تفسير عمومى خطبه صد و سى و نهم

1 ، 7 در اين مورد توضيحى كه امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام درباره شخصيت كمال جوى خود مى‏دهد ، مانند موارد فراوان ديگر براى هيچ كس پوشيده نبوده ،

مخصوصا براى كسانى كه معاصر آن بزرگ بزرگان بوده‏اند . بنابر اين ، مسئله‏اى در اين مورد مطرح ميشود كه قابل اهميت است . مسئله اينست كه با فرض وضوح صفات كمالى كه آن حضرت دارا بوده‏اند ، چه نيازى بآنهمه گوشزد و اصرار درباره معرفى خويشتن داشته است ؟ پاسخ اين مسئله ، خيلى دشوار نيست . نخست نظرى به آيات شريفه قرآنى بيندازيم ، خواهيم ديد : خداوند سبحان براى تفهيم و قابل پذيرش ساختن و تطبيق همه شئون زندگى بر مبناى تقوى در حدود 242 بار بندگان خود را مخاطب قرار داده آنان را براى فهماندن ضرورتها و عظمت‏هاى تقوى كه عبارت است از « صيانت تكاملى ذات » و تباهى‏هاى مخالفت با تقوى ، تشويق و تحريك فرموده است . مگر قاعده عقلى اين نيست كه :

[ 93 ]

دل گفت مرا علم لدنى هوس است
تعليمم كن اگر ترا دسترس است

گفتم كه : الف ، گفت دگر هيچ مگوى
در خانه اگر كس است يك حرف بس است

با اينحال ، خداوند متعال نه تنها در 242 مورد ، مردم را به تقوى توصيه مى‏فرمايد ، بلكه در صدها مورد ديگر ، لزوم اتّصاف به ساير صفات شايسته انسانى و اخلاق فاضله را اكيداً تذكر مى‏دهد ، باز مى‏بينيم ، اكثريت بسيار چشمگير مردم ، از اين تشويق و تحريك و دستور و توصيه برخوردار نمى‏شوند ، به اضافه اينكه در مقدارى فراوان از آيات مربوطه مطالبى آورده شده است كه در آنها دلائل و شواهد حسّى و عقلى براى اثبات مطلوبيت تقوى و قبح ضد تقوى ارائه شده است ، معذلك كمياب‏ترين مردم ، انسانهاى با تقوى هستند . از اينجا روشن ميشود كه علت محدوديت افرادى كه در دور امير المؤمنين عليه السلام جمع شده بودند ، چه بوده است و به چه دليل آن بزرگوار در اين دنيا تنها مى‏زيست ؟ برگرديم به تفسير سخنان آن حضرت .

لن يسرع أحد قبلى إلى دعوة حقّ ، و صلة رحم ، و عائدة كرم . فاسمعوا قولى ، و عوا منطقى ، عسى أن تروا هذا الأمر من بعد هذا اليوم ينتضى فيه السّيوف ، و تخان فيه العهود ، حتّى يكون بعضكم أئمّة لأهل الضّلالة و شيعة لأهل الجهالة [ مراجعه فرماييد به ترجمه همين خطبه ]