امام و پيشوا به كسى گفته مىشود كه پيش جماعتى افتاده رهبرى ايشان را در يك مسير اجتماعى يا مرام سياسى يا مسلك علمى يا دينى به عهده گيرد و البته به واسطه ارتباطى كه با زمينه خود دارد در وسعت و ضيق،تابع زمينه خود خواهد بود.
آيين مقدس اسلام (چنانكه از فصلهاى گذشته روشن شد) زندگانى عموم بشر را از هر جهت در نظر گرفته،دستور مىدهد،از جهت حيات معنوى مورد بررسى قرار داده و راهنمايى مىكند و در حيات صورى نيز از جهت زندگى فردى و اداره آن مداخله مىنمايد چنانكه از جهت زندگى اجتماعى و زمامدارى آن (حكومت) مداخله مىنمايد.
بنابر جهاتى كه شمرده شد،امت و پيشوائى دينى در اسلام از سه جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد:از جهت حكومت اسلامى و از جهت بيان معارف و احكام اسلام و از جهت رهبرى و ارشاد حيات معنوى.شيعه معتقد است كه چنانكه جامعه اسلامى به هر سه جهت نامبرده نيازمندى ضرورى دارد،كسى كه متصدى اداره جهات نامبرده است و پيشوائى جماعت را در آن جهات به عهده دارد،از ناحيه خدا و رسول بايد تعيين شود و البته پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز به امر خدا تعيين فرموده است.
انسان با نهاد خدادادى خود بدون هيچگونه ترديد،درك مىكند كه هرگز جامعه متشكلى مانند يك كشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتى يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل يابد،بدون سرپرست و زمامدارى كه چرخ جامعه را به كار اندازد و اراده او به ارادههاى جزو حكومت كند و هر يك از اجزاى جامعه را به وظيفه اجتماعى خود وادارد،نمىتواند به بقاى خود ادامه دهد و در كمترين وقتى اجزاى آن جامعه متلاشى شده وضع عموميش به هرج و مرج گرفتار خواهد شد.
به همين دليل كسى كه زمامدار و فرمانرواى جامعهاى است (اعم از جامعه بزرگ يا كوچك) و به سمت خود و بقاى جامعه عنايت دارد،اگر بخواهد به طور موقت يا غير موقت از سر كار خود غيبت كند البته جانشينى به جاى خود مىگذارد و هرگز حاضر نمىشود كه قلمرو فرمانروايى و زمامدارى خود را سر خود رها كرده از بقا و زوال آن چشم پوشد.
رئيس خانوادهاى كه براى سفر چند روزه يا چند ماهه مىخواهد خانه و اهل خانه را وداع كند،يكى از آنان را (يا كسى ديگررا) براى خود جانشين معرفى كرده امورات منزل را به وى مىسپارد.رئيس مؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب دكانى كه كارمندان يا شاگردان چندى زير دست دارد،حتى براى چند ساعت غيبت،يكى از آنان را به جاى خود نشانيده ديگران را به وى ارجاع مىكند و به همين ترتيب.
اسلام دينى است كه به نص كتاب و سنت بر اساس فطرت استوار است و آيينى است اجتماعى كه هر آشنا و بيگانه اين نشانى را از سيماى آن مشاهده مىكند و عنايتى كه خدا و پيغمبر به اجتماعيت اين دين مبذول داشتهاند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز مسئله عقد اجتماع را در هر جايى كه اسلام در آن نفوذ پيدا مىكرد،ترك نمىكرد و هر شهر يا دهكدهاى كه به دست مسلمين مىافتاد،در اقرب وقت والى و عاملى در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمين را به دست وى مىسپرد حتى در لشگرهايى كه به جهاد اعزام مىفرمود،گاهى براى اهميت مورد،بيش از يك رئيس و فرمانده به نحو ترتب براى ايشان نصب مىنمود حتى در«جنگ موته»چهار نفر رئيس تعيين فرمود كه اگر اولى كشته شد دومى را،و اگر دومى كشته شد سومى را و همچنين...به رياست و فرماندهى بشناسند .
و همچنين به مسئله جانشينى عنايت كامل داشت و هرگز در مورد لزوم،از نصب جانشين فروگذارى نمىنمود و هر وقت از مدينه غيبت مىفرمود،والى به جاى خود معين مىكرد حتى در موقعى كه از مكه به مدينه هجرت مىنمود و هنوز خبرى نبود،براى اداره چندروزه امور شخصى خود در مكه و پس دادن امانتهايى كه از مردم پيشش بود،على عليه السلام را جانشين خود قرار داد و همچنين پس از رحلت نسبت به ديون و كارهاى شخصيش على عليه السلام را جانشين خود نمود.
شيعه مىگويد:به همين دليل،هرگز متصور نيست پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رحلت فرمايد و كسى را جانشين خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمين و گردانيدن چرخ جامعه اسلامى،نشان ندهد.اينكه پيدايش جامعهاى بستگى دارد به يك سلسله مقررات و رسوم مشتركى كه اكثريت اجزاى جامعه آنها را عملا بپذيرند،و بقا و پايدارى آن بستگى كامل دارد به يك حكومت عادلهاى كه اجراى كامل آنها را به عهده بگيرد،مسئلهاى نيست كه فطرت انسانى در ارزش و اهميت آن شك داشته باشد يا براى عاقلى پوشيده بماند يا فراموشش كند در حالى كه نه در وسعت و دقت شريعت اسلامى مىتوان شك نمود و نه در اهميت و ارزشى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى آن قائل بود و در راه آن فداكارى و از خودگذشتگى مىنمود مىتوان ترديد نمود و نه در نبوغ فكر و كمال عقل و اصابت نظر و قدرت تدبير پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم (گذشته از تأييد وحى و نبوت) مىتوان مناقشه كرد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به موجب اخبار متواترى كه عامه و خاصه در جوامع حديث (در باب فتن و غير آن) نقل كردهاند،از فتن و گرفتاريهايى كه پس از رحلتش دامنگير جامعه اسلامى شد.و فسادهايى كه در پيكره اسلام رخنه كرد،مانند حكومت آل مروان و غير ايشان كه آيين پاك را فداى ناپاكيها و بىبند و باريهاى خودساختند،تفصيلا خبر داده است و چگونه ممكن است كه از جزئيات حوادث و گرفتاريهاى سالها و هزاران سالهاى پس از خود غفلت نكند،و سخن گويد،ولى از مهمترين وضعى كه بايد در اولين لحظات پس از مرگش گويد،به وجود آيد غفلت كند!يا اهمال ورزد و امرى به اين سادگى (از يك طرف) و به اين اهميت (از طرف ديگر) به ناچيز گيرد و با اينكه به طبيعىترين و عادىترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن،مداخله و صدها دستور صادر نموده و از چنين مسئله با ارزشى بكلى سكوت ورزيده كسى را به جاى خود تعيين نفرمايد؟
و اگر به فرض محال تعيين زمامدار جامعه اسلامى در شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيانات شافى در اين خصوص كرده باشد و دستورات كافى بايست بدهد تا مردم در مسئلهاى كه اساسا بقا و رشد جامعه اسلامى و حيات شعائر دين به آن متوقف و استوار است،بيدار و هشيار باشند.
و حال آنكه از چنين بيان نبوى و دستور دينى خبرى نيست و اگر بود كسانى كه پس از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زمام امور را به دست گرفتند مخالفتش نمىكردند در صورتى كه خليفه اول خلافت را به خليفه دوم با وصيت منتقل ساخت و همچنين خليفه چهارم به فرزندش وصيت نمود و خليفه دوم خليفه سوم را با يك شوراى شش نفرى كه خودش اعضاى آن و آيين نامه آن را تعيين و تنظيم كرده بود،روى كار آورد و معاويه امام حسن را به زور به صلح وادار نموده خلافت را به اين طريق برد و پس از آن خلافت به سلطنت موروثىتبديل شد و تدريجا شعائر دينى از جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و اقامه حدود و غير آنها يكى پس از ديگرى از جامعه هجرت كرد و مساعى شارع اسلام نقش بر آب گرديد (1) .
شيعه از راه بحث و كنجكاوى در درك فطرى بشر و سيره مستمره عقلاى انسان و تعمق در نظر اساسى آيين اسلام كه احياى فطرت مىباشد،و روش اجتماعى پيغمبر اكرم و مطالعه حوادث اسف آورى كه پس از رحلت به وقوع پيوسته و گرفتاريهايى كه دامنگير اسلام و مسلمين گشته و به تجزيه و تحليل در كوتاهى و سهل انگارى حكومتهاى اسلامى قرون اوليه هجرت بر مىگردد،به اين نتيجه مىرسد كه از ناحيه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نص كافى در خصوص تعيين امام و جانشين پيغمبر رسيده است آيات و اخبار متواتر قطعى مانند آيه ولايت و حديث غدير (2) و حديث سفينه و حديث ثقلين وحديث حق و حديث منزلت و حديث دعوت عشيره اقربين و غير آنها به اين معنا دلالت داشته و دارند ولى نظر به پارهاى دواعى تأويل شده و سرپوشى روى آنها گذاشته شده است.
آخرين روزهاى بيمارى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود و جمعى ازصحابه حضور داشتند آن حضرت فرمود:دوات و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من (با رعايت آن) هرگز گمراه نشويد،بعضى از حاضرين گفتند:اين مرد هذيان مىگويد كتاب خدا براى ما بس است!!آنگاه هياهوى حضار بلند شد.پيغمبر اكرم فرمود:«برخيزيد و از پيش من بيرون رويد،زيرا پيش پيغمبرى نبايد هياهو كنند» (3) .
با توجه به مطالب فصل گذشته و توجه به اينكه كسانى كه در اين قضيه از عملى شدن تصميم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جلوگيرى كردند همان اشخاصى بودند كه فرداى همان روز از خلافت انتخابى بهرهمند شدند و بويژه اينكه انتخاب خليفه را بى اطلاع على عليه السلام و نزديكانش نموده،آنان را در برابر كار انجام يافته قرار دادند آيا مىتوان شك نمود كه مقصود پيغمبر اكرم در حديث بالا تعيين شخص جانشين خود و معرفى على عليه السلام بود؟
و مقصود از اين سخن ايجاد قيل و قال بود كه در اثر آن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از تصميم خود منصرف شود نه اينكه معناى جدى آن (سخن نابجاى گفتن از راه غلبه مرض) منظور باشد،زيرا اولا:گذشته از اينكه در تمام مدت بيمارى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم حتى يك حرف نابجا شنيده نشده و كسى هم نقل نكرده است،روى موازين دينى،مسلمانى نمىتواند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را كه با عصمت الهى مصون است به هذيان و بيهودهگويى نسبت دهد.ثانيا:اگر منظور از اين سخن معناى جديش بود،محلى براى جمله بعدى (كتاب خدا براى ما بس است) نبود و براى اثبات نابجا بودن سخن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با بيماريش استدلال مىشد نه با اينكه با وجود قرآن نيازى به سخن پيغمبر نيست،زيرا براى يك نفر صحابى نبايست پوشيده بماند كه همان كتاب خدا،پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و به نص قرآن كريم مردم در برابر حكم خدا و رسول،هيچگونه اختيار و آزادى عمل ندارند.
ثالثا:اين اتفاق در مرض موت خليفه اول تكرار يافت و وى به خلافت خليفه دوم وصيت كرد وقتى كه عثمان به امر خليفه،وصيتنامه را مىنوشت،خليفه بيهوش شد با اين حال خليفه دوم سخنى را كه درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفته بود درباره خليفه اول تكرار نكرد (4) .
گذشته از اينها خليفه دوم در حديث ابن عباس (5) به اين حقيقت اعتراف مىنمايد،وى مىگويد:من فهميدم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخواهد خلافت على را تسجيل كند،ولى براى رعايت مصلحت به هم زدم.مىگويد:خلافت از آن على بود (6) ولى اگر به خلافت مىنشست مردم را به حق و راه راست وادار مىكرد و قريش زير بار آن نمىرفتند از اين روى وى را از خلافت كنار زديم[!!!]با اينكه طبق موازين دينى بايد متخلف از حق را به حق وادار نمود نه حق را براى خاطر متخلف ترك نمود،موقعى كه براى خليفه اول خبر آوردند كه جمعى از قبايل مسلمان از دادن زكات امتناع مىورزند،دستور جنگ داد و گفت:اگر عقالى را كه به پيغمبر خدا مىدادند به من ندهند با ايشان مىجنگم (7) و البته مراد از اين سخن اين بود كه به هر قيمت تمام شود بايد حق احيا شود البته موضوع خلافت حقه از يك عقال مهمتر و با ارزشتر بود.
در بحثهاى پيغمبر شناسى گذشت كه طبق قانون ثابت و ضرورى هدايت عمومى،هر نوع از انواع آفرينش از راه تكوين و آفرينش به سوى كمال و سعادت نوعى خود هدايت و رهبرى مىشود.
نوع انسان نيز كه يكى از انواع آفرينش است از كليت اين قانون عمومى مستثنا نيست و از راه غريزه واقع بينى و تفكر اجتماعى،در زندگى خود به روش خاصى بايد هدايت شود كه سعادت دنيا و آخرتش را تأمين نمايد و به عبارت ديگر:بايد يك سلسله اعتقادات و وظايف عملى را درك نموده روش زندگى خود را به آنها تطبيق كند تا سعادت و كمال انسانى خود را به دست آورد و گفته شد كه راه درك اين برنامه زندگى كه به نام«دين»ناميده مىشود راه عقل نيست بلكه راه ديگرى است به نام«وحى و نبوت»كه در برخى از پاكان جهانبشريت به نام انبيا (پيغمبران خدا) يافت مىشود!
پيغمبرانند كه وظايف انسانى مردم را به وسيله وحى از جانب خدا دريافت داشته به مردم مىرسانند،تا در اثر به كار بستن آنها تأمين سعادت كنند.روشن است كه اين دليل چنانكه لزوم و ضرورت چنين دركى را در ميان افراد بشر به ثبوت مىرساند،همچنين لزوم و ضرورت پيدايش افرادى را كه پيكره دست نخورده اين برنامه را حفظ كنند و در صورت لزوم به مردم برسانند،به ثبوت مىرساند.
چنانكه از راه عنايت خدايى لازم است اشخاصى پيدا شوند كه وظايف انسانى را از راه وحى درك نموده به مردم تعليم كنند،همچنان لازم است كه اين وظايف انسانى آسمانى براى هميشه در جهان انسانى محفوظ بماند و در صورت لزوم به مردم عرضه و تعليم شود يعنى پيوسته اشخاصى وجود داشته باشند كه دين خدا نزدشان محفوظ باشد و در وقت لزوم به مصرف برسد.
كسى كه متصدى حفظ و نگهدارى دين آسمانى است و از جانب خدا به اين سمت اختصاص يافته«امام»ناميده مىشود چنانكه كسى كه حامل روح وحى و نبوت و متصدى اخذ و دريافت احكام و شرايع آسمانى از جانب خدا مىباشد«نبى»نام دارد و ممكن است نبوت و امامت در يكجا جمع شوند و ممكن است از هم جدا باشند و چنانكه دليل نامبرده عصمت پيغمبران را اثبات مىكرد،عصمت ائمه و پيشوايات را نيز اثبات مىكند،زيرا بايد خدا براى هميشه دين واقعى دست نخورده و قابل تبليغى در ميان بشر داشته باشد و اين معنا بدون عصمت و مصونيت خدايى صورت نبندد.
دليل گذشته در مورد دريافت داشتن احكام و شرايع آسمانى كه به واسطه پيغمبران انجام مىگيرد،همينقدر اصل وحى يعنى گرفتن احكام آسمانى را اثبات مىكند نه استمرار و هميشگى آن را به خلاف حفظ و نگهدارى آن كه طبعا امرى است استمرارى و مداوم،و از اينجاست كه لزوم ندارد پيوسته پيغمبرى در ميان بشر وجود داشته باشد ولى وجود امام كه نگهدارنده دين آسمانى است،پيوسته در ميان بشر لازم است و هرگز جامعه بشرى از وجود امام خالى نمىشود،بشناسند يا نشناسند و خداى متعال در كتاب خود مىفرمايد: فان يكفر بها هؤلاء فقد و كلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين (8) .
يعنى:«و اگر به هدايت ماـكه هرگز تخلف نمىكندـكافران ايمان نياوردند ما گروهى را به آن موكل كردهايم كه هرگز به آن كافر نخواهند شد».
و چنانكه اشاره شد،نبوت و امامت گاهى جمع مىشود و يك فرد داراى هر دو منصب پيغمبرى و پيشوايى (اخذ شريعت آسمانى و حفظ بيان آن) مىشود و گاهى از هم جدا مىشوند چنانكه در ازمنهاى كه از پيغمبران خالى است در هر عصر امام حقى وجود دارد و بديهى است عدد پيغمبران خدا محدود و هميشه وجود نداشتهاند.
خداى متعال در كتاب خود جمعى از پيغمبران را به امامتمعرفى فرموده است چنانكه درباره حضرت ابراهيم مىفرمايد: و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين (9) .
يعنى:«وقتى كه خداى ابراهيم او را به كلمههايى امتحان كرد پس آنها را تمام كرده و به آخر رسانيد،فرمود:من تو را براى مردم امام و پيشوا قرار مىدهم،ابراهيم گفت و از فرزندان من،فرمود عهد و فرمان من به ستمكاران نمىرسد».
و مىفرمايد: و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا (10) .
يعنى:«و ما ايشان را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت و رهبرى مىكردند».
امام چنانكه نسبت به ظاهر اعمال مردم،پيشوا و راهنماست،همچنان در باطن نيز سمت پيشوايى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن به سوى خدا سير مىكند .براى روشن شدن اين حقيقت بدو مقدمه زيرين بايد توجه نمود.
اول:جاى ترديد نيست كه به نظر اسلام و ساير اديان آسمانى يگانه وسيله سعادت و شقاوت (خوشبختى و بدبختى) واقعى و ابدى انسان،همانا اعمال نيك و بد اوست كه دين آسمانى تعليمش مىكند و هم از راه فطرت و نهاد خدادادى نيكى و بدى آنها درك مىنمايد.و خداى متعال از راه وحى و نبوت اين اعمال را مناسب طرز تفكر ما گروه بشر با زبان اجتماعى خودمان،در صورت امر و نهى و تحسين و تقبيح بيان فرموده و در مقابل طاعت و تمرد آنها،براى نيكوكاران و فرمانبرداران،زندگى جاويد شيرينى كه مشتمل بر همه خواستهاى كمالى انسان مىباشد،نويد داده و براى بدكاران و ستمگران زندگى جاويد تلخى كه متضمن هر گونه بدبختى و ناكامى مىباشد خبر داده است.
و جاى شك و ترديد نيست كه خداى آفرينش كه از هر جهت بالاتر از تصور ماست،مانند ما تفكر اجتماعى ندارد و اين سازمان قراردادى آقايى و بندگى و فرمانروايى و فرمانبرى و امر و نهى و مزد و پاداش در بيرون از زندگى اجتماعى ما وجود ندارد و دستگاه خدايى همانا دستگاه آفرينش است كه در آن هستى و پيدايش هر چيز به آفرينش خدا طبق روابط واقعى بستگى دارد و بس.
و چنانكه در قرآن كريم (11) و بيانات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره شده دين مشتمل به حقايق و معارفى است بالاتر از فهم عادى ما كه خداى متعال آنها را با بيانى كه با سطح فكر ما مناسب و با زبانى كه نسبت به ما قابل فهم است،براى ما نازل فرموده است.
از اين بيان بايد نتيجه گرفت كه ميان اعمال نيك و بد و ميان آنچه در جهان ابديت از زندگى و خصوصيات زندگى هست،رابطهواقعى بر قرار است كه خوشى و ناخوشى زندگى آينده به خواست خدا مولود آن است.
و به عبارت سادهتر:در هر يك از اعمال نيك و بد،در درون انسان واقعيتى به وجود مىآيد كه چگونگى زندگى آينده او مرهون آن است.
انسان بفهمد يا نفهمد،درست مانند كودكى است كه تحت تربيت قرار مىگيرد،وى جز دستورهايى كه از مربى با لفظ«بكن و نكن»مىشنود و پيكر كارهايى كه انجام مىدهد،چيزى نمىفهمد ولى پس از بزرگ شدن و گذرانيدن ايام تربيت به واسطه ملكات روحى ارزندهاى كه در باطن خود مهيا كرده در اجتماع به زندگى سعادتمندى نايل خواهد شد و اگر از انجام دستورهاى مربى نيكخواه خود سرباز زده باشد،جز بدبختى بهرهاى نخواهد داشت.
يا مانند كسى كه طبق دستور پزشك به دوا و غذا و ورزش مخصوصى مداومت مىنمايد وى جز گرفتن و به كار بستن دستور پزشك با چيزى سر و كار ندارد ولى با انجام دستور،نظم و حالت خاصى در ساختمان داخلى خود پيدا مىكند كه مبدأ تندرستى و هر گونه خوشى و كاميابى است.
خلاصه انسان در باطن اين حيات ظاهرى،حيات ديگرى باطنى (حيات معنوى) دارد كه از اعمال وى سرچشمه مىگيرد و رشد مىكند و خوشبختى و بدبختى وى در زندگى آن سرا،بستگى كامل به آن دارد.
قرآن كريم نيز اين بيان عقلى را تأييد مىكند و در آيات (12) بسيارى براى نيكوكاران و اهل ايمان حيات ديگر و روح ديگرى بالاتر از اين حيات و روشنتر از اين روح اثبات مىنمايد و نتايج باطنى اعمال را پيوسته همراه انسانى مىداند و در بيانات نبوى نيز به همين معنا بسيار اشاره شده است (13) .دوم:اينكه بسيار اتفاق مىافتد كه يكى از ما كسى را به امرى نيك يا بد راهنمايى كند در حالى كه خودش به گفته خود عامل نباشد ولى هرگز در پيغمبران و امامان كه هدايت و رهبريشان به امر خداست،اين حال تحقق پيدا نمىكند ايشان به دينى كه هدايت مىكنند و رهبرى آن را به عهده گرفتهاند،خودشان نيز عاملند و به سوى حيات معنوى كه مردم را سوق مىدهند،خودشان نيز داراى همان حيات معنوى مىباشند،زيرا خدا تا كسى را خود هدايت نكند هدايت ديگران را به دستش نمىسپارد و هدايت خاص خدايى هرگز تخلف بردار نيست.از اين بيان مىتوان نتايج ذيل را به دست آورد:
1ـدر هر امتى،پيغمبر و امام آن امت در كمال حيات معنوى دينى كه به سوى آن دعوت و هدايت مىكنند،مقام اول را حايزمىباشند،زيرا چنانكه شايد و بايد به دعوت خودشان عامل بوده و حيات معنوى آن را واجدند.
2ـچون اولند و پيشرو و راهبر همه هستند از همه افضلند.
3ـكسى كه رهبرى امتى را به امر خدا به عهده دارد چنانكه در مرحله اعمال ظاهرى رهبر و راهنماست در مرحله حيات معنوى نيز رهبر و حقايق اعمال با رهبرى او سير مىكند (14) .
به حسب آنكه از فصلهاى گذشته نتيجه گرفته مىشود،در اسلام پس از رحلت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميان امت اسلامى پيوسته امامى (پيشواى منصوب) از جانب خدا بوده و خواهد بود.و احاديث انبوهى (15) از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در توصيف ايشان و در عددايشان و در اينكه همهشان از قريشند و از اهل بيت پيغمبرند و در اينكه«مهدى موعود»از ايشان و آخرينشان خواهد بود،نقل شده است.
و همچنين نصوص (16) از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در امامت على عليه السلام كه امام اول است وارد شده است و همچنين نصوص قطعى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام در امامت دوم و به همين ترتيب گذشتگان ائمه به امامت آيندگانشان نص قطعى نمودهاند .
به مقتضاى اين نصوص،ائمه اسلام دوازده تن مىباشند و نامهاى مقدسشان به اين ترتيب است :
1ـعلى بن ابى طالب
2ـحسن بن على
3ـحسين بن على 4ـعلى بن حسين
5ـمحمد بن على
6ـجعفر بن محمد
7ـموسى بن جعفر
8ـعلى بن موسى
9ـمحمد بن على
10ـعلى بن محمد
11ـحسن بن على
12ـمهدى عليهم السلام
1ـچنانچه قرآن تا قيامت در بين مردم باقى مىماند،عترت پيغمبر نيز تا قيامت باقى خواهند ماند،يعنى هيچ زمانى از وجود امام و رهبر حقيقى خالى نمىگردد.
2ـپيغمبر اسلام به وسيله اين دو امانت بزرگ،تمام احتياجات علمى و دينى مسلمين را تأمين نموده و اهل بيتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمين معرفى كرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3ـقرآن و اهل بيت نبايد از هم جدا شوند و هيچ مسلمانى حق ندارد از علوم اهل بيت اعراض كند و خودش را از تحت ارشاد و هدايت آنان بيرون نمايد.P>
5ـجميع علوم لازم و احتياجات دينى مردم در نزد اهل بيت موجود است و هر كس از آنها پيروى نمايد در ضلالت واقع نمىشود و به سعادت حقيقى نايل مىگردد،يعنى اهل بيت از خطا و اشتباه معصومند.و به واسطه همين قرينه معلوم مىشود كه مراد از اهل بيت و عترت تمام خويشان و اولاد پيغمبر نيست بلكه افراد معينى مىباشند كه از جهت علوم دين،كامل باشند و خطا و عصيان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحيت رهبرى داشته باشند و آنها عبارتند از على بن ابيطالب و يازده فرزندش كه يكى پس از ديگرى به امامت منصوب شدند.چنانچه در روايات نيز به همين معنا تفسير شده است.از باب نمونه:ابن عباس مىگويد به پيغمبر اكرم گفتم خويشان تو كه دوست داشتن آنها واجب است كيانند؟فرمود:«على و فاطمه و حسن و حسين»، (ينابيع الموده،ص 311) جابر مىگويد پيغمبر فرمود:«خدا ذريه هر پيغمبرى را در صلب خودش قرار داد ولى ذريه مرا در صلب على قرار داد»، (ينابيع الموده،ص 318) .
«حديث حق»:ام سلمه مىگويد از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود:«على با حق و قرآن مىباشد و حق و قرآن نيز با على خواهند بود و از هم جدا نمىشوند تا اينكه بر كوثر بر من وارد شوند»، (در غاية المرام،ص 539 اين مضمون با چهارده حديث از عامه و ده حديث از خاصه نقل شده است)
«حديث منزلت»:سعد بن وقاص مىگويد رسول خدا به على فرمود:«آيا راضى نيستى كه تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى جز اينكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود؟»، (البداية و النهايه،ج 7،ص 339.ذخائر العقبى،ص .63
فصول المهمه،ص 21.كفاية الطالب،تأليف گنجى شافعى،ص 148ـ154.خصائص،ص 19ـ 25.صواعق،ص 177 .در غاية المرام،ص 109،صد حديث از عامه و هفتاد حديث از خاصه نقل است)
«حديث دعوت عشيره»:پيغمبر (ص) خويشانش را براى صرف غذا دعوتنمود پس از تناول غذا به آنان فرمود:«من كسى را سراغ ندارم كه بهتر از آنچه را كه من براى شما آوردهام براى قومش آورده باشد.خدا به من دستور داده كه شما را به سويش دعوت كنم پس كيست كه در اين امر با من كمك كند و برادر و وصى و خليفه من در بين شما گردد؟»
تمام مردم سكوت كردند ولى على در عين حال كه از همه كوچكتر بود عرضهداشت:من وزير و يار شما مىشوم.پس پيغمبر دست بر گردن او نهاده فرمود:اين برادر و وصى و خليفه من است،بايد از او اطاعت كنيد.پس آن جماعت از جاحركت نموده مىخنديدند و به ابو طالب مىگفتند:محمد به تو دستور داد كه از پسرت اطاعت كنى (تاريخ ابى الفداء،ج 1،ص 116)
و از اينگونه احاديث زياد است از جمله حذيفه مىگويد رسول خدا فرمود:« اگر على را خليفه و جانشين من قرار بدهيدـو گمان نمىكنم چنين كارى را انجام بدهيدـاو را راهنمايى با بصيرت خواهيد يافت كه شما را به راه راست وادار مىكند»، (حليلة الاولياء،تأليف ابو نعيم،ج 1،ص 64.كفاية الطالب،ط نجف،سال 1356،ص 67)
ابن مردويه مىگويد پيغمبر فرمود:«هر كس دوست دارد حيات و مرگش مانندمن باشد و ساكن بهشت گردد،بعد از من دوست دار على باشد و به اهل بيت من اقتدا كند،زيرا آنها عترت من و از گل من آفريده شدهاند و علم و فهم مننصيب آنان گشته پس بدا به حال كسانى كه فضل آنها را تكذيب نمايند،شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، (منتخب كنز العمال كه در حاشيه مسند احمد به چاپ رسيده،ج 5،ص 94)
3ـالبداية و النهاية،ج 5،ص 277.شرح ابن ابى الحديد،ج 1،ص 133.الكاملفى التاريخ،ج 2،ص 217.تاريخ الرسل و الملوك،تأليف طبرى،ج 2،ص .436
4ـالكامل،تأليف ابن اثير،ج 2،ص 292.شرح ابن ابى الحديد،ج 1،ص .54
5ـشرح ابن ابى الحديد،ج 1،ص .134
6ـتاريخ يعقوبى،ج 2،ص .137
7ـالبداية و النهايه،ج 6،ص .311
8ـسوره انعام،آيه .89
9ـسوره بقره،آيه .124
10ـسوره انبيا،آيه .73
11ـاز باب نمونه: و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكمتعقلون و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم
يعنى:«قسم به اين كتاب روشن!ما قرآن را عربى قرار داديم شايد تعقل كنيد. و اين قرآن در ام الكتاب نزد ما عالى و حكيم است». (سوره زخرف،آيه 4)
12ـمانند اين آيات: و جاءت كل نفس معها سائق و شهيد لقد كنت فى غفلةمن هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد .
يعنى:«تمام نفوس با گواه و مأمور در قيامت مبعوث مىگردند (و به آنانگفته مىشود) تو از اين زندگى غافل بودى،پس ما پرده غفلت را از ديدگانتبرداشتيم و اكنون ديدهات تيز بين شده است»، (سوره ق،آيه 21)
من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة .
يعنى:«هر كس عمل نيكى انجام دهد و مؤمن باشد،ما او را زنده مىكنيم، زندگى پاكيزه و خوبى»، (سوره نحل،آيه 97)
استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم .
يعنى:«وقتى كه خدا و رسول شما را به چيزى دعوت كردند كه زندهتان مىكند اجابت كنيد»، (سوره انفال،آيه 24)
يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء .
يعنى:«روزى كه هر كس هر كار خوب و بدى انجام داده حاضر بيابد»، (سوره آل عمران،آيه 30)
انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شىء احصيناه فى امام مبين .
يعنى:«ما مردگان را زنده مىكنيم و اعمال و آثارشان را ثبت مىكنيم و همه چيز را در امام مبين احصا كردهايم»، (سوره يس،آيه 12)
13ـاز باب نمونه:خداوند متعال در حديث معراج به پيغمبر مىفرمايد: فمن عمل برضائى الزمه ثلث خصال اعرضه شكرا لا يخالطه الجهل و ذكرا لا يخالطهالنسيان و محبة لا يؤثر على محبتى محبة المخلوقين.فاذا احبنى،احببته و افتح عين قلبه الى جلالى و لا اخفى عليه خاصة خلقى و اناجيه فى ظلم اليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و أسمعه كلامى و كلام ملائكتى و أعرفه السر الذين سترته عن خلقى و ألبسه الحيا حتى يستحى منه الخلق و يمشى على الارض مغفورا له و اجعل قلبه واعيا و بصيرا و لا اخفى عليه شيئا من جنة و لا نار و اعرفه ما يمر على الناس فى القيامة من الهول و الشدة»، (بحار الانوار،چاپ كمپانى،ج 17،ص 9)
«عن ابيعبد الله عليه السلام قال استقبل رسول الله صلى الله عليه و آله حارثه بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له:كيف انت يا حارثه بن مالك؟ فقال: يا رسول الله مؤمن حقا فقال رسول الله لكل شيىء حقيقة فما حقيقة قولك؟ فقال يا رسول الله عرفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اظمأت هو اجرى فكأنى انظر الى عرش ربى و قد وضع للحساب و كأنى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كأنى اسمع عوا اهل فى النار فقال رسول الله:عبد نورالله قلبه»، (وافى،تأليف فيض،جزء سوم،ص 33)
14ـ و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات
يعنى:«ما آنها را امام قرار داديم كه به وسيله امر ما مردم را هدايتكنند و انجام كارهاى نيك را به آنها وحى كرديم»، (سوره انبياء،آيه 73)
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا
يعنى:«ما بعضى از آنها را امام قرار داديم تا مردم را به وسيله امر ما هدايت كنند،زيرا آنان صبر كردند»، (سوره سجده،آيه 34)
از اينگونه آيات استفاده مىشود كه امام،علاوه بر ارشاد و هدايت ظاهرى، داراى يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه از سنخ عالم امر و تجرد مىباشد.و به وسيله حقيقت و نورانيت و باطن ذاتش،در قلوب شايسته مردم تأثير و تصرف مىنمايد و آنها را به سوى مرتبه كمال و غايت ايجاد،جذب مىكند (دقت شود)
15ـاز باب نمونه:«عن جابر بن سمرة قال سمعت رسول الله يقول:لا يزال هذا الدين عزيزا الى اثنى عشر خليفة قال:فكبر الناس و ضجوا ثم قال كلمة خفية، قلت لابى:يا ابة،ما قال؟قال :كلهم من قريش»، (صحيح ابى داوود،ج 2،ص 207.مسند احمد،ج 5،ص 92 و چندين حديث ديگر قريب به همين مضمون)
«عن سلمان الفارسى قال:دخلت على النبى صلى الله عليه و آله فاذاالحسين على فخذيه و هو يقبل عينيه و يقبل فاه و يقول:انت سيد ابن سيد و انت امام ابن امام و انت حجة ابن حجة و انت ابو حجج تسعة،تاسعهم قائمهم»،(ينابيع الموده،تأليف سليمان بن ابراهيم قندوزى،چاپ هفتم،ص 308)
16ـر.ك:الغدير،امينى.غاية المرام،سيد هاشم بحرانى.اثبات الهداه،محمدبن حسن حر عاملى .ذخائر العقبى،محب الدين احمد بن عبد الله طبرى.مناقب، خوارزمى.تذكرة الخواص،سبط ابن جوزى.ينابيع الموده،سليمان ابراهيم حنفى. فصول المهمه،ابن صباغ.دلائل الامامه،محمد بن جرير طبرى.النص و الاجتهاد،شرف الدين موسوى.اصول كافى،محمد بن يعقوب كلينى،ج 1.الارشاد،مفيد .