طريق سوم:كشف

انسان و درك عرفانى

در عين حال كه اكثريت قاطع افراد انسان سرگرم تنظيم امور معاش و تلاش در رفع حوايج زندگى روزانه هستند و به معنويات نمى‏پردازند،در نهاد اين نوع،غريزه‏اى به نام«غريزه واقع بينى»موجود است كه گاهى در برخى از افراد به كار افتاده به يك رشته دركهاى معنوى وادارش مى‏كند.

هر انسان (على رغم سوفسطيها و شكاكان كه هر حقيقت و واقعيتى را پندار و خرافه مى‏نامند) به واقعيت ثابتى ايمان دارد و گاهى كه با ذهنى صاف و نهادى پاك به واقعيت ثابت جهان آفرينش تماشا مى‏كند،از سوى ديگر ناپايدارى اجزاى جهان را درك مى‏نمايد،جهان و پديده‏هاى جهان را مانند آيينه‏هايى مى‏يابد كه واقعيت ثابت زيبايى را نشان مى‏دهند كه لذت درك آن هر لذت ديگرى را در چشم بيننده خوار و ناچيز مى‏نماياند و طبعا از نمونه‏هاى شيرين و ناپايدار زندگى مادى باز مى‏دارد.

اين همان جذبه عرفانى است كه انسان خداشناس را به عالم‏بالا متوجه ساخته و حجت خداى پاك را در دل انسان جايگزين مى‏كند و همه چيز را فراموش مى‏دارد و گرداگرد همه آرزوهاى دور و دراز وى خط بطلان مى‏كشد و انسان را به پرستش و ستايش خداى ناديده كه از هر ديدنى و شنيدنى روشنتر و آشكارتر است،وا مى‏دارد و در حقيقت هم اين كشش باطنى است كه مذاهب خدا پرستى را در جهان انسانى به وجود آورده است.

عارف،كسى است كه خدا را از راه مهر و محبت پرستش مى‏كند نه به اميد ثواب (1) و نه از ترس عقاب و از اينجا روشن است كه عرفان را نبايد در برابر مذاهب ديگر،مذهبى شمرد بلكه عرفان راهى است از راههاى پرستش (پرستش از راه محبت نه از راه بيم يا اميد) و راهى است براى درك حقايق اديان در برابر راه ظواهر دينى و راه تفكر عقلى.

هر يك از مذاهب خدا پرستى حتى وثنيت،پيروانى دارد كه از اين راه سلوك مى‏كنند.وثنيت و كليميت و مسيحيت و مجوسيت و اسلام عارف دارند و غير عارف.

ظهور عرفان در اسلام

در ميان صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم (كه نزديك به دوازده هزار نفر از ايشان در كتب رجال ضبط و شناخته شده‏اند) تنها على عليه السلام‏است كه بيان بليغ او از حقايق عرفانى و مراحل حيات معنوى به ذخاير بيكرانى مشتمل است.و در آثارى كه از ساير صحابه در دست است خبرى از اين مسائل نيست،در ميان ياران و شاگردان او كسانى مانند«سلمان فارسى و اويس قرنى و كميل بن زياد و رشيد هجرى و ميثم تمار»پيدا مى‏شود كه عامه عرفاـكه در اسلام به وجود آمده‏اندـايشان را پس از على عليه السلام در رأس سلسله‏هاى خود قرار داده‏اند و پس از اين طبقه،كسان ديگرى مانند«طاووس يمانى و مالك بن دينار و ابراهيم ادهم و شقيق بلخى»در قرن دوم هجرى به وجود آمده‏اند كه بى اينكه به عرفان و تصوف تظاهر كنند،درزى زهاد و پيش مردم،اولياى حق و مردان وارسته بودند ولى در هر حال ارتباط تربيتى خود را به طبقه پيشين خود نمى‏پوشانيدند.

پس از اين طبقه،طايفه ديگرى در اواخر قرن دوم و قرن سوم مانند«با يزيد بسطامى و معروف كرخى و جنيد بغدادى»و نظايرشان به وجود آمدند كه به سير و سلوك عرفانى پرداختند و به عرفان و تصوف تظاهر نمودند و سخنانى به عنوان كشف و شهود زدند كه به واسطه ظواهر زننده‏اى كه داشت،فقها و متكلمين وقت را بر ايشان مى‏شورانيد و در نتيجه مشكلاتى بر ايشان به وجود مى‏آورد و بسيارى از ايشان را به دخمه زندان يا زير شكنجه يا پاى دار مى‏كشانيد .

با اين همه در طريقه خود در برابر مخالفين خود سماجت كردند و بدين ترتيب روز به بروز طريقت در حال توسعه بود تا در قرن هفتم و هشتم هجرى به اوج وسعت و قدرت خود رسيد و پس از آن نيز گاهى در اوج و گاهى در حضيض،تا كنون به هستى خود ادامه‏داده است (2) .

اكثريت مشايخ عرفان كه نامهايشان در تذكره‏ها ضبط شده است به حسب ظاهر مذهب تسنن را داشته‏اند و طريقت به شكلى كه امروز مشاهده مى‏كنيم (مشتمل به يك رشته آداب و رسومى كه در تعاليم كتاب و سنت خبرى از آنها نيست) يادگار آنان مى‏باشد اگر چه برخى از آداب و رسومشان به شيعه نيز سرايت نموده است.

چنانكه گفته‏اند جماعت بر اين بودند كه در اسلام برنامه براى سير و سلوك بيان نشده است بلكه طريق معرفت نفس،طريقى است كه مسلمين به آن پى برده‏اند و مقبول حق مى‏باشد مانند طريق رهبانيت كه بى‏اينكه در دعوت مسيح عليه السلام وارد شده باشد،نصارا از پيش خود در آوردند و مقبول قرار گرفت (3) .

از اين روى هر يك از مشايخ طريقت آنچه را از آداب و رسوم صلاح ديده در برنامه سير و سلوك گذاشته و به مريدان خود دستور داده است و تدريجا برنامه وسيع و مستقلى به وجود آمده است،مانند مراسم سرسپردگى و تلقين ذكر و خرقه و استعمال موسيقى و غنا و وجد در موقع ذكر و گاهى در بعضى سلسله‏ها كار به جايى كشيده كه شريعت در سويى قرار گرفته و طريقت در سوى ديگر و طرفداران اين روش عملا به باطنيه ملحق شده‏اند ولى با ملاحظه موازين نظرى شيعه،آنچه از مدارك اصلى اسلام (كتاب و سنت) مى‏توان استفاده نمود خلاف اين است و هرگز ممكن نيست بيانات دينى به اين حقيقت راهنمايى نكند يا در روشن كردن برخى از برنامه‏هاى آن اهمال ورزد يا در مورد كسى (هر كه باشد) از واجبات و محرمات خود صرفنظر نمايد.

راهنمائى كتاب و سنت به عرفان نفس و برنامه آن

خداى متعال در چندين جا از كلام خود امر مى‏كند كه مردم در قرآن تدبر و دنباله‏گيرى كنند و به مجرد ادراك سطحى قناعت ننمايند و در آيات بسيارى جهان آفرينش و هر چه را كه در آن است (بى استثنا) آيات و علامات و نشانه‏هاى خود معرفى مى‏كند.

با كمى تعمق و تدبر در معناى آيه و نشانه،روشن مى‏شود كه آيه و نشانه از اين جهت آيه و نشانه است كه ديگرى را نشان دهد نه خود را،مثلا چراغ قرمز كه علامت خطر،نصب مى‏شود كسى كه با ديدن آن متوجه خطر مى‏شود چيزى جز خطر در نظرش نيست و توجهى به خود چراغ ندارد و اگر در شكل چراغ يا ماهيت شيشه يا رنگ آن فكر كند در متفكره خود صورت چراغ يا شيشه يا رنگ را دارد نه مفهوم خطر را.

بنابر اين،اگر جهان و پديده‏هاى جهان همه و از هر روى آيات و نشانه‏هاى خداى جهان باشند هيچ استقلال وجودى از خود نخواهند داشت و از هر روى كه ديده شوند جز خداى پاك را نشان نخواهند داد و كسى كه به تعليم و هدايت قرآن با چنين چشمى به چهره جهان و جهانيان نگاه مى‏كند چيزى جز خداى پاك درك نخواهد كرد و به جاى اين زيبايى كه ديگران در نمود دلرباى جهان‏مى‏يابند وى زيبايى و دلربايى نامتناهى خواهد ديد كه از دريچه تنگ جهان،خودنمايى و تجلى مى‏نمايد و آن وقت است كه خرمن هستى خود را به تاراج داده دل را به دست محبت خدايى مى‏سپارد.

اين درك چنانكه روشن است به وسيله چشم و گوش و حواس ديگر يا به وسيله خيال يا عقل نيست،زيرا خود اين وسيله‏ها و كار آنها نيز آيات و نشانه‏ها مى‏باشند و در اين دلالت و هدايت مغفول عنه هستند (4) .

اين راهرو كه هيچ همتى جز ياد خدا و فراموش نمودن همه چيز ندارد وقتى كه مى‏شنود خداى متعال در جاى ديگر از كلام خود مى‏فرمايد:«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!نفس خود را دريابيد وقتى كه شما راه را يافتيد ديگران كه گمراه مى‏شوند به شما زيانى نخواهند رسانيد» (5) ،خواهد فهميد كه يگانه شاهراهى كه هدايتى واقعى و كامل را در بر دارد،همان راه نفس اوست و راهنماى حقيقى وى كه خداى اوست او را موظف مى‏دارد كه خود را بشناسد و همه راهها را پشت سر انداخته راه نفس خود را در پيش گيرد و به خداى خود از دريچه نفس خود نگاه كند كه مطلوب واقعى خود را خواهد يافت.و از اين روى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:«هر كه خود را شناخت خدا را شناخت» (6) .

و نيز مى‏فرمايد:«كسانى از شما خدا را بهتر مى‏شناسد كه خودرا بهتر شناسد» (7) .

و اما برنامه سير و سلوك اين راه،آيات قرآنى بسيارى است كه به ياد خدا امر مى‏كند مانند اينكه مى‏فرمايد:«مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم» (8) و غير آن.و اعمال صالحه‏اى است كه كتاب و سنت تفصيل داده‏اند و در اختتام آن فرموده‏اند :«از پيغمبر خود پيروى كنيد» (9) ،و چگونه ممكن و متصور است اسلام راهى را راه خدا تشخيص دهد و مردم را به پيمودن آن توصيه نكند يا آن را بشناساند ولى از بيان برنامه آن غفلت كند يا اهمال ورزد و حال آنكه خداى متعال در كلام خود مى‏فرمايد:«ما قرآن را به سوى تو نازل كرديم در حالى كه بيان روشنى است نسبت به هر چيزى كه به دين و دنياى مردم ارتباط دارد» (10) .

پى‏نوشتها:

1ـامام ششم مى‏فرمايد:«عبادت سه نوع است،گروهى خدا را از ترس مى‏پرستند و آن پرستش بردگان مى‏باشد و گروهى خدا را براى پاداش نيك مى‏پرستند و آن پرستش مزدوران مى‏باشد و گروهى خدا را به مهر و محبت مى‏پرستند و آن پرستش آزادمردان است و آن نيكوترين و پرستشهاست»، (بحار،ج 15،ص 208)

2ـبه كتب تراجم و تذكرة الاولياء و طرائق و غير آن مراجعه شود.

3ـخداى متعال،مى‏فرمايد:«و رهبانيتى كه نصارا از خود در آورده بودند ما آن را در حقشان ننوشته بودم جز اينكه در اين كار رضاى خدا را منظور داشتند»، (سوره حديد،آيه 27)

4ـعلى (ع) مى‏فرمايد:«خدا نيست آنكه خود تحت احاطه معرفت درآيد،اوست كه دليل را به سوى خود هدايت مى‏كند»، (بحار،ج 2،ص 186)

5ـسوره مائده،آيه .105

6ـ (من عرف نفسه،فقد عرف ربه) ، (غرر الحكم،ج 2،ص 665)

7ـ«اعرفكم بنفسه،اعرفكم بربه».

8ـسوره بقره،آيه .152

9ـسوره احزاب،آيه .21

10ـسوره نحل،آيه .89