احدى الحسنيين ( يا حيات با كرامت انسانى و يا شهادت در راه سعادت و فضيلت انسانى الهى ) و پاسخ به مساوى قلمداد كردن شهادت و خود كشى

يك مطلب بسيار با اهميتى را در اين مورد بايد متذكر شويم كه ضمنا پاسخى هم به سخن معروف كه شهادت را با خودكشى مساوى ميدانند ، نيز بوده باشد اگر چنين مطلبى از متفكرى صادر شده باشد [ كه ايكاش چنين مباد ] نه بر شهيدان راه حق و كرامت انسانى كه بر اين گونه متفكران بايد گريست ، شهيدان با وداع آگاهانه و آزادانه خورشيد و ماه و ستارگان و مقدارى مواد غذايى و پوشاكى و ديگر مختصات حيات طبيعى خنده و انبساط روحى خود و ديگر پاكان اولاد آدم را كه ميخواهند با كرامت زندگى كنند باعث ميشوند ، در صورتيكه اينگونه متفكران در درد بيدرمان بيخبرى از انسان و ارزش‏هاى او ميسوزند و آگاهى به آن ندارند . اگر چنين مطلبى واقعا از متفكرى صادر شده باشد بايد از پيروان او پرسيد آيا شما هيچ در اين باره فكر كرده‏ايد كه شهادت و علل حركت حس شهادت طلبى چيست ؟ و چه شده است كه اسلام با كمال جديت كه به حفظ جان دستور ميدهد و حتى كسى را كه و لو يك لحظه از زندگى خود را خاموش كند آنهمه توبيخ مى‏كند و او را معصيت كار مى‏داند ، احدى الحسنيين را شايسته يك انسان تكاپوگر در مسابقه خيرات و كمالات معرفى مى‏نمايد ؟ پاسخ اين سؤال را ميتوان با توجه به مطالب زير دريافت نمود مطلب يكم معناى شهادت چيست ؟ معناى شهادت عبارتست از به پرواز در آوردن روح از كالبد جسمانى با دست شستن از موجوديت در اين دنياى فانى در راه ايدئال و هدفى اعلا كه همان جاذبه ملكوتى تقرب به خدا است . با اين تعريف كه براى شهادت متذكر شديم ، عظمت الهى هدف بايد در درجه‏اى باشد كه انسان شهيد

[ 92 ]

شايسته ديدن فروغ ربانى و فرشتگان مقدس در حال پرواز روح از بدن بوده باشد .

مطلب دوم انسانى كه در چنين مسيرى از حيات خود دست برميدارد به اضافه اينكه با چشم پوشى از لذائذ متنوع زندگى و ثروت و مقام و ديگر مختصات خوشايند زندگى طبيعى روح خود را در جاذبه كمال قرار ميدهد ، سر مشقى براى ديگر انسانهائى نيز ميباشد كه جوياى كمالات روحى هستند ، به اين معنى كه اين برندگان مسابقه در حيات معقول ميتوانند اراده‏هاى انسانها را در گذشت از هوى و هوس و نفسانيت حيوانى بخوبى تقويت نمايند كه آرى ، ميتوان در راه عمل به اصول ارزشى از همه لذائذ و خواسته‏هاى حيات طبيعى محض چشم پوشى نمود .

مطلب سوم انسانى كه با دريافت عظمت احدى الحسنيين در طلب شهادت ، كه از مختصات حيات طيبه است ، تلاش مينمايد ، در حقيقت اثبات مى‏كند كه جان ، شخصيت يا روح آدمى بسيار بسيار با ارزش‏تر از آن است كه در مجراى مقدارى خوارك و پوشاك و لذائذ طبيعى و ناهشيارى مستهلك گردد ، زيرا اين گوهر فوق همه قيمت‏ها گرانتر از آن است كه در تردد ميان آخور و جايگاه دفع محتواى متعفن شكم ، از دست داده شود . اين چنين انسانى ميگويد : جان ، شخصيت يا آن روح را كه ميتواند هم صحبت مقام شامخ ربوبى شود نبايد با گلاويزى با عده‏اى سگ صفتان در خوردن لاشه‏اى از بين برد اگر بخواهى هدف از عالم هستى و زندگى را همان تردد ميان آخور و جايگاه دفع فضولات خود تلقى كنى ، چنين هستى و زندگى ارزشى ندارد زيرا

حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست
باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست

[ 1 ]

[ 1 ] . با نظر به بيت‏هاى بعدى مقصود از باده ، شراب معمولى نيست ، بلكه عامل بى‏اعتنائى به زرق و برق دنيا و پديده‏هاى فريبنده آن است و اين احتمال در اكثر قريب به همه ابيات حافظ و امثال او كه در درجه بالائى از معرفت قرار دارند ، بسيار قوى است .

[ 93 ]

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اينست و گرنه دل و جان اينهمه نيست

مطلب چهارم بايد از امثال اين متفكر پرسيد كه آيا تجويز مى‏كنيد كه انسان زندگى در ذلت و خوارى و نوكرى محض و اهانت جانكاه را به شهادت با عزت و سر بلندى و كرامت و حيثيت انسانى مقدم بدارد و حيات در ملكوت الهى را به زندگى در لجنزار خوك صفتان قربانى كند ؟ آيا تجويز مى‏كنيد كه آدمى گوهر الهى جان را فداى قدرت پرستان خودكامه نمايد ؟ چرا ؟ براى اينكه ميخواهد زمان تردد ميان آخور و جايگاه دفع فضولاتش با زنجير بردگى ذلت‏بار مقدارى طولانى شود ؟ مطلب پنجم گويا نميدانند كه بشر در طول تاريخ با دادن آنهمه قربانى‏ها و شهداء هنوز نتوانسته است آنچنانكه بايد دندان‏ها و چنگالهاى قدرت پرستان دد صفت را از گلوى مردم بينوا و مستضعف دور كند ، اگر آن مقاومت‏ها و قربانى‏ها و شهادت‏ها و دفاع از جان و ناموس و حيثيت و مكتب و وطن نبود ، حال بشر چه ميشد و بشر در كدامين گودال تاريخ دفن شده بود .

مطلب ششم اين احتمال در مغز بعضى از متفكران آگاه جوامع نسبتا ضعيف [ يا به ظاهر ناتوان ] بوجود آمده است كه سخن مزبور بايد بدينگونه تفسير شود بدانجهت كه گويندگان اينگونه سخنان در كشورى نسبتا نيرومند زندگى ميكرده‏اند و طعم زندگى وابسته و ذلت و اهانت را نچشيده بودند تا بدانند كه معناى ضرورت دفاع از حيات و آزادى و شخصيت يعنى چه ؟ اگر اين اشخاص طعم بسيار تلخ زندگى مشروط به اراده قدرت پرستان خودكامه را چشيده بودند يك مجلد كتاب هم درباره احدى الحسنيين ( يا شهادت و يا زندگى با كرامت ) مى‏نوشتند و در پيش برد تكامل حقيقى نوع بشر قدمى شايسته برميداشتند و ارزش حقيقى حيات را براى همگان قابل فهم مى‏ساختند .

مطلب هفتم بعيد به نظر مى‏رسد اين گونه اشخاص كه فقط تاريخ طبيعى انسانه‏ها را مى‏نويستند ، با شنيدن نام امثال سقراط و

[ 94 ]

ژاندارك [ 1 ] و صدها هزار سرباز گمنام كه در راه دفاع از جان و شرافت و كرامت و وطن و آزادى و شخصيت ، دست از زندگى ننگ‏آور شسته و با كمال شهامت و حريت و مردانگى راهى ابديت شده‏اند ، لذتى ببرند ، زيرا چنانكه گفتيم مزه زهر آگين ذلت و اهانت و زندگى مشروط به اراده ديگران را نچشيده‏اند . آرى ، اينان در دل انسانهاى بزرگى را كه نخواسته‏اند زندگى پست و موهون و ذلت‏بار را براى چند روز « خور و خواب و خشم و شهوت حيوانى » بپذيرند درك نكرده‏اند

ما كنت أحسب أن يمتدّ بى زمنى
حتّى أرى دولة الأوغاد و السّفل

1 ( من گمان نميكردم كه زمان عمرم بقدرى طول بكشد كه سلطه و دولت مردم احمق

[ 1 ] . ژاندارك ( قديس ) او را دارك يا آرك و دوشيزه اورلئانى نيز نامند و ژان اسم او است ، وى قهرمان ملى فرانسه است و به سال 1412 ميلادى در دمرمى پاى بعرصه وجود گذارد . زنى بغايت ديندار و متقى و اهل مكاشفه و مراقبه بود . . . و ميگفت :

الهامات غيبى از جانب قديس ميشيل و كاترين به او ميشود كه ويرا به قيام براى نجات فرانسه از سلطه انگليسيها ميخوانند وى به وساطت ربرت دوكولر در هنگام محاصره ارلئان در شينون بين درباريان به حضور شارل هفتم پادشاه فرانسه رسيد و او را به اصرار بسيار راضى كرد كه ويرا بر گروهى از لشكريان خود سردار كند .

ژاندارك با اين عده قليل انگليسيان را مجبور به ترك محاصره اورلئان كرد و در جائى بنام پاتى بر ايشان ظفر يافت و در ديمس تشريفات تاجگذارى شارل هفتم را بجاى آورد ، سپس قصد تسخير پاريس كرد ولى بعد از مجروح شدن در نبردى كه در دروازه سن هونره روى داد به امر پادشاه از اين قصد باز ايستاد . ظاهرا وى به علت خيانت بعضى از حواشى و اطرافيان خود در ظاهر شهر كومپين بدست بورگينيون‏ها افتاد و سپس كنت‏لوكزامبورك او را به انگليسيان فروخت و آنان ويرا در محكمه كليسائى كه به رياست اسقف بوه بنام پير كوشن تشكيل شد ، محاكمه كردند . ژاندارك با كمال سادگى و شجاعت و جسارت از خود دفاع كرد .

سر انجام محكمه او را تكفير و به الحاد و ارتداد و فساد عقيدت متهم و به زنده سوختن محكوم ساخت . او را در ميدان ويومارشه واقع در روئن زنده بسوختند .

نقل از لغت‏نامه مرحوم على اكبر دهخدا حرف ژ ژاندارك .

-----------
( 1 ) . لاميه طغرائى از ديوان طغرائى .

[ 95 ]

و پست طغرائى را ببينم . ) 6 ، 10 و كلمة الإخلاص فإنّها الفطرة . و إقام الصّلوة فإنّها الملّة . و إيتاء الزّكاة فإنّها فريضة واجبة . و صوم شهر رمضان فإنّه جنّة من العقاب ( و كلمه اخلاص كه مبناى فطرت اصلى انسان بر آن است . و بر پا داشتن نماز كه اصل دين است . و پرداخت زكات كه فريضه واجب است و روزه ماه رمضان كه سپرى در مقابل عذاب است . ) 4 كلمه اخلاص ( لا اله الا اللّه ) اين همان كلمه است كه در روايت بسيار مشهور از امام هشتم على بن موسى الرضا عليه السلام با معتبرترين اسناد حصن ( حدود نگهدارنده ) از تباهى‏ها به معناى عالى‏ترين پناهگاه معرفى شده است در اين روايت امام هشتم عليه السلام پس از بيان سلسله سند ، از جد بزرگوار خود ( پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله ) از خداوند متعال نقل مينمايد :

كلمة لا إله إلاّ اللَّه حصنى و من دخل حصنى امن من عذابى ( كلمه لا اله الا اللّه حصن من است و هر كس به حصن من داخل شود از عذاب من در امن است . ) روايت چنين است : « هنگاميكه على بن موسى الرضا عليه السلام در آن سفرى كه به شهادت رسيد وارد نيشابور شد سوار استرى بود ، در موقع عبور از بازار نيشابور ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسى با آن حضرت روبرو شدند و گفتند : اى سرور فرزند سروران ، اى امام فرزند امامان ، اى نسل پاك پسنديده ، اى عصاره پاك نسل پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله ، ترا به حق پدران طاهر و گذشتگان كريمت سوگند ميدهيم كه روى مبارك و شريفت را به ما نشان بده و روايتى از پدرانت از جدت براى ما نقل فرما تا با آن روايت همواره به ياد تو باشيم .

استر متوقف شد و آن حضرت پرده را برداشتند و چشمان مسلمانان را با

[ 96 ]

جمال مباركشان روشن فرمودند ، و بافته‏هاى موى سر مباركشان شبيه به بافته‏هاى موى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم بود ، و در اين حال همه مردم ايستاده بودند ،

بعضى از آنان فرياد ميزد ، بعضى ديگر مى‏گريست ، گروهى لباس خود را پاره ميكرد و دسته‏اى در خاك مى‏غلطيد ، بعضى تنگ استر را مى‏بوسيد و بعضى ديگر به چتر يا سايه‏بان محمل گردن كشيده بود ، تا اينكه روز به نصف رسيد و اشكها مانند نهرها جارى گشت و صداها خاموش شد و رهبران و قضات فرياد زدند : اى مردم ، بشنويد و بپذيريد و رسول خدا را با اذيت كردن عترتش اذيت ننمائيد و ساكت شويد ، در آنموقع حضرت رضا عليه السلام حديث كلمه اخلاص را فرمودند . قلمدانهائى كه آن روز براى نوشتن آن حديث شمرده شد ، غير از دواتهائى كه آورده بودند ، بيست و چهار هزار قلمدان بوده است ، و كسانى كه تقاضاى املا كرده بودند ، ابو زرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى بودند . حضرت حديث را بدينگونه فرمودند :

حدّثنى أبى موسى بن جعفر الكاظم ، قال حدّثنى أبي جعفر بن محمّد الصّادق ، قال حدّثنى أبى محمّد بن على الباقر ، قال حدّثنى أبى على بن الحسين زين العابدين ، قال حدّثنى أبى الحسين بن علىّ شهيد أرض كربلا ، قال حدّثنى أبى أمير المؤمنين علىّ بن أبيطالب شهيد أرض الكوفة ،

قال حدّثنى أخى و ابن عمّى محمّد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم ،

قال حدّثنى جبرئيل عليه السّلام ، قال سمعت ربّ العزّة سبحانه و تعالى يقول كلمة لا إله إلاّ اللّه حصنى و من دخل حصنى أمن من عذابى .

صدق اللَّه سبحانه و صدق جبرئيل و صدق الأئمّة عليهم السّلام . » 1 استاد ابو القاسم قشيرى گفته است : حديث فوق با همين سند به بعضى از امراى

-----------
( 1 ) . مسند الامام ابى الحسن على بن موسى الرضا عليه السلام ج 1 ص 58 و 59 تأليف آقا شيخ عزيز اللّه عطاردى .

[ 97 ]

سامانى رسيد ، آنرا با طلا نوشت و وصيت نمود آنرا با او دفن كنند . هنگاميكه آن امير از دنيا رفت ، او را در خواب ديدند و از وى پرسيدند : خدا با تو چه كرد ؟ در پاسخ گفت : خداوند مرا بدانجهت كه كلمه لا اله الا اللّه و تصديق محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم را از روى اخلاص گفتم ، بخشيد ، و من اين حديث را براى تعظيم و احترام آن نوشتم . 1 عظمت كلمه اخلاص و آثار روحى آن در ايجاد رشد و كمال به اندازه‏ايست كه نميتوان توصيف نمود . بطور خلاصه ميتوان گفت : نفى هرگونه معبود جز اللَّه جل جلاله و نفى شايستگى همه موجودات براى معبوديت جز اللَّه سبحانه و تعالى هم آغاز حركت بسوى كمال است و هم وسط و هم غايت آن . توضيح آنكه ماداميكه روح آدمى شايستگى معبوديت هر آنچه را كه مطلوب او است نفى نكند ، حركات و تكاپوهاى جان و روان و شخصيت و روح او در مسير كمال به جريان نمى‏افتد ، زيرا هر يك از آن موجوداتى كه بجهت مطلوبيت مورد علاقه و گرايش انسان قرار گرفت به اندازه آن علاقه و گرايش ، بعدى از جان و روان و شخصيت و روح را اشغال و را كند مينمايد . حال اگر شماره آن موجودت كه چنگال به ابعاد درونى آدمى ميزنند ،

به اندازه خواسته‏هاى او باشد ، نتيجتا معبودهاى آدمى به اندازه آن خواسته‏ها خواهند بود كه ميتوانند همه ابعاد درونى را اشغال و راكد نمايند .

آيا با اينحال در درون آدمى ، جان و روان و شخصيت و روحى باقى ميماند كه متوجه كامل مطلق شود و وصول به كمال مناسب خود را هدف‏گيرى نمايد ؟ اما اينكه اعتقاد به محتواى كلمه اخلاص هم آغاز حركت به كمال است و هم وسط و غايت آن است ، بدانجهت است كه نفى شايستگى معبوديت از همه موجودات جز خدا ،

و اثبات آن بطور مطلق براى آن ذات اقدس ، از يك نفى و اثبات ساده و ابتدائى گرفته تا درجه

ما رأيت شيئا إلاّ و رأيت اللَّه قبله [ و نقل شده است : و بعده و معه ] كه به امير المؤمنين عليه السلام نسبت

-----------
( 1 ) . نقل از كتاب تاريخ نيشابور .

[ 98 ]

داده شده است .

( من نديدم چيزى را مگر اينكه خدا را پيش از آن [ و بعد از آن و با او ] ديدم ) قابل تطبيق مى‏باشد .

رسد آدمى به جائى كه بجز خدا نبيند
بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

سعدى اين دريافت والاى وحدانيت خدا با عظمت‏ترين دريافتى است كه پس از درك شكوه و جلال ملكوتى عالم هستى به انسان جوياى كمال دست مى‏دهد و اين دريافت والا نيز به نوبت خود قابل رشد و كمال نامحدود است تا اينكه به مرحله نهائى يقين برسد . حقيقت اينست كه حتى كيفيت اين مرحله براى كسانى كه از كلمه اخلاص واقعا برخوردار نيستند ، قابل درك نيست . در حقيقت آغاز فعاليت فطرت اصيل انسانى كه خداوند به انسانها عنايت فرموده است ، از كلمه اخلاص شروع و به ثمر رسيدن آن فطرت نيز با دريافت والا و يقين اعلا به همان كلمه تحقق مييابد .

( اينست معناى كلام امير المؤمنين عليه السلام كه كلمه اخلاص فطرت است براى تكميل اين مبحث مراجعه فرماييد به مجلد دوم از ص 249 تا ص 258 و مجلد نهم ص 54 و 55 . 8 و إقام الصّلوة فإنّها الملّة ( و بر پا داشتن نماز است كه اصل دين است . ) تأكيدى كه در دين مقدس اسلام درباره نماز شده است ، به قدرى شديد است كه گوئى با اينكه يكى از فروع دين بشمار ميرود ، از اصول اوليه دين است . در قرآن مجيد در بيش از 60 مورد اهميت نماز و دستورات اكيد و لوازم اعراض از آن تذكر داده

[ 99 ]

شده است ، در روايت‏هائى كه از پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليهم الصلوة و السلام با اسناد معتبر رسيده است ، عظمت و ضرورت نماز و حقيقت و لوازم و نتائج آن بيش از ديگر موضوعات اسلامى بيان شده است . در يكى از آيات شريفه چنين آمده است .

وَ أَقِمِ الصَّلوةِ إِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنْكَرِ [ العنكبوت آيه 45 ] ( و نماز را برپا دار ، زيرا نماز از زشتى و پليدى جلوگيرى مينمايد . ) و در آيه ديگر آمده است :

وَ أَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى 1 مضامين اذكار و اشارات افعالى كه در حال نماز انجام ميگيرد ، نه تنها ما را در عالم معنى و ملكوت به سير و حركت و اميدارد ، بلكه با متوجه ساختن ما به ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خداوند سبحان و مالكيت مطلق ، ( مخصوصا سرنوشت نهائى در يوم الدين ) و معبوديت و مستعان بودن و هادى و منعم و عظيم و اعلا بودن آن ذات اقدس را و هم جهان هستى را براى ما تفسير مينمايد و هم خود ما را و آنگاه ما انسانها و جهان هستى را كه به جهت وابستگى به خدا موجودى معنى‏دار ميشويم ، متوجه به خدا ميسازد . اين دريافت‏هاى والا امواجى متنوع است كه از جان الهى ما سر مى‏كشند و راهى بارگاه خداوندى مى‏گردند .

آرى نماز است كه ما را با درك الهى بودن ارتباطات چهارگانه [ ارتباط ما با خدا ، ارتباط ما با خويشتن ، ارتباط ما با جهان هستى و ارتباط ما با انسانها ] ،

در جريان ذكر الهى قرار ميدهد . انسانى كه چنين نمازى را انجام بدهد ، هرگز پيرامون فحشاء و منكر نميگردد . آيا ميتوان تصور نمود كه انسان پس از پيدا كردن نشانى

-----------
( 1 ) . طه آيه 14 .

[ 100 ]

روح و ديدن عظمت‏ها و زيبائى‏هاى آن ، از اقليم جان منحرف گردد ؟ اين سؤال مانند اينست كه آيا انسان تشنه كه در بيابان سوزان از تشنگى رو به هلاكت است ، ميتواند آب زلال و بسيار گوارا پيدا كرده و از آن اعراض نمايد ؟ دريغا ، كه بشر با كمال بى‏اعتنائى به افتخار درك حضور ربوبى كه خدا به او عنايت فرموده است ، آن افتخار را از خود سلب مينمايد و آنقدر شيفته لذات و هوى و هوسهاى خود ميگردد كه فراموش ميكند كه او معراجى هم بنام نماز دارد كه الصلوة معراج المؤمن و اگر او به چنين معراجى توفيق نيابد ، هيچ حركت معنى دار ديگرى در اين زندگانى از وى صادر نخواهد گشت .

مباحثى درباره عبادت بطور كلى در مجلد دهم از صفحه 323 تا صفحه 328 مطرح شده است . 9 و إيتاء الزّكوة فإنّها فريضة واجبة ( و پرداخت زكات كه فريضة واجب است . )