دو اختلاف در موضوع ، غير از بى‏ايمانى است .

وقتى كه ميگوئيم يا ميشنويم كه كسى يا قومى « بى‏ايمان است » بايد دقت كنيم كه آيا عدم ايمان به موضوع يا موضوعاتى معين ( مثلا حقائقى كه مورد ايمان ما است ) منظور شده است ، يا اينكه اصلا ايمانى به هيچ چيز ندارد ؟ يعنى اختلاف در موضوع ايمان غير از بى‏ايمانى مطلق است . و بايد بدانيم كه بى‏ايمانى مطلق كه ناشى از عدم پذيرش قانون ثابت و حقيقت شايسته گرايش در اين دنيا است يا اصلا وجود ندارد و يا بقدرى كمياب است كه ميتوان گفت در حكم ناياب ميباشد . براى اثبات اين مسأله ، بايد به اين مطلب توجه كنيم كه بعضى از كلمات بجهت دگرگونى افكار درباره موضوعاتى كه به آنها مربوط است ، دستخوش تغييراتى ميگردد كه ارتباطى با معناى حقيقى آنها ندارد . اينگونه تغييرات در جوامع و در طول تاريخ به فراوانى ديده ميشود . بعنوان مثال در دوران ما اين كلمات را در نظر بگيريد سياست ، علم ،

آزادى ، عشق . . . اكثر افراد جوامع با شنيدن اين كلمات يا در نوعى ابهام و تاريكى فرو ميروند و يا حالت تنفر در درون خود احساس ميكنند . علت اين جريان ناروا روشن است ، زيرا سياست كه عبارتست از توجيه انسانها به بهترين هدفهاى زندگى براى حركت در مسير « حيات معقول » بقدرى در روشهاى ماكياولى كه ضد انسان و انسانيت است ، بكار رفته است كه به مجرد شنيدن كلمه سياست ، جز استخدام همه اشياء و همه مردم در هدف‏گيريهاى سياستمداران قدرت پرست و خود محور چيزى ديگر به ذهن تبادر نميكند .

علم كه در حقيقت واسطه منحصر در ارتباط انسان با واقعيات است و به همين جهت داراى عاليترين ارزش وسيله‏اى براى حيات و كمال مادى و معنوى است ،

بدانجهت كه در دست قدرتمندان زر پرست و زورگو و خودمحور ، وسيله‏اى براى تورم خود طبيعى‏شان اتخاذ ميشود خونبارترين سلاح را به ذهن مردم متبادر ميكند و با كمال تأسف شديد ، شنيدن اين كلمه همان ، و تجسم در غلطيدن ميليونها انسان در خاك و خون و شهرها و آباديهاى ويران و پايمال شدن ميلياردها حقوق انسانها و گرسنگى و برهنگى و بيمارى‏هاى بيشمارى كه در نتيجه استخدام علم به وسيله قدرت پرستان خودمحور بروز مى‏كند همان .

[ 77 ]

آزادى را در نظر بگيريد ، آيا پديده‏اى براى حيات انسانها سراغ داريد كه بهتر از آزادى باشد كه مورد بهره بردارى در خير و كمال انسانى باشد ؟ با اينحال ،

بدانجهت كه شهوترانان خودكامه و قدرت‏پرستان لذت‏پرست و خودمحور ،

اين پديده با عظمت و با ارزش را در رهائى از قيود و ضوابط انسانيت بكار برده‏اند تا جائيكه

جز ذكرنى دين او نى ذكر او
سوى اسفل برد او را فكر او

با اين وصف ، آيا باز ميتوان با شنيدن اين كلمه مسخ شده ، آن معناى با ارزش را كه عبارتست از نظاره و سلطه شخصيت بر دو قطب مثبت و منفى كار در مسير حيات معقول در ذهن تصور نمود ؟ اما عشق كه در عظمت آن ميتوان گفت :

عشق امر كل مارقعه‏اى ، او قلزم و ما قطره‏اى
او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها

و ميتوان گفت :

عاشق شو ار نه روزى كار جهان سرآيد
ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى

همه ميدانيم كه اين كلمه بسيار عالى امروزه چه مفاهيمى را بخاطر مى‏آورد كه انسان از گفتن آنها سرافكنده ميشود و فقط همان جمله معروف بالزاك را بياد بياوريد كه ميگويد : « امروزه عشق يعنى در شكه كرايه‏اى » كلمه ايمان از سه جهت در معرض سوء تفاهم قرار گرفته است :

جهت يكم تظاهر اشخاص كثيف و خبيث ، به ايمان اين تظاهر در هر جامعه‏ايكه ايمان مذهبى يا مكتبى در آن حاكم است يا محبوبيتى در فضاى آن جامعه دارد ، مورد دستور اكيد ماكياولى‏هاى روزگاران ميباشد . براى فساد انسانها ، نيرومندتر از اين ، عاملى وجود ندارد كه ايمان به موضوعى نداشته باشد و خود را مؤمن به آن نشان بدهد .

جهت دوم خطاى فكرى كوته نظرانى است كه گمان مى‏كنند هر ايمانى بر مبناى تعبد محض استوار است كه شخص مؤمن بايد حركات و سكنات خود را بر آن مبنى قرار بدهد اين خطاى فكرى هم خود صاحب فكر را از امتيازات بسيار

[ 78 ]

با اهميت ايمان محروم ميسازد و هم ديگران را در شناخت و برخوردارى از ايمان دور ميدارد .

جهت سوم بازيگرى با الفاظ است ، به عنوان مثال فرد يا گروهى از انسانها بجاى ايمان به خدا و رسولان خدا و هدف اعلاى هستى و تكاليف الهى ، بيك عده مفاهيمى ايمان مى‏آورد و با شديدترين حماسه‏ها از آن مفاهيم بدون اينكه نام ايمان را بر زبان بياورد ، دفاع مى‏كند ، چنانكه در دورانهاى متأخر با شيوع فراوانى كه پيدا كرده است ، مشاهده مى‏كنيم ، مانند انسان‏گرائى ، نژادخواهى ، تمدن خواهى ، علم گرائى ،

آزاديخواهى و غير ذلك واقعا انسان وقتى فكر مى‏كند كه قدرت پرست‏هاى خود كامه با چه وسائلى انسانها را از حقائق مهجور و محروم ميسازند در شگفتى عميق فرو ميرود . اولا با تبديل كلمه ايمان به گرايش ، و خواستن و كلماتى مشابه آنها و بازى با چنين الفاظ ، معناى ايمان از بين نمى‏رود ، زيرا اگر محبوبيت موضوع‏هاى مزبور بحدى نرسد كه مردم حتى به از دست دادن زندگى در راه آنها حاضر شوند ، حتما آن محبوبيت به درجه ايمان نرسيده است زيرا ايمان بدانجهت كه مانند عنصرى فعال در حيات آدمى دخالت ميورزد ، در موقع ورود اخلال به آن ، جان شخص مؤمن از ارزش مى‏افتد .

و اگر به آن حد نرسد كه متذكر شديم ، يقينا بدرجه ايمان نميرسد و كلمات گرايش و خواستن و مشابه آنها ، بطور جالب براى محروم ساختن فرد يا جامعه از ايمان استخدام ميگردد . به هر حال ، اين جهات سه گانه بهيچ وجه نميتواند ضرورت ايمان را براى انسانى كه ميخواهد با حيات قابل تفسير در اين دنيا زندگى كند ،

منتفى بسازد .