لطف و سالوس جهان خوش لقمهايست
كمترش خوركان پر آتش لقمهايست
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
تاريخ طولانى بشر قواعد كلى فراوانى را به افراد انسانى نشان داده است و هر كسى در
[ 9 ]
يك عمر معمولى حدّاقل چند بار آنها را مشاهده مىكند ، ولى متأسفانه كمتر كسى ديده ميشود كه از آن قواعد كلى براى حيات خود بهرهبردارىها نمايد . و بطور جدى مىتوان گفت :
« علوم جامعه شناسى و جامعه سازى بدون توجه به آن قواعد كلى ، بر اساس منطقى استوار نميباشد . » از آنجمله :
1 آنچه براى انسان خيلى شيرين مىنمايد ، شيرينى آن چيز را بقدرى شديد تلقى كند كه شخصيت انسان را از موقعيت و حدّ طبيعى خود ، منحرف بسازد ، تلخى ناگوارى را بايد بعنوان كيفر تجاوز شخصيت از موقعيت و حدّ طبيعى خود بچشد .
2 هر عملى ، عكس العملى دارد كه بالضروره آن را به وجود خواهد آورد . نهايت امر اين است كه مقدارى قابل توجه از عكس العملها در اين زندگانى مشاهده ميشود كه بهترين هشدار براى انسانها است كه بفهمند
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا
و اكثر عكس العملها بطور كامل و تمام در سراى ابديت مشاهده خواهد شد ، زيرا مواد و پديدهها و روابط و قوانين حاكم باين دنيا كه « عالم طبيعت است » توانايى بوجود آوردن يا نشان دادن عكس العملهاى بسيار شديد يا بسيار عالى و ممتاز را ندارند .
بعنوان مثال اگر همه دنيا تمامى نيروها و استعدادها و امكانات خود را جمع آورى كند كه كيفر قتل عمدى يك انسان بىگناه را در صورت عكس العمل واقعى آن نشان بدهد ، نمىتواند ، و همچنين اگر دنيا با همه موجوديت خود بخواهد پاداش عالى عدالت و حقگرايى جدّى انبياء و اولياء مانند امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام را بدهد ،
توانايى آن را ندارد . بنابر اين
باش تا خورشيد حشر آيد عيان
[ 10 ]
3 تكيه بر هر موضوعى و عشق و خيرگى به آن ، عامل اختلال خود را در درون خود مىپروراند .
تفسير اين قاعده چنين است شخصيت ( من انسانى ) در برابر حقائقى كه به آنها جلب مىشود ، يكى از دو عامل بسيار مهم را [ كه بنظر مىرسد آنها را در درون خود دارد ] به فعاليت واميدارد :
الف اگر محبت و علاقه شخصيت انسان درباره يك حقيقت در حدّ معقول و به مقتضاى هويت واقعى آن حقيقت باشد ، يك عامل مثبت و سازنده [ از طرف خود شخصيت ] آن محبت و علاقه را به سود آن شخصيت به ثمر مىرساند و آدمى را از خود بهرهور مىسازد .
ب در صورتيكه آدمى آن حقيقت را مانند يك حقيقت مطلق تلقى نموده و در آن خيره شود و بيش از حدّ معقول كه طبيعت آن حقيقت اقتضاء مىكند ، به آن عشق بورزد ، عاملى ويرانگر از طرف همان شخصيت سر مىكشد و نخست ناشايستگى حقيقت مزبور را براى آن خيرگى و عشقورزى اثبات مىكند و سپس تباهى شخصيت را در رابطه با آن حقيقت تحقق مىبخشد .
4 تكيه بر خويشتن ، بيش از حد معقول ، سقوط درد آورى را بدنبال دارد .
البته درك همه آن قواعد كلّى كه در اين مبحث متذكر مىشويم ، نيازمند هشيارى و حساسيت وجدان و ذهن آدمى است ، زيرا هنگامى كه وجدان و ذهن آدمى هشيار و حسّاس نباشد ، چنين شخصى حتى پيوستگى مربوطترين پديدهها را به يكديگر كه در جريانات علت و معلول [ بطور مستقيم ] مشاهده مىكند ، نمىفهمد ، چه رسد به مشاهده عكس العملهاى معقول كه بدنبال عملهاى محسوس به وجود مىآيند . اينگونه اشخاص چه بسا با چشم خود مىبينند كه سوختن يك جسم قابل احتراق ، مثلا فرش ، به علت آتشى است كه چند لحظه پيش در آن فرش افتاده است ، با اينحال ، همان آتش به
[ 11 ]
سرعت از ذهن او ناپديد مىشود و معلول كه همان سوختن فرش است ، در جلو چشمانش نمودار مىگردد . آرى ، درك و دريافت آن قواعد كلى نيازمند هشيارى و حساسيت وجدان و ذهن آدمى است . ولى براى درك و دريافت « سقوط دردآور تكيه بر خويشتن بيش از حدّ معقول » ، شرط مزبور ( هشيارى و حساسيت ) در حدّ بسيار عالى بايد باشد تا آدمى بتواند بفهمد كه از كدامين موقعيت عالى بكدامين درجه پست سيه چال سقوط كرده است . يك مثال بسيار ساده ولى كاملا قابل تطبيق بر مورد بحث ،
موضوع سيگار كشيدن است كه انسان در آغاز شروع به كشيدن سيگار ، بجهت سلامت و حسّاسيت ريه و ديگر اعضاى درونى [ كه استعداد عكس العمل تأثرى در برابر دود مزاحم را دارند ] احساس سوزش و ناراحتى ريوى مىنمايد ، كم كم با تكرار كشيدن سيگار از تأثر مزبور ( سوزش و ناراحتى ) كاسته ميشود ، تا جايى كه آدم معتاد عمل سيگار كشيدن را يك پديده طبيعى احساس مىكند و هنگامى كه سيگار را كنار مىگذارد ، تا مدتى احساس ناراحتى و زجر مىنمايد . يك مثال ديگر هم كه در عين سادگى ، وضع مورد بحث ما را دقيقا بيان مىكند ، شغل قصابى است . قطعى است كه يك انسان با داشتن مغز و روان معتدل ، براى اولين بار كه حيوانى را مىكشد ، حالت ناراحتى و غير عادى دارد ، و با تكرار اين كار ، روزى فرا مىرسد كه اگر همه حيوانات روى زمين را از پاى در آورد ، نه تنها احساس ناراحتى براى او دست نميدهد ، بلكه اگر موقعيت از نظر حرفهاى مقتضى چنان عملى باشد و او آن را انجام ندهد ، خود را ناراحت مىيابد .