امام هشتم

امام على بن موسى (رضا) فرزند امام هفتم كه (بنا به اشهر تواريخ) سال 148 هجرى متولد و سال 203 هجرى در گذشته است (62) .

امام هشتم پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد و مدتى از زمان امامت خود با هارون خليفه عباسى و پس از آن با پسرش امين و پس از آن با پسر ديگرش مأمون معاصر بود.

مأمون پس از پدر،اختلافاتى با برادر خود امين پيدا كرد كه منجر به جنگهاى خونين و بالأخره كشته شدن امين گرديد و مأمون به سير خلافت استيلا يافت (63) .تا آن روز سياست خلافت بنى عباس نسبت به سادات علوى،سياست خشونت آميز و خونينى بوده،پيوسته رو به سختى مى‏رفت و هر چند گاهى يكى از علويين قيام كرده جنگ خونين و آشوبى بر پا مى‏شد و اين خود براى دستگاه خلافت گرفتارى سختى بود.

و ائمه و پيشوايان شيعه از اهل بيت اگر چه با نهضت و قيام كنندگان همكارى نمى‏كردند و مداخله‏اى نداشتند ولى شيعه كه آن روز جمعيت قابل توجهى بودند،پيوسته ائمه اهل بيت را پيشوايان‏دينى مفترض الطاعه و خلفاى واقعى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏دانستند و دستگاه خلافت را كه قيافه دربار كسرى و قيصر داشت و به دست يك مشت مردم بى بند و بار اداره مى‏شد،دستگاهى ناپاك و دور از ساحت قدس پيشوايان خود مى‏ديدند و دوام و پيشرفت اين وضع براى دستگاه خلافت خطرناك بود و آن را بشدت تهديد مى‏كرد.

مأمون به فكر افتاد كه به اين گرفتاريها كه سياست كهنه و هفتاد ساله پيشينيان وى نتوانست چاره كند،با سياست تازه ديگرى خاتمه بخشد و آن اين بود كه امام هشتم را ولايت عهد بدهد و از اين راه هر گرفتارى را رفع كند،زيرا سادات علوى پس از آنكه دست خودشان به خلافت بند شد ديگر به ضرر دستگاه قيام نمى‏كردند و شيعه نيز پس از آنكه آلودگى امام خود را به خلافتى كه پيوسته آن را و كارگردانان آن را پليد و نا پاك مى‏شمردند،مشاهده كردند،ديگر آن اعتقاد معنوى و ارادت باطنى را كه در حق امامان اهل بيت داشتند،از دست مى‏دهند و تشكل مذهبيشان سقوط كرده ديگر خطرى از اين راه متوجه دستگاه خلافت نخواهد گرديد (64) .

بديهى است كه پس از حصول مقصود،از بين بردن امام براى مأمون اشكالى نداشت،مأمون براى تحقق دادن به اين تصميم،امام را از مدينه به مرو احضار كرد و پس از حضور اول خلافت و پس از آن ولايت عهد خود را به امام پيشنهاد نمود و آن حضرت اعتذار جسته نپذيرفت ولى بالأخره به هر ترتيب بود قبولانيد و امام نيز به اين شرط كه در كارهاى حكومتى و عزل و نصب عمال دولت مداخله نكند،ولايت عهد را پذيرفت (65) .

اين واقعه در سال دويست هجرى اتفاق افتاد ولى چيزى نگذشت كه مأمون از پيشرفت سريع شيعه و بيشتر شدن ارادت ايشان نسبت به ساحت امام و اقبال عجيب عامه مردم و حتى سپاهيان و اولياى امور دولتى،به اشتباه خود پى برد و به صدد چاره‏جويى بر آمده آن حضرت را مسموم و شهيد ساخت.امام هشتم پس از شهادت در شهر طوس ايران كه فعلا شهر مشهد ناميده مى‏شود مدفون گرديد.

مأمون،عنايت بسيارى به ترجمه علوم عقلى به عربى نشان مى‏داد و مجلس علمى منعقد كرده بود كه دانشمندان اديان و مذاهب در آن حضور يافته به مناظره علمى مى‏پرداختند امام هشتم نيز در آن مجلس شركت مى‏فرمود و با علماى ملل و اديان به مباحثه و مناظره مى‏پرداخت و بسيارى از اين مناظره‏ها در جوامع حديث شيعه مضبوط است (66) .

امام نهم

امام محمد بن على (تقى و گاهى به لقب امام جواد و ابن الرضا نيز ذكر مى‏شود) فرزند امام هشتم كه سال 195 هجرى در مدينه متولد شده و طبق روايات شيعه،سال 220 هجرى به تحريك معتصم‏خليفه عباسى به دست همسر خود كه دختر مأمون خليفه عباسى بود مسموم و شهيد شده در جوار جد خود امام هفتم در كاظميه مدفون گرديد.

پس از پدر بزرگوار خود به امر خدا و معرفى گذشتگان خود به امامت رسيد.امام نهم موقع در گذشت پدر بزرگوار خود در مدينه بود،مأمون وى را به بغدادـكه آن روز عاصمه خلافت بودـاحضار كرده به حسب ظاهر محبت و ملاطفت بسيارى نمود و دختر خود را به عقد ازدواج وى در آورد و در بغداد نگهداشت و در حقيقت مى‏خواست به اين وسيله امام را از خارج و داخل تحت مراقبت كامل در آورد.

امام مدتى در بغداد بود سپس از مأمون استجاره كرده به مدينه رفت تا آخر عهد مأمون در مدينه بود و پس از در گذشت مأمون كه معتصم،زمان خلافت را به دست گرفت،دوباره امام را به بغداد احضار كرده تحت نظر گرفت و بالأخره چنانكه گذشت به تحريك معتصم،آن حضرت به دست همسر خود مسموم شد و درگذشت (67) .

امام دهم

امام على بن محمد (نقى و گاهى به لقب امام هادى ذكر مى‏شود) فرزند امام نهم در سال 212 در مدينه متولد شده و در سال 254 (طبق روايات شيعه) معتز،خليفه عباسى با سم شيهدش كرده‏است (68) .

امام دهم در ايام حيات خود با هفت نفر از خلفاى عباسى،مأمون و معتصم و واثق و متوكل و منتصر و مستعين و معتز معاصر بوده است.در عهد معتصم،سال 220 بود كه پدر بزرگوارش در بغداد با سم در گذشت،وى در مدينه بود و به امر خدا و معرفى امامان گذشته به امامت رسيد و به نشر تعاليم دينى مى‏پرداخت تا زمان متوكل رسيد.

متوكل در سال 243 در اثر سعايتهايى كه كرده بودند يكى از امراى دولت خود را مأموريت داد كه آن حضرت را از مدينه به سامراـكه آن روز عاصمه خلافت بودـجلب كند و نامه‏اى مهر آميز با كمال تعظيم به آن حضرت نوشته تقاضاى حركت و ملاقات نمود (69) و البته پس از ورود آن حضرت به سامرا در ظاهر اقداماتى به عمل نيامد ولى در عين حال آنچه مى‏توانست در فراهم آوردن وسائل اذيت و هتك آن حضرت كوتاهى نمى‏كرد و بارها به منظور قتل يا هتك،امام را احضار كرده و به امر وى خانه‏اش را تفتيش مى‏نمودند.

متوكل در دشمنى با خاندان رسالت در ميان خلفاى عباسى نظير نداشت و بويژه با على عليه السلام دشمن سر سخت بود و آشكاراناسزا مى‏گفت و مرد مقلدى را موظف داشت كه در بزمهاى عيش،تقليد آن حضرت را در مى‏آورد و خليفه مى‏خنديد!!و در سال 237 هجرى بود كه امر كرد قبه ضريح امام حسين عليه السلام را در كربلا و همچنين خانه‏هاى بسيارى كه در اطرافش ساخته بودند،خراب و با زمين يكسان نمودند!و دستور داد كه آب به حرم امام بستند و دستور داد زمين قبر مطهر را شخم و زراعت كنند تا بكلى اسم و رسم مزار فراموش شود (70) .

در زمان متوكل،وضع زندگى سادات علوىـكه در حجاز بودندـبه مرحله رقت بارى رسيده بود چنانكه زنهاى ايشان ساتر نداشتند و عده‏اى از ايشان يك چادر كهنه داشتند كه در اوقات نماز آن را به نوبه پوشيده نماز مى‏خواندند (71) و نظير اين فشارها را به سادات علوى كه در مصر بودند نيز وارد مى‏ساخت.

امام دهم به شكنجه و آزار متوكل صبر مى‏فرمود تا وى درگذشت و پس از وى منتصر و مستعين و معتز روى كار آمدند و به دسيسه معتز،آن حضرت مسموم و شهيد شد.

امام يازدهم

امام حسن بن على (عسكرى) فرزند امام دهم در سال 232 هجرى متولد شده و در سال 260 هجرى (بنا به بعضى از روايات شيعه) به دسيسه معتمد خليفه عباسى مسموما در گذشته‏است (72) .

امام يازدهم پس از در گذشت پدر بزرگوار خود به امر خدا و حسب التعيين پيشوايان گذشته به امامت رسيد و هفت سالى كه امامت كرد به واسطه سختگيرى بيرون از اندازه مقام خلافت،با تقيه بسيار شديد رفتار مى‏كرد،درب روى مردم حتى عامه شيعه بسته جز خواص شيعه كسى را بار نمى‏داد با اينحال اكثر اوقات زندانى بود (73) .

و سبب اين همه فشار اين بود كه اولا:در آن ازمنه جمعيت شيعه كثرت و قدرتشان به حد قابل توجهى رسيده بود و اينكه شيعه به امامت قائلند براى همگان روشن و آفتابى شده بود و امامان شيعه نيز شناخته مى‏شدند و از اين روى مقام خلافت بيش از پيش ائمه را تحت مراقبت در آورده و از هر راه بود با نقشه‏هايى مرموز در محو و نابود كردن ايشان مى‏كوشيدند.

ثانيا:مقام خلافت پى برده بود كه خواص شيعه براى امام يازدهم فرزند معتقدند و طبق رواياتى كه از خود امام يازدهم و هم از پدرانش نقل مى‏كنند فرزند او را همان مهدى موعود مى‏شناسند كه به موجب اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خبر داده بود (74) و او را امام دوازدهم مى‏دانند.

بدين سبب امام يازدهم بيشتر از ساير ائمه تحت مراقبت مقام خلافت در آمده بود و خليفه وقت تصميم قطعى گرفته بود كه به هر طريق باشد به داستان امامت شيعه خاتمه بخشد و در اين خانه را براى هميشه ببندد.

و از اين روى همينكه بيمارى امام يازدهم را به معتمد،خليفه وقت گزارش دادند،طبيب نزد آن حضرت فرستاد و چند تن از معتمدان خود و چند نفر از قضات را به منزلش گماشت كه پيوسته ملازم وى و مراقب اوضاع داخلى منزل بوده باشند و پس از شهادت امام نيز خانه را تفتيش و توسط قابله‏ها كنيزان آن حضرت را معاينه كردند و تا دو سال مأمورين آگاهى خليفه در خط پيدا كردن خلف آن حضرت مشغول فعاليت بودند تا بكلى نوميد شدند (75) .

امام يازدهم را پس از درگذشت در خانه خودش در شهر سامرا،پهلوى پدر بزرگوارش به خاك سپردند و بايد دانست كه ائمه اهل بيت در دوره زندگيشان گروه انبوهى از علما و محدثين را پرورش دادند كه شماره ايشان به صدها تن مى‏رسد و ما براى رعايت اختصار در اين كتاب متعرض فهرست اسامى‏خودشان و مؤلفان و آثار علمى و شرح احوالشان نشديم (76) .

امام دوازدهم

حضرت مهدى موعود (كه غالبا به لقب امام عصر و صاحب الزمان ذكر مى‏شود) فرزند امام يازدهم كه اسمش مطابق اسم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در سال 256 يا 255 هجرى در سامرا متولد شده و تا سال 260 هجرى كه پدر بزرگوارش شهيد شد تحت كفالت و تربيت پدر مى‏زيست و از مردم پنهان و پوشيده بود و جز عده‏اى از خواص شيعه كسى به شرف ملاقات وى نايل نمى‏شد.

و پس از شهادت امام يازدهم كه امامت در آن حضرت مستقر شد به امر خدا غيبت اختيار كرد و جز با نواب خاص خود بر كسى ظاهر نمى‏شد جز در موارد استثنايى (77) .

نواب خاص

آن حضرت چندى عثمان بن سعيد عمرى را كه از اصحاب جد و پدرش بود و ثقه و امين ايشان قرار داشت نايب خود قرار داد و به توسط وى به عرايض و سؤالات شيعه جواب مى‏داد.

و پس از عثمان بن سعيد،فرزندش محمد بن عثمان به نيابت امام منصوب شد و پس از وفات محمد بن عثمان عمرى،ابو القاسم‏حسين بن روح نوبختى،نائب خاص بود و پس از وفات حسين بن روح نوبختى،على بن محمد سمرى نيابت ناحيه مقدسه امام را داشت.

و چند روز به مرگ على بن محمد سمرى (كه در سال 329 هجرى اتفاق افتاد) مانده بود كه از ناحيه مقدسه توقيعى صادر شد كه در آن به على بن محمد سمرى ابلاغ شده بود كه تا شش روز (ديگر) بدرود زندگى خواهد گفت و پس از آن در نيابت خاصه بسته،غيبت كبرى واقع خواهد شد و تا روزى كه خدا در ظهور آن حضرت اذن دهد،غيبت دوام خواهد يافت (78) و به مقتضاى اين توقيع،غيبت امام زمان عليه السلام به دو بخش منقسم مى‏شود.

اول«غيبت صغرى»:كه از سال 260 هجرى شروع نموده و در سال 329 خاتمه مى‏يابد و تقريبا هفتاد سال مدت امتداد آن مى‏باشد.

دوم«غيبت كبرى»:كه از سال 329 شروع كرده و تا وقتى كه خدا بخواهد ادامه خواهد يافت.پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديث متفق عليه مى‏فرمايد:«اگر نمانده باشد از دنيا مگر يك روز،خدا آن روز را دراز مى‏كند تا مهدى از فرزندان من ظهور نموده دنيا را پر از عدل و داد كند چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد (79) .

بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر عمومى

در بحث نبوت و امامت اشاره كرديم كه به موجب قانون هدايت عمومى كه در همه انواع آفرينش جارى است،نوع انسان به حكم ضرورت با نيرويى (نيروى وحى و نبوت) مجهز است كه او را به سوى كمال انسانيت و سعادت نوعى راهنمايى مى‏كند و بديهى است كه اگر اين كمال و سعادت براى انسان كه زندگيش زندگى اجتماعى است،امكان و وقوع نداشته باشد اصل تجهيز لغو و باطل خواهد بود و لغو در آفرينش وجود ندارد.

و با بيانى ديگر:بشر از روزى كه در بسيط زمين سكنى ورزيده پيوسته در آرزوى يك زندگى اجتماعى مقرون به سعادت (به تمام معنا) مى‏باشد و به اميد رسيدن چنين روزى قدم بر مى‏دارد و اگر اين خواسته تحقق خارجى نداشت هرگز چنين آرزو و اميدى در نهاد وى نقش نمى‏بست چنانكه اگر غذايى نبود،گرسنگى نبود و اگر آبى نبود،تشنگى تحقق نمى‏گرفت و اگر تناسلى نبود،تمايل جنسى تصور نداشت.

از اين روى،به حكم ضرورت (جبر) آينده جهان روزى را در بر خواهد داشت كه در آن روز جامعه بشرى پر از عدل و داد شده و با صلح و صفا همزيستى نمايد و افراد انسانى غرق فضيلت و كمال شوند.و البته استقرار چنين وضعى به دست خود انسان خواهد بود و رهبر چنين جامعه‏اى منجى جهان بشرى و به لسان روايات،«مهدى»خواهد بود.

در اديان و مذاهب گوناگون كه در جهان حكومت مى‏كنند،مانند وثنيت و كليميت و مسيحيت و مجوسيت و اسلام،از كسى كه نجات دهنده بشريت است،سخن به ميان آمده و عموما ظهور او را نويد داده‏اند اگر چه در تطبيق اختلاف دارند و حديث متفق عليه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم«المهدى من ولدى».

يعنى:«مهدى موعود از فرزندان من (از نسل من) مى‏باشد»،اشاره به همين معناست.

بحث در ظهور مهدى (ع) از نظر خصوصى

علاوه بر احاديث بى‏شمارى كه از طريق عامه و خاصه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اهل بيت عليهم السلام در ظهور مهدى عليه السلام و اينكه از نسل پيغمبر مى‏باشد و با ظهور خود جامعه بشرى را به كمال واقعى خواهد رسانيد و حيات معنوى خواهد بخشيد (80) .

روايات بى‏شمار ديگرى وارد است كه مهدى فرزند بلافصل‏امام حسن عسكرى (امام يازدهم) مى‏باشد (81) و پس از تولد و غيبت طولانى،ظهور كرده جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد،چنانكه با ظلم و جور پر شده باشد.

اشكالى چند و پاسخ آنها

الف:مخالفين شيعه اعتراض مى‏كنند كه طبق اعتقاد اين طايفه،امام غايب بايد تا كنون نزديك به دوازده قرن عمر كرده باشد درصورتى كه هرگز انسان عمر به اين درازى نمى‏كند؟

پاسخ:بناى اعتراض به استبعاد است و البته عمر به اين درازى و بيشتر از اين قابل استبعاد مى‏باشد ولى كسى كه به اخبارى كه در خصوص امام غايب از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و سائر ائمه اهل بيت عليهم السلام وارد شده مراجعه نمايد،خواهد ديد نوع زندگى امام غايب را به طريق خرق عادت معرفى مى‏كنند.

البته خرق عادت غير از محال است و از راه علم هرگز نمى‏توان خرق عادت را نفى كرد،زيرا هرگز نمى‏توان اثبات كرد كه اسباب و عواملى كه در جهان كار مى‏كنند تنها همانها هستند كه ما آنها را ديده‏ايم و مى‏شناسيم و ديگر اسبابى كه ما از آنها خبر نداريم،يا آثار و اعمال آنها را نديده‏ايم،يا نفهميده‏ايم،وجود ندارد.از اين روى ممكن است در فردى يا افرادى از بشر اسباب و عواملى به وجود آيد كه عمرى بسيار طولانى هزار يا چندين هزار ساله براى ايشان تأمين نمايد و از اينجاست كه جهان پزشكى تا كنون از پيدا كردن راهى براى عمرهاى بسيار طولانى،نوميد و مأيوس نشده است.

اين اعتراض از مليين مانند كليميت و مسيحيت و اسلام كه به موجب كتابهاى آسمانى خودشان،خرق عادت و معجزات پيغمبران خدا را قبول دارند،بسيار شگفت آور است.

ب:مخالفين شيعه اعتراض مى‏كنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقايق آيين و راهنمائى مردم لازم مى‏دانند و غيبت امام ناقض اين غرض است،زيرا امامى كه به واسطه غيبتش،مردم هيچگونه دسترسى به وى ندارند،فايده‏اى بر وجودش مترتب نيست و اگر خدا بخواهد امامى را براى اصلاح جهان بشرى بر انگيزد قادر است كه در موقع لزوم او را بيافريند ديگر به آفرينش چندين هزار سال‏پيش از موقع وى نيازى نيست.

پاسخ:اينان به حقيقت معناى امامت پى نبرده‏اند،زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمايى ظاهرى مردم نيست و امام چنانكه وظيفه راهنمائى صورت مردم را به عهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم مى‏كند و حقايق اعمال را به سوى خدا سوق مى‏دهد.

بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تأثيرى ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد،اگر چه از چشم جسمانى ايشان مستور است و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تا كنون نرسيده است.

پى‏نوشتها:

1ـدرباره مطالب مربوط به امامت و جانشينى پيغمبر اكرم (ص) و حكومت اسلامى به اين مدارك مراجعه شود:تاريخ يعقوبى،ج 2،ص 26 الى 61.سيره ابن هشام،ج 2،ص 223ـ271.تاريخ ابى الفداء،ج 1،ص 126.غاية المرام،ص 664 از مسند احمد و غير آن.

2ـبراى اثبات خلافت على بن ابيطالب به آياتى از قرآن استدلال شده و از جمله آنها اين آيه است: انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون

يعنى:«ولى امر و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز مى‏خوانند و در حال ركوع صدقه و زكات مى‏دهند»، (سوره مائده،آيه 55)

مفسرين سنى و شيعى اتفاق دارند كه آيه مذكور در شأن على بن ابيطالب نازل شده است و روايات كثيرى از عامه و خاصه نيز بر آن دلالت دارد.

ابوذر غفارى مى‏گويد:روزى نماز ظهر را با پيغمبر خوانديم سائلى از مردم تقاضاى كمك نمود ولى كسى به او چيزى نداد،سائل دستش را به جانب آسمان بلند كرده گفت:خدايا!شاهد باش در مسجد پيغمبر كسى به من چيزى نداد.على بن ابيطالب در حال ركوع بود با انگشتش به سائل اشاره كرد،او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.

پيغمبر اكرم كه جريان را مشاهده مى‏فرمود سرش را به جانب آسمان بلند كرده عرضه داشت :خدايا!برادرم موسى به تو گفت:خدايا!شرح صدرى به من عطا كن و كارهايم را آسان گردان و زبان گويايى به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزير و كمك من قرار بده،پس وحى نازل شد كه ما بازوى تو را به واسطه برادرت محكم مى‏گردانيم و نفوذ و تسلطى به شما عطا خواهيم نمود.خدايا!من هم پيغمبر تو هستم،صدرى برايم عطا كن و كارهايم را آسان گردان و على را وزير و پشتيبانم قرار بده».

ابوذر مى‏گويد:هنوز سخن پيغمبر تمام نشده بود كه آيه نازل گشت (ذخائر العقبى،تأليف طبرى،ط قاهره،سال 1356،ص 16) حديث مذكور با اندكى اختلاف در در المنثور،ج 2،ص 293 نيز نقل شده .بحرانى در كتاب غاية المرام،ص 103،24 حديث از كتب عامه و 19 حديث از كتب خاصه در شأن نزول آيه نقل كرده است.از جمله آيات اين آيه است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا .

يعنى:«كفار امروز از برچيده شدن دستگاه اسلام ناميد شدند پس ديگر از آنان نهراسيد ولى از من بترسيد.و امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را براى شما برگزيدم»، (سوره مائده،آيه 3)

ظاهر آيه اين است كه:قبل از نزول آيه كفار اميدوار بودند كه روزى خواهد آمد كه دستگاه اسلام بر چيده شود،ولى خداوند متعال به واسطه انجام كارى آنان را براى هميشه از نابودى اسلام مأيوس گردانيده و همان كار سبب كمال و استحكام اساس‏دين بوده است و لابد از امور جزئى مانند جعل حكمى از احكام نبوده بلكه موضوع قابل توجه و مهمى بوده كه بقاى اسلام مربوط به آن بوده است.

ظاهرا اين آيه با آيه‏اى كه در اواخر اين سوره نازل گشته بى ربط نباشد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس .

يعنى:«اى پيغمبر!موضوعى را كه به تو دستور داديم به مردم ابلاغ كن كه اگر ابلاغ نكنى رسالت خدا را انجام نداده‏اى.و خدا تو را از هر گونه خطرى كه متوجه تو باشد در امان خواهد داشت»، (سوره مائده،آيه 72)

اين آيه دلالت مى‏كند كه:خدا موضوع قابل توجه و بسيار مهمى را كه اگر انجام نگيرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع مى‏شود به پيغمبر دستور داده ولى از بس با اهميت بوده پيغمبر از مخالفت و كارشكنى مردم مى‏ترسيده و به انتظار موقعيت مناسب آن را به تأخير مى‏انداخته است،تا اينكه از جانب خدا امر مؤكد و فورى صادر شده كه بايد در انجام اين دستور تعلل نورزى و از هيچ كس نهراسى.اين موضوع هم لابد از قبيل احكام نبوده،زيرا تبليغ يك يا چند قانون نه آن اهميت را دارد كه از عدم تبليغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پيغمبر اسلام از بيان قوانين ترسى داشته است.

اين قرائن و شواهد،مؤيد اخبارى هستند كه دلالت دارند كه آيه‏هاى مذكور در غدير خم درباره ولايت على بن ابيطالب نازل گشته است.و بسيارى از مفسرين شيعه و سنى نيز آن را تأييد نموده‏اند.

ابو سعيد خدرى مى‏گويد:پيغمبر در غدير خم مردم را به سوى على دعوت نموده بازوهاى او را گرفته به طورى بلند كرد كه سفيدى زير بغل رسول خدا نمايان شد،سپس آيه نازل شد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا پس پيغمبر فرمود:«الله اكبر،از كامل شدن دين و تمامى نعمت و رضايت خدا و ولايت على بعد از من».

سپس فرمود:«هر كس من صاحب اختيار و متصدى امور او هستم،على صاحب‏اختيارش مى‏باشد.خدايا !با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمنى كن.هر كس او را يارى نمود،تو ياريش كن و هر كس او را رها كرد تو نيز او را رها كن».

بحرانى در كتاب غاية المرام،ص 336،6 حديث از طرق عامه و 15 حديث از طرق خاصه در شأن نزول آيه نقل كرده است.

خلاصه سخن:دشمنان اسلام كه در راه نابودى آن از هيچ كارى خوددارى نمى‏نمودند و از همه جا مأيوس گشتند فقط به يك جهت اميدوار بودند،آنها فكر مى‏كردند كه چون حافظ و نگهبان اسلام پيغمبر است وقتى از دنيا رفت،اسلام بى‏قيم و سرپرست مى‏گردد و نابودى برايش حتمى خواهد بود.ولى در غدير خم،انديشه آنان باطل گشت و پيغمبر على را به عنوان سرپرست و متصدى اسلام به مردم معرفى نمود و پس از على هم اين وظيفه سنگين و ضرورى به عهده دودمان پيغمبر كه از نسل على به وجود مى‏آيند خواهد بود. (براى توضيح بيشتر رجوع شود به تفسير الميزان،تأليف استاد علامه طباطبائى،ج 5،ص 177ـ214 و ج 6،ص 50ـ64)

«حديث غدير»:پيغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجة الوداع در غدير خم توقف نموده مسلمين را گرد آورده پس از اداى خطبه‏اى على را به ولايت و پيشوائى مسلمين منصوب كرد.

براء مى‏گويد:در سفر حجة الوداع خدمت رسول خدا بودم،وقتى به غدير خم رسيديم دستور داد آن مكان را پاكيزه نمودند سپس دست على را گرفته طرف راست خودش قرار داد و فرمود آيا من اختيار دار شما نيستم؟پاسخ دادند:اختيار ما به دست شما است.پس فرمود:«هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم،على مولاى او خواهد بود،خدايا!با دوست على دوستى و با دشمنش دشمنى كن».

پس عمر بن خطاب به على گفت:اين مقام گوارايت باد كه تو مولاى من و تمام مؤمنين شدى (البداية و النهايه،ج 5،ص 208 و ج 7،ص 346.ذخائر العقبى،تأليف طبرى،ط قاهره،سال 1356،ص 67.فصول المهمه،تأليف ابن صباغ،ج 2،ص 23.خصائص،تأليف نسائى،ط نجف،سال 1369 هجرى ص 31 .بحرانى در كتاب‏غاية المرام،ص 79 مانند اين حديث را به 89 طريق از عامه و 43 طريق از خاصه نقل كرده است)

«حديث سفينه»:ابن عباس مى‏گويد پيغمبر فرمود:«مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است كه هر كس در آن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف نمود غرق گشت»، (ذخائر العقبى،ص 20.الصواعق المحرقه،تأليف ابن حجر،ط قاهره،ص 150 و 84.تاريخ الخلفاء تأليف جلال الدين سيوطى،ص 307 .كتاب نور الابصار،تأليف شبلنجى،ط مصر،ص 114.بحرانى در غاية المرام،ص 237 حديث مذكور را به يازده طريق از عامه و هفت طريق از خاصه نقل كرده است)

«حديث ثقلين»:زيد بن ارقم از پيغمبر نقل كرده كه فرمود:«گويا خدا مرا به سوى خويش دعوت نموده بايد اجابت كنم ولى دو چيز بزرگ و وزين را در بين شما مى‏گذارم:كتاب خدا و اهل بيتم،مواظب باشيد كه چگونه با آنها رفتار مى‏كنيد،آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اينكه بر كوثر بر من وارد شوند»، (البداية و النهايه،ج 5،ص 209.ذخائر العقبى،ص 16.فصول المهمه،ص 22 خصائص،ص 30 الصواعق المحرقه،ص 147.در غاية المرام،39 حديث از عامه و 82 حديث از خاصه نقل شده است)

حديث ثقلين از احاديث مسلم و قطعى است كه به سندهاى بسيار و عبارات مختلفى روايت شده و سنى و شيعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند.از اين حديث و امثالش چند مطلب مهم استفاده مى‏شود:

62ـاصول كافى،ج 1،ص 486.ارشاد مفيد،ص 284ـ296.دلائل الامامه،ص 175ـ .177 فصول المهمه،ص 225ـ246.تاريخ يعقوبى،ج 3،ص .188

63ـاصول كافى،ج 1،ص 488.فصول المهمه،ص .237

64ـدلائل الامامة،ص 197.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .363

65ـاصول كافى،ج 1،ص 489.ارشاد مفيد،ص 290.فصول المهمه،ص 237.تذكرة الخواص،ص 352.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص .363

66ـمناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 351.احتجاج،احمد بن على بن ابى طالب الطبرسى (چاپ نجف،سال 1385 هجرى) ج 2،ص 170ـ .237

67ـارشاد مفيد،ص 297.اصول كافى،ج 1،ص 492ـ497.دلائل الامامه،ص 201ـ .209 مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 377ـ399.فصول المهمه،ص 247ـ258.تذكرة الخواص،ص .358

68ـاصول كافى،ج 1،ص 497ـ502.ارشاد مفيد،ص 307.دلائل الامامه،ص 216ـ .222 فصول المهمه،ص 259ـ265.تذكرة الخواص،ص 362.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 401ـ .420

69ـارشاد مفيد،ص 307ـ313.اصول كافى،ج 1،ص 501.فصول المهمة،ص .261 تذكرة الخواص،ص 359،مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 417.اثبات الوصيه،ص .176 تاريخ يعقوبى،ج 3،ص .217

70ـمقاتل الطالبيين،ص .395

71ـمقاتل الطالبيين،ص 395 و .396

72ـارشاد مفيد،ص 315.دلائل الامامه،ص 223.فصول المهمه،ص 266ـ272.مناقب‏ابن شهر اشوب،ج 4،ص 422.اصول كافى،ج 1،ص .503

73ـارشاد مفيد،ص 324.اصول كافى،ج 1،ص 512.مناقب ابن شهر اشوب،ج 4،ص 429 و .430

74ـر.ك:صحيح ترمذى،ج 9،باب ما جاء فى المهدى.صحيح ابى داوود،ج 2، كتاب‏المهدى.صحيح ابن ماجه،ج 2،باب خروج المهدى.ينابيع الموده.البيان فى اخبار صاحب الزمان،محمد بن يوسف شافعى .نور الابصار شبلنجى.مشكوة المصابيح، محمد بن عبد الله خطيب.الصواعق المحرقه،ابن حجر .اسعاف الراغبين،محمد الصبان،فصول المهمه.صحيح مسلم.الغيبه،محمد بن ابراهيم نعمانى:كمال الدين، شيخ صدوق.اثبات الهداه،محمد بن حسن حر عاملى.بحار الانوار،مجلسى،ج 51 و .52

75ـاصول كافى،ج 1،ص 505.ارشاد مفيد،ص .319

76ـر.ك:رجال كشى،رجال طوسى،فهرست طوسى و ساير كتابهاى رجال.

77ـبحار الانوار،ج 51،ص 342 و 343ـ366.الغيبه،محمد بن حسن طوسى (چاپ دوم) ص 214ـ243 .اثبات الهداه،ج 6 و .7

78ـبحار الانوار،ج 51،ص 360 و 361.الغيبه،شيخ طوسى،ص .242

79ـاز باب نمونه:«عبد الله بن مسعود قال قال النبى صلى الله عليه و آله: لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلامن امتى و من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى يملأ الارض قسطا عدلا كما ملئت‏جورا و ظلما»، (فصول المهمه،ص 271)

80ـاز باب نمونه:«قال ابو جعفر عليه السلام:اذا قام قائمنا وضع الله يده‏على رؤوس العباد فجمع به عقولهم و كملت بها احلامهم»، (بحار الانوار، ج 52،ص‏328 و 336)

«قال ابو عبد الله عليه السلام:العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءت‏به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين.فاذا قام قائمنااخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس و ضم اليها الحرفين حتى يبثهاسبعة و عشرين حرفا»، (بحار الانوار،ج 52 ص 336)

81ـاز باب نمونه:«قال على بن موسى الرضا عليه السلام فى حديث (الى ان‏قال) الإمام بعدى محمد ابنى و بعد محمد ابنه على و بعد على ابنه الحسن‏وبعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره لو لم يبق‏من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملأها عدلا كماملئت جورا و اما متى فاخبار عن الوقت و لقد حدثنى ابى عن ابيه عن آبائه عن على (ع) ان النبى (ص) قيل له:يا رسول الله متى يخرج‏القائم من ذريتك‏فقال :مثله مثل الساعة لا يجليها لوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لايأتيكم الا بغتة»، (بحار الانوار،ج 51،ص 154)

«صقر بن ابى دلف قال:سمعت ابا جعفر محمد بن الرضا عليه السلام يقول: الإمام بعدى ابنى على،امره امرى و قوله قولى و طاعته طاعتى و الإمام بعده‏ابنه الحسن،امره امر ابيه و قوله قول ابيه و طاعته طاعة ابيه.ثم سكت،فقلت له:يا بن رسول الله فمن الإمام بعد الحسن فبكى بكاء شديدا ثم قال:ان من‏بعد الحسن ابنه القائم بالحق المنتظر»، (بحار الانوار،ج 51،ص 158)

«موسى بن جعفر البغدادى قال سمعت ابا محمد الحسين بن على يقول:كأنى بكم‏و قد اختلفتم بعدى فى الخلف منى اما ان المقر بالائمة بعد رسول‏الله‏المنكر لولدى كمن اقر بجميع انبياء الله و رسوله ثم انكر نبوة محمد رسول‏الله و المنكر لرسول الله كمن انكر جميع الانبياء لان طاعة آخرنا كطاعةاولنا و المنكر لاخرنا كالمنكر لاولنا اما ان لولدى غيبة يرتاب فيها الناس‏الا من عصمه الله»، (بحار الانوار،ج 51،ص 160)