از مجموع سخنان مبارك امير المؤمنين عليه السلام در خطبه مورد تفسير چنين بر مىآيد كه هر گونه عيبجوئى و عيبگويى و عيبتراشى اكيدا ممنوع است خواه بعنوان غيبت باشد [ كه عبارتست از ابراز معصيتى كه انجام دهنده آن ، از اظهار كردنش امتناع ورزيده است كه در اصطلاح فقهى « إظهار ما أخفاه اللّه » ( آشكار كردن چيزى كه خداوند آن را پنهان ساخته ، ) است ] و يا هرگونه طرح عيوب و لغزشها كه موجب اشاعه دادن فساد در جامعه و سبك جلوه دادن آن در نظر مردم و اذيت و آزار نمودن مرتكب گناه بوده باشد .
اگر خطا و گناهى كه از يك يا چند نفر صادر مىشود و آن خطا و گناه به ضرر جامعه تمام خواهد گشت ، بدون ترديد مشمول عفو و اغماض نمىگردد ، زيرا هر عاملى كه جامعه را تهديد كند ، بلكه حتى به ضرر يك انسان بيگناه تمام شود ، آن عامل بهر شكلى هم كه باشد ، بايد ريشه كن شود . همچنين اگر كسى مظلوم واقع شود ، ميتواند ظلم وارد بر خود را افشاء نموده ، و ظالم را به كيفر خود برساند . همچنانكه اگر يك خطاكار درباره شئون زندگى مادى يا معنوى مورد مشورت قرار بگيرد ، و كشف حال آن خطاكار ضرورى باشد ، ترديد نيست كه براى منتفى ساختن ضرر ، بايد وضع او افشاء شود . اگر از خطاكارى يك تبهكار جلوگيرى نشود ، بر تبهكارى خود مىافزايد و هم باعث سقوط خويشتن و هم باعث ورود ضرر بر ديگران مىباشد ، در اين صورت نيز افشاى خطاى او
[ 106 ]
اگر تذكر دادن براى او نتيجهاى نبخشد ، بدون اشكال بوده ، و در صورت انحصار چاره واجب مىشود . جلال الدين مولوى درباره عيبجوئى و افشاى عيب ديگران ابياتى بسيار جالب دارد كه در اينجا متذكر مىشويم :
عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب
عيب كى بيند روان پاك غيب
چار هندو در يكى مسجد شدند
بهر طاعت راكع و ساجد شدند
هر يكى بر نيتى تكبير كرد
در نماز آمد به مسكينى و درد
مؤذن آمد زان يكى لفظى بجست
كاى مؤذن بانگ كردى وقت هست ؟
گفت آن هندوى ديگر از نياز
هى سخن گفتى و باطل شد نماز
آن سوم گفت آن دوم را اى عموى
چه زنى طعنه به او خود را بگوى
آن چهارم گفت حمد اللّه كه من
در نيفتادم به چه چون اين سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه
عيبگويان بيشتر گم كرده راه
اى خنك جانى كه عيب خويش ديد
هر كه عيبى گفت ، آن بر خود خريد
زانكه نيم او ز عيبستان بُده است
و ان دگر نيمش ز غيبستان بده است
چون كه بر سر مر ترا ده ريش هست
مرهمت بر خويشتن بايد كار بست
عيب كردن ريش را داروى اوست
چون شكسته گشت جاى ارحمو است
گر همان عيبت نبود ايمن مباش
بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
لا تخافوا از خدا نشنيدهاى ؟
پس چه خود را ايمن و خوش ديدهاى
سالها ابليس نيكو نام زيست
گشت رسوا ، بين كه او را نام چيست
در جهان معروف بد عُلياى او
گشت معروفى به عكس اى واى او
در توضيح پاكيزگى غلام پادشاه كه در شكل طنز مىگويد :
عيب ديگر اينكه خود بين نيست او
هست او در هستى خود عيبجو
عيبجوى و عيبگوى خود بده است
با همه نيكو و با خود بد بده است
[ 107 ]
در رخ مه عيب بينى مىكنى
در بهشتى خارچينى مىكنى
كَرْ امل رادان كه مرگ ما شنيد
مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد
حرص نابيناست بيند مو به مو
عيب خلقان و بگويد كو به كو
عيب خود يك ذرّه چشم كور او
مىنبيند گر چه هست او عيبجو
شاخ گل هر جا كه مىرويد گل است
خمّ مل هر جا كه مىجوشد مل است
گر ز مغرب سر زند خورشيد سر
عين خورشيد است نى چيز دگر
عيبجويان را ازين دم كور دار
هم به ستارى خود اى كردگار
گفت حق چشم خفاش بد خصال
بستهام من ز آفتاب بيمثال
از نظرهاى خفاش كم و كاست
انجم و آن شمس نيز اندر خفاست
يك بيان بسيار زيبائى هم از ويكتورهوگو داريم كه بسيار سازنده بنظر مىرسد ، و آن اينست :
« آدمى بر بدنش گوشتى دارد كه هم در آن حال بارگران و وسوسه او است ، اين بار را مىكشد و تسليمش مىشود ، بايد مراقبش باشد ، اختيارش را در دست گيرد ، مقهورش سازد و تن به اطاعتش ندهد ، مگر در آخرين حد ، در اين اطاعت نيز ممكن است خطائى وجود داشته باشد ، اما خطائى كه ارتكابش اينگونه باشد گناه صغيره است . اين نيز سقوط است ، اما سقوطى بر زانو كه ممكن است به سجود پايان يابد . » 1 و اگر درباره چنين انسانى ما هم به خطاى ديگرى مرتكب شويم و به ملامت و استهزاء و شماتت او بپردازيم و عيب او را فاش كنيم ، در حقيقت بجاى نجات دادن آن خطا كار ، او را به سقوط ابدى كه قابل هيچگونه بازگشت نيست ، گرفتار خواهيم ساخت . تعبير بسيار زيبايى است كه مىگويد : « امّا سقوطى بر سر زانو كه ممكن است به سجود پايان يابد » آرى ، آنگاه كه دل آدمى شكسته شود ، دست تواناى خداوندى به سوى او دراز
-----------
( 1 ) بينوايان ج 2 ص 186
[ 108 ]
مىشود ، بار ديگر آن دل شكسته را جبران نموده و التيام مىبخشد . باز همان آيينه است كه فروغ جمال خداوندى را در خود منعكس مىسازد گفته شده است كه
خدا فرموده است أنا عند المنكسرة قلوبهم ( من در نزد كسانى هستم كه دلهاى آنان شكسته شده است ) البته تجارب بسيار فراوان هم مؤيّد همين جبران و التيام ، بلكه انقلابات سازنده روانى است كه در هنگام شكسته شدن يك قلب به وجود مىآيد . اين متفكر انسانشناس در مورد ديگر مىگويد :
120 « نسبت به عقوبتزدگان شفقت داشته باشيم دريغا ما خود كيستيم ؟ من كه با شما سخن مىگويم كيستم ؟ شما كه گوش بمن ميداريد كيستيد ؟ از كجا مىآئيم ؟ آيا كاملا اطمينان داريم كه پيش از آنكه زائيده شويم كارى نكردهايم ؟ زمين خالى از شباهت بيك زندان نيست ، از كجا معلوم است كه آدمى يك بازداشت شده عدل الهى نيست ، از نزديك بزندگى بنگريد ، اين زندگى چنان ساخته شده است كه در همه جايش عقوبتى احساس ميشود ، آيا شما آن كسيد كه خوشبخت نام دارد ؟ بسيار خوب ، با اينهمه همه روزه غمگين هستيد ، هر روز اندوه بزرگى يا پرواى كوچكى مخصوص به خود دارد . ديروز براى سلامت كسيكه نزد شما عزيز است ميلرزيديد ، امروز بر سلامت خود بيمناكيد ، فردا اضطرابتان راجع به پول خواهد بود ، پس فردا زخم زبان يك مفترى اندوهگينتان خواهد ساخت ، پسين فردا بدبختى يك دوست سبب تأثرتان خواهد شد ،
سپس بدى يا خوبى هوا ، پس از آن شكستن يا گم شدن چيزى نفيس ، پس از آن تفريحى كه بدليل آن وجدان و ستون فقرات ملامتتان ميكند يك بار ديگر جريان امور عمومى .
اين در صورتيست كه آلام قلبى را بشمار نياوريم و همچنين امتداد مييابد ، ابرى از ميان ميرود ، ابر ديگرى پديدار ميشود ، در هر صد روز بزحمت يك روز اتفاق ميافتد كه آفتاب شادمانى براى شما بدرخشد و حال آنكه شما از افراد نادرى هستيد كه سعادت دارند ، امّا ديگر آدميان ظلمت راكد بر سرشان افتاده است ، كسانى كه صاحب فكراند اين
[ 109 ]
عبارت را كمتر بكار ميبرند : ( خوشبختان و بدبختان ) در اين عالم كه مسلما دهليز عالم ديگرى است خوشبخت وجود ندارد . تقسيم واقعى بشرى از اين قرار است : روشنان و تاريكان .
كاستن از تعداد تاريكان و افزودن بر تعداد روشنان هدف اصلى است . از اين جهت است كه فريادكنان ميگوئيم : تعليم دانش خواندن را آموختن روشن كردن آتش است .
از هجى كردن هر هجا شرارهاى بيرون ميجهد . در واقع كسيكه ميگويد : روشنائى ،
واجب نميآيد كه بگويد شادمانى . آدمى در روشنائى رنج ميبرد ، افراط در آن ميسوزاند ، شعله دشمن بال و پر است ، سوختن و از پرواز وا نماندن خارقهاى از نبوغ است ، هنگاميكه بشناسيد و هنگاميكه دوست بداريد باز هم رنج خواهيد برد ، روز با چشم اشكبار بوجود ميآيد . روشنان اگر هم هيچ مورد براى گريستن نداشته باشند بر ظلمت زدگان ميگريند . » [ مأخذ مزبور ص 322 ]
[ 110 ]