مىتوان گفت :
هر ورقى كه از ايام عمر آدمى برگردانده مىشود ، تيرى از مرگ است كه بسوى آدمى رها شده است . هر اندوهى كه درون انسان را اشغال مىكند . هر لقمه ناگوارى كه فرو مىرود . هر نعمتى كه از دست مىرود . هر اثر تازهاى كه بروز مىكند . اثر ديگر را رهسپار فنا مىسازد . و بطور كلى
چون به هر ميلى كه دل خواهى سپرد
از تو چيزى در نهان خواهند برد
مىدهند افيون به مرد زخم شد
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
[ 170 ]
و مىتوان گفت : اين زندگى طبيعى دنيا ، همان بازار سوداگران است كه تا نقدى از انسان نگيرند كالايى به او ندهند ، و تا كالايى از وى نگيرند نقدى به او نرسانند ، و اگر انسان در اين زندگانى هشيارى خود را از دست نداده و سراسر وجود او تخدير نشده باشد ، از وى بپرسند در اين زندگانى طبيعى مردم چه مىكنند ؟ اين پاسخ را بايد بدهد كه :
بگفت انده خرند و جان فروشند
براى تصور لازم در رگبار تيرهاى مرگ ، ملاحظه ابيات زير از مولوى بسيار مناسب است . مولوى در دفتر دوم در نتيجهگيرى از ابيات مربوط به كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب چنين مىگويد :
هين غنيمت دان جوانى اى پسر
سر فرود آور بكن خشت و مدر
پيش از آن كايام پيرى در رسد
گردنت بندد به حَبْلٍ مِنْ مَسَدْ
خاك شوره گردد و ريزان و سست
هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع
او ز خويش و ديگران نا منتفع
ابروان چون پاردم زير آمده
چشم را نم آمده تارى شده
از تشنج رو چو پشت سوسمار
رفته نطق و طعم و دندانها ز كار
پشت دو تا گشته دل سست و طپان
تن ضعيف و دست و پا چون ريسمان
بر سر ره زاد كم مركوب سست
غم قوى و دل تنك تن نادرست
خانه ويران كار بىسامان شده
دل ز افغان همچو ناى انبان شده
عمر ضايع سعى باطل راه دور
نفس كاهل دل سيه جان ناصبور
موى بر سر همچو برف از بيم مرگ
جمله اعضاء لرز لرزان همچو برگ
روز بيگه لاشه لنگ و ره دراز
كارگر ويران عمل رفته ز ساز
و در انتقاد از سخنى كه درباره عشق بهمين زندگى طبيعى نسبت داده شده است ، مىگويد :
مرغ جانش موش شد سوراخ جو
چون شنيد از گربكان او عَرَّجُوا
[ 171 ]
زان سبب جانش وطن ديد و قرار
اندرين سوراخ دنيا موشوار
هم در اين سوراخ بنائى گرفت
در خور سوراخ دانايى گرفت
پيشههايى كه مر او را در مزيد
اندرين سوراخ كار آيد گزيد
زانكه دل بر كند از بيرون شدن
بسته شد راه رهيدن از بدن
عنكبوت ار طبع عنقا داشتى
از لعابى خيمه كى افراشتى
گربه كرده چنگ خود اندر قفس
نام چنگش در دو سر سام و مغص
حصبه و قولنج و ماليخوليا
سكته و سلّ و جذام و ماشرا
گربه مرگ است و مرض چنگال او
ميزند بر مرغ و پر و بال او
گوشه گوشه مىدود سوى دوا
مرگ چون قاضى و رنجورى گوا
چون پياده قاضى آمد اين گواه
كه همى خواند ترا تا حكمگاه
مهلتى خواهى تو از وى در گريز
گر پذيرد شد و گر نه گفت خيز
جستن مهلت دوا و چارهها
كه زنى بر خرقه تن پارهها
عاقبت آيد صباحى خصم وار
چند باشد مهلت آخر شرمدار
البته بديهى است كه هدف رگبار تيرهاى مرگ ، حيات طبيعى ما است ، نه شخصيت ، يا جان و روان و نفس ما كه از تير رس رگبار فنا به دور است ، زيرا خلقتم للبقاء لا للفناء ( شما براى ماندن آفريده شدهايد نه براى فنا و نابودى ) نفس شما مخاطب به خطاب يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعىِ إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةٍ ( اى نفس واصل به مقام اطمينان ،
بسوى پروردگارت برگردد تو از او خشنود و او از تو راضى ) كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ ( هر نفسى مرگ را خواهد چشيد و سپس بسوى ما بر مىگرديد . ) بنابر اين ،
در عين تحول و دگرگونىهايى كه از يك جهت رگبار تيرهاى مرگ را نشان مىدهد
پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست
مصطفى فرمود دنيا ساعتيست
جان [ يا روان ، شخصيت ، نفس ، من ] ما در همين جريان رو به انقراض كه موجوديت
[ 172 ]
طبيعى ما پيش گرفته است ، مىتواند مسير رشد و كمال را پيش بگيرد و در ميدان مسابقه در خيرات به تكاپو بپردازد و شايسته درود خداوندى و بقاء به بقاء اللّه باشد . 14 ، 18 و ما أحدثت بدعة إلاّ ترك بها سنّة . فاتّقوا البدع و الزموا المهيع ، إنّ عوازم الامور أفضلها ، و إنّ محدثاتها شرارها . ( و هيچ بدعتى به وجود نيامده است مگر اينكه با بوجود آمدن آن سنتى متروك گشته است ، پس بپرهيزيد از بدعتها و ملتزم حركت در راه راست باشيد ،
شايستهترين كارها آن است در گذرگاه زمان ثبات و اصالت بيشترى داشته باشد . و ناشايستهترين كارها آن است كه در برابر آن حقائق ريشهدار و اصيل بروز كند . )