خصوصيات زندگى بيست وپنج‏ساله امام -عليه السلام در هاله اى از ابهام باشد ولى تاريخ جفاكار يا نويسندگان جنايتگر مجالس عيش ونوش فرزندان معاويه ومروان وخلفاى عباسى را با كمال دقت ضبط كنند واشعارى را كه در اين مجالس مى‏خواندند وسخنان لغوى را كه ميان خلفا ورامشگران رد وبدل مى‏شده ورازهايى را كه در دل شب پرده از آنها فرو مى‏افتاده، به عنوان تاريخ اسلام، در كتابهاى خود درج كنند؟! نه تنها اين قسمت از زندگى آنها را تنظيم كرده‏اند، بلكه جزئيات زندگى حاشيه نشينان وكارپردازان وتعداد احشام واغنام وخصوصيات زر وزيور ونحوه‏آرايش زنان ومعشوقه‏هاى آنان را نيز بيان كرده‏اند. ولى وقتى به شرح زندگى اولياى خدا ومردان حق مى‏رسند، همانان كه اگر جانبازى وفداكارى ايشان نبود هرگز اين گروه بى لياقت نمى‏توانستند زمام خلافت وسيادت را در دست‏بگيرند، گويى بر خامه آنان زنجير بسته‏اند وهمچون رهگذرى شتابان مى‏خواهند اين فصل از تاريخ را به سرعت‏به پايان برسانند.

نخستين برگ ورق مى‏خورد

نخستين برگ اين فصل در لحظه اى ورق خورد كه سرمبارك پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم بر سينه امام -عليه السلام بود وروح او به ابديت پيوست. حضرت على -عليه السلام جريان اين واقعه را در يكى از خطبه‏هاى تاريخى خود(2) چنين شرح مى‏دهد:

ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه حافظان تاريخ زندگى او هستند به خاطر دارند كه من هرگز لحظه اى از خدا وپيامبر او سرپيچى نكرده‏ام. در جهاد با دشمن كه قهرمانان فرار مى‏كردند وگام به عقب مى‏نهادند، از جان خويش در راه پيامبر خدا دريغ نكردم. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جان سپرد در حالى كه سرش بر سينه من بود وبر روى دست من جان از بدن او جدا شد ومن براى تبرك دست‏برچهره‏ام كشيدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا يارى مى‏كردند. گروهى از فرشتگان فرود آمده گروهى بالا مى‏رفتندوهمهمه آنان كه بر جسد پيامبر نماز مى‏خواندند مرتب به گوش مى‏رسيد; تا اينكه او را در آرامگاه خود نهاديم. هيچ كس در حال حيات ومرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از من به او سزاوارتر وشايسته تر نيست.

درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گروهى را در سكوت فرو برد وگروهى ديگر را به تلاشهاى مرموز ومخفيانه وا داشت.

پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نخستين واقعه اى كه مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تكذيب وفات پيامبر از جانب عمر بود!او غوغايى در برابر خانه پيامبر برپا كرده بود وافرادى را كه مى‏گفتند پيامبر فوت شده است تهديد مى‏كرد.هرچه عباس وابن ام مكتوم آياتى را كه حاكى از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مى‏كردند مؤثر نمى‏افتاد. تا اينكه دوست او ابوبكر كه در بيرون مدينه به سر مى‏برد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آيه‏اى(3) كه قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش كرد!

هنگامى كه حضرت على -عليه السلام مشغول غسل پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شد وگروهى از اصحاب او را كمك مى‏كردند ودر انتظار پايان يافتن غسل وكفن بودند وخود را براى خواندن نماز بر جسد مطهر پيامبر آماده مى‏كردند جنجال سقيفه بنى ساعده به جهت انتخاب جانشين براى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم برپا شد.رشته كار در سقيفه در دست انصار بود، اما وقتى ابوبكر وعمر وابوعبيده كه از مهاجران بودند از برپايى چنين انجمنى آگاه شدند جسد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را كه براى غسل آماده مى‏شد ترك كردند وبه انجمن انصار در سقيفه پيوستند وپس از جدالهاى لفظى واحيانا زد وخورد ابوبكر با پنج راى به عنوان خليفه رسول الله انتخاب شد، در حالى كه احدى از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند.(4)

در اين گير و دار كه امام‏عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود وانجمن سقيفه نيز به كار خود مشغول بود، ابوسفيان كه شم سياسى نيرومندى داشت‏به منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت على -عليه السلام را زد وبه گفت:دستت را بده تا من با تو بيعت كنم ودست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، كه هرگاه من با تو بيعت كنم احدى از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت‏برنمى خيزد، واگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت كنند كسى از قريش از بيعت تو تخلف نمى كند وسرانجام همه عرب تو را به فرمانروايى مى‏پذيرند.ولى حضرت على -عليه السلام سخن ابوسفيان را با بى اهميتى تلقى كرد وچون از نيت او آگاه بود فرمود:من فعلا مشغول تجهيز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستم.

همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت على -عليه السلام خواست كه دست‏برادر زاده خود را به عنوان بيعت‏بفشارد، ولى آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد.

چيزى نگذشت كه صداى تكبير به گوش آنان رسيد. حضرت على -عليه السلام جريان را از عباس پرسيد. عباس گفت:نگفتم كه ديگران در اخذ بيعت‏بر تو سبقت مى‏جويند؟نگفتم كه دستت را بده تا با تو بيعت كنم؟ ولى تو حاضر نشدى وديگران بر تو سبقت جستند.

آيا پيشنهاد عباس وابوسفيان واقع بينانه بود؟

چنانكه حضرت على -عليه السلام تسليم پيشنهاد عباس مى‏شد وبلافاصله پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏گروهى از شخصيتها را براى بيعت دعوت مى‏كرد، مسلما اجتماع سقيفه به هم مى‏خورد ويا اساسا تشكيل نمى‏شد.زيرا ديگران هرگز جرات نمى‏كردند كه مسئله مهم خلافت اسلامى را در يك محيط كوچك كه متعلق به گروه خاصى بود مطرح سازند وفردى را با چند راى براى زمامدارى انتخاب كنند.

با اين حال، پيشنهاد عمومى پيامبر وبيعت‏خصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على -عليه السلام دور از واقع بينى بود و تاريخ در باره اين بيعت همان داورى را مى‏كرد كه در باره بيعت ابوبكر كرده است.زيرا زمامدارى حضرت على -عليه السلام از دو حال خالى نبود:يا امام -عليه السلام ولى منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود.در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت واخذ راى براى خلافت وكانديدا ساختن خود براى اشغال اين منصب يك نوع بى اعتنايى به تعيين الهى شمرده مى‏شد وموضوع خلافت رااز مجراى منصب الهى واينكه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مى‏ساخت ودر مسير يك مقام انتخابى قرار مى‏داد; وهرگز يك فرد پاكدامن وحقيقت‏بين براى حفظ مقام وموقعيت‏خود به تحريف حقيقت دست نمى‏زند وسرپوشى روى واقعيت نمى‏گذارد، چه رسد به امام معصوم.در فرض دوم، انتخاب حضرت على -عليه السلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مى‏گرفت كه خلافت ابوبكر گرفت وصميمى ترين يار او، خليفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبكر گفت:«كانت‏بيعة ابي بكر فلتة وقى الله شرها». (5) يعنى انتخاب ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.

از همه مهمتر اينكه ابوسفيان در پيشنهاد خود كوچكترين حسن نيت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگى وكشمكش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشكاندن نهال نوپاى اسلام نبود.

وى وارد خانه‏حضرت على -عليه السلام شد واشعارى چند در مدح آن حضرت سرود كه ترجمه دو بيت آن به قرار زير است:

فرزندان هاشم! سكوت را بشكنيد تا مردم، مخصوصا قبيله‏هاى تيم وعدى در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند.

امر خلافت مربوط به شما وبه سوى شماست وبراى آن جز حضرت على كسى شايستگى ندارد.(6)

ولى حضرت على -عليه السلام به طور كنايه به نيت ناپاك او اشاره كرد وفرمود:«تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم‏».

طبرى مى‏نويسد:

على او را ملامت كردوگفت:تو جز فتنه وآشوب هدف ديگرى ندارى.تو مدتها بدخواه اسلام بودى. مرا به نصيحت وپند وسواره وپياده تو نيازى نيست.(7)

ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خوبى دريافت ودر باره آن چنين ارزيابى كرد:

طوفانى مى‏بينم كه جز خون چيز ديگرى نمى‏تواند آن را خاموش سازد.(8)

ابوسفيان در ارزيابى خود بسيار صائب بود واگر فداكارى واز خودگذشتگى خاندان بنى هاشم نبود طوفان اختلاف را جز كشت وكشتار چيزى نمى‏توانست فرو نشاند.

گروه كينه توز

بسيارى از قبايل عرب جاهلى به انتقامجويى وكينه توزى مشهور ومعروف بودند واگر در تاريخ عرب جاهلى مى‏خوانيم كه حوادث كوچك همواره رويدادهاى بزرگى را به دنبال داشته است‏به اين جهت‏بوده است كه هيچ گاه از فكر انتقام بيرون نمى‏آمدند. درست است كه آنان در پرتو اسلام تا حدى از سنتهاى جاهلانه دست كشيدند وتولدى دوباره يافتند، اما چنان نبود كه اين نوع احساسات كاملا ريشه كن شده، اثرى از آنها در زواياى روح آنان باقى نمانده باشد; بلكه حس انتقام جويى پس از اسلام نيز كم وبيش به چشم مى‏خورد.

بى جهت نيست كه حباب بن منذر، مرد نيرومند انصار وطرفدار انتقال خلافت‏به جبهه انصار، در انجمن سقيفه رو به خليفه دوم كرد وگفت:

ما با زمامدارى شما هرگز مخالف نيستيم وبر اين كار حسد نمى‏ورزيم، ولى از آن مى‏ترسيم كه زمام امور به دست افرادى بيفتد كه ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معركه‏هاى جنگ وبراى محو شرك وگسترش اسلام كشته ايم; زيرا بستگان مهاجران به وسيله فرزندان انصار وجوانان ما كشته شده‏اند.چنانچه همين افراد در راس كار قرار گيرند وضع ما قطعا دگرگون خواهد شد.

ابن ابى الحديد مى‏نويسد:

من در سال 610 هجرى كتاب «سقيفه‏» تاليف احمد بن عبد العزيز جوهرى را نزد ابن ابى زيد نقيب بصره مى‏خواندم. هنگامى كه بحث‏به سخن حباب بن منذر رسيد، استادم گفت: پيش بينى حباب بسيار عاقلانه بود وآنچه او از آن مى‏ترسيد در حمله مسلم بن عقبه به مدينه، كه اين شهر به فرمان يزيد مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبنى اميه انتقام خون كشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند.

سپس استادم مطلب ديگرى را نيز ياد آورى كرد وگفت:

آنچه را كه حباب پيش بينى مى‏كرد پيامبر نيز آن را پيش بينى كرده بود. او نيز از انتقامجويى وكينه توزى برخى از اعراب نسبت‏به خاندان خود مى‏ترسيد، زيرا مى‏دانست كه خون بسيارى از بستگان ايشان در معركه‏هاى جهاد به وسيله جوانان بنى هاشم ريخته شده است ومى‏دانست كه اگر زمام كار در دست ديگران باشد چه بسا كينه توزى آنان را به ريختن خون فرزندان خاندان رسالت‏برانگيزد. از اين جهت، مرتبا در باره على سفارش مى‏كرد واو را وصى وزمامدار امت معرفى مى‏نمود تا بر اثر موقعيت ومقامى كه خاندان رسالت‏خواهند داشت‏خون على وخون اهل بيت وى مصون بماند... اما چه مى‏توان كرد; تقدير مسير حوادث را دگرگون ساخت وكار در دست ديگران قرار گرفت ونظر پيامبر جامه عمل به خود نپوشيد وآنچه نبايد بشود شد وچه خونهاى پاكى كه از خاندان او ريختند.(9)

گرچه سخن نقيب بصره از نظر شيعه صحيح نيست، زيرا به عقيده ما، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به فرمان خدا حضرت على -عليه السلام را به پيشوايى امت نصب وتعيين كرد وعلت انتخاب حضرت على -عليه السلام حفظ خون او واهل بيتش نبود، بلكه شايستگى حضرت على -عليه السلام بود كه چنين مقام وموقعيتى را براى او فراهم ساخت; اما، در عين حال، تحليل او كاملا صحيح است.اگر زمام امور در دست‏خاندان حضرت على -عليه السلام بود هرگز حوادث اسفبار كربلا وكشتار فرزندان امام -عليه السلام به وسيله جلادان بنى اميه وبنى عباس رخ نمى‏داد وخون پاك خاندان رسالت‏به دست‏يك مشت مسلمان نما ريخته نمى‏شد.

پى‏نوشتها:

1- محقق عاليقدر آقاى شيخ محمد تقى شوشترى كتابى تحت اين عنوان نوشته كه به فارسى نيز ترجمه شده است.

2- نهج البلاغه عبده، خطبه 192:«لقد علم المستحفظون من اصحاب محمدصلى الله عليه و آله و سلم...».

3- آيه 30 سوره زمر: انك ميت و انهم ميتون ( تو مى‏ميرى وديگران نيز مى‏ميرند).

4- در باره تاريخچه سقيفه واينكه چگونه ابوبكر با پنج راى روى كار آمد به كتاب رهبرى امت و پيشوائى در اسلام تاليف هاى نگارنده مراجعه فرماييد. چون در آن دو كتاب پيرامون فاجعه سقيفه به طور گسترده سخن گفته‏ايم، در اينجا دامن سخن را كوتاه كرديم.

5- تاريخ طبرى، ج‏3، ص 205; سيره ابن هشام، ج‏4، ص 308.

6- الدرجات الرفيعة، ص‏87:

بنى هاشم لا تطعموا الناس فيكم فما الامر الا فيكم واليكم ولا سيما تيم ابن مرة او عدي وليس لها الا ابو حسن علي

7- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 45.

8- «اني لارى عجاجة لا يطفؤها الا الدم‏».; همان، ج‏2، ص 44 به نقل از كتاب السقيفة جوهرى.

9- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏53.

فروغ ولايت ص‏145

آيت الله شيخ جعفر سبحانى