اين ممكن است كه انواعى از تخديرها نگذارد كه انسان گريه شامگاهى بعد از خنده بامدادى را بفهمد ، و اين نيز ممكن است كه آدمى به جهت فرو رفتن در شاديها و خوشيهاى جالب دنيا در موقع روى آوردن ، ناگواريها و دردهاى پشت كردن آن را درك نكند ، ولى اين نفهميدن و درك نكردن را نبايد به حساب واقعيات در آورده و چنين گمان كرد كه گريهاى در دنبال خنده نيامد و شادى روى آوردن دنيا با اندوه پشت گرداندنش پايان نپذيرفت بلكه بايد متوجه شد كه نفس آدمى به جهت اشتغال به مديريت دستگاه درونى و برونى وجود آدمى ، نميتواند دست از كار خود بردارد و به تحصيل آگاهى و تأثر درباره آنچه كه در اعماق شخصيت وى ميگذرد بپردازد ،
لذا خواه او بداند يا نداند هيجانها و تأثرات شادىانگيزى كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد ، اثر منفى خود را كه اندوه تزلزل شخصيت است به دنبال خواهد آورد .
نهايت امر
آتشش پنهان و ذوقش آشكار
دود او ظاهر شود پايان كار
داستان آدمى در اين جريان شبيه به داستان آن مرد ساده لوح است كه درباره مهارت دزدان با او گفتگو ميكردند كه
گفت اى قصاص در شهر شما
كيست چابكتر در اين فن دغا ؟
گفت خياطيست نامش پورشش
اندرين دزدى و چستى خلق كش
مرد ساده لوح :
گفت من ضامن كه با صد اضطرار
او نيارد برد از من رشته تار
پس بگفتندش كه از تو چستتر
مات او گشتند در دعوى مپر
تو به عقل خود چنين غره مباش
كه شوى ياوه تو در تزويرهايش
پس از بحث و گفتگوى بسيار ، مرد ساده لوح گفت : من حاضرم اسب تازى خود را گرو بگذارم كه اگر آن خياط توانست از قماش من چيزى بدزدد ، اسب من از آن شما باشد و اگر خياط نتوانست از قماش من بدزدد ، من اسبى از
[ 265 ]
شما بگيرم . مرد ساده لوح آن شب از بسيارى فكر و خيال به خواب نرفت شب گذشت و
بامدادان اطلسى زد در بغل
شد ببازار و دكان آن دغل
پس سلامش كرد گرم آن اوستاد
جست از جالب به ترحيبش گشاد
آن خياط استاد
گرم پرسيدش ز حد ترك بيش
تا فكند اندر دل او مهر خويش
مرد ساده لوح
چون شنيد از وى نواى بلبلى
پيشش افكند اطلس استنبلى
كه ببر اين را قباى روز جنگ
زير دامن واسع و بالاش تنگ
تنگ بالا بهر جسم آراى را
زير واسع تا نگيرد پاى را
خياط استاد
گفت صد خدمت كنم اى ذووداد
دست بر دو چشم و بر سينه نهاد
پس به پيمود و بديد او روى كار
بعد از آن بگشاد لب را در فشار
از حكايتهاى ميران در سمر
و از كرمها و عطاى آن نفر
و ز بخيلان و ز تخسيراتشان
از براى خنده هم داد او نشان
همچو آتش كرد مقراضى برون
ميبريد و لب پر افسانه و فسون
يك مضاحك گفت آن چست اوستاد
ترك مست از خنده شد سست و فتاد
مرد ساده لوح
چونكه خنديدن گرفت از داستان
چشم تنگش گشت بسته آن زمان
خياط استاد
پارهاى دزديد و كرد او زير ران
غير چشم حق ز جمله آن نهان
حق همى ديد آن ولى ستارخوست
ليك چون از حد برى غماز اوست
ترك را از لذت افسانهاش
رفت از دل دعوى پيشانهاش
اطلس چه ، دعوى چه ، رهن چه
ترك سر مستيت در لاغاى اچه
لابه كردش ترك كز بهر خدا
لاغ نيكوكان مرا شد مغتذا
گفت لاغ خنده انگيز آن دغا
كه فتاد از قهقهه او برقفا
[ 266 ]
پاره اطلس سبك در نيفه زد
ترك غافل خوش مضاحك ميمزد
همچنين بار سوم ترك خطا
گفت لاغى گوى از بهر خدا
گفت لاغى خندمينتر از دوبار
كرد او آن ترك را كلى شكار
چشم بسته عقل جسته مولهه
مست ترك مدعى از قهقهه
خياط استاد
پس سوم بار از قباد ز ديد شاخ
كه ز خندهاش يافت ميدان فراخ
چون چهارم بار آن ترك خطا
لاغ از استاد ميكرد اقتضاء
رحم آمد بر وى آن استاد را
كرد در باقى فن و بيداد را
گفت مولع گشته اين مفتون بر اين
بيخبر كاين چه خسار است و غبين
بوسه افشان كرد بر استاد او
كه مرا بهر خدا افسانهگو
اى فسانه گشته و محو از وجود
چندچند افسانه خواهى آزمون
گفت در زى ترك رازين در گذر
واى بر تو گر كنم لاغى دگر
بس قبايت تنگ آيد باز بس
اين كند با خويشتن خود هيچكس
خنده چه ؟ رمز اگر دانستئى
آن ز صد گريه بتر دانستئى
ترك خنده كن ايا اى ترك مست
ز انكه عمرت رفت و خواهى گشت پست
چونكه بنهاد آن قباد رزى ز دست
اسب را برباد داد آن ترك مست
25 ، 26 و حرىّ إذا أصبحت له منتصرة أن تمسى له متنكّرة ، و إن جانب منها اعذوذب و احلولى أمرّ منها جانب فأوبى ( شايسته دنيا است [ وضع آن چنين است ] كه اگر بامدادان براى كسى يارى كند ،
شامگاهان قيافه زشت و خصومت به او خواهد نمود ، و اگر طرفى از دنيا گوارا و شيرين شود ، طرف ديگر آن تلخ و ناگوار خواهد بود . )
[ 267 ]