ارتباط آزاد با همه آنچه كه دنيا براى انسان عرضه ميكند :

اينست قانون رشد شخصيت آدمى

هر متفكر و هر مكتبى كه به شما بگويد نبايد شما با هيچ يك از اموال و امتيازات و زيبائى‏ها و مقامات دنيا هيچگونه ارتباطى داشته باشيد همانقدر به هويت شما و دنيا نادان است كه بگويد : شما بايد بكوشيد با هر گونه اموال و امتيازات و زيبائى‏ها و مقامات دنيا رابطه اختصاصى عميق و پرستش برقرار كنيد دريغا كه اين افراط و تفريط همواره سطرهاى كتاب وجود آدمى را مشوش و ناخوانا نموده است كسانى كه فكر مى‏كنند انسان ميتواند بدون ارتباط شخصى با امور دنيوى كه در بالا متذكر شديم ، از حيات معقول برخوردار باشد مانند اينست كه بگويد : انسان در اين دنيا ميتواند و بايد بدون ارتباط با بدن و حتى بدون ارتباط با نيروها و استعدادهاى درونى خود زندگى كند و به حيات معقول برسد پس بيائيد نخست هويت و ارزيابى ارتباط روح و شخصيت‏مان را با بدن مادى خود بررسى كنيم ، آيا ارتباط اعضاى مادى ما با شخصيت روح ما چنانست كه ما احساس لزوم پرستش درباره آنها مينمائيم ؟ يعنى آيا ما بايد انگشت و دست و پا و گوش و ديگر اعضا را بپرستيم ؟ نه هرگز ، زيرا هنگاميكه پاى جان شخصيت و روح در كار باشد ما از وجود آن اعضاء چشم ميپوشيم مثلا اگر دست به يك بيمارى مبتلا شد كه اگر قطع نشود جان را در خطر مرگ قرار ميدهد ، قطعى است كه چشم از دست ميپوشيم و آن را

[ 270 ]

قطع ميكنيم . آيا وقتى كه شخصيت شما درباره يك مسأله مهمى به انديشه پرداخته است ، تصوير دست و پاى‏تان را بدانجهت كه اعضائى از بدن شما ميباشند در آن انديشه دخالت ميدهد آيا براى شما مطلبى خنده آورتر از اين ، پيدا ميشود كه به شما بگويند : بدانجهت كه شما چشم داريد ، بنابر اين ، هنگاميكه درباره شخصيت و روح و جان به تفكر پرداخته‏ايد ، به طور حتم آينه را جلوى روى خود گذارده و با تماشا به چشم و تحصيل رضايت آن ، به فهم و درك مسائل مربوط به شخصيت و روح و جان بپردازيد مسلم است كه پاسخ اينگونه سؤالهاى مسخره منفى است . منطق خردمندانه‏اى كه شما در اين مسأله خواهيد گفت اينست كه با كمال اهميتى كه اعضاى بدن من براى من دارد ، با اينحال ، من نه ميتوانم به آن اعضاء عشق بورزم و نميتوانم به آنها بى‏اعتناء باشم ، زيرا عالى‏ترين و اختصاصى‏ترين مركبى است كه جان و شخصيت و روح مرا به سر منزل مقصودم در اين زندگانى خواهد رساند . بنابر اين ، ميتوانيم بگوئيم : همانگونه كه اعضاى كالبد مادى من با داشتن شديدترين اهميت نميتوانند هدف و حقيقت حيات مرا تعيين كنند و نميتوانند در ارزش و شرف و حيثيت بر جان و شخصيت و روح من تقدم بجويند ، همچنان اموال و امتيازات و زيبائى‏ها و مقامات دنيا با داشتن كمال اهميت يا نظر به ايفاى مختصات حياتى كه دارند ، نبايد در ارزش و شرف و حيثيت بر حقائق روحى آدمى مقدم باشند . با اين فرض است كه ميتوانيم به حقيقت و عظمت اين جمله كه از پيشوايان معصوم آمده است پى ببريم كه فرموده است :

إعمل لدنياك كأنّك تعيش أبدا و اعمل لآخرتك كأنّك تموت غدا ( براى دنيايت آنچنان كار كن كه گوئى تا ابد زنده خواهى ماند و براى آخرتت آنچنان عمل كن كه گويى فردا خواهى مرد . ) رابطه آزاد از به كاربستن اين اصل به وجود مى‏آيد ، يعنى بدست آوردن اموال و امتيازات و مقامات دنيوى به عنوان وسائلى ضرورى كه كمترين مسامحه نبايد در آنها صورت بگيرد و عالى‏تر و با عظمت‏تر تلقى كردن جان و شخصيت و روح

[ 271 ]

كه هدف حيات معقول هرچه تلقى شود ، با ارزش و ترقى اين حقائق قابل وصول خواهد بود . 31 ، 33 غرّارة ، غرور ما فيها ، فانية ، فان من عليها ، لا خير في شي‏ء من أزوادها إلاّ التّقوى . ( اين دنيائى است بسيار فريبنده و هرچه در آنست فريب . اين دنيائى است فانى و هرچه كه روى آن است بر فنا . ) درباره فريبندگى دنيا و فناى آن ، مباحثى در گذشته طرح شده است و همچنين درباره تقوى در مجلد سوم از صفحه 338 تا 342 و مجلد پنجم از صفحه 63 تا صفحه 67 و مجلد ششم از صفحه 27 تا صفحه 31 و مجلد يازدهم صفحه 7 و 8 و از صفحه 19 تا صفحه 27 و مجلد سيزدهم از صفحه 58 تا صفحه 74 و از صفحه 144 تا صفحه 147 بررسى‏هائى شده است مراجعه فرماييد . 34 ، 36 من أقلّ منها استكثر ممّا يؤمنه ، و من استكثر منها استكثر ممّا يوبقه و زال عمّا قليل عنه ( و هر كس كه از اين دنيا [ لذائذ و مطالب دنيا ] اندكى گرفت بسيارى از عوامل امن و اطمينان [ از نتائج ناگوار ] را به دست آورد ، و هر كس كه به تكاثر از امتيازات اين دنيا مبتلا گشت بر عوامل هلاكت خويشتن افزود و در اندك زمانى از وى جدا گشت . )

[ 272 ]