اين دنيا مى‏فريبد و ضرر خود را وارد ميسازد و دگرگون ميشود و ميخورد و نابود ميكند و ميرود .

يكى از مختصات حيات معمولى آن است كه در لحظاتى كه سطوح روانى آدمى در حال تأثر به سر ميبرد اعم از اينكه تأثرش از مقوله شاديها باشد يا اندوه‏ها همان تأثر كيفيتى را كه در سطوح روانى به وجود آورده است فوق زمان احساس كرده آنرا شبيه به يك حالت جاودانى براى روان تلقى مى‏كند ، لذا در خلاف آن تأثر و مختصات آن نميتواند بينديشد و به همين جهت است كه اكثر مردم از سلطه و نظاره عالى بر آن تأثر ناتوانند و در نتيجه چه خطاها و اشتباهاتى كه در مواقع تأثرات مورد ارتكاب قرار ميگيرد كه اگر پس از آن حالت تأثر ، بار ديگر هشيارى و اعتدال روانى به درون آن شخص بازگشت كند ندامت و تأسف به او هجوم مى‏آورد . يكى ديگر از مختصات تأثرات مخصوصا در آن نوع تأثرات كه عميق‏تر باشند ، تصرف ذهنى شگفت‏انگيز در گذشت زمان است . اغلب چنين است كه در تأثرات شادى انگيز ،

زمان امتداد خود را از دست ميدهد و به اصطلاح معمولى كوتاه ميشود به قدريكه انسان در شگفتى فرو ميرود و از خود ميپرسد : واقعا پنج ساعت گذشت ؟ در صورتيكه

[ 255 ]

براى اين شخص كه در خوشى غوطه‏ور بود ، دقائقى چند تلقى ميگردد ، آنهم به جهت اندك آگاهى‏هائى كه در طول خوشى مانند بارقه‏هاى بسيار ناچيز در مغزش به وجود آمده است . خلاف اين احساس درباره زمان ، در تأثرات اندوهى است ، يعنى براى كسى كه در ناگوارى بسر ميبرد ، بدانجهت كه من آدمى [ يا هر عامل مغزى ديگر ] تلاش شديدى براى گذشتن زمان مينمايد ، يا رنج و زجر مفروض براى من از درك معتدل حركت خود و جهان خارج از خود جلوگيرى مى‏كند ، لذا گوئى به قول :

بعضى از شعراء زمان زمين‏گير شده است .

اگر صبح قيامت را شبى هست آن شبست امشب
طبيب از من ملول و جان ز حسرت در لب است امشب

حجة الاسلام نير

1 يمشى الزّمان بمن ترقّب حاجة
متثاقلا كالخائف المتردّد

2 و يخال حاجته الّتى يصبوا لها
فى دارة الجوزاء أو فى الفرقد

3 و إذا الفتى لبس الأسى و مشى به
فكأنّما قد قال للّزّمن اقعد

4 فإذا الثّوانى أشهر و إذا الدّقا
ئق أعصر و الحزن شى‏ء سرمد

1 ايليا ابو ماضى 1 زمان براى كسى كه در انتظار برآورده شدن نيازى بسر ميبرد ، به قدرى سنگين حركت مى‏كند كه گوئى يك آدم در حال ترس و تردد حركت مينمايد .

2 آن نيازى را كه او علاقه شديد به برآورده شدن آنرا دارد در منطقه ستاره جوزا يا در فرقدان مى‏بيند .

3 و هنگاميكه يك انسان لباس اندوه پوشيد و با آن حركت كرد ، مانند اينست كه به زمان گفته است بنشين و حركت مكن .

4 در اين موقع است كه ثانيه‏ها براى او ماهها است و دقيقه‏ها اعصاريست

-----------
( 1 ) ديوان ايليا ابو ماضى داليه .

[ 256 ]

و اندوه حالتى ابرى . ) پس از اين مقدمه درك سخن امير المؤمنين عليه السلام كه « اين دنيا سخت فريبنده است » روشن ميشود و اما اينكه اين دنيا بسيار ضرر بار است ، بدانجهت است كه اقبال به اين دنيا نخستين ضررى كه به انسان ميزند اينست كه با فريبندگى‏هايش نميگذارد آدمى به حقائق و واقعيات مربوط به پديده فريبنده بينديشد و مصالح و مفاسد آنها را خوب درك كند . از طرف ديگر خود گذشت زمان براى اشخاص معمولى [ نه رشد يافتگان آگاه به معناى گذشته و حال و آينده ] موجب كاهش ساليان عمر و از دست رفتن قدرت‏ها و امتيازات ميباشد بدون اينكه در برابر آنچه از دست داده است چيزى به دست بياورد . شگفتى دنيا در همين نكته است كه وقتيكه چيزى از مردم معمولى ميگيرد آنچه را كه به عنوان عوض ميدهد كم ارزش‏تر از آنست كه از آن مردم گرفته است . به قول نظامى گنجوى :

بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

1 اينكه گفتيم « چيزى را كه از مردم معمولى ميگيرد » براى اينست كه مثل مردم رشد يافته در اين دنيا بى‏شباهت به زنبوران عسل نيست كه از گياهان و گلهاى باغها و بيابانها و كوهها عسل توليد ميكند . اينان از حوادث و مواد اين دنيا هرچه استهلاك كنند و يا با آنها هر گونه ارتباط برقرار كنند ، مبدل به نور مينمايند . همين نان حاصل از گندم را گاو و گوسفند هم ميخورد كه جز مدفوع و مقدارى گوشت و پوست و استخوان و خون و شير نتيجه‏اى به وجود نمى‏آورد ، در صورتيكه همان نان را اگر انسان عاقل و صاحب انديشه بخورد مبدل به نيروى انديشه‏اى ميكند كه چه بسا دنيائى را مبدل به گلزار بهشتى نمايد

هر دو گون زنبور خوردند از محل
ليك شد ز آن نيش و زين ديگر عسل

-----------
( 1 ) كليات نظامى گنجوى .

[ 257 ]

هر دو گون آهو گيا خوردند و آب
زين يكى سرگين شد و زان مشگ ناب

هر دو نى خوردند از يك آب خور
اين يكى خالى و آن پر از شكر

صد هزاران اينچنين اشباه بين
فرقشان هفتاد ساله راه بين

اين خورد گردد پليدى زو جدا
و آن خورد گردد همه نور خدا

اين خورد زايد همه بخل و حسد
و آن خورد زايد همه نور احد

هر دو صورت گر به‏هم ماند روااست
آب تلخ و آب شيرين را صفا است

آنگاه ميفرمايد : « اين دنيا دگرگون شونده است و رو به زوال » آرى ، همين است قانون جوهر و عرض [ و به اصطلاح ديگر ] : حال و محل ، ماده و صورت ، و بود و نمود ، باطن و ظاهر ، معنى و شكل و محتوى و قالب و غير ذلك [ اين اصطلاحات از ديدگاه‏هائى متنوع قابل استفاده در زير بنا و روبناى دنيا است . بهر حال وقتى كه جوهر يا محل ، ماده ، بود ، باطن ، معنى و محتوى در دگرگونى قرار گرفته باشد قطعى است كه عرض حال ، صورت ، نمود ، ظاهر ، شكل و قالب نيز در دگرگونى خواهد بود . اين تحول و دگرگونى زيربنائى جهان و علت آن مورد بحث و تأمل همه علماء و فلاسفه و حكماء و عرفاء گشته است و هريك از آنان براى نظر خود دلائل و بياناتى دارند ، يكى از جالبترين آن بيانات و دلائل همانست كه در ديباچه دفتر ششم از مثنوى جلال الدين محمد مولوى آمده است :

اين جهان جنگ است چون كل بنگرى
ذره ذره همچو دين با كافرى

آن يكى ذره همى پرد به چپ
و آن دگر سوى يمين اندر طلب

[ 258 ]

ذره‏اى بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون

جنگ فعلى هست از جنگ نهان
زين تخالف ، آن تخالف را بدان

ذره‏اى كاو محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش اكنون جنگ خورشيد است و بس

رفت از وى جنبش طبع و سكون
از چه ؟ از انا اليه راجعون

جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قول
در ميان جزء هاحر بيست هول

اين جهان زين جنگ قائم مى‏بود
در عناصر در نگر تا حل شود

پس بناى خلق بر اضداد بود
لاجرم جنگى شدند از ضر و سود

هست احوالت خلاف يكدگر
هر يكى با هم مخالف در اثر

چونكه هر دم راه خود را ميزنى
با دگر كس سازگارى چون كنى

موج لشكرهاى احوالت ببين
هر يكى با ديگرى در جنگ و كين

[ 259 ]

آن جهان جز باقى و آباد نيست
زانكه تركيب وى از اضداد نيست

اين تخالف از چه زايد وز كجا
وز چه زايد وحدت اين اضداد نيست

زانكه ما فرعيم و چار اضداد اصل
خوى خود در فرع كرد ايجاد اصل

گوهر جان چون وراى فصلهاست
خوى او اين نيست خوى كبرياست

اگر چه مولوى علت طبيعى حركت و تحول را تضاد حاكم در طبيعت معرفى مى‏كند ، ولى روشن است كه اگر بخواهيم از ديدگاه علمى و فلسفى به تحليل بيشترى در اين مورد بپردازيم قطعى است كه موضوع تضاد هم نخواهد توانست از عهده پاسخ همه سؤالات برآيد ، اگر چه موضوع تضاد ، توجيه و تفسير قابل توجهى را درباره تحول و دگرگونى بيان مينمايد . اگر هم فرض كنيم كه نتوانستيم علت حقيقى تحول و دگرگونى اجزاء و نمودهاى جهان را بفهميم و حتى فرض كنيم كه [ برفرض محال ] نظر ادعائى زينو را كه منكر حركت بود پذيرفتيم ، اينكه انسان از نظر جسمانى و آن سطوح روانى كه مجاور طبيعت است در ارتباط با طبيعت و ديگر انسانها و حوادث ناشى از دو منطقه انسان و جهان در تغيير و دگرگونى است ، جاى كوچكترين ترديد نيست حالت جنينى ، كودكى ، آغاز جوانى ، ميانه جوانى ، پايان جوانى آغاز ميانسالى ، ميانه ميانسالى ، پايان ميانسالى ، آغاز پيرى ، ميانه پيرى ، پايان پيرى و آغاز و پايان كهولت و فرتوتى و غير ذلك كه تغييرات وجود آدمى بحسب ساليان عمر و مختصات هر يك از آن دورانها ، موجب دگرگونى ارتباطات انسان با طبيعت و انسان‏ها و مختصات هر يك از آن دو ميباشد . از طرف ديگر خود جهانى كه محيط بر انسان‏ها است و همنوعان او كه با آنها در حال ارتباطات گوناگون ميباشد در تحول و تغير دائمى است ، [ خواه نام اين تحولات را حركت و تحول بناميم و خواه سكونهاى متوالى ] به اضافه عوامل فوق

[ 260 ]

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود
يكى چنانكه در آيينه تصور ما است

انورى اگر مقدارى مطالعه لازم در سر گذشت بشرى داشته باشيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه هيچ جامعه‏اى هر چند كه از عالى‏ترين متفكران هم برخوردار بوده است ،

نتوانسته است حتى پيش بينى دقيق حوادث يك سال را براى آن جامعه داشته باشد ،

مگر در صورتيكه گردانندگان جامعه به قدرى در محدود ساختن اراده‏ها و معلومات و تعلقهاى افراد جامعه سلطه داشته باشند كه حقيقتى به عنوان هويت انسان داراى اراده و معلومات افزاينده و تعقلهاى باز كننده ديدگاه در دو منطقه انسان و جهان ، وجود نداشته باشد . امير المؤمنين عليه السلام ميفرمايد : « اين دو منطقه انسان و جهان ، وجود نداشته باشد . امير المؤمنين عليه السلام ميفرمايد : اين دنيا خورنده‏ايست مهلك . » مقصود آن بزرگوار از خورنده ، برقرار بودن رابطه گيرندگى و استهلاك كردن است كه در ميان اجزاء و پديده‏هاى جهان وجود دارد . مولوى در توضيح اين رابطه و جريان عالى آن ، ابياتى دارد كه در آنها ميگويد :

لقمه بخشى آيد از هر كس به كس
حلق بخشى كار يزدانست و بس

حلق بخشد جسم را و روح را
حلق بخشد بهر هر عضوى جدا

اين گهى بخشد كه اجلالى شوى
از دغاو از دغل خالى شوى

تا نگوئى سر سلطان را بكس
تا نريزى قند را پيش مگس

گوش آنكس نوشد اسرار جلال
كاو چو سوسن صد زبان افتاد و لال

حلق بخشد خاك را لطف خدا
تا خورد آب و برويد صد گيا

باز خاكى را ببخشد حلق و لب
تا گياهش را خورد اندر طلب

چون گياهش خورد حيوان گشت زفت
گشت حيوان لقمه انسان و رفت

باز خاك آمد شد اكال بشر
چون جدا شد از بشر روح و بصر

ذره‏ها ديدم دهانشان جمله باز
گر بگويم خوردشان گردد دراز

برگها را برگ از انعام او
دايگان را دايه لطف عام او

رزقها را رزقها او ميدهد
زانكه گندم بى‏غذائى كى زهد

نيست شرح اين سخن را منتهى
پاره‏اى گفتم بدان زان پاره‏ها

جمله عالم آكل و مأكول دان
باقيان را مقبل و مقبول دان

[ 261 ]

اينجهان و ساكنانش منتشر
و ان جهان و ساكنانش مستمر

اينجهان و عاشقانش منقطع
اهل آن عالم مخلد مجتمع

پس كريم آنست كاو خود را دهد
آب حيوانى كه ماند تا ابد

باقيات الصالحات آمد كريم
رسته از صد آفت و اخطار و بيم

گر هزارانند يك تن بيش نيست
چون خيالات عدد انديش نيست

آكل و مأكول را حلق است و ناى
غالب و مغلوب را عقل است و راى

حلق بخشد او عصاى عدل را
خورد او چندان عصا و حبل را

و اندر او افزون نشد زان جمله اكل
زانكه حيوانى نبودش اكل و شكل

مريقين را چون عصا هم حلق داد
تا بخورد او هر خيالاتى كه زاد

پس معانى را چو اعيان حلق‏ها است
رازق حلق معانى هم خداست

پس ز ماهى تا به ماه از خلق نيست
كه بجذب مايه او را حلق نيست

حلق نفس از وسوسه خالى شود
ميهمان وحى اجلالى شود

حلق جان از فكر تن خالى شود
وانگهان روزيش اجلالى شود

حلق عقل و دل چو خالى شد ز فكر
يافت او بى‏هضم معده رزق بكر

شرط تبديل مزاج آمد بدان
كز مزاج بد بود مرگ بدان

چون مزاج آدمى گلخوار شد
زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد

چون مزاج زشت او تبديل يافت
رفت زشتى و رخش چون شمع تافت

دايه‏اى كاو طفل شير آموز را
تا بنعمت خوش كند بتفوز را

زانكه پستان شد حجاب آن ضعيف
از هزاران نعمت و خوان و رغيف

پس حيات ما است موقوف فطام
اندك اندك جهد كن تم الكلام

چون جنين بد آدمى خون بد غذا
از نجس پاكى برد مؤمن كذا

چون جنين بد آدمى خونخوار بود
بود او را بود از خون تار و پود

از فطام خون غذايش شير شد
و از فطام شير لقمه گير شد

و ز فطام لقمه لقمانى شود
طالب مطلوب پنهانى شود

[ 262 ]

15 ، 19 لا تعدوا إذا تناهت إلى أمنيّة أهل الرّغبة فيها و الرّضاء بها أن تكون كما قال اللَّه تعالى سبحانه : « كَمَاءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّيَاحُ وَ كَانَ اللَّهُ عَلَى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ مُقْتَدِراً ( حال اين دنيا چنين است هنگاميكه علاقمندان به آن و طالب خوشنودى به آن به انتهاى خود رسيد تجاوز از فرموده خداوندى نميكند كه « مثل زندگانى دنيا مانند آبى است كه از آسمان فرستاديم پس روييدنى زمين با آن آب در آميخت و سپس آن روييدنى متلاشى و خرد شد كه بادها آنرا پراكنده ميكند و خداوند برهمه چيز توانا است . » )