صفحه اصلى> سوالات
ارتباطات


13- رفتار حضرت فاطمه(س) با شوهرش چگونه بود؟

حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «هيچ‏گاه فاطمه از من نرنجيد و او نيز هرگز مرا نرنجانيد و او را به هيچ كارى مجبور نكردم و او نيز مرا آزرده نساخت. در هيچ امرى، قدمى بر خلاف ميل باطنى من بر نداشت و هرگاه كه به رخسارش نظاره مى‏كردم، تمام غصه‏هايم برطرف مى‏شد و دردهايم را فراموش مى‏كردم‏» و در جايى ديگر مى‏فرمايد: «به خدا قسم! هرگز كارى نكردم كه فاطمه خشمگين شود و او نيز هيچ گاه مرا خشمگين نكرد»، «بحار الانوار ج 43، ص 60 و 123).

حضرت فاطمه(س) در ابتداى وصيت‏خود به امير المؤمنين(ع) فرمود: «يا ابن عم، ما عهدتنى كاذبة ولا خائنة، و لا خالفتك منذ عاشرتنى; اى پسر عمو! هيچ گاه مرا دروغگو و خيانتكار نديدى و از آن زمان كه با من زندگى كردى، با تو مخالفت نكرده‏ام‏». امير المؤمنين(ع) در پاسخ فرمود: «معاذالله، انت اعلم بالله و ابر و اتقى و اكرم و اشد خوفا من الله من ان او بخك مخالفتى...; پناه به خدا، تو عالم‏تر به خدا و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و گرامى‏تر و ترسان‏تر از خدايى، از اين كه من تو را به نافرمانى از خود سرزنش كنم‏»، (بحار الانوار، ج 43، ص 191).

براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد:

1- جلوه‏هاى رفتارى حضرت زهرا(س) عذرا انصارى،دفتر تبليغات اسلامى قم

2- جلوه نور على سعادت پرور

14- چرا على(ع) در برابر خلفا سكوت كرد و امام حسين (ع) قيام نمود؟

شرايط تاريخى پس از رحلت پيامبر اسلام به گونه‏اى بوده است كه قيام و خونريزى در پايتخت اسلامى خطر ايجاد اغتشاشات بسيط و گسترده در كل قلمرو اسلامى و بازگشت‏بسيارى از قبايل و اقوام از اسلام و ارتداد در سطح كلان را در پى داشت. بنابر اين تنها راه دعوت از صحابه براى بيعت‏با امير المؤمنين(ع) بوده است كه اين عمل براى اتمام حجت‏با مراجعه آن حضرت به خانه انصار انجام شد ولى ثمرى نداشت. بنابر اين از طرفى نيروى لازم براى قيام پديد نيامد و از طرفى شرايط خارجى بسيار خطرناك بود. از اين رو براى اين كه دفع فاسد به افسد نشود چاره‏اى جز خانه نشينى و انجام يك سرى هدايت‏هاى پشت پرده و فعاليت‏هاى فرهنگى نبود; مانند جمع آورى قرآن كه اساسى‏ترين دستاورد رسالت است و مصون نداشتن آن از تحريف. اين عمل خدمتى بسيار گران بها و تضمينى براى حفظ اساس اسلام براى هميشه مى‏باشد كه امير المؤمنين(ع) با همتى در خور توجه بدان مبادرت ورزيدند. نكته ديگر اين كه شرايط حضرت على(ع) با شرايط امام حسين(ع) بسيار متفاوت بوده و ناچار اقتضاى حركت‏هاى متفاوتى داشته است. در زمانى كه امام حسين(ع) قيام فرمودند از يك سو حساسيت‏بوجود آمدن ناگهانى ارتداد كلان وجود نداشت از طرف ديگر انحراف دستگاه حكومت چند صد برابر شده بود. از نظر اجتماعى نيز شرايط بر اثر ظلم و بيدادگرى حاكم مردم را به ستوه آورده و نارضايتى عمومى بيداد مى‏كرد. بنابراين يكى از شرايط پديد آوردن انقلاب فراهم آمده بود ولى شرط ديگر آن - كه وجود روح حماسه و ايثارگرى است - جز در تعداد معدودى فراهم نبود. بنابر اين بر امام لازم مى‏نمود كه از همين مقدار استفاده كند و موقعيت را از دست ندهد و هر چند در چنان وضعيتى نمى‏توانست پيروزى نظامى به دست آورد ولى حركتى پديد آورد كه پايه نظام‏هاى ستمگر را براى هميشه لرزاند و روح خروش و حماسه را در كالبد مسلمانان و همه آزادى خواهان جهان دميد و آثار بسيار گران‏بهايى در تاريخ بشريت‏بر جاى گذارد.

15- چند آيه درباره حضرت على(ع) در قرآن وجود دارد؟

البته همه آياتى كه درباره مؤمنان و تقوا پيشگان هست نمونه اتم و اكمل و مصداق روشن آن حضرت على(ع) مى‏باشد. اما بعضى از آيات بالخصوص در شان آن بزرگوار نازل شده است و رواياتى از طريق شيعه و سنى بر آن دلالت دارد; بلكه بعضى از آنها به حد تواتر رسيده است; مثل آيه شريفه «انما وليكم الله...» (مائده آيه 55). اين امر از نظر علماى شيعه روشن است; اما در بين بزرگان اهل سنت هم برخى تصريح به اين مطلب كرده‏اند; مانند ابوالقاسم حكانى در كتابى به نام «شواهد التنزيل‏» 200 آيه يا بيشتر جمع كرده است كه درباره حضرت على(ع) نازل و يا تفسير شده است.

16- چند روايت كه دال بر جانشينى حضرت على(ع) بعد از رسول اكرم(ص) مى‏باشد و
مورد قبول اهل تسنن است ذكر كنيد؟

الف) حديث غدير. يكى از احاديث مهم مساله غدير است كه قضاياى مفصلى دارد. بخشى از آن اين است كه پيامبر(ص) دست‏حضرت على(ع) را بالا گرفت و سه مرتبه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه. ..» الغدير ج 1 ص 11). اين واقعه از اهميت‏بالايى برخوردار بوده و جايگاه ويژه‏اى در متون اسلامى اهل سنت و شيعه و نيز در ادبيات و اشعار عرب دارا است‏يعنى 110 نفر از صحابه و 84 نفر از تابعين آن را نقل نموده و طبقات راوى آن به 360 نفر مى‏رسند. شعراى بسيارى آن را به نظم درآورده‏اند از جمله: 1- در قرن اول: امير المؤمنين(ع)، حسان به ثابت انصارى، قيس بن سعد بن عباده انصارى، عمر و بن عاص بن وائل، محمد بن عبدالله حميرى. 2- در قرن دوم: كميت‏بن زياد، سيد اسماعيل بن محمد حميرى، شعبان بن مصعب كوفى. 3- قرن سوم: ابو تمام حبيب بن اوس طايى، دعبل بن على بن رزين الخزاعى، و در قرون بعد دهها نفر ديگر به گونه‏اى كه علامه امينى(ره) هفت جلد از كتاب ارزشمند «الغدير» را بدان اختصاص داده است.

ب) حديث ليلة الانذار: در شبى كه پيامبر مامور به ابلاغ و دعوت از نزديكان شد فرمود: «چه كسى است اولين فردى كه در اين امر مرا تصديق و يارى نمايد تا وصى و خليفه و جانشين پس از من باشد؟

تنها كسى كه جواب مثبت داد حضرت على(ع) بودند كه سنى حدود ده سال داشتند.

ج) حديث منزلت: پيامبر به امير المؤمنين(ع) فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى‏»

د)حديث ثقلين: آخرين وصيت تاريخى پيامبر اين بود كه: «دو چيز گران‏بها در ميان شما مى‏گذارم: كتاب خدا و عترت خودم...» روايات فوق و روايات متعدد ديگرى همه به تواتر در منابع روايى و تاريخى اهل سنت نقل گرديده است‏براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد:

1) رهبرى امام على(ع) در قرآن (ترجمه المراجعات‏» علامه سيد شرف الدين

2) معالم المدرستين علامه عسگرى

3) آن گاه هدايت‏شدم (ثم اهتديت)، تيجانى سماوى

4)فروغ ابديت، جعفر سبحانى

5) بررسى مسايل كلى، امامت ابراهيم امينى.

17-آيا لزوما هر شيعه به بهشت مى‏رود و هر سنى به جهنم؟ و آيا كسانى آگاهانه
منكر ولايت على(ع)هستند با كسانى كه از روى جهل منكر ولايت هستند برابرند؟

هيچ كدام از قضاياى مطرح شده كليت ندارد; نه هر شيعه‏اى به بهشت مى‏رود و نه هر سنى به جهنم. نه هيچ كس با اسم شيعه، شيعه مى‏شود و نه هيچ كس با اسم سنى، سنى مى‏گردد. ورود به بهشت و يا دوزخ به دست‏خدا است; البته بخشى از معيارهاى آن براى ما بيان شده است. آنچه مسلم است اين كه هر كس دانسته و عامدا حق را مورد انكار قرار دهد گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده است. گفتنى است كه از جمله اين حقايق موضوع ولايت اهل بيت(ع) مى‏باشد. البته بسيارى از اهل سنت در اين زمينه فاقد قدرت تشخيص هستند; لذا از زمره اين نوع افراد خارج مى‏باشند. همچنين كسى صرفا با نام شيعه راه به جايى نمى‏برد. تشيع، تعهد به اسلام راستين و سيره پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) است و آن كس مى‏تواند خود را شيعه بنامد كه حقيقتا از نظر فكرى و عملى به آن متعهد باشد. اين موضوع اختصاصى به اهل سنت ندارد; بلكه پيروان ديگر اديان نيز به همين صورت‏اند; يعنى اگر جاهل قاصر باشند عذر آنان پذيرفته است.

18- كلمه (ولى) در سخنان پيامبر در روز غدير به چه معنى است؟ و شيعه چگونه به
حديث غدير درباره جانشينى حضرت على(ع) استناد مى‏كند؟

عبارت‏هايى كه پيامبر(ص) در اين‏باره به كار برده‏اند و ديگر قراين لفظى و غير لفظى هيچگونه ترديدى بر نصب اميرالمؤمنين به خلافت‏باقى نمى‏گذارد. در اين باره بايد نگاهى دقيق به متن واقعه انداخت و آن را بدون تعصب در ترازوى خود مورد داورى قرار داد. در رابطه با مساله حجة الوداع و غدير خم عين واقعه را به نقل از ترجمه الغدير (ج 1 ص 29-37) تقديم مى‏داريم. لازم است‏بدانيد كه اين واقعه و خطبه پيامبر اكرم(ص) در آن مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان شيعه و سنى است و جايگاه ويژه‏اى در نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازه اين واقعه به حد فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست. در ميان صحابه پيامبر(ص) 110 نفر و از تابعين 89 نفر آن را نقل كرده‏اند و طبقات راوى آن به 360 نفر رسيده است. شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظم آورده‏اند; از جمله: در قرن اول: امير المؤمنين(ع) حسان بن ثابت انصارى، قيس بن سعد بن عباده انصارى، عمر و بن عاص بن وائل، محمد بن عبد الله حميرى. در قرن دوم: كميت‏بن زياد، سيد اسماعيل بن محمد حميرى، شعبان بن مصعب كوفى. در قرن سوم: ابو تمام حبيب بن اوس طايى، دعبل بن على بن رزين الخزاعى، و در قرون بعد دهها نفر ديگر. از اهميت اين واقعه همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند «الغدير» را پيرامون اين حادثه به نگارش در آورده است. اكنون اين سؤال رخ مى‏نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين اجماعى و مورد اتفاق است پس اختلاف در چيست؟

اساس اختلاف بر سر همان ماهيت و دلالت اين واقعه است: 1- برادران اهل تسنن اظهار مى‏دارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تاكيدات پيامبر اكرم(ص) صرفا به معناى لزوم «محبت و دوستى‏» حضرت على(ع) است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشان ندارد. دليل آنان نيز آن است كه «ولايت‏» چند معنا دارد و يكى از معانى آن «دوستى‏» است. بنابر اين تا زمانى كه به اين معنا قابل حمل است نمى‏توان به معانى ديگر آن تمسك جست. 2- ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم‏«ص) نصى صريح و قاطع بر امامت و پيشوايى حضرت على(ع) است و قراين و شواهد حالى، مقالى و مقامى به گونه‏اى است كه هرگز نمى‏توان آن را تنها به دوستى و محبت تفسير كرد. البته بايد توجه داشته باشيد كه شيعه ادله بى شمار ديگرى از قرآن و عقل و سنت‏بر امامت آن حضرت در دست دارد و اين مساله يكى از آن ادله مى‏باشد نه تنها دليل، در عين حال اين رخداد حجتى قاطع و خلل‏ناپذير است و به هيچ روى نمى‏توان از آن دست‏برداشت. دلايل و قرائنى كه بر صحت ديدگاه شيعه گواهى مى‏دهد عبارت است:

1- معناى ولايت: لغت‏شناسان و كتاب‏هاى برجسته و ممتاز لغت، كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهده دارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كرده‏اند. در اين جا معناى اين كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتابهاى لغت اهل سنت‏برايتان نقل مى‏كنيم: - راغب اصفهانى مى‏نويسد: «ولايت; يعنى يارى كردن. و ولايت، يعنى زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه ولايت و ولايت مانند دلالت و دلالت است و حقيقت آن «سرپرستى‏» است. ولى و مولى نيز در همين معنا بكار مى‏رود» (المفردات الراغب ص 570) - ابن اثير مى‏نويسد: «ولى; يعنى ياور... و هر كس امرى را بر عهده گيرد «مولى و ولى آن است‏» سپس خودش مى‏گويد: «و از همين قبيل است‏حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه‏»... و سخن عمر كه به على (ع) گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى‏»; يعنى «ولى مؤمنان گشتى‏» (النهايه لابن اثير ج 5 ص 227) - صاحب صحاح اللغة مى‏نويسد: «.. هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد ولى او است‏» (الصحاح فى لغة العرب ج 6 ص 54- صاحب مقاييس مى‏نويسد: «... هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد، ولى او است‏» (معجم مقاييس اللغه ج 6 ص 141). اكنون با اين گفته‏هاى مصرح ارباب لغت چگونه مى‏توان «من كنت مولاه فعلى مولاه‏» را به «دوستى‏» صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت؟!

مگر نه اين است كه «ابن اثير» لغت‏شناس معروف عرب و سنى خودش تصريح مى‏كند كه كلمه «مولى‏» در روايت «من كنت مولاه فعلى مولاه‏» از زبان پيامبر (ص) و در گفتار عمر نيز در همين معنا به كار رفته است؟

2- خطاب تند و قاطع الهى: آيا اگر حادثه غدير صرفا براى اعلام دوستى حضرت على(ع) بود آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند كه اگر آن را ابلاغ نكنى رسالت الهى را انجام نداده‏اى؟

خداوند مى‏فرمايد:«يا ايها الرسول بلغ ماانزل اليك من ربك وان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لايهدى القوم الكافرين‏»(مائده آيه 70).آيا اين اخطار شديد الحن به خوبى نشان نمى‏دهد كه مساله بالاتر از اين حرفها است؟

البته محبت اميرالمؤمنين (ع) جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانه‏هاى ايمان است ; ليكن بحث در اين است كه اين خطبه بنا به دلايل ذكر شده قطعا منحصر به «ولايت محبت‏» نيست.

3- دلدارى خداوند: در آيه ياد شده خداوند پيامبر را دلدارى داده مى‏فرمايد: در راستاى اجراى اين ماموريت‏خداوند تو را در مقابل توطئه‏هاى مردم محافظت مى‏كند «والله يعصمك من الناس‏» آيا اين مساله نشان نمى‏دهد كه اين ماموريت مساله مهمى بوده است كه پيامبر (ص) بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و توطئه كنند؟

آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على (ع )جاى چنين خوفى بود؟

4- گزينش مكان: آيا اين كه پيامبر (ص) جحفه را - كه مكان جدا شدن و انشعاب مسافران است - انتخاب كردند تا همگى قبل از انشعاب در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نيز اين كه پيامبر (ص) دستور دادند كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند و صبر نمودند تا كسانى هم كه عقب مانده بودند از راه برسند و...نشانه چيست؟

اين كه دستور دادند كه شاهدان به غائبان اطلاع دهند و اين «نبا عظيم‏» را به گوش همگان برساند دلالت‏بر اين ندارد كه مساله براى امت اسلامى فوق العاده مهم و حياتى است؟

آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان در آخرين سخنرانى براى جمعيت‏با شكوه حج گزاران و در آن گرماى سوزان مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تاكيدات با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد»؟!

5- نزول آيه اكمال: اين كه پس از اجراى اين ماموريت آيه نازل شد كه: «اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الاسلام دينا» (مائده آيه 3). آيا دلالت‏بر اين ندارد كه مساله بالاتر از صرف محبت‏بوده و آيا فقط با دوستى حضرت على(ع) - نه رهبرى و پيشواى آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد؟

اگر مساله فقط دوستى و مودات بود كه در اين رابطه قبلا آيه‏اى نازل شده و از اين جهت نقصى در دين نبود; زيرا آيه «قل لا اسا لكم عليه اجرا الا المودة فى القربى‏» (شورى آيه 23) قبلا نازل گشته بود. پس نتيجه مى‏گيريم كه آيه اكمال پيام ديگرى را در بر دارد.

6- چرا پيامبر(ص) در آن حادثه به مسائل اعتقادى استشهاد نموده و در كنار آنها مساله ولايت را مطرح كردند؟

7- چرا پيامبر(ص) عترت را در كنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذكر نمودند؟

8- چرا پيامبر(ص) فرمودند: قرآن و عترت از يكديگر جدا نمى‏شوند و فرمودند: امت‏بايد به هر دو چنگ زند؟

آيا صرف دوست داشتن قرآن كافى است‏يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟

وحدت سياق نشان مى‏دهد كه در مورد اهل بيت(ع) نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.

9- چرا پيامبر(ص) به مساله ايفاى رسالت و سپس به «اولويت‏» خود بر مؤمنين انگشت مى‏گذارد و بلافاصله مساله ولايت را طرح مى‏كند؟

10- چرا پيامبر(ص) مساله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مى‏كند؟

اين همه تاكيد براى چيست؟

11- چرا پيامبر(ص) بعد از اين حادثه فرمودند: «الله اكبر» بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على «بعد از من‏»؟

نكته مهم در اينجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت‏» محبت‏باشد ديگر قيد «بعد از من‏» زايد است; زيرا محبت‏حضرت على(ع) مقيد به زمان پس از مرگ پيامبر(ص) نيست و بسيار مسخره است اگر منظور پيامبر(ص) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من على را دوست‏بداريد؟

زيرا محبت على(ع) با حيات پيامبر(ص) قابل جمع است و اين رهبرى امام(ع) است كه پس از پيامبر(ص) مورد نظر مى‏باشد; زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست.

12- چرا بعد از اين ماجرا مردم با حضرت على(ع) بيعت كردند؟

مگر دوستى بيعت دارد؟

بيعت در لغت‏به معناى التزام به فرمان بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده و هر يك گفتند: «بخا بخا لك يا على اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن‏»

13- نكته ديگر آن كه همه حاضران در آن جلسه از خطا به پيامبر(ص) مساله «امامت و پيشوايى حضرت على(ع) را فهميدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصارى‏» از پيامبر(ص) اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن از زبان پيامبر(ص) چنين مى‏گويد:..... قم يا على فاننى رضيتك من بعدى اماما و هاديا يعنى: اى على! برخيز خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى‏باشى. ذكر اين نكته لازم است كه تقرير; يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبر(ص) در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - اعم از شيعه و سنى - حجت و جز سنت است. بنابر اين اگر مساله غدير معناى غير از امامت داشت چرا پيامبر(ص) سخنان «حسان بن ثابت‏» را تاييد كرده و او را تشويق فرمودند؟

و چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبر(ص) «امامت و هدايت‏» امت نبوده است؟

14- نكته بسيار جالب توجه ديگر مساله «جابر بن نضر» يا «حارث بن النعمان الفهرى‏» است. در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبر(ص) در غدير خم وى نزد پيامبر(ص) آمده و عرض كرد: «اى محمد; از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم; ليكن به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم اين على مولاى او است‏». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى يا از جانب خدا؟

پيامبر(ص) فرمودند: سوگند به آن كه جز او خداى نيست اين مطلب از سوى خداوند است. در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت در حالى كه مى‏گفت: خدايا! اگر آنچه محمد(ص) مى‏گويد حق است پس سنگى بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن! هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف خدا سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد كه: «سال سائل بعذاب واقع للكافرين ليس له دافع من الله ذى المعارج‏» (سوره معارج آيات 1-3). اكنون بايد ديد چه چيزى در سخن پيامبر(ص) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را بر آشفته كرد؟

آيا اگر صرف مساله محبت و دوستى بود اين همه لجبازى و خيره سرى پديد مى‏آمد؟

مسلما مساله بالاتر از اين بوده است; زيرا شخص مزبور از طرفى دلى پر كينه نسبت‏به حضرت على(ع) داشت و از سوى ديگر مى‏ديد با ولايت آن حضرت بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى ايشان سپرى كند و از سر بى خردى و كبر و كژانديشى مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد. براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد: الغدير - متن عربى - ج 1 ص 239-246.

15- نكته مهم ديگر آن كه خود امير المؤمنين(ع) در روز «شورى‏» براى اثبات امامت‏خود به حادثه غدير استناد كردند. عامر بن وائلة مى‏گويد: «در روز شورى با على(ع) كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم كه امير المؤمنين(ع) خطاب به آنان فرمود: من براى شما دليلى مى‏آورم كه احدى نمى‏تواند بر آن خدشه‏اى وارد كند. سپس فرمود: «اى جماعت! - آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به يگانگى خداوند ايمان آورده باشد؟

گفتند: نه - آيا در بين شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيار داشته باشد كه با ملائك پرواز مى‏كند؟

گفتند: نه - آيا كسى از شما غير از من عمويى همچون حمزه - شمشير خدا و شمشير رسول خدا(ص) - دارد؟

گفتند: نه - آيا غير از من كسى از شما همسرى چون فاطمه(س) دختر پيامبر(ص) و سرور زنان اهل بهشت دارد؟

گفتند: نه - آيا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟

گفتند: نه - آيا كسى از شما هست كه به دستور قرآن پيش از نجواى با پيامبر(ص) صدقه داده باشد؟

گفتند: نه - آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه پيامبر(ص) درباره‏اش فرموده باشند: «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و آل من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و ليبلغ الشاهد الغائب‏»؟

گفتند: نه‏». براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد: الغدير - متن عربى - ج 1 ص 159-213. 16- شاهد ديگر آن است كه پس از اعلام ولايت اميرالمومنين(ع) پيامبر(ص) چنين دعا كردند: «اللهم وآل من والاه و عاد من عاده و احب من احبه...» خدايا! آنكه على را به ولايت‏برگزيند تو ولى او باش و آن كه با او به عداوت در آيد با او دشمنى كن و دوست‏بدار آن كه على را دوست دارد...» (الغدير ج 1 ص 11) توجه داشته باشيد كه اين قسمت در متن عربى وجود دارد و در ترجمه ارسالى به خوبى ترجمه نشده است. اكنون به خوبى روشن مى‏شود كه اگر مقصود از ولايت همان محبت و دوستى باشد آنگاه دعاى بعدى پيامبر كه عرض داشتند: «و احب من احبه‏» تكرار و لغو خواهد بود. بنابراين وجود هر دو سخن نشان مى‏دهد كه اينها دو موضوع متفاوت مى‏باشند و ولايت چيزى برتر از صرف محبت است و البته از لوازم ولايت محبت و دوستى ولى است.

19- چرا حضرت على(ع) با اينكه مى‏دانست اگر به مسجد برود كشته خواهد شد به اين كار
اقدام كرد؟

در مورد علم ائمه نكاتى را بايد مد نظر قرار داد. اولا پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) در مسائل عادى فردى و امور اجتماعى موظف به استفاده از علم عادى بوده‏اند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل از طرق معمول تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس برآيندهاى آن عمل مى‏كردند. سر اين مساله نيز آن است كه آنان الگوى بشريتند و اگر در مسير زندگى و حركت‏هاى اجتماعى راهى غير از اين بپويند ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست‏خواهند داد و جهانيان به بهانه آن كه آنان با علم لدنى عمل مى‏كرده‏اند از حركت‏هاى سازنده انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد. ثانيا برخى بر اين عقيده‏اند كه علم غيب براى پيامبر(ص) و امامان(ع) شانى است; يعنى چنان نيست كه همواره هر چيزى را بالفعل بدانند، بلكه اگر بخواهند از طريق غيبى بدانند خواهند دانست‏يا اگر خدا بخواهد علم چيزى را در اختيار آنان خواهد گذاشت. ثالثا علم غيب گاهى به واقع محتوم و تغيير ناپذير تعلق مى‏گيرد. بنابر اين برخى از آنچه پيامبر و امامان از طريق غيبى مى‏دانند همان چيزى است كه حتما واقع خواهد شد; مانند كسى كه از عمارت بسيار بلندى پرتاب گرديده و در بين راه مى‏داند كه به سرعت‏به زمين اابت‏خواهد كرد. اين گونه آگاهى چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد نمود و سرنوشت چيزى را تغيير داد. به عبارت ديگر گاهى علم به صورت تعليقى و شرطى است; مثل اينكه انسان بداند از منزل بيرون رفت تصادف خواهد كرد. اين قضيه شرطى است و فرد ممكن است‏با بيرون نرفتن از منزل، خود را حفظ كند. ولى اگر بداند كه در روز معينى فلان حادثه براى او اتفاق خواهد افتاد و هيچ شرطى در كار نيست آيا باز هم خواهد توانست از بروز آن جلوگيرى نمايد؟

علم ائمه به كيفيت مرگ خود مى‏تواند از اين نوع باشد.

20- اين حديث كه مى‏گويد هر كس حب على و اولادشان را داشته باشد آتش جهنم
را درك نمى‏كند چگونه است و علائم آن حب چيست؟

محبت على(ع) چنانچه با رفتارهاى عملى دينى آميخته گردد صد البته آدمى را از جهنم دور نگه مى‏دارد ولى بدون عمل هرگز; زيرا عاشق وقتى در محبت‏خويش صادق است كه با عمل آن را اثبات كند. بارزترين علامت محبت و عشق به على (ع) بروز و ظهور آن در مقام عمل است.

21- چرا در بيانات امام على(ع) آمده است كه از مشورت با زنان بپرهيزيد؟

در بند پايانى نامه شماره 31 نهج البلاغه امام على(ع) خطاب به امام حسن(ع) چنين مى‏خوانيم: «از مشاوره با زنان (هوسباز) بپرهيز كه نظريه آنها ناقص و تصميمشان ناپايدار است و از طريق حجاب، مشاهده زنان را بپوشان! زيرا حجاب و پوشش آنها را سالم‏تر و پاك‏تر نگاه خواهد داشت، خارج شدن و بيرون رفتن آنها بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را در بين آنان راه دهى. اگر بتوانى كه غير از تو ديگرى را نشناسند اين كار را بكن‏». «به زن بيش از حد خود تحميل مكن! زيرا زن هم چون شاخه گلى است نه قهرمان خشن، احترامش را به حدى نگه دار كه او را به فكر نيندازد كه براى ديگرى شفاعت كند. برحذر باش از اينكه در غير جاى كه بايد غيرت به خرج داد اظهار غيرت كنى (كه نشانه سوء ظن تو نسبت‏به او باشد) زيرا اظهار بى اعتمادى و سوءظن زنان را به ناپاكى و بى‏گناهان را به آلودگى سوق مى‏دهد» (به نقل از ترجمه محمد رضا آشتيانى و محمد جعفر امامى) اينكه آن حضرت مى‏فرمايند «و اياك و مشاوره النسا...» كاملا روشن و بديهى است كه مرادشان همه زنها نيست اشتباه آن است كه سخن آن حضرت را به همه زنان تعميم دهيم در حالى كه مقصود آن حضرت زنهايى كم خرد و تبهكار و تهى مغزى است كه دل به زخارف فريبنده دنيا بسته و چشم از حقايق برتر فرو بسته‏اند. ممكن است اين سؤال پديد آيد كه اين قيد از كجا آمده در حالى كه ظاهر سخن آن حضرت مطلق است و در آن قيد و شرطى ديده نمى‏شود؟

[Methodologic] نهفته است كه پاسخ: حل مشكل در يك مساله «روش شناختى و متدلوژيك عالمان دينى از ديرباز به تنقيح آن پرداخته‏اند. بررسى جامع اين مساله در علم «اصول الفقه‏» به عمل آمده كه تبيين آن از حوصله اين نوشتار خارج است.ليكن به طور مختصر مى‏توان گفت كه قيود در نصوص دينى اقسام مختلفى دارد: 1- قيود عقلى و لبى 2- قيود لفظى، قيود لفظى نيز به دو دسته تقسيم مى‏شوند: 1- قيد متصل 2- قيد منفصل. بنابراين اگر قيد لفظى متصلى در اين كلام ديده نمى‏شود از نظر لبى مقيد است. از اين رو شامل زنهاى ضمير آگاه، رازدار و شايسته نمى‏شود. افزون بر آن ادله لفظى منفصلى نيز در تقيد اين سخن وجود دارد چنانكه پيامبر(ص) فرمودند: «پيرامون دخترانتان با زنها مشورت كنيد». از محتواى اين سخن به دست مى‏آيد كه در هر مورد زنان از آگاهى بينش يا تخصص بهره‏مند باشند مى‏توان با آنان رايزنى كرد و از نظراتشان بهره‏مند شد.

22- چرا حضرت على(ع) دخترش ام كلثوم را به عمر تزويج كرد؟

اولا، اصل اين كه حضرت امير(ع) از حضرت زهرا(س) دخترى به نام ام كلثوم داشته باشد بين مورخان اختلافى است. برخى فرزندان حضرت زهرا(س) را سه تن (امام حسن، امام حسين و حضرت زينب) مى‏دانند و ام كلثوم را كنيه حضرت زينب(س) مى‏دانند. ثانيا، بر فرض اين كه حضرت على(ع) دخترى به نام ام كلثوم داشته باشد; دليل قطعى بر ازدواج او با عمر نيست و اخبارى كه اصل قضيه را در كتاب بحار الانوار نقل مى‏كند، ضعيف هستند. ثالثا، بر فرض هم كه چنين ازدواجى صورت گرفته باشد، قابل تحليل است، زيرا از آن جايى كه معصومين(ع) قرآن ناطق‏اند و همانند قرآن اعمال و گفتار محكم و متشابه دارند، گفتنى است كه محكمات را همه مى‏فهمند و فهم متشابهات نياز به توضيح خود آنها دارد. ما گاهى اعمال انسانهاى زيرك و سياس را با وجودى كه عملشان لدنى نيست نمى‏فهميم، چه رسد به بعضى از حركات و تصميمات پيشوايان معصوم(ع). با اين وجود گروهى از مورخان قائلند كه عمر هميشه حديثى از پيامبر(ص) نقل مى‏كرد كه «كسانى كه نسبا يا سببا به من متصل گردند در جهنم عذاب نمى‏شوند». از اين رو براى اين كه خود را از طريق خويشاوندى سببى به پيامبر(ص) متصل كند، چندين بار از ام‏كلثوم خواستگارى نمود; ولى حضرت امير(ع) به بهانه كم سنى ام‏كلثوم، رد مى‏كرد تا اين كه كار به تهديد و افترا به حضرت رسيد. اين امر موجب شد كه آن حضرت دست از مخالفت‏بردارد. در عين حال همين گروه معتقدند ام‏كلثوم بعد از عقد و قبل از عروسى از دنيا رفت. ديدگاه ديگرى نيز در اين باره وجود دارد كه اين ازدواج صورت گرفته و فرزندى نيز از ثمره آن به دنيا آمده است. در تحليل آن گفته‏اند مساله ازدواج در آن زمان با سختگيريهاى امروزى نبوده است. به هر حال مساله اختلافى است و نمى‏توان در اين زمينه به طور قاطع نظر داد.