1ـخداشناسى
نظرى به جهان هستى و واقعيتـضرورت وجود خداوند
نظرى ديگر از راه ارتباط انسان و جهان
وحدانيت خداوند
ذات و صفت
معناى صفات خداوندى
توضيح بيشتر در معناى صفات
صفات فعل
قضا و قدر
انسان و اختيار
2ـپيغمبر شناسى
به سوى هدفـهدايت عمومى
هدايت خصوصى
خرد و قانون
شعور مرموزى كه«وحى»ناميده مىشود
پيغمبران عصمت و نبوت
پيغمبران و دين آسمانى
پيغمبران و حجت وحى و نبوت
شماره پيغمبران خدا
پيغمبران اولوا العزم و صاحبان شريعتنبوت محمد (ص)
پيغمبر اكرم (ص) و قرآن
3ـمعاد شناسى
تركيب انسان از روح و بدن
بحث در حقيقت روح از نظر ديگر
مرگ از نظر اسلام
برزخ
روز قيامتـرستاخيز
بيان ديگر
استمرار و توالى آفرينش
4ـامام شناسى
معناى امام
امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص) و حكومت اسلامى
در تأييد سخنان گذشته
امامت در بيان معارف الهيه
فرق ميان نبى و امام
امامت در باطن اعمال
ائمه و پيشوايان اسلام
اجمالى از تاريخ زندگى دوازده امام (ع)
بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر عمومى
بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر خصوصى
اشكالى چند و پاسخ آنها
خاتمه:پيام معنوى شيعه
1ـخداشناسى
درك و شعور انسان كه با پيدايش او توأم است در نخستين گامى كه بر مىدارد هستى خداى جهان و جهانيان را بر وى روشن مىسازد،زيرا به رغم آنان كه در هستى خود و در همه چيز اظهار شك و ترديد مىكنند و جهان هستى را خيال و پندار مىنامند ما مىدانيم يك فرد انسان در آغاز پيدايش خود كه با درك و شعور توأم است،خود و جهان را مىيابد،يعنى شك ندارد كه او هست و چيزهاى ديگرى جز او هست و تا انسان انسان است اين درك و علم در او هست و هيچگونه ترديد بر نمىدارد و تغيير نمىپذيرد.
اين واقعيت و هستى كه انسان در برابر سوفسطى و شكاك اثبات مىكند ثابت است و هرگز بطلان نمىپذيرد،يعنى سخن سوفسطى و شكاك كه در حقيقت نفى واقعيت مىكند هرگز و هيچگاه درست نيست پس جهان هستى واقعيت ثابتى در بر دارد.
ولى هر يك از اين پديدههاى واقعيت دار كه در جهان مىبينيم دير يا زود واقعيت را از دست مىدهد و نابود مىشود و از اينجاروشن مىشود كه جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عين واقعيت (كه بطلان پذير نيست) نيستند بلكه به واقعيتى ثابت تكيه داده با آن واقعيت،واقعيت دار مىشود و به واسطه آن داراى هستى مىگردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همينكه از آن بريدند نابود مىشوند (1) ما اين واقعيت ثابت بطلان ناپذير را«واجب الوجود»خدا مىناميم.
راهى كه در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پيموده شد،راهى است بسيار ساده و روشن كه انسان با نهاد خدادادى خود آن را مىپيمايد و هيچگونه پيچ و خم ندارد،ولى بيشتر مردم به واسطه اشتغال مداوم كه به ماديات دارند و استغراقى كه در لذايذ محسوسه پيدا كردهاند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بىآلايش بر ايشان بسيار سخت و سنگين مىباشد.
از اين روى اسلام كه آيين پاك خود را همگانى معرفى مىكند و همه را در برابر مقاصد دينى مساوى مىداند اثبات وجود خدا را با اينگونه مردم از راه ديگر در ميان مىنهد و از همان راهى كه فطرت ساده را از توجه مردم به دور داشته با ايشان سخن گفته خدا را مىشناساند .قرآن كريم خداشناسى را از راههاى مختلف به عامه مردم تعليم مىدهد و بيشتر از همه افكارشان را به آفرينش جهان و نظامى كه در جهان حكومت مىكند معطوف مىدارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مىنمايد،زيرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پيش گيرد و در هر حالى كه مستغرق شود از جهان آفرينش و نظامى كه در آن حكومت مىكند بيرون نخواهد بود و شعور و ادراك وى از تماشاى صحنه شگفتآور آسمان و زمين چشم نخواهد پوشيد.
اين جهان پهناور هستى (2) كه پيش چشم ماست (چنانكه مىدانيم) هر يك از اجزاى آن و مجموع آنها پيوسته در معرض تغيير و تبديل مىباشد و هر لحظه در شكل تازه و بى سابقهاى جلوه مىكند.
و تحت تأثير قوانين استثنا ناپذير لباس تحقق مىپوشد و از دورترين كهكشانها گرفته تا كوچكترين ذرهاى كه اجزاى جهان را تشكيل مىدهد هر كدام متضمن نظامى است واضح كه با قوانين استثنا ناپذير خود به طور حيرت انگيزى در جريان مىباشد و شعاع عملى خود را از پست ترين وضع به سوى كاملترين حالات سوق مىدهد و به هدف كمال مىرساند.
و بالاتر از نظامهاى خصوصى،نظامهاى عمومىتر و بالأخرهنظام همگانى جهانى كه اجزاى بيرون از شمار جهان را به همديگر ربط مىدهد و نظامهاى جزئى را به هم مىپيوندد و در جريان مداوم خود هرگز استثنا نمىپذيرد و اختلال بر نمىدارد.
نظام آفرينش اگر انسانى را مثلا در زمين جاى مىدهد ساختمان وجودش را طورى تركيب مىكند كه با محيط زندگى خود سازش كند و محيط زندگى وى را طورى ترتيب مىدهد كه مانند دايهاى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه و ستارگان و آب و خاك و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجينههاى زيرزمينى و روى زمينى و بالأخره همه سرمايه و نيروى خود را در راه آسايش و آرامش خاطر وى گذاشته به كار مىبندد.ما چنين ارتباط و سازشى را ميان هر پديده و ميان همسايگان دور و نزديك و خانهاى كه در آن زندگى مىكند مىيابيم.
اينگونه پيوستگى و به هم بستگى در تجهيزات داخلى هر يك از پديدههاى جهان نيز پيداست .آفرينش اگر براى انسان نان داده براى تحصيل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان و براى جويدن آن دندان داده است و آن را با يك رشته وسائلى كه مانند حلقههاى زنجير به هم پيوستهاند به هدف كمالى اين آفريده (بقا و كمال) مرتبط ساخته است.
دانشمندان جهان ترديد ندارند كه روابط بىپايانى كه در اثر تلاش علمى چندين هزار ساله خود به دست آوردهاند،طليعه ناچيزى است از اسرار آفرينش كه دنبالههاى تمام نشدنى به دنبال خود دارد و هر معلوم تازهاى مجهولات بيشمارى را به بشر اخطار مىكند.آيا مىتوان گفت اين جهان پهناور هستى كه سر تا سر اجزاى آن جدا و در حال وحدت و اتصال با استحكام و اتفاق حيرت انگيز خود از يك علم و قدرت نامتناهى حكايت مىكند،آفريدگارى نداشته و بى جهت و بىسبب به وجود آمده است؟
آيا اين نظامهاى جزئى و كلى و بالأخره نظام همگانى جهانى كه با ايجاد رابطههاى محكم و بىشمار جهان را يك واحد بزرگ قرار داده و با قوانين استثنا ناپذير و دقيق خود در جريان است همه و همه بدون نقشه و به حسب اتفاق و تصادف بوده؟يا هر يك از اين پديدهها و محيطهاى كوچك و بزرگ جهان براى خود پيش از پيدايش نظامى برگزيده و راه و رسمى انتخاب كرده و پس از پيدايش،آن را به موقع اجرا مىگذارد؟
يا اين جهان با وحدت و اتصال كاملى كه دارد و يك واحد بيش نيست ساخته و پرداخته سببهاى متعدد و مختلف مىباشد،با دستورهاى گوناگون گردش مىكند؟
البته فردى كه هر حادثه و پديدهاى را به علت و سببى نسبت مىدهد و گاهى براى پيدا كردن سببى مجهول،روزگارها با بحث و كوشش مىگذراند و دنبال پيروزى علمى مىگردد،فردى كه با مشاهده چند آجر كه با نظام و ترتيب روى هم چيده شده نسبت آن را به يك علم و قدرتى مىدهد و اتفاق و تصادف را نفى كرده به وجود نقشه و هدفى قضاوت مىنمايد،هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بىسبب پيدايش،يا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض كند.
پس جهان با نظامى كه در آن حكومت مىكند آفريده آفريدگار بزرگى است كه با علم و قدرت بىپايان خود آن را به وجود آورده و بهسوى هدفى سوق مىدهد و اسباب جزئيه كه حوادث جزئيه را در جهان به وجود مىآورند همه بالأخره به او منتهى مىشوند و از هر سوى،تحت تسخير و تدبير وى مىباشند،هر چيزى در هستى خود نيازمند به اوست و او به چيزى نيازمند نيست و از هيچ علت و شرطى سرچشمه نمىگيرد.
هر واقعيتى را از واقعيتهاى جهان فرض كنيم واقعيتى است محدود،يعنى بنا به فرض و تقديرى (فرض وجود سبب و شرط) هستى را داراست و بنا به فرض و تقديرى (فرض عدم سبب و شرط) منفى است و در حقيقت وجودش مرزى دارد كه در بيرون آن مرز يافت نمىشود تنها خداست كه هيچ حد و نهايتى براى وى فرض نمىتوان كرد،زيرا واقعيت وى مطلق است و به هر تقدير موجود مىباشد و به هيچ سبب و شرطى مرتبط و نيازمند نيست.
روشن است كه در مورد امر نا محدود و نامتناهى نمىتوان«عدد»فرض نمود،زيرا هر دوم كه فرض شود،غير از اولى خواهد بود و در نتيجه هر دو محدود و متناهى خواهند بود و به واقعيت همديگر مرز خواهند زد،چنانكه اگر حجمى را مثلا نامحدود و نامتناهى فرض كنيم در برابر آن حجمى ديگر نمىتوان فرض كرد و اگر هم فرض كنيم دومى همان اولى خواهد بود،پس«خدا»يگانه است و شريك وجود ندارد (3) .
اگر انسانى را مثلا مورد بررسى عقلى قرار دهيم،خواهيم ديد ذاتى دارد كه همان انسانيت شخصى اوست و صفاتى نيز همراه دارد كه ذاتش با آنها شناخته مىشود مانند اينكه زاده فلان شخص است و پسر فلان كسى است،داناست و تواناست و بلند قامت و زيباست ياخلاف اين صفات را دارد.
اين صفات اگر چه برخى از آنها مانند صفت اولى و دومى هرگز از ذات جدا نمىشوند و برخى مانند دانايى و توانايى امكان جدايى و تغيير را دارند ولى در هر حال همگى غير از ذات و همچنين هر يك از آنها غير از ديگرى مىباشد.
اين مطلب (مغايرت ذات با صفحات و صفات با همديگر) بهترين دليل است بر اينكه ذاتى كه صفت دارد و صفتى كه معرف ذات است هر دو محدود و متناهى مىباشند،زيرا اگر ذات نامحدود و نامتناهى بود صفات را نيز فرا مىگرفت و همچنين صفات نيز همديگر را فرا مىگرفتند و در نتيجه همه يكى مىشد مثلا ذات انسان مفروض همان توانايى بود و همچنين توانايى و دانايى و بلند قامتى و زيبايى همه عين همديگر و همه اين معانى يك معنا بيش نبود.
از بيان گذشته روشن مىشود كه براى ذات خداوند عز و جل،صفت (به معنايى كه گذشت) نمىتوان اثبات نمود،زيرا صفت بىتحديد صورت نمىگيرد و ذات مقدسش از هر تحديدى منزه است (حتى از همين تنزيه كه در حقيقت اثبات صفتى است)
معناى صفات خداوندى
در جهان آفرينش كمالات زيادى سراغ داريم كه در صورت صفات ظاهر شدهاند اينها صفات مثبتى هستند كه در هر جا ظاهر شوند مورد خود را كاملتر نموده ارزش وجودى بيشترى به آن مىدهند،چنانكه از مقايسه يك موجود زنده مانند انسان با يك موجود بىروح مانند سنگ،روشن است.بىشك اين كمالات را خدا آفريده و داده است و اگر خودش آنها را نداشت به ديگران نمىبخشيد و تكميلشان نمىكرد و از اين رو به قضاوت عقل سليم بايد گفت خداى آفرينش علم دارد قدرت دارد و هر كمال واقعى را دارد.گذاشته از اينـچنانكه گذشتـآثار علم و قدرت و در نتيجه آثار حيات از نظام آفرينش پيداست.
ولى نظر به اينكه ذات خداوندى نامحدود و نامتناهى است اين كمالات كه در صورت صفات براى او اثبات مىشوند در حقيقت عين ذات و همچنين عين يكديگر مىباشند (4) و مغايرتى كه ميان ذات و صفات و همچنين در ميان خود صفات ديده مىشود تنها در مرحله مفهوم است و به حسب حقيقت جز يك واحد غير قابل تقسيم در ميان نيست.
اسلام براى جلوگيرى از اين اشتباه ناروا (تحديدات به واسطه توصيف يا نفى اصل كمال) عقيده پيروان خود را در ميان نفى و اثبات نگه مىدارد (5) و دستور مىدهد اينگونه اعتقاد كنند كه:خدا علم داردنه مانند علم ديگران،قدرت دارد نه مانند قدرت ديگران،مىشنود نه با گوش،مىبيند نه با چشم و به همين ترتيب.
صفات بر دو قسمند:«صفات كمال و صفات نقص»،صفات كمال چنانكه پيشتر اشاره شد معانى اثباتى هستند كه موجب ارزش وجودى بيشتر و آثار وجودى فزونتر براى موصوفات خود مىباشند،چنانكه با مقايسه يك موجود زنده و دانا و توانا با يك موجود ديگر مرده و بى علم و قدرت روشن است،و صفات نقص صفاتى هستند بر خلاف آن.
وقتى كه در معانى صفات نقص،دقيق شويم خواهيم ديد كه به حسب معنا منفى بوده از فقدان كمال و نداشتن يك نوع ارزش وجودى حكايت مىكند،مانند جهل و عجز و زشتى و ناتندرستى و نظاير اينها.بنابر آنچه گذشت،نفى صفات نقص،معناى صفات كامل مىدهد،مانند نفى نادانى كه معناى دانايى و نفى ناتوانى كه معناى توانايى مىدهد.
و از اينجاست كه قرآن كريم هر صفت كمالى را مستقيما براى خداى متعال اثبات مىكند و هر صفت نقص را نيز نفى كرده،منفى آن را براى وى اثبات مىنمايد،چنانكه مىفرمايد: و هو العليم القدير و هو الحى و لا تأخذه سنة و لا نوم و اعلموا انكم غير معجزى الله .نكتهاى كه نبايد از نظر دور داشت اين است كه خداى متعال واقعيتى است مطلق كه هيچگونه حد و نهايت ندارد و از اين روى (6) هر صفت كمالى هم كه در موردش اثبات مىشود،معناى محدوديت را نخواهد داشت.وى مادى و جسمانى و محدود به مكان و زمان نيست و از هر صفت حالى كه حادث باشد منزه است و هر صفتى كه حقيقتا براى وى اثبات مىشود از معناى محدوديت تعريه و تخليه شده است،چنانكه مىفرمايد: ليس كمثله شىء (7)
صفات (علاوه بر آنچه گذشت) با انقسام ديگرى منقسم مىشوند به صفات ذات و صفات فعل.توضيح اينكه:صفت گاهى با خود موصوف قائم است مانند حيات و علم و قدرت كه با شخص انسان زنده و دانا و توانا قائم هستند و ما مىتوانيم انسان را به تنهايى با آنها متصف فرض كنيم اگر چه غير از وى چيز ديگر فرض نكنيم و گاهى تنها با موصوف قائم نيست و موصوف براى اينكه با آن صفت متصف شود،نيازمند تحقق چيز ديگرى است مانند نويسندگى و سخنگويى و خواستارى و نظاير آنها،زيرا انسان وقتى مىتواند نويسنده باشد كه دوات و قلم و كاغذ مثلا فرض شود و وقتى سخنگو مىشود كه شنوندهاى فرض شود و وقتى خواستار مىشود كهخواستنى وجود داشته باشد و تنها فرض انسان در تحقق اين صفات،كافى نيست.
از اينجا روشن مىشود كه صفات حقيقى خداى متعال (چنانكه گذشت عين ذاتند) تنها از قسم اول مىباشند و اما قسم دوم كه در تحقق آنها پاى غير در ميان است و هر چه غير اوست آفريده او و در پيدايش پس از اوست،صفتى را كه با پيدايش خود به وجود مىآورد نمىشود صفت ذات و عين ذات خداى متعال گرفت.
صفاتى كه براى خداى متعال بعد از تحقق آفرينش،ثابت مىشود مانند آفريدگار،كردگار،پروردگار،زنده كننده،ميراننده،روزى دهنده و نظاير آنها عين ذات نيستند بلكه زايد بر ذاتند و صفت فعلند .
مراد از«صفت فعل»اين است كه پس از تحقق فعل،معناى صفت از فعل گرفته شود نه از ذات،مانند آفريدگار كه پس از تحقق آفرينش از آفريدهها آفريدگار بودن خداى متعال مأخوذ و مفهوم مىشود و با خود آفريدهها قائم است نه با ذات مقدس خداى متعال تا ذات با پيدايش صفت از حالى به حالى تغيير كند.
شيعه دو صفت اراده و كلام را به معنايى كه از لفظ آنها فهميده مىشود (اراده به معناى خواستن،«كلام»يعنى كشف لفظى از معنا) صفت فعل مىدانند (8) و معظم اهل سنت آنها را به معناى علم گرفته وصفت ذات مىشمارند.
قانون عليت در جهان هستى به نحو استثنا ناپذير،حكمفرما و جارى است.به مقتضاى اين قانون،هر يك از پديدههاى اين جهان در پيدايش خود به عللى (اسباب و شرايط تحقق) بستگى دارد كه با فرض تحقق همه آنها (كه علت تامه ناميده مىشود) پيدايش آن پديده (معلول مفروض) ضرورى (جبرى) است و با فرض فقدان همه آنها يا برخى از آنها پيدايش پديده نامبرده محال است .با بررسى و كنجكاوى اين نظريه،دو مطلب ذيل براى ما روشن مىشود:
1ـاگر يك پديده (معلول) را با مجموع علت تامه و همچنين با اجزاى علت تامهاش بسنجيم،نسبت آن به علت تامه نسبت ضرورت (جبر) خواهد بود و نسبتش به هر يك از اجزاى علت تامه (كه علت ناقصه ناميده مىشود) نسبت امكان است،زيرا جزء علت نسبت به معلول تنها امكان وجود را مىدهد،نه ضرورت وجود را.
بنابر اين،جهان هستى كه هر پديده از اجزاى آن در پيدايش خود بستگى ضرورى به علت تامه خود دارد،ضرورت در سراسر آن حكمفرما و پيكره آن از يك سلسله حوادث ضرورى و قطعى تنظيم شده است،با اين حال صفت امكان در اجزاى آن (پديدهها كه به غيرعلت تامه خود نسبت و ارتباط دارند) محفوظ مىباشد.
قرآن كريم در تعليم خود اين حكم ضرورت را به نام«قضاى الهى»ناميده،زيرا همين ضرورت از هستى دهنده جهان هستى سرچشمه گرفته و از اين روى حكم و قضايى است حتمى كه قابل تخلف نيست و عادلانه مىباشد كه استثنا و تبعيض بر نمىدارد.
خداى متعال مىفرمايد: الا له الخلق و الامر (9)
و مىفرمايد: اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون (10)
و مىفرمايد: و الله يحكم لا معقب لحكمه (11)
2ـهر يك از اجزاى علت،اندازه و الگويى مناسب خود نسبت به معلول مىدهد و پيدايش معلول موافق و مطابق مجموع اندازههايى است كه علت تامه برايش معين مىكند مثلا عللى كه تنفس را براى انسان به وجود مىآورد تنفس مطلق را ايجاد نمىكند بلكه اندازه معينى از هواى مجاور دهان و بينى را در زمان معين و مكان معين و شكل معين از مجراى تنفس به محوطه ريه مىفرستد و عللى كه ابصار را براى انسان بوجود مىآورد (و انسان نيز جزء آنهاست) ابصار بىقيد و شرط را محقق نمىسازد بلكه ابصارى كه به واسطه وسائل آن از هر جهت براى وى اندازه گرفته شده ايجاد مىكند اين حقيقت در همه پديدههاى جهان و حوادثى كه در آن اتفاق مىافتد بدون تخلف جارى است.
قرآن كريم در تعليم خود اين حقيقت را«قدر»ناميده و به خداى متعال كه سرچشمه آفرينش مىباشد نسبت داده است،چنانكه مىفرمايد: انا كل شىء خلقناه بقدر (12) .
و مىفرمايد: و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (13) (14)
و چنانكه به موجب قضاى الهى هر پديده و حادثهاى كه در نظام آفرينش جاى مىگيرد ضرورى الوجود و غير قابل اجتناب است همچنين به موجب«قدر»هر پديده و حادثهاى كه به وجود مىآيد از اندازهاى كه از جانب خدا برايش معين شده هرگز كمترين تخلف و تعدى نخواهد نمود.
فعلى كه انسان انجام مىدهد يكى از پديدههاى جهان آفرينش است و پيدايش آن مانند ساير پديدههاى جهان بستگى كامل به علت دارد و نظر به اينكه انسان جزء جهان آفرينش و ارتباط وجودى با اجزاى ديگر جهان دارد،اجزاى ديگر را در فعل وى بى اثر نمىتوان دانست،مثلا لقمه نانى كه انسان مىخورد،براى انجام اين فعل چنانكه وسايل دست و پا و دهان و علم و قدرت و اراده لازم است،وجود نان در خارج و در دسترس بودن و مانع نداشتن و شرايط ديگر زمانى و مكانى براى انجام عمل لازم است كه با نبودن يكى از آنهافعل غير مقدور است و با تحقق همه آنها (تحقق علت تامه) تحقق فعل ضرورى است.
و چنانكه گذشت ضرورى بودن فعل نسبت به مجموع اجزاى علت تامه منافات با اين ندارد كه نسبت فعل انسان كه يكى از اجزاى علت تامه است نسبت امكان باشد.
انسان امكان يعنى اختيار فعل را دارد و ضرورى بودن نسبت فعل به مجموع اجزاى علت موجب ضرورى بودن نسبت فعل به برخى از اجزاى آن كه انسان است نمىباشد.
درك ساده و بىآلايش انسان نيز اين نظر را تأييد مىكند،زيرا ما مىبينيم مردم با نهاد خدادادى خود ميان امثال خوردن و نوشيدن و رفتن و آمدن و ميان صحت و مرض و بزرگى و كوچكى،بلندى قامت،فرق مىگذارند و قسم اول را كه با خواست و اراده انسان ارتباط مستقيم دارد در اختيار شخص مىدانند و مورد امر و نهى و ستايش و نكوهش قرار مىدهند بر خلاف قسم دوم كه در آنها تكليفى متوجه انسان نيست.
در صدر اسلام ميان اهل سنت در خصوص افعال انسان،دو مذهب مشهور بود،گروهى از اين روى كه افعال انسان متعلق اراده غير قابل تخلف خداست،انسان را در افعال خود مجبور مىدانستند !و ارزش براى اختيار و اراده انسان نمىديدند و گروهى انسان را در فعل خود مستقل مىدانستند و ديگر متعلق اراده خدايى نديده از حكم«قدر»خارج مىشمردند.
ولى به حسب تعليم اهل بيت كه با ظاهر تعليم قرآن مطابقت دارد،انسان در فعل خود مختار است ولى مستقل نيست،بلكهخداى متعال از راه اختيار،فعل را خواسته است و به حسب تعبير سابق ما:خداى متعال از راه مجموع اجزاى علت تامه كه يكى از آنها اراده و اختيار انسان مىباشد،فعل را خواسته و ضرورت داده است و در نتيجه اينگونه خواست خدايى فعل ضرورى و انسان نيز در آن مختار مىباشد،يعنى فعل نسبت به مجموع اجزاى علت خود،ضرورى و نسبت به يكى از اجزاء كه انسان باشد،اختيارى و ممكن است.
امام ششم (ع) مىفرمايد:«نه جبر است و نه تفويض بلكه امرى است ميان دو امر» (15) .
پىنوشتها:
1ـدر كتاب خدا به اين برهان اشاره كرده مىفرمايد: قالت رسلهم أ فى الله شك فاطر السموات و الارض
يعنى:«آيا مىشود در خدا شك كرد خدايى كه آسمانها و زمين را به وجود آورده،عدم را شكافته و آسمانها و زمين را پايدار ساخته است». (سوره ابراهيم،آيه 10)
2ـخداى متعال مىفرمايد: ان فى السموات و الارض لايات للمؤمنين و فى خلقكم و ما يبث من دابة ايات لقوم يوقنون و اختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق فاحيا به الارض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق فباى حديث بعد الله و اياته يؤمنون (سوره جاثيه،آيه 3ـ6)
3ـمرد عربى در جنگ جمل به امير المؤمنين على (ع) نزديك شد و گفت باامير المؤمنين آيا مىگويى خدا يكى است؟مردم از هر سوى به مرد عرب حمله كرده گفتند:آيا نمىبينى كه امير المؤمنين تا چه اندازه تقسم قلب (تشويش خاطر) دارد؟
امير المؤمنين فرمود:«او را به حال خود بگذاريد،زيرا آنچه اين مرد عربى مىخواهد همان است كه ما از اين جماعت مىخواهيم»،پس به مرد عرب فرمود:«اينكه گفته مىشود خدا يكى است،چهار قسم است،دو معناى از آن چهار معنا درست نيست و دو معنا درست است،اما آن دو معنا كه درست نيست يكى اين است كه كسى گويد خدا يكى است و عدد و شماره را در نظر گيرد،اين معنا درست نيست،زيرا آنكه دوم ندارد داخل عدد نمىشود آيا نمىبينى كسانى كه گفتند:خدا،سوم سه تا است (اشاره به قول نصارا ثالث ثلاثه) كافر شدند؟و يكى اين است كه كسى بگويد:فلانى يكى از مردم است،يعنى نوعى است از اين جنس (يا واحد است از اين نوع) اين معنا نيز در خدا درست نيست،زيرا تشبيه است و خدا از شبيه منزه است.
و اما آن دو معنا كه در خدا درست است يكى اين است كه كسى بگويد خدا يكى است به اين معنا كه در ميان اشياء شبيه ندارد،خدا چنين است.و يكى اينكه كسى بگويد:خدا يكى است (احد يعنى هيچگونه كثرت و انقسام بر نمىدارد نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم) خدا چنين است»، (بحار،ج 3،ص 207)
و باز على (ع) مىفرمايد:«شناختن خدا همان يگانه دانستن اوست»، (بحار،ج 2،ص 186) يعنى اثبات وجود خداى تعالى كه وجودى است نامتناهى و غير محدود در اثبات وحدانيت وى كافى است،زيرا دوم براى نا متناهى تصور ندارد.
4ـامام ششم مىفرمايد:«خدا هستى ثابت دارد و علم او خود اوست در حالى كه معلومى نبود و سمع او خود اوست در حالى كه مسموعى نبود و بصر او خود او بود در حالى كه مبصرى نبود و قدرت او خود او بود در حالى كه مقدورى نبود»، (بحار،ج 2،ص 125) و اخبار اهل بيت در اين مسائل از شماره بيرون است (ر.ك:نهج البلاغه،توحيد عيون و بحار،ج 2)
5ـامام پنجم،ششم و هشتمـعليهم السلامـمىفرمايند:«خداى تعالى نورى است كه با ظلمت مخلوط نيست و علمى است كه جهل در آن نيست و حياتى است كه مرگ در آن نيست»، (بحار،ج 2،ص 129)
امام هشتم (ع) مىفرمايد:«مردم در صفات،سه مذهب دارند:گروهى صفات را بهخدا اثبات مىكنند با تشبيه به ديگران و گروهى صفات را نفى مىكنند و راه حق مذهب سوم و آن اثبات صفات است با نفى تشبيه به ديگران»، (بحار،ج 2،ص 94)
6ـامام ششم مىفرمايد:«خداوند تبارك و تعالى با زمان و مكان و حركت و انتقال و سكون متصف نمىشود بلكه او آفريننده زمان و مكان و حركت و سكون است»، (بحار،ج 2،ص 96)
7ـسوره شورى،آيه .11
8ـامام ششم مىفرمايد:«خدا پيوسته در ذات خود«عالم»بود در حالى كه معلومى نبود و«قادر»بود در حالى كه مقدورى نبود».راوى گويد گفتم:و«متكلم»بود؟فرمود:«كلام،حادث است،خدا بود و«متكلم»نبود پس از آن كلام را احداث و ايجاد كرد»، (بحار،ج 2،ص 147)و امام هشتم (ع) مىفرمايد:«اراده از مردم ضمير است و پس از آن فعل پيدا مىشود و از خدا احداث و ايجاد اوست و بس،زيرا خدا مانند ما تروى و هم (قصد) و تفكر ندارد»، (بحار،چاپ كمپانى،ج 2،ص 144)
9ـسوره اعراف،آيه .54
10ـسوره بقره،آيه .117
11ـسوره رعد،آيه .41
12ـسوره قمر،آيه .49
13 و14ـسوره حجر،آيه 21.امام ششم (ع) مىفرمايد:«خداى تعالى وقتى كه چيزى را اراده كرد،مقدر مىكند و وقتى كه تقدير كرد،قضاء مىكند و وقتى قضاء كرد،امضا (اجرا) مىكند»، (بحار،چاپ كمپانى،ج 3،ص 34)
15ـ (بحار،ج 3،ص 5) و از امام ششم (ع) از يزيد شامى از امام هشتم (ع) و امام پنجم و ششم (ع) فرمودند:«خدا به آفرينش خود مهربانتر از آن است كه آنان را به گناه اجبار كند و پس از آن عذاب كند.و خدا عزيزتر از آن است كه امرى را بخواهد و نشود»، (بحار،ج 3،ص 6)
و باز امام ششم مىفرمايد:«خدا اكرم از آن است كه مردم را به چيزى كه قدرت ندارند تكليف كند و اعز از آن است كه در ملك او امرى بوجود آيد كه وى نمىخواهد»، (بحار،ج 3،ص 15) اشاره به دو مذهب جبر و تفويض است.