چنانكه گذشت قرآن كريم كه مأخذ اساسى تفكر مذهبى اسلام است به ظواهر الفاظ خود در برابر شنوندگان خود حجيت و اعتبار داده است و همان ظواهر آيات،بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را تالى بيان قرآن قرار مىدهد و مانند آن حجت مىسازد،چنانكه مىفرمايد : و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم (1) .
و مىفرمايد: هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة (2)
و مىفرمايد: لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة (3) .
پر روشن است كه اگر گفتار و رفتار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و حتى سكوت و امضاى آن حضرت براى ما،مانند قرآن حجت نبود آيات مذكوره مفهوم درستى نداشت،پس بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى كسانى كه از آن حضرت مىشنوند يا با نقل قابل اعتماد نقل مىشودحجت و لازم الاتباع است.و همچنين با تواتر (4) قطعى از آن حضرت رسيده است كه بيان اهل بيت وى مانند بيان خودش مىباشد و به موجب اين حديث و احاديث نبوى قطعى ديگر بيان اهل بيت تالى بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد و اهل بيت در اسلام سمت مرجعيت علمى داشته در بيان معارف و احكام اسلام هرگز خطا نمىكنند و بيانشان به طريق مشافهه يا نقل،قابل اعتماد و حجت است.
از اين بيان روشن مىشود كه ظواهر دينى كه در تفكر اسلامى مدرك و مأخذ مىباشد دو گونهاند«كتاب و سنت»و مراد از«كتاب»ظواهر آيات كريمه قرآنى مىباشد و مراد از«سنت»حديثى است كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام رسيده باشد.
اما احاديثى كه از صحابه نقل مىشود اگر متضمن قول يا فعل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باشد و مخالف با حديث اهل بيت نباشد،قابل قبول است و اگر متضمن نظر و رأى خود صحابى باشد،داراى حجيتى نيست و حكم صحابه مانند حكم ساير افراد مسلمانان است و خود صحابه نيز با يك نفر صحابى معامله يكنفر مسلمان مىكردند.
كتاب خدا (قرآن) مأخذ اساسى هر گونه تفكر اسلامى است واوست كه مآخذ ديگر دينى را اعتبار و حجيت مىدهد و از همين جهت بايد براى همگان قابل فهم باشد.
گذشته از اين،خود قرآن كريم،خود را نور و روشن كننده همه چيز معرفى مىكند و هم در مقام تحدى از مردم در خواست مىكند كه در آيات آن تدبر كرده ببينند كه هيچگونه اختلاف و تناقض وجود ندارد و اگر مىتوانند،كتابى مانند آن بسازند و معارضهاش كنند.روشن است كه اگر قرآن براى همگان قابل فهم نبود اينگونه خطابات مورد نداشت.
البته نبايد پنداشت كه اين مطلب (كه قرآن به خودى خود براى همه قابل فهم است) با مطلب سابق كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او در معاريف اسلامى كه در حقيقت مضامين قرآن كريم مىباشند،مراجع علمى هستند،منافات دارد،زيرا بخشى از معارف اسلامى كه احكام و قوانين شريعت مىباشد،قرآن كريم تنها كليات آنها را متضمن است و روشن شدن تفاصيل آنها مانند احكام نماز و روزه و داد و ستد و ساير عبادات و معاملات به مراجعه سنت (حديث اهل بيت) متوقف است.
و بخشى ديگر كه معارف اعتقادى و اخلاقى است اگر چه مضامين و تفاصيل آنها قابل فهم عموم مىباشد ولى در درك معانى آنها روش اهل بيت را بايد اتخاذ نمود و هر آيه قرآنى را با آيات ديگر قرآنى توضيح داده و تفسير كرد نه به رأى و نظر خود كه از عادات و رسوم معمولى براى ما دلنشين شده و با آن مأنوس گرديدهايم.
على عليه السلام مىفرمايد:«برخى از قرآن با برخى ديگر به سخن در آمده معناى خود را مىفهماند و بعضى از آن به بعضى ديگرگواهى مىدهد» (5) .
و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:«بخشى از قرآن بخش ديگر را تصديق مىكند» (6) .
و نيز مىفرمايد:«هر كه قرآن را به رأى خود تفسير كند،براى خود در آتش جايگاه مىسازد» . (7) مثالى ساده براى تفسير قرآن به قرآن:خداى تعالى در قصه عذاب قوم لوط در جايى مىفرمايد :«بر ايشان باران بد،بارانيديم» (8) و در جاى ديگر،اين كلمه را به كلمهاى ديگر تبديل كرده مىفرمايد:«بر ايشان سنگ بارانيديم» (9) .و از انضمام آيه دوم به آيه اول روشن مىشود كه مراد از باران بد،سنگهاى آسمانى است كسى كه با نظر كنجكاوى و در احاديث اهل بيت و در روايات كه از مفسرين صحابه و تابعين در دست است رسيدگى نمايد ترديد نمىكند كه روش تفسير قرآن به قرآن تنها روش ائمه اهل بيت عليه السلام مىباشد.
چنانكه فهميديم قرآن كريم با بيان لفظى خود مقاصد دينى را روشن مىكند و دستوراتى در زمينه اعتقاد و عمل به مردم مىدهد ولى مقاصد قرآن تنها به اين مرحله منحصر نيست بلكه در پناه همين الفاظ و در باطن همين مقاصد مرحلهاى معنوى و مقاصدى عميقتر ووسيعتر قرار دارد كه خواص با دلهاى پاك خود مىتوانند بفهمند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه معلم خدائى قرآن است مىفرمايد:«قرآن ظاهرى انيق (زيبا و خوش آيند) و باطنى عميق دارد» (10) .
و نيز مىفرمايد:«قرآن بطن دارد و بطنش نيز بطن دارد تا هفت بطن» (11) و در كلمات ائمه اهل بيت نيز از باطن قرآن بسيار نامبرده شده است (12) .
ريشه اصلى اين روايات مثلى است كه خداى متعال در سوره رعد،آيه 17 مىزند،خداى تعالى در اين آيه افاضههاى آسمانى را تشبيه فرموده به بارانى كه از آسمان نازل مىشود و حيات زمين و اهل زمين بسته به آن است،با آمدن باران،سيل راه مىافتد و مسيلهاى گوناگون هر كدام به اندازه ظرفيت خود از آن سيل بر داشته جريان پيدا مىكند،روى سيل در جريان خود با كفى پوشيده شده است ولى در زير كف،همان آب قرار دارد كه حياتبخش و به حال مردم سودمند مىباشد.
چنانكه اين مثل اشاره مىكند،ظرفيت افهام مردم در فرا گرفتن اين معارف آسمانىـكه حياتبخش درون انسان هستندـمختلف مىباشد.
كسانى هستند كه جز به ماده و زندگى مادى چند روزه اين جهان گذران به چيزى اصالت نمىدهند و جز مشتهيات مادى،به چيزى دل نمىبندند و جز محروميتهاى مادى از چيزى نمىترسند.اينان با اختلاف مراتبى كه دارند حد اكثر آنچه از معارف آسمانى بپذيرند اين است كه اعتقادات اجمالى را باور كنند و دستورهاى عملى اسلام را به طور جمود اجرا نمايند و بالأخره خداى يگانه را به اميد ثواب اخروى يا از ترس عقاب اخروى بپرستند.
و كسانى هستند كه در اثر صفاى فطرت،سعادت خود را در دلبستگى به لذايذ گذران و زندگى چند روزه اين جهان نمىبينند و سود و زيان و شيرين و تلخ اين سرا پيش ايشان جز پندارى فريبنده نيست و ياد گذشتگان كاروان هستى كه كامروايان ديروز و افسانههاى امروز مىباشند،درس عبرتى است كه پيوسته بر ايشان تلقين مىشود.
اينان طبعا با دلهاى پاك خودشان متوجه جهان ابديت مىشوند و به نمودهاى گوناگون اين جهان ناپايدار به نظر آيه و نشانه نگاه مىكنند و هيچگونه اصالت و استقلالى به آنها نمىدهند.
آن وقت است كه از دريچه آيات و نشانههاى زمينى و آسمانى نور نامتنهاى عظمت كبرياى خداى پاك را با درك معنوى مشاهده مىكنند و دلهاى پاكشان يكجا شيفته درك رمزهاى آفرينش مىشود و به جاى اينكه در چاله تنگ سود پرستى شخصى،زندانى شوند در فضاى نامتناهى جهان ابديت به پرواز در آمده،اوج مىگيرند.
وقتى كه از راه وحى آسمانى مىشنوند كه خداى تعالى از پرستش بتها نهى مىكند و ظاهر آن مثلا نهى از سر فرود آوردن در برابر بت است،به سبب تجليل از اين نهى مىفهمند كه غير از خدا رانبايد اطاعت كرد،زيرا حقيقت اطاعت همان بندگى و سر فرود آوردن است و از آن بالاتر مىفهمند كه از غير خدا نبايد بيم و اميد داشت و از آن بالاتر مىفهمند كه نبايد به غير خدا توجه نمود.
و همچنين وقتى كه از زبان قرآن مىشنوند كه به نماز امر مىكند و ظاهر آن به جا آوردن عبادت مخصوص است،به حسب باطن از آن مىفهمند كه بايد با دل و جان،كرنش و نيايش خدا را كرد و از آن بالاتر مىفهمند كه بايد در برابر حق،خود را هيچ شمرد و فراموش كرد تنها به ياد خدا پرداخت.چنانكه پيداست معانى باطنى كه در دو مثال گذشته ياد آورى شد،مدلول لفظى امر و نهى نامبرده نيست ولى درك آنها براى كسى كه به تفكر وسيعترى پرداخته جهان بينى را به خود بينى ترجيح مىدهد،اجتناب ناپذير مىباشد.
با بيان گذشته،معناى ظاهر و باطن قرآن روشن شد.و نيز روشن شد كه باطن قرآن ظاهر آن را ابطال و الغا نمىكند بلكه به منزله روحى است كه جسم خود را حيات مىبخشد و اسلام كه دينى است عمومى و ابدى و اصلاح جامعه بشرى را در درجه اول اهميت قرار مىدهد،از قوانين ظاهرى خود كه مصلح جامعه مىباشند و از عقايد ساده خود كه نگهبان قوانين نامبرده هستند،هرگز دست بردار نيست.
چگونه ممكن است جامعهاى به دستاويز اينكه دل انسان بايد پاك باشد و ارزش براى عمل نيست،با هرج و مرج زندگى كند و به سعادت برسد؟و چگونه ممكن است كردار و گفتار نا پاك،دلى پاك بپروراند يا از دل پاك كردار و گفتار نا پاك ترشح نمايد؟خداى تعالى در كتاب خود مىفرمايد :«پاكان از آن پاكان و نا پاكان از آن نا پاكانند».و مىفرمايد:«زمين خوب،نبات خود را خود مىروياند و زمين بد،جز محصول ناچيز نمىدهد» (13) .
از بيان گذشته روشن شد كه قرآن كريم ظاهر و باطن و باطنش نيز مراتب مختلفه دارد و حديث نيز كه مبين مضمون قرآن كريم است به همان حال خواهد بود.
در صدر اسلام در ميان اكثريت تسنن معروف بود كه قرآن كريم را در جايى كه دليل باشد مىتوان از ظاهرش صرف كرده به معناى خلاف ظاهر حمل كرد و معمولا معناى خلاف ظاهر«تأويل»ناميده مىشد و آنچه در قرآن كريم به نام«تأويل»ذكر شده به همين معنا تفسير مىگردد.
در كتاب مذهبى جماعت و همچنين در مناظرههاى مذاهب مختلفهـكه به تحرير در آمدهـبسيار به چشم مىخورد كه در مسئلهاى كه با اجماع علماى مذهب يا دليل ديگرى ثابت مىشود اگر با ظاهر آيهاى از آيات قرآنى مخالف باشد،آيه را تأويل نموده به معناى خلاف ظاهر حمل مىكنند و گاهى دو طرف متخاصم براى دو قول متقابل با آيات قرآنى احتجاج مىنمايند و هر كدام از دو طرف آيه،طرف ديگر را تأويل مىكند.
اين رويه كم و بيش به شيعه نيز سرايت نموده است و در برخى از كتب كلامىشان ديده مىشود .ولى آنچه پس از تدبر كافى در آياتقرآنى و احاديث اهل بيت به دست مىآيد اين است كه قرآن كريم در لهجه شيرين و بيان روشن و رساس خود،هرگز شيوه لغز و معما پيش نگرفته و مطلبى را جز با قالب لفظى خودش به مردم القا نكرده است و آنچه در قرآن كريم به نام«تأويل»ذكر شده است از قبيل مدلول لفظ نيست بلكه حقايق و واقعيتهايى است كه بالاتر از درك عامه بوده كه معارف اعتقادى و احكام عملى قرآن از آنها سرچشمه مىگيرد.
آرى همه قرآن تأويل دارد و تأويل آن مستقيما از راه تفكر قابل درك نيست و از راه لفظ نيز قابل بيان نمىباشد و تنها پيامبران و پاكان از اولياى خدا كه از آلايشهاى بشريت پاكند،مىتوانند از راه مشاهده،آنها را بيابند.آرى،تأويل قرآن روز رستاخيز براى همه مكشوف خواهد شد.
توضيح:به خوبى مىدانيم آنچه بشر را وادار به سخنگويى و وضع لغت و استفاده از الفاظ نموده،همانا نيازمنديهاى اجتماعى مادى است.بشر در زندگى اجتماعى خود ناگزير است كه منويات و محتويات ضمير خود را به همنوعان خود بفهماند و براى همين منظور از صدا و گوش استمداد جويد و گاهى كم و بيش از اشاره و چشم استفاده كند.و از اينجاست كه در ميان شخص گنگ و نابينا هيچگونه تفاهم برقرار نمىشود،زيرا آنچه نابينا به زبان مىگويد،گنگ نمىشنود و آنچه گنگ به اشاره مىفهماند نابينا نمىبيند و از اين روى در وضع لغات و نامگذارى اشياء تأمين نيازمندى مادى منظور بوده و براى چيزهايى و اوضاع و احوالى،لفظ ساخته شده كه مادى و در دسترس حس يا نزديك به محسوس مىباشد چنانكه مىبينيم در مواردى كه مخاطب ما يكى از حواس را فاقد است،اگر بخواهيم ازچيزهايى كه از راه همان حس مفقود درك مىشود،سخن بگوييم دست به يك نوع تمثيل و تشبيه مىزنيم مثلا اگر بخواهيم به يك نابيناى مادر زاد از روشنايى و رنگ،يا به كودكى كه به حد بلوغ نرسيده از لذت عمل جنسى توصيف كنيم،مقصود خود را با نوعى از مقايسه و تشبيه و آوردن مثل مناسب تأديه مىكنيم،بنابر اين،اگر فرض كنيم در جهان هستى،واقعيتهايى وجود دارد كه از ماده و آلايش ماده منزه است (و واقع امر هم همين است) و از گروه بشر در هر عصر يك يا چند تن انگشت شمار،استعداد درك و مشاهده آنها را دارند،چنين چيزهايى از راه بيان لفظى و تفكر عادى قابل تفهيم و درك نخواهد بود و جز با تمثيل و تشبيه نمىتوان به آنها اشاره كرد.
خداى متعال در كتاب خود مىفرمايد:«ما اين كتاب را از قبيل لفظ،خواندنى و عربى قرار داديم شايد شما آن را تعقل كنيد و بفهميد و همانا اين كتاب نزد ما در لوح محفوظ كه اصل كتب آسمانى است،بسى بلند پايه و محكم اساس است (فهم عادى به آن نمىرسد و در آن رخنه نمىكند) » (14) و نيز مىفرمايد:«تحقيقا اين كتاب قرآنى است گرامى در كتابى كه از انظار عادى پنهان است،كسى به آن مس نمىكند مگر پاك شدگان» (15) و همچنين در حق پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت وى مىفرمايد:«خداى متعال مىخواهد از شما اهل بيت هر گونه پليدى را ببرد و شما را پاك گرداند» (16) به دلالت اين آيات،قرآن كريم از مرحلهاى سر چشمه مىگيرد كه افهام مردم از رسيدن به آنجا و نفوذ كردن در آنجا زبون است،كسى را نمىرسد كه كمترين دركى در آنجا داشته باشد جز بندگانى كه خدا آنان را پاك گردانيده است و اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آن پاكانند.
و در جاى ديگر مىفرمايد:«اينان كه ايمان به قرآن نمىآورند تكذيب كردند چيزى را كه به علم او احاطه نيافتهاند و هنوز تأويل آن براى آنها مشهود نشده است (يعنى روز قيامت كه حقايق اشياء بالعيان ديده مىشود) » (17) و باز در جاى ديگر مىفرمايد:«روزى كه تأويل قرآن (همه قرآن) مشهود مىشود،كسانى كه آن را فراموش كرده بودند به راستى و صدق دعوت نبوت،اعتراف خواهند كرد» (18) .
اعتبار اصل حديث كه قرآن كريم آن را امضا كرده است در ميان شيعه و ساير مسلمين جاى گفتگو نيست،ولى در اثر تفريطى كه از ناحيه فرمانروايان صدر اسلام در نگهدارى حديث و افراطى كه از ناحيه صحابه و تابعين در ترويج حديث به عمل آمد،حديث به سرنوشت اسف آورى گرفتار شد.
از يك سوى خلفاى وقت از ثبت و كتابت حديث،منع مىنمودند و هر چه اوراق حديث به دست مىآوردند مىسوزانيدندو گاه از نقل حديث منع مىنمودند،از اين جهت بسيارى از احاديث دستخوش تغيير و تحريف وفراموشى و نقل گرديد.
و از سوى ديگر،صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه افتخار درك حضور و استماع حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را داشتند و مورد احترام خلفاى وقت و عموم مسلمانان بودند،به ترويج حديث پرداختند و كار به جايى رسيد كه حديث به قرآن حكومت مىكرد و حتى گاهى حكم آيه با حديث فسخ مىشد (19) و بسيار اتفاق مىافتاد كه نقله يك حديث براى استماع يك حديث،درسنگها راه پيموده رنج سفر بر خود هموار مىنمودند.
گروهى از بيگانگان كه به لباس اسلام درآمده بودند و جمعى از دشمنان خانگى اسلام به وضع و تغيير حديث پرداختند و حديث را از اعتبار و وثوق انداختند (20) .
به همين سبب دانشمندان اسلامى به فكر چاره افتاده دو علم«رجال و درايه»را وضع كردند تا حديث درست را از نادرست تميز دهند.
ولى«شيعه»گذشته از اينكه در تنقيح سند حديث مىكوشد مطابقت متن حديث را با قرآن در اعتبار آن لازم مىداند.از طريقشيعه در اخبارى زيادى (21) كه سند آنها قطعى استـاز پيغمبر اكرم و ائمه اهل بيت رسيده است حديثى كه مخالف قرآن كريم باشد ارزشى ندارد و حديثى را بايد معتبر شمرد كه با قرآن موافقت داشته باشد.
به موجب اين اخبار،شيعه به احاديثى كه مخالف قرآن است عمل نمىكند و اخبارى كه (22) مخالفت وموافقت آنها معلوم نيست طبق دستور ديگرى كه از ائمه اهل بيت رسيده بى اينكه رد كند يا قبول نمايد مسكوت عنه مىگذارد،البته در شيعه نيز اشخاصى پيدا مىشوند كه مانند گروهى از اهل سنت به هر حديثى كه به دستشان رسد،عمل مىكنند.
حديثى كه بدون واسطه از زبان خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا ائمه اهل بيت عليهم السلام شنيده شود حكم قرآن كريم را دارد ولى حديثى كه با واسطه به دست ما مىرسد عمل شيعه در آن به ترتيب زير است:
در معارف اعتقادى كه به نص قرآن،علم و قطع لازم است به خبر متواتر يا خبرى كه شواهد قطعى به صحت آن در دست است عمل مىشود و به غير اين دو قسم كه خبر واحد ناميده مىشود،اعتبار نيست،ولى در استنباط (23) احكام شرعيه نظر به ادلهاى قائم شده علاوه به خبر متواتر و قطعى،به خبر واحد نيز كه نوعا مورد وثوق باشد عمل مىشود.
پس خبر متواتر و قطعى پيش شيعه مطلقا حجت و لازم الاتباع است و خبر غير قطعى (خبر واحد) به شرط اينكه مورد وثوق نوعى باشد تنها در احكام شرعيه حجت مىباشد.
تحصيل علم يكى از وظايف دينى اسلام است.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد :«طلب علم براى هر مسلمانى فريضه (وظيفه واجب) مىباشد» (24) و طبق اخبارى كه با شواهد قطعيه تأييد شده است،مراد از اين علم،دانستن اصول سه گانه اسلامى :توحيد،نبوت و معاد با لوازم قريب آنهاست و دانستن تفصيل احكام و قوانين اسلامى است براى هر فرد به اندازه ابتلاء و احتياج وى.
البته روشن است كه تحصيل علم به اصول دين،اگر چه با دليل اجمالى باشد براى همه ميسر و در خور توانايى است ولى تحصيل علم به تفصيل احكام و قوانين دينى از راه استفاده و استنباط فنى از مدارك اصلى كتاب و سنت (فقه استدلالى) كار همه كس نيست و تنها در خور توانائى برخى از افراد مىباشد و در اسلام حكم طاقت فرسا (حرجى) تشريع نشده است.
از اين روى،تحصيل علم به احكام و قوانين دينى از راه دليل به طور واجب كفايى به بعضى از افراد كه توانايى و صلاحيت آن را دارند،اختصاص يافته و وظيفه بقيه افراد طبق قاعده عمومى«وجوب رجوع جاهل به عالم (قاعده رجوع به خبره) »آن است كه به افراد نامبرده (كه مجتهدين و فقها ناميده مىشوند) مراجعه كنند (و اينها مراجع تقليد ناميده مىشوند) البته اين مراجعه و تقليد غير از تقليد در اصول معارف است كه به نص آيه كريمه: و لا تقف ما ليس لك به علم (25) ممنوع مىباشد (26) بايد دانست كه شيعه،تقليد ابتدايى را از مجتهد ميت جايز نمىداند،يعنى كسى كه مسئله را از راه اجتهاد نمىداند و طبق وظيفه دينى بايد از مجتهد تقليد كند،نمىتواند به نظر مجتهدى كه زنده نيست مراجعه كند مگر اينكه در همين مسئله به مجتهد زندهاى تقليد كرده باشد و پس از مرگ مرجع و مقلد خود،به نظر وى باقى بماند.
اين مسئله يكى از عوامل مهمه زنده و تر و تازه ماندن فقه اسلامى شيعه است كه پيوسته افرادى در راه تحصيل اجتهاد،تلاش كرده به كنجكاوى در مسائل فقهى مىپردازند،ليكن اهل سنت در اثر اجماعى كه در قرن پنجم هجرى بر لزوم اتباع مذهب يك از فقهاى اربعهشان:ابو حنيفه،مالك،شافعى و احمد بن حنبل نمودند اجتهاد آزاد را و همچنين تقليد غير يكى از اين چهار فقيه را جايز نمىدانند!و در نتيجه فقهشان در همان سطح تقريبا 1200 سال پيش باقى مانده است و در اين اواخر،جمعى از منفردين،از اجماع نامبرده سرپيچيده به اجتهاد آزاد مىپردازند.
علوم اسلامى كه مرهون تدوين علماى اسلامى مىباشد به دو بخش«عقليه و نقليه»منقسم مىشود،«علوم نقليه»علومى است كه مسائل آنها به نقل،متكى است مانند لغت و حديث و تاريخ و نظاير آنها و«علوم عقليه»غير آن است مانند فلسفه و رياضيات.
ترديد نيست كه عامل اصلى پيدايش علوم نقليه در اسلام،همانا قرآن كريم مىباشد و به استثناى دو سه فن مانند تاريخ و انساب و عروض،عموما خانه زاد اين كتاب آسمانى هستند.
مسلمانان به راهنمائى بحث و كنجكاويهاى دينى،به تدوين اين علوم پرداختند كه عمده آنها از ادبيات عربى،علم نحو،صرف،معانى،بيان،بديع و لغت مىباشد و از فنون مربوط به ظواهر دينى،علم قرائت،تفسير،حديث،رجال،درايه اصول و فقه مىباشد.
«شيعه»نيز به نوبت خود،در تأسيس و تنقيح اين علوم،سهم بسزايى دارند بلكه مؤسس و مبتكر بسيارى از آنها«شيعه»بوده است،چنانكه نحو (دستور زبان عربى را) ابو الأسود دئلى كه از صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام بود به املاء و راهنمايى على عليه السلام تدوين نمود و يكى از بزرگترين مؤسسين (27) علوم فصاحت و بلاغت (معانى و بيان و بديع) صاحب بن عباد شيعى از وزراى آل بويه بود و اولين كتاب لغت (28) «كتاب العين»است كه تأليف دانشمند معروف خليل بن احمدبصرى شيعى است كه واضع علم عروض بوده است و هم در علم نحو استاد سيبويه نحوى مىباشد.
و قرائت عاصم (29) در قرآن به يك واسطه به على عليه السلام مىرسد و عبد الله بن عباس كه در تفسير،مقدمترين صحابه شمرده مىشود،شاگرد على عليه السلام مىباشد و مساعى اهل بيت عليهم السلام و شيعيانشان در حديث و فقه و اتصال فقهاى اربعه و غير آنها به امام پنجم و ششم شيعه معروف است و در اصول فقه نيز پيشرفت عجيبى كه در زمان وحيد بهبهانى (متوفاى 1205) و بالأخص به دست شيخ مرتضى انصارى (متوفاى سال 1281 هجرى قمرى) نصيب شيعه شده هرگز با اصول فقه اهل سنت قابل مقايسه نيست.
پىنوشتها:
1ـسوره نحل،آيه .44
2ـسوره جمعه،آيه .2
3ـسوره احزاب،آيه .21
4ـمدرك روايت در بخش اول گذشت
5ـنهج البلاغه،خطبه 231 در پاورقى قرآن در اسلام نيز هست.
6ـدر المنثور،ج 2،ص .6
7ـتفسير صافى،ص 8.بحار،ج 19،ص .28
8ـسوره شعراء،آيه .127
9ـسوره حجر،آيه .74
10ـتفسير صافى،ص .4
11ـسفينة البحار تفسير صافى،ص 15 و در تفاسير مرسلا از آن حضرت منقول است و در كافى و تفسير عياشى و معانى الاخبار،رواياتى در اين معنا نقل شده است.
12ـبحار،ج 1،ص .117
13ـسوره اعراف،آيه .58
14ـسوره زخرف،آيه 3 و .4
15ـسوره واقعه،آيه .79
16ـسوره احزاب،آيه .33
17ـسوره يونس،آيه .29
18ـسوره اعراف،آيه .53
19ـمسئله فسخ قرآن به حديث،يكى از مسائل علم اصول است و جمعى از علماى عامه به آن قائلند و از قضيه فدك نيز معلوم مىشود كه خليفه اول نيز به آن قائل بوده است.
20ـو گواه اين مطلب تأليفات زيادى است كه علما در اخبار موضوعه كردهاند و همچنين در كتب رجال جماعتى از روات را كذاب و وضاع معرفى نمودهاند.
21ـبحار،ج 1،ص .139
22ـبحار،ج 1،ص .117
23ـبحث حجيت خبر واحد از علم اصول.
24ـبحار،ج 1،ص .172
25ـسوره اسرى،آيه .36
26ـدر اين مسائل به بحث اجتهاد و تقليد از علم اصول مراجعه شود.
27ـوفيات ابن خلكان،ص 78.اعيان الشيعه،ج 11،ص .231
28ـوفيات،ص 190.و اعيان الشيعه و ساير كتب تراجم.
29ـاتقان سيوطى.