اگر دنيا براى كسى اقبال كند و رام شود و به مرام او بگردد و اگر همه مقتضيات براى زندگى با رفاه و آسايش آماده و موانع برداشته شود ، و اگر وجود انسان چه از بعد طبيعى محض و چه از بعد روانى او سالم و تندرست و براى برخوردارى از دنيا و عوامل جالب آن مهيا باشد پس از اين دو « اگر » و مقدارى « اگر » هاى ديگر ، كه دنيا را تسليم انسان نمايد ، همين كه در مقدمات چشيدن طعم لذائذ آن قرار گرفت و همين كه گوشه نقاب از چهره خواستنىهاى دنيا بالا رفت ، ناگهان پژمردگى و افسردگى ناشى از فرورفتن خارهاى زهر آگين حوادث و استرداد طبيعت آنچه را كه از وسائل و عوامل لذت داده بود ، آغاز ميگردد ، تا آدمى بخواهد گوشهاى از آن را اصلاح كند ، سطوح ديگرى از آن لذائذ و خواستنىها از هم ميپاشد ، چنانكه گوئى همه قوانين جاريه در طبيعت و موجوديت خود انسان با او به لجاجت و دهن كجى پرداخته است . همانگونه كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود :
براى كسانى كه دنيا مورد رغبت و خشنودى ذاتى است ، فاصله ما بين شكوفائى و پژمردگى آن ، يك بهبه است و يك آه . در بيان اين معنى در همه ادبيات اقوام و
[ 263 ]
ملل شرق و غرب و قديم و جديد مطالب بسيار جالبى گفته شده است . در ادبيات فارسى كه از فرهنگ اسلام اشباع شده است . در اين معنى ابيات بسيار جالب آمده است كه ما براى نمونه چند بيت در اينجا مىآوريم .
افسوس كه نامه جوانى طى شد
و آن تازه بهار زندگانى طى شد
حالى كه ورا نام جوانى گفتند
معلوم نشد كه او كى آمد كى شد
يك چند به كودكى به استاد شديم
يك چند به استادى خودشان شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
از خاك بر آمديم و برباد شديم
يك چند پى زينت و زيور گشتيم
يك چند پى دانش و دفتر گشتيم
در عهد شباب
كرديم حساب
چون واقف از ين جهان ابتر گشتيم
دست از همه شستيم و سمندر گشتيم
نقشى است بر آب
يا رب درياب
20 ، 24 لم يكن امرؤ منها فى حبرة إلاّ أعتقبته بعدها عبرة ، و لم يلق في سرّائها بطنها إلاّ منحته من ضرّائها ظهرا . و لم تطلّه فيها ديمة رخاء إلاّ هتنت عليه مزنة بلاء ( هيچ انسانى از اين دنيا شادمان نگشت ، مگر اينكه اشكى بدنبالش فرا رسيد .
و به هيج احدى با سود و خيرات و شاديهاى خود روى نشان نداد مگر اينكه با ضررهائى كه به او وارد كرد پشت به او گردانيد اين دنيا بارانى اندك بر كسى نباريد مگر اينكه رگبارى از ابر و ناگواريها بر او فرو ريخت . )
[ 264 ]