نخست بايد بدانيم كه بىايمانى بخدا آنقدرها هم آسان نيست ، براى اين حالت روانى بايد هرگز سر ببالا بلند نكنيم سپس اين چند جمله را مورد دقت قرار بدهيم 1 كسى كه ايمان ندارد ، حيا ندارد .
2 كسى كه ايمان ندارد . بهيچ وجه قابل اطمينان نيست .
[ 79 ]
3 كسى كه ايمان ندارد تفكرات او به مبانى صحيح استوار نيست .
4 شخص بىايمان توانائى تفسير و توجيه زندگى خود را ندارد كه نتيجتا قدرت تفسير و توجيه زندگى ديگران را هم ندارد .
5 بىايمان نميتواند در يك جهان كه داراى هماهنگى و وحدت معنادار است زندگى كند .
6 براى شخص بىايمان مسخرهترين سخن آنست كه به او بگوئى : براى وصول به يك هدف والا در مسير وارستگى اخلاقى و خدمات اجتماعى ، دست از لذت شخصى خود بردار ، چه رسد به اينكه به او بگوئى براى رسيدن به آن آرمان اعلاى انسانى دست از جان خود بردار . شخصى بىايمان انجام تكليف براى عظمت و ارزش خود تكليف را درك نميكند ، زيرا او با كمال آگاهى و اختيار ، خود را تحت تأثير غرايز طبيعى حيوانى قرار داده يا خود را به مهرهاى ماشينى تبديل كرده است كه نه تكليف مىفهمد و نه ارزش آنرا ميداند . بنابر مطالب مزبوره ، بىايمانى بخدا ، يعنى استعفاء دادن از انسانيت در عين محروم شدن از پذيرش در ليست حيوانات .
حال جملات بعدى را مورد توجه قرار بدهيم 1 براى صعود به درجه ايمان صحيح به خدا و معنادار بودن هستى :
الف بايد از نظم و قانون و عظمت هستى اطلاع حاصل نمود ،
ب بايد فهم برين را براى دريافت آيات خداوندى در هستى بكار انداخت ،
ج بايد با تكاپوى مخلصانه درون را تصفيه و تهذيب نمود ،
بايد از طواف به دور خود و از مقاومت در برابر حقائق دست برداشت . فراهم شدن اين سه امتياز براى يك انسان [ كه قطعا با كميتها و كيفيتهاى مختلف براى همه انسانهاى معتدل قابل وصول است ] كه موجب صعود به درجه ايمان صحيح به خدا و معنادار بودن هستى ميگردد ، انسان را به آن درجه از شايستگى و كمال ميرساند كه ميتواند مدعى حركت در مسير حيات معقول بوده باشد .
تكلف گر نباشد خوش توان زيست
تعلق گر نباشد خوش توان مرد
3 نشاط دائمى و سرور درونى از مختصات طبيعى ايمان به خدا و معنادار
[ 80 ]
بودن هستى است .
بجهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
سعدى
چه عروسى است در جان كه جهان ز عكس رويش
چو دو دست نو عروسانتر و پر نگار بادا
مولوى ترديدى نيست در اينكه خرمى درونى درباره عالم كه ناشى از استناد عالم به خدا است و آن شادى و نشاط شديد درونى كه مولوى آن را با دو كلمه « عروسى در جان » تعبير نموده است ، بدون ايمان به خداوند كه كمال مطلق و مفيض همه خيرات و كمالات است [ كه هستى را در مجراى خير و كمال قرار داده است ] آن نشاط و سرور درونى امكان ناپذير است . البته مقصود اين نيست كه براى اشخاصى كه داراى ايمان به خدا و معنادار بودن هستى ميباشند ، هيچ غصه و اندوه و ناگوارى پيش نميآيد ، زيرا آنان نيز در همين دنياى تصادمها و تزاحمها زندگى مينمايند ، ولى اين ناگواريها قدرت تسخير منطقه درونى اشخاص با ايمان را ندارد ، چنانكه خوشىها و شاديهاى محسوس و طبيعى و زودگذر نميتواند اخلالى به جريان حيايت خود روح كه فوق اين خوشيها و شاديها است وارد بسازد .
4 ايمان به خدا و معنىدار بودن هستى ، مانع از آن است كه انسان بار سنگين زندگى را كه خود بايد آنرا به دوش بكشد بر دوش ديگران تحميل كند . ايمان به خدا نميگذارد ضررى را كه از طريق طبيعى يا قانونى به او متوجه گشته به سوى ديگران دفع نمايد .
5 فقط ايمان به خدا و معنىدار بودن جهان هستى است كه ميتواند براى شخصيت انسان حيثيت و شرف ذاتى اثبات نمايد ، زيرا فقط معادلات زير است كه مدعاى مزبور را تنظيم و به نتيجه ميرساند
خلق همه يكسره نهال خدايند
هيچ نه بشكن ازين نهال و نه بركن
دست خداوند باغ خلق دراز است
بر خسك و خار همچو بر گل و سوسن
خون بنا حق نهال كندن اويست
دل ز نهال خداى كندن بركن
[ 81 ]
6 شما هر كار بزرگ و با ارزشى را كه در تاريخ مشاهده ميكنيد و هر قدمى مؤثر كه در مسير خدمت صحيح به انسانيت برداشته شده است مخصوصا در آن موارد كه مسير بسيار سنگلاخ بوده و هر حركتى در آن ، نيازمند گذشت از لذايذ و چشم پوشيدن از زندگى بوده است ، معلول ايمان به مطلق بوده است كه قطعا يا بطور مستقيم و يا غير مستقيم جنبه الهى داشته است ، زيرا به اضافه اينكه هيچ حقيقتى بدون داشتن عظمت مطلق ، توانائى گرفتن جان آدمى را كه در متن طبيعت نشانى از مطلق در آن است ، ندارد .
7 ممكن است انسانها براى اشباع حس بسيار نيرومند خدا خواهى خود [ كه تا به سقوط نهائى نرسد ، از فعاليت نمىافتد ] دست به كارهاى سطحى و زودگذر بزنند ، مانند به زحمت انداختن ابعاد جسمانى كه رياضت ناميده ميشود [ نه رياضت و تصفيه شايسته ] و در نتيجه نوع يا انواعى از روشنائىها و بارقهها در درون خود احساس نمايند ، همانگونه كه در فعاليتهاى مرتاضان هندى و ذن و غيرهما ديده ميشود ،
ولى اين روشنائىها كه از مختصات طبيعى آنگونه رياضتها است ، هرگز كوچكترين كار ايمان به خدا و معنى دار بودن عالم هستى را انجام نميدهد . اينان حال ميخواهند ،
لذت مىطلبند ، شادى ميجويند و از ميان اين حالها و لذائذ و شاديهاى روانى ، بىاعتنائى به انسان و نيازهاى او و بىتوجهى به شكوه هستى و آهنگ كلى آن را كه دائما يا احد ،
يا صمد مينوازد ، بيرون مىآورند ايمان آن نورانيت را در درون به وجود مىآورد كه همه عالم هستى و گوشههاى آنرا منور ميسازد ، به ناگواريها و سختىهاى زندگى معنى ميدهد ، و از كوچكترين حركت در طبيعت گرفته مانند حركت پاى مورچه تا حركت مجموع اين كيهان بزرگ را قابل فهم و تفسير مينمايد . براى تكميل اين مبحث مراجعه فرماييد به مجلد دوم ص 36 و 37 و از ص 40 تا 56 و مجلد دهم از ص 10 تا ص 17 و مجلد چهارم از ص 31 تا 39 و مجلد هشتم از ص 50 تا 53 و از ص 114 تا ص 119 .
2 ايمان به رسول خدا و دلائل وجوب آن پس از ثبوت عقلى ضرورت واسطه ما بين خدا و انسانها براى ابلاغ ارادههاى خداوندى براى آشنائى آنان با واقعيات و حقائق مربوط به انسان و جهان و پذيرش آنچه كه در مسير رشد و كمال لازم
[ 82 ]
است ، ضرورت ايمان به پيامبران ، كه اشرف و خاتم همه آنان محمد بن عبد اللَّه صلى اللّه عليه و آله است ، ثابت ميگردد . خداوند سبحان معجزاتى را كه به وسيله رسولان خود به مردم ارائه ميدهد ، حكم عقل را با آن معجزات تأييد ميفرمايد ، ضمنا اشخاص رسولان را براى مردم معين ميفرمايد . بعنوان مثال مرده زنده كردن حضرت عيسى و اژدها شدن عصا بدست حضرت موسى عليهما السلام و تسبيح سنگ ريزهها در دست پيامبر اسلام و حركت كردن درخت و آمدن آن به نزد آن بزرگوار و كتاب مقدس قرآن مجيد و غير ذلك ، به اضافه اينكه ضرورت وساطت ما بين خدا و انسانها را بنام نبوت عامه اثبات مىكند ، شخص پيامبر را نيز معرفى مينمايد . البته دليل عقلى اثبات نبوت مستند است به ناتوانى قطعى بشر از شناخت كامل خود « آنچنانكه هست » و مصالح و مفاسد خود براى تشخيص « آنچنانكه بايد و شايد » و اما در تعيين رسولان الهى كه معجزهها اثر قطعى دارد ، بايد اين حقيقت را در نظر بگيريم كه كار اصلى معجزه الزام مردم به فوق طبيعى بودن پيامبرى است كه ادعاى نبوت ميكند و ممكن است معجزه همه مردم را قانع كند ، ولى ايمان حقيقى و محبت اصيل و قرار گرفتن در جاذبه پيامبر به صفا و نورانيت درونى نيازمند است كه موجب شناخت رسول و رسالت او ميگردد
بوى پيغمبر ببرد آن شير نر
همچنانكه بوى يوسف را پدر
موجب ايمان نباشد معجزات
بوى جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمن است
بوى جنسيت پى دل بردن است
قهر گردد دشمن اما دوست نى
دوست كى گردد ببسته گردنى
ايمان آوردن حضرت خديجه و حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم مستند به دريافت قلبى و نورانيت درونى آن دو بزرگوار درباره رسول گرامى بوده است نه معجزات ، و اگر هم آن دو بزرگوار معجزات خصوصى از رسول اللّه ديده بودند ، آن دريافت قلبى را تأكيد كرده است .
چند مطلب را بايد در اين مبحث يادآور شويم .
مطلب يكم اينكه سنخ ايمان به خدا و رسول خدا يكى نيست ، ايمان به خدا عبارتست از پذيرش خدا با همه ابعاد وجودى و گرايش به او ، بعنوان پذيرش حقيقتى
[ 83 ]
كه بخشنده نعمت وجود به انسان و مالك مطلق همه موجوديت و ابعاد و مختصات انسان است ، و او است كه رازق و ناظر به همه اعمال درونى و برونى انسان و همه سر گذشت و سر نوشت او در اختيار آن خداوند سبحان است . در صورتيكه ايمان به رسول خدا بعنوان واسطه تبليغ ارادههاى تشريعى خداوندى به انسان است ، امين وحى ، معصوم از خطاء و واجد همه صفات حميده انسانى و داراى عالىترين و عظيمترين اخلاق ، بنابر اين ايمان به رسول خدا نتيجه ايمان به خدا است و اينكه او است وسيله درك و شناخت ارادههاى تشريعى خداوندى درباره بندگانش .
مطلب دوم امر به اطاعت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم همانگونه كه در قرآن مجيد آمده است مطلق است ، يعنى بايستى از همه دستورات پيامبر اعظم پيروى نمود وَ مَا آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذوهُ وَ مَا نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُو 1 ( و آنچه را كه پيامبر براى شما آورده است بگيريد و از آنچه كه شما را نهى كرده است ، خوددارى نماييد . ) أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ 2 ( اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول و صاحبان امر از شما را . ) وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحى 3 ( و پيامبر از روى هوى سخن نميگويد ، آنچه را كه ميگويد نيست مگر وحيى كه به او ميرسد . ) البته با نظر به دلائل ديگر سه نوع اطاعت ( اطاعت خداوندى و اطاعت از پيامبر اكرم
-----------
( 1 ) . الحشر آيه 7 .
-----------
( 2 ) . النساء آيه 59 .
-----------
( 3 ) . النجم آيه 3 .
[ 84 ]
و اطاعت از اولى الامر ) با يكديگر متفاوت ميباشند اطاعت براى خداوند سبحان كه آفريننده هستى است ، اطاعت بنده براى خداى خويش است كه عبارتست از انجام دادن اعمالى مستند به تكاليف الهى كه به وسيله پيامبران عظام و عقول سليمه و فطرتهاى پاك براى بشر ارائه ميشود . اين دستورات بازگو كننده ارادههاى تشريعى خداوندى است كه عالم مطلق به همه كائنات و اسرار و روابط آنها و داناى مطلق به همه مصالح و مفاسد مادى و معنوى انسانها است ، در صورتيكه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم و عقول سليمه و فطرتهاى پاك كه در منابع اسلامى حجت درونى ناميده شدهاند ،
پيكهاى امين خداوندى هستند و از ذات خود بدان جهت كه مخلوقات او ميباشند ،
چيزى ندارند مگر با تعليم و تربيت خداوندى كه درباره پيامبر و ائمه معصومين انجام گرفته است . اين تعليم و تربيت خاص بجهت تأدب به آداب اللّه و تخلق به اخلاق اللّه بوده است كه پيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام داشتهاند . يعنى آن بزرگواران بجهت زهد حقيقى در مال و منال و مقام و جاه اين دنياى فانى ، آن صفا و نورانيت را پيدا كردهاند كه به اذن خداوند متعال ميتوانند با واقعيات و حقائق ارتباط معرفتى برقرار نمايند و اينگونه ارتباط در شهود واقعيات اگر چه مانند ارتباط به وسيله وحى است ولى وحى بمعناى اصطلاحى آن نيست ، به همين جهت است كه اطاعت از سنت پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليهم السلام واجب است . در اين مورد يك مسأله با اهميت وجود دارد كه بطور اختصار آن را مطرح مينماييم و آن اينست كه