از اين دنياى شگفت‏انگيز در انتظار دو چهره متضاد باشيد تا فريبش را نخوريد .

اين تاريخى كه من و شما در نقطه‏اى ناچيز و گذرا از آن زندگى ميكنيم ،

هزاران نيرومند كامور را به خود ديده است كه صبحگاه در شاديها غوطه‏ور بودند و شامگاه در امواج طوفانى اندوهها مضطرب و سرگشته بوده‏اند . صداى دلنواز كوس و دراى سلطه و اقتدار بامدادى را طنين شوم حركت زنجير اسارتش در شامگاه آنروز خاموش ساخته است . صبحگاه آنروز كه ناپلئون بناپارت در واترلو طعم شكست فضيحت بار را براى اولين بار چشيد ، بسيار شادمان و خندان بود ، زمين زير پايش ،

آسمان بالاى سرش درخت‏ها ، تپه‏ها ، ماهورها ، حتى خود دره واترلو هم به چهره خندان ناپلئون مى‏خنديدند گوئى اصلا اين دنيا همه قوانين و اصول و حركاتش فقط براى خنديدن و خنداندن ناپلئون بكار افتاده است . بينوا ناپلئون كه اطلاعى از حركت ابرى سياه و پرباران كه فضاى دره واترلو را پيش گرفته بود نداشت آن ابر سياه كه با فروريختن بارانش اشكهاى موزون آن مستكبر قرون را از چشمان بسيار جذابش بر رخسارش جارى ساخت كه فكر سرورى بر اروپا و سيادت بر آسيا را از مغز خامش بيرون ساخت . براستى دنيا در آن روز كه چشمان جذاب ناپلئون را پس از خنده بسيار عميق و طولانى صبحگاهى گريانيد ، منظره‏هاى بس جالب كه ضمنا بوجود آورده بود براى آموزش درس عبرت از اين دنيا كتابى گشوده نبود ؟

مى‏گويند : ناصر الدين شاه قاجار هم در صبحگاه آنروز كه در حضرت عبدالعظيم عليه السلام بدست ميرزا رضاى كرمانى كشته شد بسيار خوشحال و شادمان بود و نميدانست كه لبهائى كه امروز بامداد براى خنده گشوده شده است ، چند ساعت ديگر پس از نيم گريه نهائى براى ابد بسته خواهد شد . اين است طبيعت دنيا خنده‏اى و گريه‏اى ، نشاطى و اندوهى و بالعكس سلطه‏اى و شكستى ، فرازى و نشيبى و بالعكس ،

دشوارى و آسانى و بالعكس و زحمتى و راحتى و بالعكس . تا آنگاه كه خاموشى ابه‏ى فرا رسد . اگر كسى بخواهد شخصيت او در اين نوسانات متضاد متلاشى نشود و از اين مثبت و منفى‏ها براى « حيات معقول » خود برخوردار گردد ، اين است كه منطقه روح را بر اين نوسانات مثبت و منفى‏ها ببندد و نگذارد منطقه روح دستخوش اين امور قرار بگيرد . براى حفظ منطقه روح از اين امور ، هيچ راهى جز تحصيل قدرت

[ 268 ]

و آگاهى براى شخصيت ديده نميشود . زيرا شخصيت آدمى فقط به بركت قدرت و آگاهى و استقلال است كه ميتواند امور متضاده فوق را با ارزيابى خردمندانه آنها ،

دريافت و با آنها ارتباط معقول برقرار كند . اگر شخصيت آدمى آن نيرو را بدست بياورد كه امور متضاده فوق نتوانند در سطوح عميق منطقه روح او نفوذ كنند و مانند اجزاء متنوع از سپاه از جلو آن منطقه رژه بروند ، همان امور اصول ثابت خود را تحويل پالايشگاه منطقه مزبور ميدهند و به راه خود ميروند . 27 ، 30 لا ينال امرؤ من غضارتها رغبا إلاّ أرهقته من نوائبها تعبا ، و لا يمسي منها في جناح أمن إلاّ أصبح على قوادم خوف ( هيچ كسى از طراوت و عيش و عشرت دنيا برخوردار نگردد مگر اينكه از مصيبت‏هايش خستگى و مشقت بر او حمل كند و هيچ انسانى را بر بال امن خود به شامگاه نرساند مگر اينكه بامدادان بر پرهاى ضعيف و وحشت‏آور خود سوار كند ) .