حتمى است كه مطالعه كننده ارجمند اين مبحث با تعجب فراوان از خود خواهد پرسيد :
مگر در ضرورت و عظمت و ارزش انديشه و اينكه بزرگترين عامل پيشرفت بشر در طول تاريخ تفكرات او بوده است ، كمترين ترديدى وجود دارد كه ما امروز با صرف وقت و مستهلك ساختن انرژىهاى مغزى اثبات كنيم كه اگر انديشه نبود ، بقول باستانشناسان : نوع انسانى تاكنون در غارنشينى دورانهاى ابتدائى مشغول خميازه كشيدن بود . اينهمه علوم و فرهنگها و هنرها و فلسفهها و تكنولوژيها همه و همه از نتايج انديشه و واقعگرايى و علاقه به گسترش من در عرصه وجود بوده است . آيا با اين حال كسى مىتواند بگويد كه تفكر يك فعاليت زائد ، بلكه مضريست كه در مغز بشر به وجود مىآيد و او را از زندگى حقيقى باز ميدارد ؟
[ 18 ]
كسانى كه امروزه مىگويند انديشه يك پديده زايدى است و ما بايد تنها با تماس با محسوسات فعلى نيازهاى معرفتى و علمى خود را مرتفع بسازيم ، بايد از اينان پرسيد كه منظور شما از اين سفارش چيست ؟ بدان جهت كه در نوشتههاى اين اشخاص چه در قضاياى مربوط به ادعاها و چه در قضايايى كه بعنوان دلائل مىآورند . ابهام و مصادره به مطلوب ( تكرار ادعا بجاى استدلال ) زياد است ، لذا مجبوريم از ديدگاه علمى ، منظور آنان را با تحليل به احتمالات بدست بياوريم . لذا ، براى شناخت منظور اين مدعيان احتمالاتى را مطرح مىكنيم و آنها را مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم .
احتمال يكم اين است كه آنان مىگويند : آن فعاليت مغزى كه انديشه ناميده مىشود ،
يك فعاليت بيهوده و بلكه مضر است كه در طول تاريخ زندگى بشر خود را به مغز انسانها تحميل نموده است اين احتمال خلاف همه حقايق روشنى است كه ما با آنها در ارتباط هستيم . زيرا ما با كمال وضوح مىبينيم اين انديشه بوده است كه بشريت را از زندگيهاى ابتدائى به مراحل پيشرفته فرهنگها و تمدنها و علوم و معارف و صنعت و هنرها رهنمون گشته و « من » او را تا بالاترين كهكشانها و ريزترين ذرات بنيادين طبيعت گسترده است . اگر ما انسانها در دوران كنونى گرفتار مصائب و ناگواريهاى فراوانى هستيم ، اين ناراحتى و ناگواريها ناشى از فعاليتهاى متنوع انديشه نيست ، بلكه ناشى از يك تبهكارى بسيار ريشهدار است كه از آغاز تاريخ تاكنون گريبان انسان را مىفشارد و سطرهاى تاريخ او را با خونابه و خون مىنويسد . اين تبهكارى همان « خود خواهى » است كه موجب هزاران دردهاى بيدرمان گشته و همه تلاشها و فداكاريها و محصولات عالى انديشه او را به باد فنا مىدهد . حتى همين مدعيان كه مىخواهند با منتفى ساختن انديشه از قاموس بشرى بزرگترين خدمت را بقول خودشان به بشريت انجام بدهند ( و در حقيقت انسان را با همين اختراعات و كامپيوترهايش روانه دوران ما قبل غارنشينى بفرمايند و تأكيد كنند كه مبادا از اين بهشت برين گوريلهاى باهوش گام بيرون بگذاريد ) خود بوسيله
[ 19 ]
فعاليتهاى فكرى فراوان ، و مقدمات منطقى انديشه ، مىخواهند بشريت را از انديشه و آزادى و علم و معرفت قطع كنند . آنچه كه اصول انسانى مبتنى بر علم و تجربه نشان مىدهد و صاحبنظران بىغرض و دانشمندان آگاه از دردهاى بشرى و درمانهاى آنها ، با كمال خلوص ، به بشريت تقديم مىكنند ، اينست :
آينه چون روى تو بنمود راست
خود شكن ، آيينه شكستن خطاست
شما انديشه را نشكنيد ، زيرا انديشه كه عبارت است از حركت عامل واقع يابى از يك عده مقدمات روشن براى كشف واقعيات و اثبات آنها ، حياتىترين فعاليت مغز بشريست ،
آنچه كه شما را به انديشه بدبين ساخته است قضايا و واحدهايى است كه فعاليت انديشه روى آنها به جريان مىافتد . در يك مثال بسيار ساده : آسيابى كه مطابق نظم و قانون خود كار مىكند ، اگر كلوخ در آن بريزيد ، آن را خاك كرده بشما تحويل خواهد داد و توقع آرد گندم اعلا از آن كلوخ ريخته شده در آسياب ، احمقانهترين توقع است . اگر از فعاليتهاى عالى فكرى ، نابود كنندهترين اسلحه را بسازيم و كره زمين را با ساكنانش و هر چه كه در آن است ، از بين ببريم تقصير انديشه نيست ، اين تقصير ما است كه از بهترين وسيله بدترين هدف را منظور كردهايم . اولين سخنى كه ما با اينگونه نويسندگان داريم ، اينست كه نخست هر موضوعى را كه مىخواهند اثبات يا نفى كنند آن را تعريف و تعيين كنند ، سپس شروع به كار اثبات يا نفى موضوعى كه به عهده گرفتهاند بنمايند .
احتمال دوم اينست كه منظور اين اشخاص از انديشه ، فعاليتهاى تجريدى و تخيلى محض باشد كه متأسفانه عدهاى فراوان از مردم را بخود مشغول داشته است ، اين يك حقيقت است كه در ميدان معرفت ، انسانهائى را مشاهده مىكنيم كه از واقعيات و جريانات عينى برون ذاتى بريده ، گويى در عالم هستى غير از من و مغز آنان چيزى بعنوان موجودات واقعى « جز من » وجود ندارد اين همان ذهن گرايى ايده آليسم مردود است كه اگر بشريت از آن پيروى مىكرد ، هيچ گونه علم و معرفت و صنعت و هنرى در طول
[ 20 ]
تاريخ نصيبش نمىگشت . براستى كسانى كه انديشه خود را صرف مفاهيم تجريدى و تخيلى محض مىنمايند و هيچ اعتنائى به واقعيتها ندارند ، همان مقدار مزاحم معارف انسانى هستند كه كسانى كه مىگويند : براى ما ارتباط مستقيم با واقعيات محسوس جهان عينى براى فهم همه ابعاد آنها كافى است و هيچ نياز به استدلال و استنباط و هشياريها و اكتشافات و خلاقيتهاى ذهنى وجود ندارد احتمال سوم واكنش سخت در مقابل انديشه گرايى است كه مردم فراوانى را از تماس با واقعيات جهان عينى محروم ساخته است آرى ، چنين جريانى نيز در عرصه تفكرات بشرى ديده مىشود كه گمان مىكنند : آسياب از ذات خود گندم مىروياند و آن را آرد مىكند و حتى آن آرد را خمير نموده و مىپزد و روى سفره آدم گرسنه مىگذارد نويسندگانى كه بجاى تعديل نظريات افراطى درباره انديشه ، نظريات تفريطى درباره آن ابراز مىدارند ، منتظر باشند كه روزى خود همين نظريات تفريطى نيز واكنشى تند بوجود آورد . ما بايد بدانيم پاسخ كسانى كه انديشه را حقيقت زاينده همه واقعيات مىپندارند ، آن نيست كه انديشه را بكلى از كار بيندازيم و مغز انسان را آيينهاى تعريف كنيم كه تنها صورتها و اشكال پديدههاى جهان عينى خارجى را منعكس مىسازد احتمال چهارم اين است كه تكيه بر مطلق انديشه كه پر از قضاياى مردود و خرافى است ، انسان را از واقعيات دور مىسازد . بلى قطعا همين طور است كه شما مىگوييد : ولى گرفتارى به جهل و حماقت و خرافات مربوط به خود انديشه كه يك فعاليت بسيار عالى براى تشخيص حقائق از خرافات است ، نميباشد ، بلكه همانطور كه گفتيم : مربوط به موادى ( قضايا و موضوعات و روابطى ) است كه ما انسانها به آسياب انديشه مىريزيم و همانطور كه مىدانيم آسياب آرد همان مواد را تحويل ما مىدهد كه در آن ريختهايم . به اضافه اينكه ما اگر بخواهيم حقائق را از تخيلات باطل تفكيك كنيم . قطعا به انديشه و حركت از طرق درست انديشيدن نياز داريم تا بتوانيم كار حياتى مزبور را انجام بدهيم .
[ 21 ]
احتمال پنجم گفته شده بشر بر همه دانستنىها دست يافته است ، ديگر مجهولى براى او باقى نمانده است كه نيازى به انديشه داشته باشد من درباره اين احتمال كه با نظر به وجود مجهولات بيشمار در برابر يك عده معلومات محدود ، مساوى هذيان گويى است ، هيچ سخنى براى گفتن ندارم . تاكنون هيچ دانشمند و فيلسوفى ديده نشده است كه واقعا از جريان علوم و فلسفه اطلاعى بدست بياورد و چنين ادعايى داشته باشد كه ما بر همه مجهولات دست يافتهايم و هيچ مجهولى در ارتباطات چهارگانه ( ارتباط انسان با خويشتن ، ارتباط انسان با خدا ، ارتباط انسان با جهان هستى و ارتباط انسان با همنوعان خود ) براى ما وجود ندارد اگر هيچ مجهولى وجود ندارد ، تقسيم شدن هر يك از علوم به نظرى و علمى خود به تنهايى دليل وجود هزاران مجهول در دانستنىها مىباشد .
البته منظور ما از علمى ، مطلق قضاياى ثابت شده در علم است اعم از آنكه تطبيقات علمى عينى هم داشته باشند يا نه ؟ زيرا اگر همه آنچه كه بعنوان مسائل فيزيكى مطرح مىشود ، علمى محض بود تقسيم به علمى و نظرى چه معنى دارد مانند فيزيك علمى و نظرى ، رياضيات علمى و نظرى ، حقوق علمى و نظرى ، اقتصاد علمى و نظرى و غير ذالك و بديهى است كه معناى يك قضيه نظرى اين است كه نوعى تاريكى و ابهام در آن قضيه وجود دارد كه مانع از ورود آن قضيه در جدول قضاياى علمى محض گشته است . بعلاوه اينكه هر يك از علوم ارتباطاتى با بينشهاى فلسفى خود دارد و موجب مىشود كه فلسفهاى براى آن علم محسوب شود مانند فلسفه حقوق ، فلسفه اقتصاد ، فلسفه فيزيك ، حتى فلسفه فلان عنصر هنرى و غير ذالك و بديهى است كه بررسىهاى فلسفى درباره يك مسئله خود دليل آن است كه پيرامون آن مسئله ، مفاهيم عمومى وجود دارد كه تطبيق آنها بر آن مسئله بايد بررسى شود . از طرف ديگر اين يك اصل بديهى است كه : در پيرامون هر قضيه بديهى ، قضاياى نظرى فراوانى وجود دارد مانند قضيه كل بزرگتر از جزء است كه پيرامون آن اين مسائل نظرى وجود دارد : معناى
[ 22 ]
كل چيست ؟ آيا كل فقط در كميتهاى محدود قابل تحقق است ؟ انواع ارتباطات كلها با اجزاء خود چيست ؟ آيا با رفتن جزء از بين كل هم از بين مىرود ؟ همانگونه كه پيرامون هر قضيه نظرى ، قضاياى بديهى وجود دارد . در اين صورت اگر ما در اين واكنش افراطى ذهن را مانند آيينه محض تصور كنيم ، 1 تكليف عدد در عمليات رياضى چه مىشود ؟ 2 مفاهيم كلى تجريدى يا انتزاعى كه موضوعات قوانين علمى از آنها تشكيل مىشود ، بكلى منتفى خواهند گشت . 3 تجسيم كه در موارد بسيار فراوان از هنرها ضرورت دارد ، معناى خود را بكلى از دست مىدهد . معناى تجسيم همانگونه كه مىدانيم عبارتست از تصور يك مفهوم يا يك مصداق بر خلاف آنچه كه هست با ترتيب اثر بر طبق همان خلاف . يكى از دوستان شما در صحنه نمايش زندگى امير كبير ،
نقش اين شخصيت را بازى مىكند ، شما دوستتان را كه مثلا نامش هم مسعود است مىشناسيد و يقين داريد كه امير كبير نيست ، ولى در همه موقعيتهاى حياتى سياسى و اجتماعى كه آن شخص ( آقاى مسعود ) بازى مىكند ، او را امير كبير تلقى نموده و همه كارها و گفتارها و همه حركاتش را بآن شخصيت نسبت داده ، و بر طبق واقعيت آنها كه در وجود امير كبير بوده است ، بازتاب نشان مىدهيد ، خشمگين مىشويد ، تعجب مىكنيد و حادثهاى كه زندگى اين شخصيت را پايان داده است شخصيت شما را غمگين مىسازد ،
در صورتيكه در هر يك از آن حالات بازتابى ، اگر از شما بپرسند كه واقعيت اين شخص كيست كه شما را به ايجاد عكس العمل موجب شده است ؟ شما در پاسخ خواهيد گفت :
اين شخص دوست من آقاى مسعود است كه با او همسايه هستيم . 4 خود هشيارى كه در اصطلاح عربى علم حضورى و در اصطلاح خارجى كنسيانس ، كانشنس گفته مىشود .
انسان در چنين حالتى من خود را درك مىكند ، بدون اينكه كمترين مغايرتى ميان من درك كننده و من درك شونده باشد . يعنى من انسان در حال علم حضورى هم درك مىكند و هم درك مىشود و اين درك بهيچ وجه با آينه بودن ذهن سازگار نمىباشد .
[ 23 ]
5 اكتشافات و اختراعات و همچنين ابداعهاى هنرى براى ابد بىتفسير و توجيه مىماند ، زيرا موضوعات و قضايايى كه بوسيله نوابغ كشف مىشوند و ابداعهايى كه بوسيله هنرمندهاى بزرگ بوجود مىآيند ، ناشى از انعكاس پديدههاى جهان عينى محسوس نمىباشند ، بلكه معلول انواعى از فعاليتهاى مغزى انسان است كه برخى از آنها مانند انديشه و تصور و حدس شناخته شده و بعضى ديگر مانند ريشه اصلى اكتشافات مجهول ماندهاند . و اگر وجود محسوسات عينى براى اكتشاف و اختراع و ابداعهاى هنرى كافى بود و نيازى به فعاليتهاى پيچيده مغزى نبود ، به چه علت همه مردم كه از همان حواس و ذهن آينهاى مكتشفين و مخترعين و هنرمندهاى بزرگ برخوردارند ،
توانائى اكتشاف و اختراع و ابداع را ندارند ؟ 6 تكيه بر فعاليتهاى حواس بطور مطلق در مواقع ارتباط با محسوسات ، موجب احكام و قضاياى خطا مىگردد ، براى منتفى ساختن اين خطا ، ضرورت انديشه و تكيه بر معلومات قبلى و اصول و قوانين تجربه علمى كه بيش از ارتباط فعلى با محسوسات در مغز ذخيره شدهاند ، بحديست كه هيچ عاقلى نمىتواند آن را منكر شود يا مورد ترديد قرار بدهد . بعنوان مثال كاملا روشن : وقتى كه شما يك پنكه برقى را بجهت حركت سريع به شكل يك دائره حقيقى مىبينيد ، اگر بر مبناى اين مشاهده ( يك دائره حقيقى عينى در مقابل شما وجود دارد ) صدها هزار قضيه علمى و فلسفى بسازيد ، همه آنها بر خطا است و حتى يك قضيه از آنها نمىتواند صحيح باشد . زيرا اگر چه ساختمان ذهن شما اقتضا مىكند كه بجهت ناتوانى آن از تفكيك نقاط حركت شاخههاى پنكه برق از يكديگر در ذهن ، آنرا دائره حقيقى ببينيد ، ( و خود اينگونه مشاهده خطا نيست ) ولى بديهى است كه با ديدن آن پنكه در حال سكون ( سه شاخه ساكن ) خطاى حكم شما درباره پنكه متحرك كه دائره بودن آن است ، آشكار مىگردد . ديدن حالت سكون سه شاخه پنكه در مغز شما بعنوان يك واقعيت ذخيره مىشود و در مواقع انديشه در باره نمايش دائره اجسام متحرك ديگر مورد
[ 24 ]
بهرهبردارى قرار مىگيرد . بنابر اين در بسيارى از موارد براى منتفى ساختن خطاهاى خود ، از واقعيات تجربى و قوانين تصفيه شده قبل از ارتباط با محسوسات استفاده مىكنيم .
7 آخرين مطلبى كه براى ضرورت انديشه مبتنى بر يك عده اصول و قواعد اثبات شده قبلى است ، چنين است : مطالبى را كه امثال مورتى در كتابهايشان آوردهاند ، يا مبتنى بر وحى است ، يعنى اين نويسندگان مطالبى را كه مطرح كردهاند بوسيله وحى از خدا گرفتهاند و هيچ كس را حق چون چرا در آنها نيست . اين درست همان است كه مىتوان گفت : نفى آن ، يعنى نفى واقعيت داشتن وحى يكى از عمدهترين هدفهاى مورتى است .
دوم اين كه تمامى مطالبى را كه او در كتابهايش آورده است ، بديهياتى هستند كه هيچ كس نمىتواند آنها را نفى كند اگر چنين است ، پس چرا اين بديهيات را فقط مورتى درك كرده است ، در صورتيكه بديهيات قابل فهم عموم و لو بطور نسبى مىباشد . و اگر مسائل نظرى هستند ، بديهى است كه مورتى بايد براى آنها دليل بياورد و ترديدى نيست در اينكه اين دليل مبتنى بر اصول و قوانينى خواهد بود كه براى مغزهاى بشرى قابل درك و فهم بوده باشد . پس براى اثبات گفتههاى مورتى ، انديشيدن كه مبتنى بر اصول و قواعد اثبات شده با قطع نظر از دعاوى مورتى است ، ضرورت كامل دارد .
از اين مباحث كه مطرح كرديم باين نتيجه مىرسيم كه بشر بدون انديشه ، يعنى بشر بدون فرهنگ ، بشر بدون علم ، بشر بدون تمدن ، بشر بدون تاريخ ، بشر بدون پيشرفت و بطور كلى بشر بدون انديشه يعنى بشر و آغاز دوران غارنشينى او . همانگونه كه در مباحث گذشته اشاره كرديم در طول تاريخ اينگونه تخيلات براى انكار بديهىترين حقايق فراوان بوده است . كيست فراموش كند آن سفسطه معروف كه مىگفت : دنيا با هر آنچه كه در آنست ، يك دقيقه قبل به وجود آمده است و هيچ كس نمىتواند اثبات كند كه دنيا دو دقيقه قبل از اين بوجود آمده است ، و اگر كسى بگويد پس اين همه كوهها و ،
درياها ، ستارهها و ميلياردها موجودات ديگر كه با كمال وضوح گذشت ميليونها بلكه
[ 25 ]
ميلياردها سال بر اين دنيا را اثبات مىكند چيست ؟ پاسخش روشن است و آن اينست كه دنيا با همه اين موجودات و با همين حافظه فعلى شما كه صدها هزار واحد را در طول ساليان عمر در آن ذخيره كردهاى همين دقيقه بوجود آمده است .
پاسخ اين سفسطه چنين است : اولا بر مبناى همان انكار واقعيت ، آينده دنيا را پس از يك دقيقه نيز مىتوان مورد انكار قرار داد . با اين بيان كه شما با هيچ راهى نمىتوانيد اثبات كنيد كه دنيا يك دقيقه ديگر باقى خواهد ماند ، بنابر اين اگر براى يكساعت ديگر كه غذا و آب و پوشاك براى شما ضرورت خواهد داشت ، تهيه نكنيد ، زيرا بهيچ وجه اثبات نمىتوان كرد كه دنيا تا يك دقيقه ديگر وجود خواهد داشت . و اگر در اين اتاق شما يك ماده منفجر گذاشتهاند كه چند دقيقه بعد منفجر خواهد شد ، شما منطقا نبايد فرار كنيد ، زيرا هيچ دليل قاطعى براى بقاى دنيا پس از يك دقيقه وجود ندارد بديهى است كه براى گويندگان هر دو مطلب ( درباره بوجود آمدن دنيا يك دقيقه پيش ، و عدم بقاى دنيا پس از يك دقيقه ) اتاق مخصوص براى بحث و گفتگو در بيمارستانهاى روانى تهيه شده است كه مىتوانند در آنجا مشغول تحقيقات شده و انقلابى در تكامل فكرى بشر ايجاد فرمايند