اجمالى از تاريخ زندگى دوازده امام (ع)

امام اول

حضرت امير المؤمنين على عليه السلام وى فرزند ابو طالب شيخ بنى هاشم،عموى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود كه پيغمبر اكرم را سرپرستى نموده و در خانه خود جاى داده و بزرگ كرده بود و پس از بعثت نيز تا زنده بود از آن حضرت حمايت كرد و شر كفار عرب و خاصه قريش را از وى دفع نمود.

على عليه السلام (بنا به نقل مشهور) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطى كه در مكه و حوالى آن اتفاق افتاد،بنا به درخواست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از خانه پدر به خانه پسر عموى خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منتقل گرديد و تحت سرپرستى و پرورش مستقيم آن حضرت در آمد (17) .

پس از چند سال كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موهبت نبوت نايل شد و براى نخستين بار در«غار حرا»وحى آسمانى به وى رسيد وقتى كه از غار رهسپار شهر و خانه خود شد،شرح حال را فرمود،على عليه السلام به آن حضرت ايمان آورد (18) و باز در مجلسى كه‏پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خويشاوندان نزديك خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:

نخستين كسى كه از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصى و وزير من خواهد بود،تنها كسى كه از جاى خود بلند شد و ايمان آورد على عليه السلام بود و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ايمان او را پذيرفت و وعده‏هاى خود را درباره‏اش امضا نمود (19) و از اين روى على عليه السلام نخستين كسى است در اسلام كه ايمان آورد و نخستين كسى است كه هرگز غير خداى يگانه را نپرستيد.

على عليه السلام پيوسته ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود تا آن حضرت از مكه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز كه كفار خانه آن حضرت را محاصره كرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند،على عليه السلام در بستر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد (20) .و پس از آن حضرت مطابق وصيتى كه كرده بود،امانتهاى مردم را به صاحبانش رد كرده،مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حركت نمود (21) .

در مدينه نيز ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتى على عليه السلام را كنار نزد و يگانه دختر محبوبه خود فاطمه را به وى تزويج نمود.و در موقعى كه ميان اصحاب خود عقداخوت مى‏بست او را برادر خود قرار داد (22) .

على عليه السلام در همه جنگها كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شركت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوك كه آن حضرت او را در مدينه به جاى خود نشانيده بود (23) و در هيچ جنگى پاى به عقب نگذاشت و از هيچ حريفى روى نگردانيد و در هيچ امرى مخالفت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نكرد چنانكه آن حضرت فرمود:«هرگز على از حق و حق از على جدا نمى‏شوند» (24) .

على عليه السلام روز رحلت پيغمبر اكرم 33 سال داشت و با اينكه در همه فضائل دينى سر آمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود،به عنوان اينكه وى جوان است و مردم به واسطه خونهايى كه در جنگها پيشاپيش پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ريخته با وى دشمنند از خلافت كنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شؤونات عمومى بكلى قطع شد.وى نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال كه زمان سه خليفه پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود،گذرانيد و پس از كشته شدن خليفه سوم،مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافتش برگزيدند.

آن حضرت در خلافت خود كه تقريبا چهار سال و نه ماه طول كشيد،سيرت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به‏ضرر برخى از سود جويان تمام مى‏شد و از اين روى عده‏اى از صحابه كه پيشاپيش آنها ام المؤمنين«عايشه و طلحه و زبير و معاويه»بودند،خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناى شورش و آشوبگرى گذاشتند.

آن حضرت براى خوابانيدن فتنه،جنگى با ام المؤمنين عايشه و طلحه و زبير در نزديكى بصره كرد كه به«جنگ جمل»معروف است و جنگى ديگر با معاويه در مرز عراق و شام كرد كه به جنگ«صفين»معروف است و يك سال و نيم ادامه يافت و جنگى ديگر با خوارج در نهروان كرد كه به جنگ«نهروان»معروف است و به اين ترتيب،بيشتر مساعى آن حضرت در ايام خلافت خود،صرف رفع اختلاف داخلى بود و پس از گذشت زمان كوتاه،صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى در مسجد كوفه در سر نماز به دست بعضى از خوارج ضربتى خورده و در شب 21 همان ماه شهيد شد (25) .

امير المؤمنين على عليه السلام به شهادت تاريخ و اعتراف دوست و دشمن در كمالات انسانى نقيصه‏اى نداشت و در فضائل اسلامى نمونه كاملى از تربيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود.

بحثهايى كه در اطراف شخصيت او شده و كتابهايى كه در اين باره شيعه و سنى و ساير مطلعين و كنجكاوان نوشته‏اند،درباره هيچيك از شخصيت‏هاى تاريخ اتفاق نيفتاده است.

على عليه السلام در علم و دانش،داناترين ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وساير اهل اسلام بود و نخستين كسى است در اسلام كه در بيانات علمى خود،در استدلال و برهان را باز كرد و در معارف الهيه بحث فلسفى نمود و در باطن قرآن سخن گفت و براى نگهدارى لفظش دستور زبان عربى را وضع فرمود و تواناترين عرب بود در سخنرانى (چنانكه در بخش اول كتاب نيز اشاره شد) .

على عليه السلام در شجاعت ضرب المثل بود در آن همه جنگها كه در زمان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و پس از آن شركت كرد،هرگز ترس و اضطرابى از خود نشان نداد و با اينكه بارها و ضمن حوادثى مانند جنگ احد و جنگ حنين و جنگ خيبر و جنگ خندق،ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و لشكريان اسلام لرزيدند و يا پراكنده شده فرار نمودند،وى هرگز پشت به دشمن نكرد و هرگز نشده كه كسى از ابطال و مردان جنگى با وى در آويزد و جان به سلامت برد و در عين حال با كمال توانايى،ناتوانى را نمى‏كشت و فرارى را دنبال نمى‏كرد و شبيخون نمى‏زد و آب به روى دشمن نمى‏بست.

از مسلمات تاريخ است كه آن حضرت در جنگ خيبر در حمله‏اى كه به قلعه نمود،دست به حلقه در رسانيده با تكانى در قلعه را كنده به دور انداخت (26) .

و همچنين روز فتح مكه كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم امر به شكستن بتها نمود،بت«هبل»كه بزرگترين بتهاى مكه و مجسمه عظيم الجثه‏اى از سنگ بود كه بر بالاى كعبه نصب كرده بودند،على عليه السلام به امر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پاى روى دوش آن حضرت گذاشته بالاى كعبه‏رفت و«هبل»را از جاى خود كند و پايين انداخت (27) .

على عليه السلام در تقواى دينى و عبادت حق نيز يگانه بود،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ كسانى كه نزد وى از تندى على عليه السلام گله مى‏كردند مى‏فرمايد :«على را سرزنش نكنيد،زيرا وى شيفته خداست (28) ».

ابودرداى صحابى پيكر آن حضرت را در يكى از نخلستانهاى مدينه ديد كه مانند چوب خشك افتاده است،براى اطلاع،به خانه آن حضرت آمد و به همسر گرامى وى كه دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود،در گذشت همسرش را تسليت گفت،دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«پسر عم من نمرده است بلكه در عبادت از خوف خدا غش نموده است و اين حال براى وى بسيار اتفاق مى‏افتد».

على عليه السلام در مهربانى به زير دستان و دلسوزى به بينوايان و بيچارگان و كرم و سخا به فقرا و مستمندان،قصص و حكايات بسيار دارد.آن حضرت هر چه را به دستش مى‏رسيد در راه خدا به مستمندان و بيچارگان مى‏داد و خود با سخت‏ترين و ساده‏ترين وضعى زندگى مى‏كرد .آن حضرت كشاورزى را دوست مى‏داشت و غالبا به استخراج قنوات و درختكارى و آباد كردن زمينهاى باير مى‏پرداخت ولى از اين راه هر ملكى را كه آباد مى‏كرد و يا هر قناتى را كه بيرون مى‏آورد وقف فقرا مى‏فرمود و اوقاف آن حضرت كه به صدقات على معروف بود در اواخر عهد وى،عوايد ساليانه قابل‏توجهى (24 هزار دينار طلا) داشت (29) .

امام دوم

امام حسن مجتبى عليه السلام آن حضرت و برادرش امام حسين عليه السلام دو فرزند امير المؤمنين على عليه السلام بودند از حضرت فاطمه عليها السلام دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و پيغمبر اكرم بارها مى‏فرمود كه:«حسن و حسين فرزندان منند»و به پاس همين كلمه،على عليه السلام به ساير فرزندان خود مى‏فرمود:«شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند» (30) .

امام حسن عليه السلام سال سوم هجرت در مدينه متولد شد (31) و هفت سال و خرده‏اى جد خود را درك نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه با رحلت حضرت فاطمه،سه ماه يا شش ماه بيشتر فاصله نداشت،تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت.

امام حسن عليه السلام پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت،به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهرى را نيز اشتغال كرده نزديك به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت و دراين مدت معاويه كه دشمن سرسخت على عليه السلام و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در ابتدا به نام خونخواهى خليفه سوم و اخيرا به دعوى صريح خلافت) جنگيده بود به عراق كه مقر خلافت امام حسن عليه السلام بود لشكر كشيد و جنگ آغاز كرد و از سوى ديگر سرداران لشكريان امام حسن عليه السلام را تدريجا با پولهاى گزاف و نويدهاى فريبنده اغوا نمود و لشكريان را بر آن حضرت شورانيد (32) .

بالأخره آن حضرت به صلح مجبور شده،خلافت ظاهرى را با شرايطى (به شرط اينكه پس از درگذشت معاويه دوباره خلافت به امام حسن عليه السلام برگردد و خاندان و شيعيانش از تعرض مصون باشند) به معاويه واگذار نمود (33) معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامى را قبضه كرد و وارد عراق شده و در سخنرانى عمومى رسمى شرايط صلح را الغاء نمود (34) و از هر راه ممكن استفاده كرده سخت‏ترين فشار و شكنجه را به اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت.

امام حسن عليه السلام در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد در نهايت شدت و اختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى حتى در داخل خانه خود نداشت و بالأخره در سال پنجاه هجرى به‏تحريك معاويه به دست همسر خود مسموم و شهيد شد (35) .

امام حسن عليه السلام در كمالات انسانى يادگار پدر و نمونه كامل جد بزرگوار خود بود و تا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قيد حيات بود،او و برادرش در كنار آن حضرت جاى داشتند و گاهى آنان را بر دوش خود سوار مى‏كرد.

عامه و خاصه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده‏اند كه درباره حسن و حسين عليهما السلام فرمود:اين دو فرزند من امام مى‏باشند خواه برخيزند و خواه بنشينند (كنايه است از تصدى مقام خلافت ظاهرى و عدم تصدى آن) (36) .و روايات بسيار از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و امير المؤمنين على عليه السلام در امامت آن حضرت بعد از پدر بزرگوارش،وارد شده است.

امام سوم

امام حسين (سيد الشهداء) فرزند دوم على عليه السلام از فاطمه عليها السلام دختر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه در سال چهارم هجرى متولد شده است.آن حضرت پس از شهادت برادر بزرگوار خود امام حسن مجتبى عليه السلام به امر خدا و طبق وصيت وى،به امامت رسيد (37) .

امام حسين عليه السلام ده سال امامت نمود و تمام اين مدت را به‏استثناى (تقريبا) شش ماه آخر در خلافت معاويه واقع بود و در سخت‏ترين اوضاع و ناگوارترين احوال با نهايت اختناق زندگى مى‏فرمود،زيرا گذشته از اينكه مقررات و قوانين دينى اعتبار خود را از دست داده بود و خواسته‏هاى حكومت جايگزين خواسته‏هاى خدا و رسول شده بود و گذشته از اينكه معاويه و دستياران او از هر امكانى براى خرد كردن و از ميان بردن اهل بيت و شيعيانشان و محو نمودن نام على و آل على استفاده مى‏كردند،معاويه در صدد تحكيم اساس خلافت فرزند خود يزيد بر آمده بود و گروهى از مردم به واسطه بى بندو بارى يزيد،از اين امر خشنود نبودند،معاويه براى جلوگيرى از ظهور مخالفت،به سخت‏گيريهاى بيشتر و تازه‏ترى دست زده بود.

امام حسين خواه ناخواه اين روزگار تاريك را مى‏گذرانيد و هر گونه شكنجه و آزار روحى را از معاويه و دستياران وى تحمل مى‏كرد تا در اواسط سال شصت هجرى،معاويه در گذشت و پسرش يزيد به جاى پدر نشست (38) .

بيعت يك سنت عربى بود كه در كارهاى مهم مانند سلطنت و امارت،اجرا مى‏شد و زيردستان بويژه سرشناسان دست بيعت و موافقت و طاعت به سلطان يا امير مثلا مى‏دادند و مخالفت بعد از بيعت،عار و ننگ قومى بود و مانند تخلف از امضاى قطعى،جرمى مسلم شمرده مى‏شود و در سيره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فى الجمله يعنى در جايى كه به اختيار و بدون اجبار انجام مى‏يافت،اعتبار داشت.معاويه نيز از معاريف قوم براى يزيد بيعت گرفته بود ولى متعرض حال امام حسين عليه السلام نشده و به آن حضرت تكليف بيعت ننموده بود و بالخصوص به يزيد وصيت كرده بود (39) كه اگر حسين بن على از بيعت وى سر باز زند پيگيرى نكند و با سكوت و اغماض بگذراند،زيرا پشت و روى مسئله را درست تصور كرده عواقب وخيم آن را مى‏دانست.

ولى يزيد در اثر خودبينى و بى‏باكى كه داشت،وصيت پدر را فراموش كرده،بى‏درنگ پس از درگذشت پدر به والى مدينه دستور داد كه از امام حسين براى وى بيعت گيرد وگرنه سرش را به شام فرستد (40) !!

پس از آنكه والى مدينه در خواست يزيد را به امام حسين عليه السلام ابلاغ كرد آن حضرت براى تفكر در اطراف قضيه مهلت گرفت و شبانه با خاندان خود به سوى مكه حركت فرمود و به حرم خدا كه در اسلام مأمن رسمى مى‏باشد پناهنده شد.

اين واقعه در اواخر ماه رجب و اوايل ماه شعبان سال شصت هجرى بود و امام حسين عليه السلام تقريبا چهار ماه در شهر مكه در حال پناهندگى بسر برد و اين خبر تدريجا در اقطار بلاد اسلامى منتشر شد.از يك سوى بسيارى از مردم كه از بيدادگريهاى دوره معاويه دلخور بودند و خلافت يزيد بر نارضايتيشان مى‏افزود با آن حضرت مراوده واظهار همدردى مى‏كردند و از يك سوى سيل نامه از عراق و بويژه از شهر كوفه به شهر مكه سرازير مى‏شد و از آن حضرت مى‏خواستند كه به عراق رفته و به پيشوايى و رهبرى جمعيت پرداخته براى بر انداختن بيداد و ستم قيام كند.و البته اين جريان براى يزيد خطرناك بود.

اقامت امام حسين عليه السلام در مكه،ادامه داشت تا موسم حج رسيد و مسلمانان جهان به عنوان حج،گروه گروه و دسته دسته وارد مكه و مهياى انجام عمل حج مى‏شدند،آن حضرت اطلاع پيدا كرد كه جمعى از كسان يزيد در زى حجاج وارد مكه شده‏اند و مأموريت دارند با سلاحى كه در زير لباس احرام بسته‏اند آن حضرت را در اثناء عمل حج به قتل رسانند (41) .

آن حضرت عمل خود را مخفف ساخته تصميم به حركت گرفت و در ميان گروه انبوه مردم سرپا ايستاده سخنرانى كوتاهى كرده (42) حركت خود را به سوى عراق خبر داد.وى در اين سخنرانى كوتاه شهادت خود را گوشزد مى‏نمايد و از مسلمانان استمداد مى‏كند كه در اين هدف ياريش نمايند و خون خود را در راه خدا بذل كنند و فرداى آن روز با خاندان و گروهى از ياران خود رهسپار عراق شد.

امام حسين عليه السلام تصميم قطعى گرفته بود كه بيعت نكند و به خوبى مى‏دانست كه كشته خواهد شد و نيروى جنگى شگرف و دهشتناك بنى اميه كه با فساد عمومى و انحطاط فكرى و بى ارادگى مردم و خاصه اهل عراق تأييد مى‏شد،او را خرد و نابود خواهد كرد.جمعى از معاريف به عنوان خيرخواهى سر راه را بر وى گرفته و خطر اين حركت و نهضت را تذكر دادند،ولى آن حضرت در پاسخ فرمود كه من بيعت نمى‏كنم و حكومت ظلم و بيداد را امضا نمى‏نمايم و مى‏دانم كه به هر جا روم و در هر جا باشم مرا خواهند كشت و اينكه مكه را ترك مى‏گويم براى رعايت حرمت خانه خداست كه با ريختن خون من هتك نشود (43) .

امام حسين عليه السلام راه كوفه را پيش گرفت،در اثناى راه كه هنوز چند روز راه تا كوفه داشت،خبر يافت كه والى يزيد در كوفه نماينده امام را با يك نفر از معاريف شهر كه طرفدارى جدى بود،كشته و به دستور وى ريسمان به پايشان بسته در كوچه و بازار كوفه كشيده‏اند (44) و شهر و نواحى آن تحت مراقبت شديد در آمده و سپاه بى‏شمار دشمن در انتظار وى بسر مى‏برند و راهى جز كشته شدن در پيش نيست.همينجا بود كه امام تصميم قطعى خود را به كشته شدن بى‏ترديد اظهار داشت و به سير خود ادامه داد (45) .

در هفتاد كيلومترى كوفه (تقريبا) در بيابانى به نام كربلا،آن حضرت و كسانش به محاصره لشگريان يزيد در آمدند و هشت روز توقف داشتند كه هر روز حلقه محاصره تنگتر و سپاه دشمن افزونتر مى‏شد و بالأخره آن حضرت و خاندان و كسانش با شماره ناچيز،درميان حلقه‏هاى متشكل از سى‏هزار مرد جنگى قرار گرفتند (46) .

در اين چند روز امام به تحكيم موضع خود پرداخته ياران خود را تصفيه نمود،شبانه عموم همراهان خود را احضار فرمود در ضمن سخنرانى كوتاهى اظهار داشت كه:ما جز مرگ و شهادت در پيش نداريم و اينان با كسى جز من كار ندارند،من بيعت خود را از شما برداشتم هر كه بخواهد مى‏تواند از تاريكى شب استفاده نموده جان خود را از اين ورطه هولناك برهاند.

پس از آن فرمود چراغها را خاموش كردند و اكثر همراهان كه براى مقاصد مادى همراه بودند پراكنده شدند و جز جماعت كمى از شيفتگان حق (نزديك به چهل تن از ياران امام) و عده‏اى از بنى هاشم كسى نماند.

امام عليه السلام بار ديگر بازماندگان را جمع كرده و به مقام آزمايش در آورده در خطابى كه به ياران و خويشاوندان هاشمى خود كرد،اظهار داشت كه:اين دشمنان تنها با من كار دارند،هر يك از شما مى‏تواند از تاريكى شب استفاده كرده از خطر نجات يابد،ولى اين بار هر يك از ياران باوفاى امام با بيانهاى مختلف پاسخ دادند كه ما هرگز از راه حق كه تو پيشواى آنى روى نخواهيم تافت و دست از دامن پاك تو نخواهيم برداشت و تا رمقى در تن و قبضه شمشير به دست داريم از حريم تو دفاع خواهيم نمود (47) .

آخر روز نهم ماه محرم،آخرين تكليف (يا بيعت يا جنگ) ازجانب دشمن به امام رسيد و آن حضرت شب را براى عبادت مهلت گرفت و مصمم به جنگ فردا شد (48) .

روز دهم محرم سال 61 هجرى،امام با جمعيت كم خود (روى هم رفته كمتر از نود نفر كه چهل نفر ايشان از همراهان سابق امام و سى و چند نفر در شب و روز جنگ از لشكر دشمن به امام پيوسته بودند و ما بقى خويشاوندان هاشمى امام،از فرزندان و برادران و برادرزادگان و خواهرزادگان و عموزادگان بودند) در برابر لشكر بى‏كران دشمن صف آرايى نمودند و جنگ در گرفت.

آن روز از بامداد تا وا پسين جنگيدند و امام عليه السلام و ساير جوانان هاشمى و ياران وى تا آخرين نفر شهيد شدند (در ميان كشته شدگان دو فرزند خردسال امام حسن و يك كودك خردسال و يك فرزند شيرخوار امام حسين را نيز بايد شمرد (49) .

لشكر دشمن پس از خاتمه يافتن جنگ،حرمسراى امام را غارت كردند و خيمه و خرگاه را آتش زدند و سرهاى شهدا را بريده،بدنهاى ايشان را لخت كرده،بى اينكه به خاك بسپارند،به زمين انداختند.سپس اهل حرم را كه همه زن و دختر بى‏پناه بودند با سرهاى شهدا به سوى كوفه حركت دادند (در ميان اسيران از جنش ذكور تنى چند بيش نبود كه از جمله آنان فرزند 22 ساله امام حسينـكه سخت بيمار بودـيعنى امام چهارم و ديگر فرزند چهار ساله وى محمد بن على كه امام پنجم باشد و ديگر حسن مثنى فرزند امام دوم‏كه داماد امام حسين عليه السلام بود و در جنگ زخم كارى خورده و در ميان كشتگان افتاده بود او را نيز در آخرين رمق يافتند و به شفاعت يكى از سرداران،سر نبريدند و با اسيران به كوفه بردند) و از كوفه نيز به سوى دمشق پيش يزيد بردند.

واقعه كربلا و اسيرى زنان و دختران اهل بيت و شهر به شهر گردانيدن ايشان و سخنرانيهايى كه دختر امير المؤمنين عليه السلام و امام چهارمـكه جزء اسيران بودندـدر كوفه و شام نمودند بنى اميه را رسوا كرد و تبليغات چندين ساله معاويه را از كار انداخت و كار به جايى كشيد كه يزيد از عمل مأمورين خود در ملأ عام بيزارى جست و واقعه كربلا عامل مؤثرى بود كه با تأثير مؤجل خود،حكومت بنى اميه را بر انداخت و ريشه شيعه را استوارتر ساخت و از آثار معجل آن،انقلابات و شورشهايى بود كه به همراه جنگهاى خونين تا دوازده سال ادامه داشت و از كسانى كه در قتل امام شركت جسته بودند،حتى يك نفر از دست انتقام نجستند .

كسى كه در تاريخ حيات امام حسين عليه السلام و يزيد و اوضاع و احوال كه آن روز حكومت مى‏كرد،دقيق شود و در اين بخش از تاريخ كنجكاوى نمايد،شك نمى‏كند كه آن روز در برابر امام حسين عليه السلام يك راه بيشتر نبود و آن همان كشته شدن بود و بيعت يزيد كه نتيجه‏اى جز پايمال كردن علنى اسلام نداشت،براى امام مقدور نبود،زيرا يزيد با اينكه احترامى براى آيين اسلام و مقررات آن قائل نبود و بند و بارى نداشت،به پايمال كردن مقدسات و قوانين اسلامى بى‏باكانه تظاهر نيز مى‏كرد.ولى گذشتگان وى اگر با مقررات دينى مخالفت مى‏كردند،آنچه مى‏كردند در لفافه دين مى‏كردند و صورت دين را محترم شمرده با يارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير مقامات دينى كه مردم براى ايشان معتقد بودند،افتخار مى‏نمودند .

و از اينجا روشن مى‏شود كه آنچه برخى از مفسرين حوادث گفته‏اند كه اين دو پيشوا (امام حسن و امام حسين) دو سليقه مختلف داشتند و امام حسن مسلك صلح را مى‏پسنديد به خلاف امام حسين كه جنگ را ترجيح مى‏داد چنانكه آن برادر با داشتن چهل هزار مرد جنگى با معاويه صلح كرد و اين برادر با چهل نفر به جنگ يزيد بر خاست،سخنى است نابجا،زيرا مى‏بينيم همين امام حسين كه يك روز زير بار بيعت يزيد نرفت،ده سال در حكومت معاويه مانند برادرش امام حسن (كه او نيز ده سال با معاويه به سر برده بود) به سر برد و هرگز سر به مخالفت برنداشت و حقا اگر امام حسن يا امام حسين با معاويه مى‏جنگيدند كشته مى‏شدند و براى اسلام كمترين سودى نمى‏بخشيد و در برابر سياست حق به جانبى معاويه كه خود را صحابى و كاتب وحى و خال المؤمنين معرفى كرده و هر دسيسه را به كار مى‏برد،تأثيرى نداشت.

گذشته از اينكه با تمهيدى كه داشت مى‏توانست آنان را به دست كسان خودشان بكشد و خود به عزايشان نشسته به مقام خونخواهى بيايد چنانكه با خليفه سوم نظير همين معامله را كرد .

امام چهارم

امام سجاد (على بن حسين ملقب به زين العابدين و سجاد)وى فرزند امام سوم بود كه از شاه زنان دختر يزدجرد شاهنشاه ايران متولد شده بود و تنها فرزند امام سوم بود كه باقى مانده بود،زيرا سه برادر ديگرش در واقعه كربلا به شهادت رسيدند (50) و آن حضرت نيز همراه پدر به كربلا آمده بود ولى چون سخت بيمار بود و توانايى حمل اسلحه و جنگ نداشت،از جهاد و شهادت باز ماند و با اسيران حرم به شام اعزام گرديد.

پس از گذرانيدن دوران اسيرى،به امر يزيد براى استمالت افكار عمومى محترما به مدينه روانه گرديد،آن حضرت را بار دوم نيز به امر عبد الملك خليفه اموى،با بند و زنجير از مدينه به شام جلب كرده‏اند و بعد به مدينه برگشته است (51) .

امام چهارم پس از مراجعه به مدينه گوشه خانه را گرفته و در به روى بيگانه بسته مشغول عبادت پروردگار بود و با كسى جز خواص شيعه مانند«ابو حمزه ثمالى و ابو خالد كابلى»و امثال ايشان تماس نمى‏گرفت البته خواص،معارفى را كه از آن حضرت اخذ مى‏كردند در ميان شيعه نشر مى‏دادند و از اين راه،تشيع توسعه فراوانى يافت كه اثر آن در زمان امامت امام پنجم به ظهور پيوست.

از جمله آثار امام چهارم،ادعيه‏اى است به نام«ادعيه صحيفه»و آن 57 دعاست كه به دقيقترين معارف الهيه مشتمل مى‏باشد و زبور آل محمدش مى‏گويند.

امام چهارم پس از 35 سال امامت به حسب بعضى از روايات‏شيعه به تحريك هشام خليفه اموى،به دست وليد بن عبد الملك مسموم شد (52) و در سال 95 هجرى در گذشت.

امام پنجم

امام محمد بن على (باقر) لفظ«باقر»به معناى«شكافنده»است و لقبى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به آن حضرت داده بود (53) .آن حضرت فرزند امام چهارم و در سال 57 هجرى متولد شده بود،در واقعه كربلا چهار ساله و حاضر بود و پس از پدر بزرگوارش به امر خدا و معرفى گذشتگان خود،به امامت رسيد و در سال 114 و يا 117 هجرى (به حسب بعضى از روايات شيعه (54) توسط ابراهيم بن وليد بن عبد الملك برادرزاده هشام خليفه اموى مسموم شده) در گذشت.

در عهد امام پنجم از طرفى در اثر مظالم بنى اميه،هر روز در قطرى از اقطار بلاد اسلامى انقلاب و جنگهايى رخ مى‏داد و از خود خاندان اموى نيز اختلافات بروز مى‏كرد و اين گرفتاريها دستگاه خلافت را مشغول و تا اندازه‏اى از تعرض به اهل بيت صرف مى‏كرد.

و از طرفى وقوع فاجعه كربلا و مظلوميت اهل بيت كه ممثل‏آن،امام چهارم بود مسلمانان را مجذوب و علاقه‏مند اهل بيت مى‏ساخت.اين عوامل دست به دست هم داده مردم و خاصه شيعه را مانند سيل به سوى مدينه و حضور امام پنجم سرازير ساخت و امكاناتى در نشر حقايق اسلامى و معارف اهل بيت براى آن حضرت به وجود آمد كه براى هيچيك از پيشوايات گذشته اهل بيت ميسر نشده بود.و گواه اين مطلب اخبار و احاديث بى‏شمارى است كه از امام پنجم نقل شده و گروه انبوهى است از رجال علم و دانشمندان شيعه كه در فنون متفرقه معارف اسلامى در مكتب آن حضرت پرورش يافته‏اند و در فهرستها و كتب رجال،اساميشان ضبط شده است (55) .

امام ششم

امام جعفر بن محمد (صادق) فرزند امام پنجم كه در سال 83 هجرى،متولد و در سال 148 هجرى (طبق روايات شيعه) به تحريك منصور خليفه عباسى مسموم و شهيد شده است (56) .

در عهد امامت امام ششم در اثر انقلابهاى كشورهاى اسلامى و خصوصا قيامى كه مسوده (سياه جامگان) براى بر انداختن خلافت بنى اميه كرده بودند و جنگهاى خونينى كه منجر به سقوط خلافت و انقراض بنى اميه گرديد و در اثر آنها زمينه خوبى كه امام پنجم دربيست سال زمان امامت خود با نشر حقايق اسلامى و معارف اهل بيت مهيا كرده بود،براى امام ششم امكانات بيشتر و محيط مناسبترى براى نشر تعاليم دينى پيدا شد.

آن حضرت تا اواخر زمان امامت خود كه مصادف با آخر خلافت بنى اميه و اول خلافت بنى عباس بود از فرصت استفاده نموده به نشر تعاليم دينى پرداخت و شخصيتهاى علمى بسيارى در فنون مختلفه عقلى و نقلى مانند«زراره»و«محمد بن مسلم»و«مؤمن طاق»و«هشام بن حكم»و«ابان بن تغلب»و«هشام بن سالم»و«حريز»و«هشام كلبى نسابه»و«جابر بن حيان صوفى»شيميدان و غير ايشان را پرورش داد،حتى عده‏اى از رجال علمى عامه نيز مانند«سفيان ثورى»و«ابو حنيفه»رئيس مذهب حنفيه و«قاضى سكونى»و«قاضى ابو البخترى»و غير ايشان افتخار تلمذش را پيدا كردند (معروف است كه از مجلس درس و حوزه تعليم امام ششم چهار هزار نفر محدث و دانشمند بيرون آمده است) (57) .

احاديثى كه از صادقين يعنى از امام پنجم و ششم مأثور است،از مجموع احاديثى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ده امام ديگر ضبط شده است،بيشتر است.

ولى در اواخر عهد خود،دچار منصور خليفه عباسى شد و تحت مراقبت و محدوديت شديد در آمد .منصور آزارها و شكنجه‏ها و كشتارهاى بيرحمانه‏اى در حق سادات علويين روا ديد كه ازبنى اميه با آن همه سنگدلى و بى‏باكى سر نزده بود.به دستور وى آنان را دسته دسته مى‏گرفتند و در قعر زندانهاى تاريك با شكنجه و آزار به زندگيشان خاتمه مى‏دادند و جمعى را گردن مى‏زدند و گروهى را زنده زير خاك مى‏كردند و جمعى را در پى ساختمانها يا ميان ديوارها گذاشته رويشان بنا مى‏ساختند.

منصور،دستور جلب امام ششم را از مدينه صادر كرد (امام ششم پيش از آن نيز يك بار به امر سفاح خليفه عباسى به عراق و پيش از آن نيز در حضور امام پنجم به امر هشام خليفه اموى به دمشق جلب شده بود)مدتى امام را زير نظر گرفتند و بارها عزم كشتن آن حضرت را نموده و هتكها كرد ولى بالأخره اجازه مراجعه به مدينه را داده و امام به مدينه مراجعت فرمود و بقيه عمر را با تقيه شديد و نسبتا با عزلت و گوشه نشينى برگزار مى‏كرد تا به دسيسه منصور مسموم و شهيد شد) (58) .

منصور پس از آنكه خبر شهادت امام ششم را دريافت داشت،به والى مدينه نوشت كه به عنوان تفقد بازماندگان،به خانه امام برود و وصيتنامه آن حضرت را خواسته و بخواند و كسى را كه وصى امام معرفى شده فى المجلس گردن بزند.و البته مقصود منصور از جريان اين دستور اين بود كه به مسئله امامت خاتمه دهد و زمزمه تشيع را بكلى خاموش كند ولى بر خلاف توطئه وى وقتى كه والى مدينه طبق دستور،وصيتنامه را خواند ديد امام پنج نفر را براى وصايت تعيين‏فرموده.خود خليفه و والى مدينه و عبد الله افطح فرزند بزرگ و موسى فرزند كوچك آن حضرت و حميده و به اين ترتيب تدبير منصور نقش بر آب شد) (59) .

امام هفتم

امام موسى بن جعفر (كاظم) فرزند امام ششم در سال 128 هجرى متولد شد و سال 183 هجرى در زندان مسموما شهيد شد (60) .

آن حضرت پس از درگذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد .

امام هفتم از خلفاى عباسى با منصور و هادى و مهدى و هارون معاصر و در عهد بسيار تاريك و دشوار با تقيه سخت مى‏زيست تا اخيرا هارون در سفر حج به مدينه رفت و به امر وى امام را در حاليكه در مسجد پيغمبر مشغول نماز بود گرفته و به زنجير بسته زندانى كردند و از مدينه به بصره و از بصره به بغداد بردند و سالها از زندانى به زندانى منتقل مى‏نمودند و بالأخره در بغداد در زندان سندى ابن شاهك با سم در گذشت (61) و در مقابر قريش كه فعلا شهر كاظميه مى‏باشد مدفون گرديد.

17ـفصول المهمه (چاپ دوم) ص 14.مناقب خوارزمى،ص .17

18ـذخائر العقبى (چاپ قاهره،سال 1356) ص 58.مناقب خوارزمى (چاپ نجف،سال 1385 هجرى) ص 16ـ22.ينابيع الموده (چاپ هفتم) ص 68ـ .72

19ـارشاد مفيد (چاپ تهران،سال 1377) ص 4.ينابيع الموده،ص .122

20ـفصول المهمه،ص 28ـ30.تذكرة الخواص (چاپ نجف،سال 1383 هجرى) ص 34.ينابيع الموده،ص 105.مناقب خوارزمى،ص 73 و .74

21ـفصول المهمه،ص .34

22ـفصول المهمه،ص 20.تذكرة الخواص،ص 20ـ42.ينابيع المودة،ص 65ـ .63

23ـتذكرة الخواص،ص 18.فصول المهمه،ص 21.مناقب خوارزمى،ص .74

24ـمناقب آل ابيطالب،تأليف محمد بن على بن شهر اشوب (چاپ قم) ج 3،ص 62 و 218.غاية المرام،ص 539.ينابيع الموده،ص .104

25ـمناقب آل ابيطالب،ج 3،ص 312.فصول المهمه،ص 113ـ123.تذكرة الخواص،ص 172ـ .183

26ـتذكرة الخواص،ص .27

27ـتذكرة الخواص،ص 27.مناقب خوارزمى،ص .71

28ـمناقب آل ابيطالب،ج 3،ص 221.مناقب خوارزمى،ص .92

29ـنهج البلاغه،جزء 3،كتاب .24

30ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 21 و 25.ذخائر العقبى،ص 67 و .121

31ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 28.دلائل الامامه،محمد بن جرير طبرى (چاپ‏نجف،سال 1369 هجرى) ص 60ـفصول المهمه،ص 133.تذكره الخواص،ص 193.تاريخ يعقوبى (چاپ نجف سال 1314 هجرى) ج 2،ص 204.اصول كافى،ج 1،ص .461

32ـارشاد مفيد،ص 172.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 33.فصول المهمه،ص .144

33ـارشاد مفيد،ص 172.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 33.الامامة و السياسه،عبد الله بن مسلم بن قتيبه،ج 1،ص 163.فصول المهمه،ص 145.تذكرة الخواص،ص .197

34ـارشاد مفيد،ص 173.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4 ص 35 الامامة و السياسة ج 1، ص .164

35ـارشاد مفيد،ص 174.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 42.فصول المهمه،ص .146 تذكرة الخواص،ص .211

36ـارشاد مفيد،ص 181.اثبات الهداه،ج 5،ص 129 و .134

37ـارشاد مفيد،ص 179.اثبات الهداه،ج 5،ص 168ـ212.اثبات الوصيه،مسعودى ( چاپ تهران،سال 1320) ص .125

38ـارشاد مفيد،ص 182.تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 226ـ228.فصول المهمه،ص .163

39ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .88

40ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 88.ارشاد مفيد،ص 182.الامامة و السياسه،ج 1، ص 203.تاريخ يعقوب،ج 2،ص 229.فصول المهمه،ص 163.تذكرة الخواص،ص .235

41ـارشاد مفيد،ص .201

42ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .89

43ـارشاد مفيد،ص 201.فصول المهمه،ص .168

44ـارشاد مفيد،ص 204.فصول المهمه،ص 170.مقاتل الطالبيين (چاپ دوم) ص‏ .73

45ـارشاد مفيد،ص 205.فصول المهمه،ص 171.مقاتل الطالبيين،ص .73

46ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .98

47ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 99.ارشاد مفيد،ص .214

48ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 98.ارشاد مفيد،ص .214

49ـبحار الانوار (چاپ كمپانى) ج 10،ص 200،202 و .203

50ـمقاتل الطالبيين،ص 52 و .59

51ـتذكرة الخواص،ص 324.اثبات الهداه،ج 5،ص .242

52ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 176.دلائل الامامه،ص 80 فصول المهمه،ص .190

53ـارشاد مفيد،ص 246.فصول المهمه،ص 193.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .197

54ـاصول كافى،ج 1،ص 469.ارشاد مفيد،ص 245.فصول المهمه،ص 202 و .203

تاريخ يعقوبى،ج 3،ص 63.تذكرة الخواص،ص 340.دلائل الامامه،ص 94.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .210

55ـارشاد مفيد،ص 245ـ253.ر.ك:رجال كشى،محمد بن عمر بن عبد العزيز كشى. ورجال طوسى،محمد بن حسن طوسى،فهرست طوسى و ساير كتابهاى رجال.

56ـاصول كافى،ج 1،ص 472.دلائل الامامه،ص 111.ارشاد مفيد،ص 254.تاريخ يعقوبى،ج 3،ص 119 .فصول المهمه،ص 212.تذكرة الخواص،ص 346.مناقب ابن شهراشوب،ج 4،ص .280

57ـارشاد مفيد،ص 254.فصول المهمه،ص 204.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .247

58ـفصول المهمه،ص 212.دلائل الامامه،ص 111.اثبات الوصيه،ص .142

59ـاصول كافى،ج 1،ص .310

60ـاصول كافى،ج 1،ص 476.ارشاد مفيد،ص 270.فصول المهمه،ص 214ـ223.دلائل الامامه،ص 146ـ148 .تذكرة الخواص،ص 348ـ350.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .324 تاريخ يعقوبى،ج 3،ص .150

61ـارشاد مفيد،ص 279ـ283.دلائل الامامه،ص 148 و 154.فصول المهمه،ص .222 مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 323 و 327.تاريخ يعقوبى،ج 3،ص .150