طريق اول:ظواهر دينى،اقسام ظواهر دينى

چنانكه گذشت قرآن كريم كه مأخذ اساسى تفكر مذهبى اسلام است به ظواهر الفاظ خود در برابر شنوندگان خود حجيت و اعتبار داده است و همان ظواهر آيات،بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را تالى بيان قرآن قرار مى‏دهد و مانند آن حجت مى‏سازد،چنانكه مى‏فرمايد : و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم (1) .

و مى‏فرمايد: هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة (2)

و مى‏فرمايد: لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة (3) .

پر روشن است كه اگر گفتار و رفتار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و حتى سكوت و امضاى آن حضرت براى ما،مانند قرآن حجت نبود آيات مذكوره مفهوم درستى نداشت،پس بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى كسانى كه از آن حضرت مى‏شنوند يا با نقل قابل اعتماد نقل مى‏شودحجت و لازم الاتباع است.و همچنين با تواتر (4) قطعى از آن حضرت رسيده است كه بيان اهل بيت وى مانند بيان خودش مى‏باشد و به موجب اين حديث و احاديث نبوى قطعى ديگر بيان اهل بيت تالى بيان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد و اهل بيت در اسلام سمت مرجعيت علمى داشته در بيان معارف و احكام اسلام هرگز خطا نمى‏كنند و بيانشان به طريق مشافهه يا نقل،قابل اعتماد و حجت است.

از اين بيان روشن مى‏شود كه ظواهر دينى كه در تفكر اسلامى مدرك و مأخذ مى‏باشد دو گونه‏اند«كتاب و سنت»و مراد از«كتاب»ظواهر آيات كريمه قرآنى مى‏باشد و مراد از«سنت»حديثى است كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت عليهم السلام رسيده باشد.

حديث صحابه

اما احاديثى كه از صحابه نقل مى‏شود اگر متضمن قول يا فعل پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باشد و مخالف با حديث اهل بيت نباشد،قابل قبول است و اگر متضمن نظر و رأى خود صحابى باشد،داراى حجيتى نيست و حكم صحابه مانند حكم ساير افراد مسلمانان است و خود صحابه نيز با يك نفر صحابى معامله يكنفر مسلمان مى‏كردند.

بحث مجدد در كتاب و سنت

كتاب خدا (قرآن) مأخذ اساسى هر گونه تفكر اسلامى است واوست كه مآخذ ديگر دينى را اعتبار و حجيت مى‏دهد و از همين جهت بايد براى همگان قابل فهم باشد.

گذشته از اين،خود قرآن كريم،خود را نور و روشن كننده همه چيز معرفى مى‏كند و هم در مقام تحدى از مردم در خواست مى‏كند كه در آيات آن تدبر كرده ببينند كه هيچگونه اختلاف و تناقض وجود ندارد و اگر مى‏توانند،كتابى مانند آن بسازند و معارضه‏اش كنند.روشن است كه اگر قرآن براى همگان قابل فهم نبود اينگونه خطابات مورد نداشت.

البته نبايد پنداشت كه اين مطلب (كه قرآن به خودى خود براى همه قابل فهم است) با مطلب سابق كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او در معاريف اسلامى كه در حقيقت مضامين قرآن كريم مى‏باشند،مراجع علمى هستند،منافات دارد،زيرا بخشى از معارف اسلامى كه احكام و قوانين شريعت مى‏باشد،قرآن كريم تنها كليات آنها را متضمن است و روشن شدن تفاصيل آنها مانند احكام نماز و روزه و داد و ستد و ساير عبادات و معاملات به مراجعه سنت (حديث اهل بيت) متوقف است.

و بخشى ديگر كه معارف اعتقادى و اخلاقى است اگر چه مضامين و تفاصيل آنها قابل فهم عموم مى‏باشد ولى در درك معانى آنها روش اهل بيت را بايد اتخاذ نمود و هر آيه قرآنى را با آيات ديگر قرآنى توضيح داده و تفسير كرد نه به رأى و نظر خود كه از عادات و رسوم معمولى براى ما دلنشين شده و با آن مأنوس گرديده‏ايم.

على عليه السلام مى‏فرمايد:«برخى از قرآن با برخى ديگر به سخن در آمده معناى خود را مى‏فهماند و بعضى از آن به بعضى ديگرگواهى مى‏دهد» (5) .

و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:«بخشى از قرآن بخش ديگر را تصديق مى‏كند» (6) .

و نيز مى‏فرمايد:«هر كه قرآن را به رأى خود تفسير كند،براى خود در آتش جايگاه مى‏سازد» . (7) مثالى ساده براى تفسير قرآن به قرآن:خداى تعالى در قصه عذاب قوم لوط در جايى مى‏فرمايد :«بر ايشان باران بد،بارانيديم» (8) و در جاى ديگر،اين كلمه را به كلمه‏اى ديگر تبديل كرده مى‏فرمايد:«بر ايشان سنگ بارانيديم» (9) .و از انضمام آيه دوم به آيه اول روشن مى‏شود كه مراد از باران بد،سنگهاى آسمانى است كسى كه با نظر كنجكاوى و در احاديث اهل بيت و در روايات كه از مفسرين صحابه و تابعين در دست است رسيدگى نمايد ترديد نمى‏كند كه روش تفسير قرآن به قرآن تنها روش ائمه اهل بيت عليه السلام مى‏باشد.

ظاهر و باطن قرآن

چنانكه فهميديم قرآن كريم با بيان لفظى خود مقاصد دينى را روشن مى‏كند و دستوراتى در زمينه اعتقاد و عمل به مردم مى‏دهد ولى مقاصد قرآن تنها به اين مرحله منحصر نيست بلكه در پناه همين الفاظ و در باطن همين مقاصد مرحله‏اى معنوى و مقاصدى عميقتر ووسيعتر قرار دارد كه خواص با دلهاى پاك خود مى‏توانند بفهمند.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه معلم خدائى قرآن است مى‏فرمايد:«قرآن ظاهرى انيق (زيبا و خوش آيند) و باطنى عميق دارد» (10) .

و نيز مى‏فرمايد:«قرآن بطن دارد و بطنش نيز بطن دارد تا هفت بطن» (11) و در كلمات ائمه اهل بيت نيز از باطن قرآن بسيار نامبرده شده است (12) .

ريشه اصلى اين روايات مثلى است كه خداى متعال در سوره رعد،آيه 17 مى‏زند،خداى تعالى در اين آيه افاضه‏هاى آسمانى را تشبيه فرموده به بارانى كه از آسمان نازل مى‏شود و حيات زمين و اهل زمين بسته به آن است،با آمدن باران،سيل راه مى‏افتد و مسيلهاى گوناگون هر كدام به اندازه ظرفيت خود از آن سيل بر داشته جريان پيدا مى‏كند،روى سيل در جريان خود با كفى پوشيده شده است ولى در زير كف،همان آب قرار دارد كه حياتبخش و به حال مردم سودمند مى‏باشد.

چنانكه اين مثل اشاره مى‏كند،ظرفيت افهام مردم در فرا گرفتن اين معارف آسمانىـكه حياتبخش درون انسان هستندـمختلف مى‏باشد.

كسانى هستند كه جز به ماده و زندگى مادى چند روزه اين جهان گذران به چيزى اصالت نمى‏دهند و جز مشتهيات مادى،به چيزى دل نمى‏بندند و جز محروميتهاى مادى از چيزى نمى‏ترسند.اينان با اختلاف مراتبى كه دارند حد اكثر آنچه از معارف آسمانى بپذيرند اين است كه اعتقادات اجمالى را باور كنند و دستورهاى عملى اسلام را به طور جمود اجرا نمايند و بالأخره خداى يگانه را به اميد ثواب اخروى يا از ترس عقاب اخروى بپرستند.

و كسانى هستند كه در اثر صفاى فطرت،سعادت خود را در دلبستگى به لذايذ گذران و زندگى چند روزه اين جهان نمى‏بينند و سود و زيان و شيرين و تلخ اين سرا پيش ايشان جز پندارى فريبنده نيست و ياد گذشتگان كاروان هستى كه كامروايان ديروز و افسانه‏هاى امروز مى‏باشند،درس عبرتى است كه پيوسته بر ايشان تلقين مى‏شود.

اينان طبعا با دلهاى پاك خودشان متوجه جهان ابديت مى‏شوند و به نمودهاى گوناگون اين جهان ناپايدار به نظر آيه و نشانه نگاه مى‏كنند و هيچگونه اصالت و استقلالى به آنها نمى‏دهند.

آن وقت است كه از دريچه آيات و نشانه‏هاى زمينى و آسمانى نور نامتنهاى عظمت كبرياى خداى پاك را با درك معنوى مشاهده مى‏كنند و دلهاى پاكشان يكجا شيفته درك رمزهاى آفرينش مى‏شود و به جاى اينكه در چاله تنگ سود پرستى شخصى،زندانى شوند در فضاى نامتناهى جهان ابديت به پرواز در آمده،اوج مى‏گيرند.

وقتى كه از راه وحى آسمانى مى‏شنوند كه خداى تعالى از پرستش بتها نهى مى‏كند و ظاهر آن مثلا نهى از سر فرود آوردن در برابر بت است،به سبب تجليل از اين نهى مى‏فهمند كه غير از خدا رانبايد اطاعت كرد،زيرا حقيقت اطاعت همان بندگى و سر فرود آوردن است و از آن بالاتر مى‏فهمند كه از غير خدا نبايد بيم و اميد داشت و از آن بالاتر مى‏فهمند كه نبايد به غير خدا توجه نمود.

و همچنين وقتى كه از زبان قرآن مى‏شنوند كه به نماز امر مى‏كند و ظاهر آن به جا آوردن عبادت مخصوص است،به حسب باطن از آن مى‏فهمند كه بايد با دل و جان،كرنش و نيايش خدا را كرد و از آن بالاتر مى‏فهمند كه بايد در برابر حق،خود را هيچ شمرد و فراموش كرد تنها به ياد خدا پرداخت.چنانكه پيداست معانى باطنى كه در دو مثال گذشته ياد آورى شد،مدلول لفظى امر و نهى نامبرده نيست ولى درك آنها براى كسى كه به تفكر وسيعترى پرداخته جهان بينى را به خود بينى ترجيح مى‏دهد،اجتناب ناپذير مى‏باشد.

با بيان گذشته،معناى ظاهر و باطن قرآن روشن شد.و نيز روشن شد كه باطن قرآن ظاهر آن را ابطال و الغا نمى‏كند بلكه به منزله روحى است كه جسم خود را حيات مى‏بخشد و اسلام كه دينى است عمومى و ابدى و اصلاح جامعه بشرى را در درجه اول اهميت قرار مى‏دهد،از قوانين ظاهرى خود كه مصلح جامعه مى‏باشند و از عقايد ساده خود كه نگهبان قوانين نامبرده هستند،هرگز دست بردار نيست.

چگونه ممكن است جامعه‏اى به دستاويز اينكه دل انسان بايد پاك باشد و ارزش براى عمل نيست،با هرج و مرج زندگى كند و به سعادت برسد؟و چگونه ممكن است كردار و گفتار نا پاك،دلى پاك بپروراند يا از دل پاك كردار و گفتار نا پاك ترشح نمايد؟خداى تعالى در كتاب خود مى‏فرمايد :«پاكان از آن پاكان و نا پاكان از آن نا پاكانند».و مى‏فرمايد:«زمين خوب،نبات خود را خود مى‏روياند و زمين بد،جز محصول ناچيز نمى‏دهد» (13) .

از بيان گذشته روشن شد كه قرآن كريم ظاهر و باطن و باطنش نيز مراتب مختلفه دارد و حديث نيز كه مبين مضمون قرآن كريم است به همان حال خواهد بود.

تأويل قرآن

در صدر اسلام در ميان اكثريت تسنن معروف بود كه قرآن كريم را در جايى كه دليل باشد مى‏توان از ظاهرش صرف كرده به معناى خلاف ظاهر حمل كرد و معمولا معناى خلاف ظاهر«تأويل»ناميده مى‏شد و آنچه در قرآن كريم به نام«تأويل»ذكر شده به همين معنا تفسير مى‏گردد.

در كتاب مذهبى جماعت و همچنين در مناظره‏هاى مذاهب مختلفهـكه به تحرير در آمدهـبسيار به چشم مى‏خورد كه در مسئله‏اى كه با اجماع علماى مذهب يا دليل ديگرى ثابت مى‏شود اگر با ظاهر آيه‏اى از آيات قرآنى مخالف باشد،آيه را تأويل نموده به معناى خلاف ظاهر حمل مى‏كنند و گاهى دو طرف متخاصم براى دو قول متقابل با آيات قرآنى احتجاج مى‏نمايند و هر كدام از دو طرف آيه،طرف ديگر را تأويل مى‏كند.

اين رويه كم و بيش به شيعه نيز سرايت نموده است و در برخى از كتب كلامى‏شان ديده مى‏شود .ولى آنچه پس از تدبر كافى در آيات‏قرآنى و احاديث اهل بيت به دست مى‏آيد اين است كه قرآن كريم در لهجه شيرين و بيان روشن و رساس خود،هرگز شيوه لغز و معما پيش نگرفته و مطلبى را جز با قالب لفظى خودش به مردم القا نكرده است و آنچه در قرآن كريم به نام«تأويل»ذكر شده است از قبيل مدلول لفظ نيست بلكه حقايق و واقعيتهايى است كه بالاتر از درك عامه بوده كه معارف اعتقادى و احكام عملى قرآن از آنها سرچشمه مى‏گيرد.

آرى همه قرآن تأويل دارد و تأويل آن مستقيما از راه تفكر قابل درك نيست و از راه لفظ نيز قابل بيان نمى‏باشد و تنها پيامبران و پاكان از اولياى خدا كه از آلايشهاى بشريت پاكند،مى‏توانند از راه مشاهده،آنها را بيابند.آرى،تأويل قرآن روز رستاخيز براى همه مكشوف خواهد شد.

توضيح:به خوبى مى‏دانيم آنچه بشر را وادار به سخنگويى و وضع لغت و استفاده از الفاظ نموده،همانا نيازمنديهاى اجتماعى مادى است.بشر در زندگى اجتماعى خود ناگزير است كه منويات و محتويات ضمير خود را به همنوعان خود بفهماند و براى همين منظور از صدا و گوش استمداد جويد و گاهى كم و بيش از اشاره و چشم استفاده كند.و از اينجاست كه در ميان شخص گنگ و نابينا هيچگونه تفاهم برقرار نمى‏شود،زيرا آنچه نابينا به زبان مى‏گويد،گنگ نمى‏شنود و آنچه گنگ به اشاره مى‏فهماند نابينا نمى‏بيند و از اين روى در وضع لغات و نامگذارى اشياء تأمين نيازمندى مادى منظور بوده و براى چيزهايى و اوضاع و احوالى،لفظ ساخته شده كه مادى و در دسترس حس يا نزديك به محسوس مى‏باشد چنانكه مى‏بينيم در مواردى كه مخاطب ما يكى از حواس را فاقد است،اگر بخواهيم ازچيزهايى كه از راه همان حس مفقود درك مى‏شود،سخن بگوييم دست به يك نوع تمثيل و تشبيه مى‏زنيم مثلا اگر بخواهيم به يك نابيناى مادر زاد از روشنايى و رنگ،يا به كودكى كه به حد بلوغ نرسيده از لذت عمل جنسى توصيف كنيم،مقصود خود را با نوعى از مقايسه و تشبيه و آوردن مثل مناسب تأديه مى‏كنيم،بنابر اين،اگر فرض كنيم در جهان هستى،واقعيتهايى وجود دارد كه از ماده و آلايش ماده منزه است (و واقع امر هم همين است) و از گروه بشر در هر عصر يك يا چند تن انگشت شمار،استعداد درك و مشاهده آنها را دارند،چنين چيزهايى از راه بيان لفظى و تفكر عادى قابل تفهيم و درك نخواهد بود و جز با تمثيل و تشبيه نمى‏توان به آنها اشاره كرد.

خداى متعال در كتاب خود مى‏فرمايد:«ما اين كتاب را از قبيل لفظ،خواندنى و عربى قرار داديم شايد شما آن را تعقل كنيد و بفهميد و همانا اين كتاب نزد ما در لوح محفوظ كه اصل كتب آسمانى است،بسى بلند پايه و محكم اساس است (فهم عادى به آن نمى‏رسد و در آن رخنه نمى‏كند) » (14) و نيز مى‏فرمايد:«تحقيقا اين كتاب قرآنى است گرامى در كتابى كه از انظار عادى پنهان است،كسى به آن مس نمى‏كند مگر پاك شدگان» (15) و همچنين در حق پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت وى مى‏فرمايد:«خداى متعال مى‏خواهد از شما اهل بيت هر گونه پليدى را ببرد و شما را پاك گرداند» (16) به دلالت اين آيات،قرآن كريم از مرحله‏اى سر چشمه مى‏گيرد كه افهام مردم از رسيدن به آنجا و نفوذ كردن در آنجا زبون است،كسى را نمى‏رسد كه كمترين دركى در آنجا داشته باشد جز بندگانى كه خدا آنان را پاك گردانيده است و اهل بيت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از آن پاكانند.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:«اينان كه ايمان به قرآن نمى‏آورند تكذيب كردند چيزى را كه به علم او احاطه نيافته‏اند و هنوز تأويل آن براى آنها مشهود نشده است (يعنى روز قيامت كه حقايق اشياء بالعيان ديده مى‏شود) » (17) و باز در جاى ديگر مى‏فرمايد:«روزى كه تأويل قرآن (همه قرآن) مشهود مى‏شود،كسانى كه آن را فراموش كرده بودند به راستى و صدق دعوت نبوت،اعتراف خواهند كرد» (18) .

تتمه بحث در حديث

اعتبار اصل حديث كه قرآن كريم آن را امضا كرده است در ميان شيعه و ساير مسلمين جاى گفتگو نيست،ولى در اثر تفريطى كه از ناحيه فرمانروايان صدر اسلام در نگهدارى حديث و افراطى كه از ناحيه صحابه و تابعين در ترويج حديث به عمل آمد،حديث به سرنوشت اسف آورى گرفتار شد.

از يك سوى خلفاى وقت از ثبت و كتابت حديث،منع مى‏نمودند و هر چه اوراق حديث به دست مى‏آوردند مى‏سوزانيدندو گاه از نقل حديث منع مى‏نمودند،از اين جهت بسيارى از احاديث دستخوش تغيير و تحريف وفراموشى و نقل گرديد.

و از سوى ديگر،صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه افتخار درك حضور و استماع حديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را داشتند و مورد احترام خلفاى وقت و عموم مسلمانان بودند،به ترويج حديث پرداختند و كار به جايى رسيد كه حديث به قرآن حكومت مى‏كرد و حتى گاهى حكم آيه با حديث فسخ مى‏شد (19) و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه نقله يك حديث براى استماع يك حديث،درسنگها راه پيموده رنج سفر بر خود هموار مى‏نمودند.

گروهى از بيگانگان كه به لباس اسلام درآمده بودند و جمعى از دشمنان خانگى اسلام به وضع و تغيير حديث پرداختند و حديث را از اعتبار و وثوق انداختند (20) .

به همين سبب دانشمندان اسلامى به فكر چاره افتاده دو علم«رجال و درايه»را وضع كردند تا حديث درست را از نادرست تميز دهند.

ولى«شيعه»گذشته از اينكه در تنقيح سند حديث مى‏كوشد مطابقت متن حديث را با قرآن در اعتبار آن لازم مى‏داند.از طريق‏شيعه در اخبارى زيادى (21) كه سند آنها قطعى استـاز پيغمبر اكرم و ائمه اهل بيت رسيده است حديثى كه مخالف قرآن كريم باشد ارزشى ندارد و حديثى را بايد معتبر شمرد كه با قرآن موافقت داشته باشد.

به موجب اين اخبار،شيعه به احاديثى كه مخالف قرآن است عمل نمى‏كند و اخبارى كه (22) مخالفت وموافقت آنها معلوم نيست طبق دستور ديگرى كه از ائمه اهل بيت رسيده بى اينكه رد كند يا قبول نمايد مسكوت عنه مى‏گذارد،البته در شيعه نيز اشخاصى پيدا مى‏شوند كه مانند گروهى از اهل سنت به هر حديثى كه به دستشان رسد،عمل مى‏كنند.

روش شيعه در عمل به حديث

حديثى كه بدون واسطه از زبان خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا ائمه اهل بيت عليهم السلام شنيده شود حكم قرآن كريم را دارد ولى حديثى كه با واسطه به دست ما مى‏رسد عمل شيعه در آن به ترتيب زير است:

در معارف اعتقادى كه به نص قرآن،علم و قطع لازم است به خبر متواتر يا خبرى كه شواهد قطعى به صحت آن در دست است عمل مى‏شود و به غير اين دو قسم كه خبر واحد ناميده مى‏شود،اعتبار نيست،ولى در استنباط (23) احكام شرعيه نظر به ادله‏اى قائم شده علاوه به خبر متواتر و قطعى،به خبر واحد نيز كه نوعا مورد وثوق باشد عمل مى‏شود.

پس خبر متواتر و قطعى پيش شيعه مطلقا حجت و لازم الاتباع است و خبر غير قطعى (خبر واحد) به شرط اينكه مورد وثوق نوعى باشد تنها در احكام شرعيه حجت مى‏باشد.

تعليم و تعليم عمومى در اسلام

تحصيل علم يكى از وظايف دينى اسلام است.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد :«طلب علم براى هر مسلمانى فريضه (وظيفه واجب) مى‏باشد» (24) و طبق اخبارى كه با شواهد قطعيه تأييد شده است،مراد از اين علم،دانستن اصول سه گانه اسلامى :توحيد،نبوت و معاد با لوازم قريب آنهاست و دانستن تفصيل احكام و قوانين اسلامى است براى هر فرد به اندازه ابتلاء و احتياج وى.

البته روشن است كه تحصيل علم به اصول دين،اگر چه با دليل اجمالى باشد براى همه ميسر و در خور توانايى است ولى تحصيل علم به تفصيل احكام و قوانين دينى از راه استفاده و استنباط فنى از مدارك اصلى كتاب و سنت (فقه استدلالى) كار همه كس نيست و تنها در خور توانائى برخى از افراد مى‏باشد و در اسلام حكم طاقت فرسا (حرجى) تشريع نشده است.

از اين روى،تحصيل علم به احكام و قوانين دينى از راه دليل به طور واجب كفايى به بعضى از افراد كه توانايى و صلاحيت آن را دارند،اختصاص يافته و وظيفه بقيه افراد طبق قاعده عمومى«وجوب رجوع جاهل به عالم (قاعده رجوع به خبره) »آن است كه به افراد نامبرده (كه مجتهدين و فقها ناميده مى‏شوند) مراجعه كنند (و اينها مراجع تقليد ناميده مى‏شوند) البته اين مراجعه و تقليد غير از تقليد در اصول معارف است كه به نص آيه كريمه: و لا تقف ما ليس لك به علم (25) ممنوع مى‏باشد (26) بايد دانست كه شيعه،تقليد ابتدايى را از مجتهد ميت جايز نمى‏داند،يعنى كسى كه مسئله را از راه اجتهاد نمى‏داند و طبق وظيفه دينى بايد از مجتهد تقليد كند،نمى‏تواند به نظر مجتهدى كه زنده نيست مراجعه كند مگر اينكه در همين مسئله به مجتهد زنده‏اى تقليد كرده باشد و پس از مرگ مرجع و مقلد خود،به نظر وى باقى بماند.

اين مسئله يكى از عوامل مهمه زنده و تر و تازه ماندن فقه اسلامى شيعه است كه پيوسته افرادى در راه تحصيل اجتهاد،تلاش كرده به كنجكاوى در مسائل فقهى مى‏پردازند،ليكن اهل سنت در اثر اجماعى كه در قرن پنجم هجرى بر لزوم اتباع مذهب يك از فقهاى اربعه‏شان:ابو حنيفه،مالك،شافعى و احمد بن حنبل نمودند اجتهاد آزاد را و همچنين تقليد غير يكى از اين چهار فقيه را جايز نمى‏دانند!و در نتيجه فقه‏شان در همان سطح تقريبا 1200 سال پيش باقى مانده است و در اين اواخر،جمعى از منفردين،از اجماع نامبرده سرپيچيده به اجتهاد آزاد مى‏پردازند.

شيعه و علوم نقليه

علوم اسلامى كه مرهون تدوين علماى اسلامى مى‏باشد به دو بخش«عقليه و نقليه»منقسم مى‏شود،«علوم نقليه»علومى است كه مسائل آنها به نقل،متكى است مانند لغت و حديث و تاريخ و نظاير آنها و«علوم عقليه»غير آن است مانند فلسفه و رياضيات.

ترديد نيست كه عامل اصلى پيدايش علوم نقليه در اسلام،همانا قرآن كريم مى‏باشد و به استثناى دو سه فن مانند تاريخ و انساب و عروض،عموما خانه زاد اين كتاب آسمانى هستند.

مسلمانان به راهنمائى بحث و كنجكاويهاى دينى،به تدوين اين علوم پرداختند كه عمده آنها از ادبيات عربى،علم نحو،صرف،معانى،بيان،بديع و لغت مى‏باشد و از فنون مربوط به ظواهر دينى،علم قرائت،تفسير،حديث،رجال،درايه اصول و فقه مى‏باشد.

«شيعه»نيز به نوبت خود،در تأسيس و تنقيح اين علوم،سهم بسزايى دارند بلكه مؤسس و مبتكر بسيارى از آنها«شيعه»بوده است،چنانكه نحو (دستور زبان عربى را) ابو الأسود دئلى كه از صحابه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام بود به املاء و راهنمايى على عليه السلام تدوين نمود و يكى از بزرگترين مؤسسين (27) علوم فصاحت و بلاغت (معانى و بيان و بديع) صاحب بن عباد شيعى از وزراى آل بويه بود و اولين كتاب لغت (28) «كتاب العين»است كه تأليف دانشمند معروف خليل بن احمدبصرى شيعى است كه واضع علم عروض بوده است و هم در علم نحو استاد سيبويه نحوى مى‏باشد.

و قرائت عاصم (29) در قرآن به يك واسطه به على عليه السلام مى‏رسد و عبد الله بن عباس كه در تفسير،مقدمترين صحابه شمرده مى‏شود،شاگرد على عليه السلام مى‏باشد و مساعى اهل بيت عليهم السلام و شيعيانشان در حديث و فقه و اتصال فقهاى اربعه و غير آنها به امام پنجم و ششم شيعه معروف است و در اصول فقه نيز پيشرفت عجيبى كه در زمان وحيد بهبهانى (متوفاى 1205) و بالأخص به دست شيخ مرتضى انصارى (متوفاى سال 1281 هجرى قمرى) نصيب شيعه شده هرگز با اصول فقه اهل سنت قابل مقايسه نيست.

پى‏نوشتها:

1ـسوره نحل،آيه .44

2ـسوره جمعه،آيه .2

3ـسوره احزاب،آيه .21

4ـمدرك روايت در بخش اول گذشت

5ـنهج البلاغه،خطبه 231 در پاورقى قرآن در اسلام نيز هست.

6ـدر المنثور،ج 2،ص .6

7ـتفسير صافى،ص 8.بحار،ج 19،ص .28

8ـسوره شعراء،آيه .127

9ـسوره حجر،آيه .74

10ـتفسير صافى،ص .4

11ـسفينة البحار تفسير صافى،ص 15 و در تفاسير مرسلا از آن حضرت منقول است و در كافى و تفسير عياشى و معانى الاخبار،رواياتى در اين معنا نقل شده است.

12ـبحار،ج 1،ص .117

13ـسوره اعراف،آيه .58

14ـسوره زخرف،آيه 3 و .4

15ـسوره واقعه،آيه .79

16ـسوره احزاب،آيه .33

17ـسوره يونس،آيه .29

18ـسوره اعراف،آيه .53

19ـمسئله فسخ قرآن به حديث،يكى از مسائل علم اصول است و جمعى از علماى عامه به آن قائلند و از قضيه فدك نيز معلوم مى‏شود كه خليفه اول نيز به آن قائل بوده است.

20ـو گواه اين مطلب تأليفات زيادى است كه علما در اخبار موضوعه كرده‏اند و همچنين در كتب رجال جماعتى از روات را كذاب و وضاع معرفى نموده‏اند.

21ـبحار،ج 1،ص .139

22ـبحار،ج 1،ص .117

23ـبحث حجيت خبر واحد از علم اصول.

24ـبحار،ج 1،ص .172

25ـسوره اسرى،آيه .36

26ـدر اين مسائل به بحث اجتهاد و تقليد از علم اصول مراجعه شود.

27ـوفيات ابن خلكان،ص 78.اعيان الشيعه،ج 11،ص .231

28ـوفيات،ص 190.و اعيان الشيعه و ساير كتب تراجم.

29ـاتقان سيوطى.