خطبه شقشقيه

اين خطبه را بدين نام خوانده‏اند زيرا وقتى على(ع)به انتهاى اين خطبه رسيده بود مردى از اهل دهات برخاست و نامه‏اى به دست آن حضرت داد.وى به خواندن آن نامه مشغول شد.ابن عباس به او گفت:اى امير المؤمنين!اى كاش سخنان خود را از آنجايى كه قطع كرده بودى ادامه مى‏دادى.فرمود:«هيهات اى پسر عباس!اين شقشقه‏اى بود كه صدا كرد و سپس آرام گرفت».

چون اين خطبه مشتمل بر تظلم على است كه از كسى كه وى را با آنكه در امر خلافت سزاوار بود،كنار گذاشت،گروهى منكر آن شده و پنداشته‏اند اين خطبه از سخنان رضى است.گفته‏اند رضى اين گفتار خود را در نهج البلاغه گنجانيده و آن را به على نسبت داده است.دليل اينان بر اين مدعا،چنان كه پيش از اين ذكر شد،چيزى جز محتويات اين خطبه نيست.على(ع)در اين خطبه فرمايد:آگاه باشد!به خدا قسم،پسر ابى قحافه،جامه خلافت را در بركرد و مى‏دانست من براى خلافت همچون قطب ميان آسيا هستم.پس من هم جامه ديگرى در بر و از آن پهلو تهى كردم و در كار خود مى‏انديشيدم كه آيا بدون دست حمله كنم يا آنكه بر تاريكى،كورى صبر پيش گيرم كه در آن بزرگان را فرسوده و جوانان را پير ساخته و مومن در آن رنج مى‏برد تا به ديدار خدايش نايل آيد.پس دريافتم شكيبايى بر اين دوعاقلانه‏تر است.صبر كردم در حالى كه در چشمانم خار و در گلويم استخوان بود.ميراث خود را تاراج‏رفته مى‏ديدم تا آنكه نخستين كس آنان به راه خود پايان داد و خلافت را پس از خود به پسر خطاب سپرده آن گاه آن حضرت به اين سخن اعشى تمثل جست:

چقدر تفاوت است ميان امروز من كه بر كوهان شتر سوارم بر روزى كه حيان برادر جابر در آن بود.

«شگفتا!او در روزگار خود از مردم درخواست فسخ بيعت مى‏كرد ولى در پايان زندگيش اين منصب را به ديگرى سپرد.اين دو خلافت را مانند دو پستان شتر در بين خود تقسيم كردند.من بر اين زمان دراز و اين محنت سخت صبر پيشه كردم تا آنكه راه عمر نيز پايان يافت و خلافت را در جماعتى گذارد كه مرا هم يكى از آنها گمان كرد.پس اى خداوند از تو يارى مى‏طلبم در مورد شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه كردند.چگونه درباره من در مقابل نخستين آنان (ابو بكر)ترديد كردند تا آنجا كه امروز مرا همرديف اينان قرار داده‏اند.پس يكى از ميان اين شورا از روى كينه‏اى كه داشت دست از حق بشست و ديگرى به خاطر دامادى با عثمان از من رويگردان شد (1) .تا آنكه سومين كس هم برخاست و هر دو جانب خود،ميان محل بيرون دادن و خوردنش را باد كرد و فرزندان پدرانش با او يكى شدند و مال خدا را همچون شترى كه با رغبت تمام علف بهارى را مى‏خورد،خوردند.تا آنكه ريسمان تافته‏شده او از هم گسيخت و كردارش باعث كشته شدنش شد.و پرى شكم او را به رو سرنگون كرد.

پس چون من به خلافت رسيدم گروهى بيعت خود را با من زير پا نهادند و گروهى از بيعتم خارج شدند و عده‏اى ديگر از فرمانبردارى خداوند بدر رفتند.گويا آنان فرموده الهى را نشنيده‏اند كه گفت:«اين خانه آخرت است كه آن را براى كسانى قرار مى‏دهيم كه در زمين برترى و فساد نجسته‏اند و فرجام كار براى پرهيزكاران است».اما به خدا قسم آنان اين آيه را شنيده‏اند و به خاطر سپرده‏اند.ولى دنيا خود را در چشم ايشان آراسته و زيورهايش آنان را فريب داده است».

هر كس در اين خطبه بنگرد به خوبى در مى‏يابد كه اين كلام نيز از على است و اين سخن و ديگر سخنان و خطبه‏هاى آن حضرت،در اسلوب و بلاغت،هيچ تفاوتى با يكديگر ندارند و به هيچ دليل از ديگر سخنان آن حضرت جدا نيست.انگيزه‏اى كه باعث شده برخى اين‏خطبه را منسوب به على بدانند آن است كه اين خطبه با برخى از تمايلات مذهبى آنان سازگارى ندارد.ولى پس از آنكه راويان ثقه اين سخن را از امير المؤمنين نقل كرده‏اند،جايى براى شك در آن پيدا نمى‏شود.گرايشهاى مذهبى نيز براى انكار چيزى كه صحت آن به ثبوت رسيده،سند معتبرى به شمار نمى‏آيند.جاحظ نيز در البيان و التبيين ج 2 ص 38 در ضمن نقل خطبه‏اى از على (ع)جمله‏اى از آن حضرت نقل كرده كه نظير فرمايش وى در خطبه شقشقيه است.در آنجا آمده است :«دو تن پيش افتادند.سومى نيز برخاست.همچون كلاغ تمام تلاشش شكمش بود.واى بر او!اگر بالهايش را مى‏بريدند و سرش را قطع مى‏كردند براى او بهتر بود».ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد:استادم ابو الخير مصدق بن شبيب واسطى در سال 603 برايم نقل كرد كه اين خطبه را بر شيخ ابو محمد عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب خواندم و به وى گفتم:آيا اين كلام ديگرى است كه به على نسبت داده شده؟گفت:هرگز،به خدا قسم من مى‏دانم كه اين سخن اوست چنان كه مى‏دانم نام تو«مصدق»است.به او گفتم:برخى گويند اين از سخنان رضى است؟وى پاسخ داد:اين نفس و اين اسلوب از رضى و غير رضى نيست.ما رسايل رضى را ديده و بر طريقه و شيوه او در نگارش كلام منثور آگاهى يافته‏ايم و سخن وى نمى‏تواند با اين كلام برابرى كند .آن گاه ابن خشاب گفت:به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى كه دويست سال پيش از زاده شدن رضى به نگارش در آمده بود،ديدم و آن را به خطوطى يافتم كه آنها را مى‏شناسم و خطوط دانشمندان و ادبا را پيش از آنكه ابو احمد،پدر رضى،به دنيا بيايد مى‏شناسم.

ابن ابى الحديد گويد:«من تعدادى از اين خطبه‏ها را در مصنفات استاد خود،ابو القاسم بلخى امام معتزلى بغداديون كه در دوره خلافت مقتدر و با فاصله درازى از زاده شدن رضى نوشته شده بود،ديده‏ام.همچنين تعدادى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبه يكى از متكلمان اماميه در كتاب مشهور الانصاف مشاهده كرده‏ام.اين ابو جعفر از شاگردان شيخ ابو القاسم بلخى بود كه در همان عصر،پيش از ولادت رضى،درگذشت».

خلاصه آنكه محتويات اين خطبه به علت ناسازگارى كه با برخى از گرايشهاى مذهبى دارد تنها انگيزه انكار آن و بلكه انكار تمام نهج البلاغه از سوى گروهى از مردم شده است.و از آنچه گفته شد معلوم مى‏شود كه اين انكار موردى ندارد و نهج البلاغه از آن على است و از كلمات آن حضرت در آن مى‏توان شواهدى هم براى اثبات اين گفته اقامه كرد.شريف رضى هم،هر چند كه به درجه والايى از فصاحت و بلاغت دست يافته باشد باز هم نمى‏تواند يك خطبه از خطب نهج البلاغه را از خود بنويسد.كتاب رسائل وى اينك موجود است و برخى از گفتار وى در كتب ادب نقل شده.اما چنانكه ابن خشاب گفت:«سخن رضى‏نمى‏تواند با كلام نهج البلاغه همسرى كند».و سخن وى با گفتار على(ع)در هيچ چيز تناسب ندارد و هر كس كه در نهج البلاغه و سخنان رضى نگاهى كرده باشد،اين امر را به خوبى در مى‏يابد.

شروح نهج البلاغه

دانشمندان و اديبان بزرگى از زمان جامع نهج البلاغه تاكنون،شرحهاى بسيارى بر اين كتاب نوشته‏اند.شيخ محمد عبده در مقدمه شرح نهج البلاغه خود نوشته است:«عده‏اى از بزرگان علماء به شرح اين كتاب همت كرده و درباره مطالب گرانبهاى آن سخنها گفته‏اند».فاضل محقق ميرزا حسين نورى نيز در پايان كتاب مستدرك الوسايل نام سى و يك كتابى را كه در شرح نهج البلاغه به رشته تحرير در آمده‏اند،ذكر كرده است.ما خود نيز بر نام سى و هفت شرحى كه بر نهج البلاغه نگاشته شده دست يافتيم كه در اينجا نخست به نام شروحى كه ميرزا حسين نورى بدان اشاره كرده مى‏پردازيم و آن گاه از شروح ديگرى كه خود بر آنها وقوف پيدا كرده‏ايم،ياد مى‏كنيم.

1.شرح ابو الحسن بيهقى(على بن زيد مشهور به فريد خراسان).وى پس از على بن ناصر،كه نام او را بعدا ذكر خواهيم كرد،نخستين كسى است كه به شرح نهج البلاغه اقدام كرده است.

2.شرح امام فخر الدين رازى(مؤلف تفسير كبير).اما وى بر تمام كردن اين شرح توفيق نيافته است.جمال الدين قفطى در كتاب تاريخ الحكما به شرح امام فخر بر نهج البلاغه اشاره كرده است.

3.منهاج البراعة نوشته قطب راوندى(سعيد بن هبت الله بن حسن فقيه)در دو جلد.

4.شرح قاضى عبد الجبار.اين شرح را به سه تن منسوب كرده‏اند.تنها نكته‏اى كه از مؤلف اين شرح مى‏توان دانست،آن است كه زمان حيات وى نزديك به دوره شيخ طوسى بوده است.

5.شرح امام افضل الدين حسن بن على بن احمد مهابادى شيخ منتجب الدين،صاحب الفهرست.

6.المعراج از نويسنده‏اى ناشناخته كه كيدرى در سخنى كه بعدا از او نقل خواهيم كرد از اين كتاب ياد كرده است.

7.شرح ابو الحسين محمد بن حسين بن حسن بيهقى كندرى يا كيذرى (2) .وى شرح‏اين كتاب را در سال 576 هـ تمام كرده و در آغاز آن گفته است:وى در نگارش اين كتاب از كتابهاى المنهاج و المعراج بهره برده است.المنهاج نوشته راوندى است ولى نويسنده شرح المعراج معلوم نيست.

ميرزا حسين نورى و مؤلف كتاب كشف الحجب،برابر حكايتى كه از او نقل شده،گفته‏اند:نام اين شرح،الاصباح است.اما آنچه در رجال بحر العلوم ذكر شده آن است كه قطب الدين كيدرى كتابى به نام الاصباح در فقه نوشته و شرحى هم بر نهج البلاغه دارد.در الذريعه نيز آمده است:شرح كيدرى بر نهج البلاغه،حدائق الحقايق نام دارد.اما وى در جاى ديگرى از همان كتاب حدائق الحقايق را به سيد علاء الدين محمد بن ابو تراب اصفهانى،از سادات گلستانه،نسبت داده و گفته است وى كتابى به عنوان بهجة الحدائق را در تلخيص اين شرح به نگارش در آورده .بنابر اين ناميدن اين شرح به نام الاصباح از روى تسامح است.

ميرزا حسين نورى گويد:همه اين شروح پيش از نگارش شرح ابن ابى الحديد و با فاصله بسيارى از آن نوشته شده‏اند.با اين وجود،ابن ابى الحديد مى‏گويد:تا آنجا كه مى‏دانم،به جز قطب راوندى كس ديگرى بر نهج البلاغه شرح ننوشته است.

نگارنده:پيشتر از تمامى اين شروح،چنان كه بعدا خواهد آمد شرح على بن ناصر معاصر شريف رضى است.

8.شرح عبد الحميد بن ابى الحديد معتزلى(اين كتاب دوبار در ايران و يك بار در مصر به چاپ رسيده است).

9.خلاصه شرح ابن ابى الحديد از سلطان محمود بن غلامعلى طبسى مشهدى،قاضى مشهد.

10.شرح كبير شيخ كمال الدين ميثم بحرانى كه از نظر حجم با شرح ابن ابى الحديد برابرى مى‏كند.اين شرح در ايران به طبع رسيده است.

11.شرح متوسط بحرانى.

12.شرح صغير بحرانى.

13.شرح كمال الدين عبد الرحمن بن محمد بن ابراهيم عتايقى حلى از علماى سده هشتم در چهار جلد.وى اين شرح را با گزيده‏هايى از شرح كبير ابن ميثم و شروح كندرى و قاضى عبد الجبار و ابن ابى الحديد به نگارش در آورده است.

14.منهج الفضاحة فى شرح نهج البلاغه،از جلال الدين حسين بن شرف الدين عبد الحق اردبيلى معروف به الهى متوفا در سال 905 هـ.وى اين كتاب را براى شاه اسماعيل صفوى به فارسى نگاشت .نسخه‏اى از اين كتاب هم اكنون در خزانه اسعد افندى،در آستانه،موجود است.

15.شرح فارسى تنبيه الغافلين و تذكرة العارفين از فتح الله بن شكر الله كاشانى.

16.شرح على بن حسين زواره‏اى مفسر معروف و استاد فتح الله كاشانى سابق.اين شرح از بهترين شروح نهج البلاغه به زبان فارسى است.

17.شرح شيخ حسين بن شهاب الدين بن حسين بن محمد بن حسين بن جنيدر عاملى كركى متوفا در سال 1077 هـ.در كتاب الامل آمده است:از جمله كتابهاى وى شرح كبير نهج البلاغه است.

18.اعلام نهج البلاغه از سيد على بن ناصر.وى معاصر سيد رضى جامع نهج البلاغه بوده و از اين رو مى‏توان شرح او را بر نهج البلاغه از قديم‏ترين شروح به حساب آورد.در كشف الحجب درباره اين شرح گفته‏شده:اين شرح از مطمئن‏ترين و استوارترين و خلاصه‏ترين شروح نهج البلاغه است.

19.انوار الفصاحة(و اسرار البراعة)از نظام الدين گيلانى.وى نوشتن برخى از مجلدات اين شرح را در سال 1053 به پايان برده است.

20.شرح سيد ماجد بحرانى.مؤلف امل الآمل اين كتاب را ناتمام دانسته است.

21.شرح سيد رضى الدين على بن طاووس.مؤلف كشف الحجب اين كتاب را به وى نسبت داده است .

22.شرح عبد الباقى خطاط صوفى تبريزى معاصر شاه عباس اول.اين شرح بنابر قول مؤلف الرياض فارسى و مبسوط است.

23.شرح عز الدين آملى همدرس شيخ على كركى در درس شيخ على بن هلال جزائرى.از اين شرح در كتاب الرياض نام برده شده است.

24.حاشيه عماد الدين على قارى استر آبادى بر نهج البلاغه.

25.شرح سيد نعمت الله جزايرى.در رياض العلماء از اين شرح ياد شده است.

26.شرحى كه مؤلف رياض گويد آن را در مشهد مقدس ديده‏ام كه از ابتداى آن چندين ورق افتاده و شرحى مختصر بوده است.نويسنده اين شرح را نشناختم اما نسخه كتاب بسيار قديمى مى‏نمود .

27.شرح بهجة الحدايق از سيد علاء الدين گلستانه.در كتاب الذريعه در اين باره آمده است :بهجة الحدايق فى شرح نهج البلاغه،شرح مختصر نهج البلاغه است و شرح مفصل و مبسوط آن حدايق الحقايق نام دارد كه هر دو از آن علاء الدين محمد بن ابو تراب اصفهانى از سادات گلستانه است كه مؤلف آن در سال 1110 چشم از جهان فرو بسته است.پيش از اين گفتيم كه حدائق الحقايق را به شخص ديگرى نيز منسوب داشته‏اند..شرح ديگرى كه آن هم مفصل است ولى تنها اندكى فراتر از خطبه شقشقيه را مورد شرح قرار داده است.

29.شرح سيد عبد الله بن سيد رضا شبر حسينى.

30.شرح ديگرى از شبر بر نهج البلاغه.

31.شرح ميرزا ابراهيم خوئى دانشمند معاصر.

تا اينجا فهرست مشروحى كه ميرزاى نورى به ذكر آنها پرداخته بود،بيان شد.وى گويد:شايد پژوهندگان خود با جست و جو و كاوش در كتابهاى ترجمه و تذكره،بتوانند علاوه بر شرح فوق بر وجود شرحهاى ديگرى از نهج البلاغه،وقوف يابند.اما شرحهايى كه ما خود بر آنها اطلاع يافتيم.عبارتند از:

32.التحفة العليه فى شرح نهج البلاغه الحيدريه از افصح الدين محمد بن حبيب الله بن احمد حسنى حسينى.بنابر قول صاحب الذريعه نسخه دستنويس اين شرح،به خط شخص مؤلف،در نجف موجود است كه تاريخ اتمام آن 29 صفر سال 881 هـ،ذكر شده است.

33.شرح مولى قوام الدين يوسف بن حسن مشهور به قاضى بغداد متوفا در سال 922 هـ.در كشف الظنون از اين شرح سخن به ميان رفته و نيز مؤلف شذرات الذهب در ج 8 ص 85 از اين كتاب ياده كرده است.

34.شرح شيخ ابراهيم بحرانى ساكن و مدفون در كازرون.سيد شهاب الدين تبريزى،طى نامه‏اى كه به ما ارسال داشته،ما را از وجود چنين شرحى آگاهى داده است.

35.شرح فارسى على معروف به حكيم صوفى كه در سال 1016 از نوشتن آن فراغ يافته است.من خود نسخه‏اى از اين شرح را در همدان مشاهده كردم.البته دور نيست كه اين شرح همان شرح زواره‏اى باشد كه قبلا از آن ياد كرديم.مضافا آنكه از تمايل زواره‏اى به تصوف نيز سخنانى گفته شده است و البته طبقات هم با فرض اين احتمال منافات ندارد.چرا كه فتح الله بن شكر الله كاشانى،شاگرد زواره‏اى،در سال 988 هـ وفات يافته است.

36.شرح سيد يحيى بن ابراهيم بن يحيى بن مهدى بن ابراهيم بن مهدى بن احمد حجاف حبورى يمانى.سيد محمد بن زيارة حسنى يمانى صنعانى در ملحق البدر الطائع از اين كتاب ياد كرده است

نامه على(ع)به مالك اشتر

شريف رضى گويد:اين طولانى‏ترين نامه‏اى است كه آن حضرت نوشته و در آن محاسن بسيارى جاى داده است.اين نامه شامل رهنمودهايى است كه براى هر والى و هر كسى كه در امور اجتماعى و سياسى دستى دارد،لازم و ضرورى مى‏نمايد.از همين رو ما تمام اين نامه را نقل مى‏كنيم .زيرا اين نامه خود گنجى گرانبهاست.ما درباره اين نامه به هنگام گفت و گو از توليت مصر توسط اشتر،سخنانى گفتيم.

«بسم الله الرحمن الرحيم».اين فرمانى است كه بنده خدا على،امير المؤمنين به مالك بن حارث معروف به اشتر اعطا مى‏كند و به موجب آن فرماندارى كشور مصر و خزانه خراج آن را به او مى‏سپارد و كار سپاه اسلام و بهبود وضع مردم آن ديار و نيز آبادانى آنجا را به وى محول مى‏كند.

سفارشهاى آن حضرت به مالك اشتر درباره رعايت تقوا

در اين فرمان،مالك را به پرواى الهى و گردن نهادن به اوامر خداوند و اطاعت از فرايض و سنن قرآنى فرا مى‏خوانم كه هيچ كس بدون پيروى از آنها سعادتمند نمى‏شود و كسى جز با كنار گذاردن و تباه كردن آنها،سيه روز نمى‏شود.و بايد كه به دست و قلب و زبان،خداوند سبحان را يارى دهد كه خداوند تعالى ياريگران خويش را يارى دهد و آن را سربلند كند.به مالك فرمان داده مى‏شود كه هنگام رويارويى با شهوات،زمام نفس خود را به دست گيرد كه نفس فرمان‏دهنده به بديهاست مگر آنچه خداوند بدان رحم كرده باشد.

ترغيب مالك در حسن ذكر

اى مالك بدان كه من تو را به ديارى فرستاده‏ام كه پيش از تو حكام دادگر و ستمگر در ميان آنها بوده‏اند.مردمان به كارهاى تو چنان مى‏نگرند كه تو به كارهاى واليان پيش از خودت مى‏نگريستى.و درباره تو همان گويند كه تو درباره ايشان مى‏گفتى.و از سخنانى كه خداوند به زبان بندگانش روان مى‏فرمايد،مى‏توان به بندگان شايسته پى برد.و آنها را شناخت.پس بايد بهترين اندوخته‏ها در نزد تو،عمل صالح باشد.پس بر هواى نفس خويش غالب باش و نفس خود را از دستيابى بدانچه براى تو روا نيست،باز دار.زيرا بخل به نفس انصاف و عدل است از او در چيزهايى كه خوش مى‏دارد يا بدانها ناخشنود مى‏شود

سفارش به رحمت و محبت نسبت به مردم و لطف به ايشان و گذشت از آنها

مهربانى و محبت و لطف به رعيت را در دل خود جاى ده و مبادا بر ايشان همچون درنده‏اى وحشى باشى كه خوردنشان را غنيمت شمرى.زيرا مردمان دو گروهند يا برادران تواند در دين و يا همچون تواند در خلقت.ممكن است ايشان دچار لغزش شوند و اسباب بدكارى به آنها روى آورد و به عمد يا سهو خطاهايى مرتكب شوند.پس بر توست كه با بخشش و بزرگوارى از گناه آنان در گذرى.چنان كه تو نيز دوست دارى خداوند از گناهت چشم پوشى كند.زيرا تو از ديگر مردمان بالاترى و كسى كه تو را به فرمانروايى فرستاده از تو برتر است و خداوند برتر است از كسى كه اين فرمانروايى را به تو داده و خواسته است امور آنها را رتق و فتق كنى و آنان را سبب آزمايش تو قرار داده است.پس خود را براى جنگ با خداوند مهيا مكن كه تو را توانايى انتقام او نيست و از بخشش و مهربانى او هم بى‏نياز نيستى.هرگز از عقوبت و مجازات احساس خرسندى مكن و از عفو و گذشت پشيمان مشو.و به خشمى كه مى‏توانى مرتكب نشوى منما و هرگز مگو من مأمورم و به هر چه كه خواهم امر مى‏كنم.اين شيوه باعث خرابى قلب و سستى دين و زوال نعمتهاست.

دورى از كبر

هرگاه سلطنت برايت عظمت و بزرگى يا كبر و خود پسندى پديد آورد،به عظمت سلطنت خداوند بالا سر خود و توانايى او نسبت به خود،به آنچه از جانب خويش بر آن توانا نيستى،نگاه كن كه اين نگاه كبر و سركشى تو را مى‏نشاند و گردنفرازى را از تو باز مى‏دارد و عقل و خردى را كه از تو دور شده به تو باز مى‏گرداند.و مراقب باش كه خود را با خدا در بزرگواريش يكسان ندانى و خود را در توانايى مانند خداوند نگيرى.زيرا خداوند هر ستمگر و متكبرى را خوار و ذليل مى‏كند.

فرمان دادن اشتر به رعايت انصاف و دور داشتن او از ستم

با خدا به انصاف رفتار كن و در مورد خود و بستگان نزديك و هر زير دستى كه به او علاقه دارى نيز جانب انصاف را فرو مگذار كه اگر چنين نكنى ستم كرده‏اى.و هر كه با بندگان خدا راه ستمگرى پيشه كند خداوند به جاى بندگانش با او دشمنى مى‏كند و خدا با هر كس كه دشمن باشد برهان و دليلش را ناراست مى‏كند.و خدا اين جنگ را ادامه مى‏دهد تا آنكه آن ستمگر از كرده خود بازگشته توبه كند.و هيچ چيز چونان ستمگرى،نعمت خدا را دگرگون نمى‏سازد و موجبات خشم او را فراهم نمى‏آورد.زيرا خدا دعاى ستمديدگان را مى‏شنود و در كمين ستمگران است.

پى‏نوشتها:

1.ابن ابى الحديد گويد:مقصود على از مردى كه از روى كينه چنين كرد طلحه بود.زيرا وى از قبيله تيم بود و بنى‏هاشم در دل خود،به خاطر خلافت،حسادت شديدى بر تيميان داشتند .و مردى كه به خاطر پيوند دامادى از على رويگردانيد عبد الرحمن بن عوف بود كه دختر عثمان،ام كلثوم بنت عقبة بن ابى معيط همسر پسر عبد الرحمن بود.

2.كندرى منسوب به كندر است.علامه بحر العلوم در كتاب رجال خود ثابت كرده كه سه محل بدين نام خوانده مى‏شده است.اما معروف كيدر است كه هيچ جايى بدين نام يافت نشد.اما از كيذر به نام محلى ياد كرده‏اند.