مگر نه چنين است كه من يا شخصيت آدمى در مسير حيات معقول در طلب شايستگيهاى وجود خود ، و كمالاتى است كه اشتياق به آنها در درون او وجود دارد ؟
مگر نه اينست كه ظرافت و لطافت و استعداد تجرد آن شخصيت ، بالاتر از همه امور دنيوى است ؟ مگر نه اينست كه قرار دادن شخصيت در اسارت ميان حلقههاى زنجير امور دنيوى ، آن را تا حد همان امور پايين مىآورد ؟ آرى ، قطعا آرى زيرا
اى برادر تو همان انديشهاى
ما بقى خود استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل ، گلشنى
ور بود خارى تو هيمه گلخنى
حال كه چنين است ، اين چه خصومت نابكارانهايست كه انسان با خويشتن به راه انداخته است كه يوسف خود را به چند درهم ميفروشد و شخصيت خود را تبديل ميكند به آهن و سيمان و فرش و اشياء عتيقه مانند كاسه سفالين 917 سال مثلا كه لب آن شكسته و از چند جاهم شكاف برداشته است 1 و چه شبها كه ساعاتى از آنها را كه ميتوانست با خداى آفريننده سپهر لاجوردين به مناجات بپردازد و با رازهاى نهانى هستى آشنائى پيدا كند و به دردها و درمانهاى بنى نوع خود بينديشد و جان خود را جلائى بخشد ، با آن كاسه سفالين به راز و نيازها پرداخته است كه اى كاسه سفالين عزيز ، من فداى دستهاى آن كوزهگرى شوم كه ترا ساخته و خود نيز جزء يك كاسه سفالين يا دسته كوزهاى سفالين شده است كه فعلا دل يك انسانى مثل مرا ربوده است من قربان ماده خاكى و شكل كاسهاى تو گردم كه قوانين خشن و بيرحم طبيعت لبه ترا شكسته و شكافهائى در تو ايجاد كرده است من هرگز نه طبيعت را خواهم بخشيد و نه قوانين آنرا كه چنين ظلمى را بر تو روا داشته است شايد هم اين راز و نياز به قدرى اوج بگيرد كه سيل اشك را از
-----------
( 1 ) براى تعيين تاريخ فوق ( 917 سال ) مخصوصا براى آن 17 سال ، ماهها شايد هم سالها انديشيده است
[ 273 ]
ديدگان آن احمق از مجراى رخسارش به همان كاسه سفالين سرازير كند كه اگر قطرهاى از آن را در راه شناخت دردهاى خود و انسانهاى جامعهاش ميريخت و با اخلاص و كوشش جدى به جستجوى درمان آنها مىپرداخت ، به تقليل دردها و پيدا كردن درمانها موفق مىگشت . خلاصه بحث و گفتگو در اينكه ما با امور دنيوى چه مقدار و چگونه ارتباط برقرار كنيم ؟ در اين كره خاكى و با تفكر و تعقل اين انسانها به جائى نخواهد رسيد ،
مگر اينكه مبنا و بنياد يا علل اوليه ارتباطهائى را كه با امور دنيوى برقرار ميكنيم ،
به دست بياوريم ، اگر در اين مسأله درست بينديشيم و بخيالات و وساوس ذهنى تكيه نكنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه مبنا و بنياديا علل اوليه اين ارتباطها يا ضرورتهاى مادى و معنوى است و يا ميخواهمها به طور عموم . اگر ضرورتها را اصل قرار بدهيم ،
بدانجهت كه ملاك ضرورتها بدست آوردن امكانات حركت شخصيت آدمى در مسير حيات معقول در طلب شايستگيها و كمال ميباشد ، لذا به وجود آوردن ارتباط آزاد با امور دنيوى لزوم پيدا مىكند و در نتيجه گسترش ارتباط شخصيت با امور دنيوى محدودتر ميگردد و همانطور كه در منابع معتبر اسلامى آمده است ، با كفايت كردن يك فرش براى زندگى ، شخصيت را براى بدست آوردن فرش دوم ، تنزل نميدهد ، زيرا ميداند همانگونه كه امير المؤمنين عليه السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد « هر كس كه به تكاثر امتيازات اين دنيا مبتلا گشت ، بر عوامل هلاك خويشتن افزود و سپس در اندك زمانى هم از وى جداگشت . » و اگر ميخواهمها را مبنا و بنياد و علت قرار بدهيم ، به اين معنى كه بگويم : « هرچه را خواستم اگر قدرت داشته باشم بايد با آن شىء ارتباط « از آن من » برقرار كنم در اين صورت است كه هويت شخصيت مانند ماده مايع خواهد گشت كه تعين آن وابسته به ظرف است و اگر در سطح زمين باشد هر طرف كه نشيب است به آنطرف سرازير ميگردد .
اگر بخواهيم تشبيه ما در اين مورد تا حدودى كاملتر باشد بايد مقدارى آب را تصور كنيم كه در سطح زمين به جريان مىافتد و به طرف نشيب سرازير ميگردد و آن نشيب داراى موادى مانند خاك و آرد و انواعى از پودرها است كه آب را به خود جذب مىكنند و به صورت گل و خميرهائى متنوع در مىآيند و بدين ترتيب آب تعين مشخص خود را از دست ميدهد .
[ 274 ]
37 ، 40 كم من واثق بها قد فجعته و ذي طمأنينة إليها قد صرعته و ذي أبّهة قد جعلته حقيرا و ذي نخوة قد ردّته ذليلا ( چه بسا كسى كه وثوق به اين دنيا داشت دردهايش او را فراگرفت و كسى را كه اطمينان به آن نموده بود به خاك هلاك انداخت و بسا چشمگيران با حشمت را كه پست گردانيد و داراى كبر و نخوتى را كه به ذلت و خوارى برگرداند )