يك آيا انسان ميتواند بدون ايمان زندگى كند ؟

براى پاسخ به اين سؤال ، بايد ديد مقصود از زندگى چيست ؟ اگر مقصود از زندگى فقط حركت و احساس طبيعى بوسيله اعضاى حاسه ، و خواستن‏هاى ناشى براى اشباع غرايز طبيعى حيوانى است و بس ، نه تنها ايمان براى چنين زندگى مورد نياز نيست ، بلكه مزاحم و مخل آن نيز محسوب ميشود . از اينجا است كه اشخاصى كه ميگويند : انسانها ميتوانند بدون ايمان زندگى كنند انسان و زندگى او را در مرتبه‏اى از حيوانيت پست در نظر ميگيرند كه شايستگى درك و پذيرش ايمان را ندارد .

پيشنهاد ايمان به چنين اشخاص ، مانند پيشنهاد انديشه نيرومند براى يك بيمار روانى است كه انديشه براى او سبب زحمت و رسيدن فورى به پوچى است . و اگر مقصود از زندگى ، عبارتست از زندگى با همه ابعاد و استعدادهاى انسانى ، محال است كه بدون ايمان از چنين زندگى برخوردار گشت . براى انسانى كه ايمان به موضوعى ندارد ،

توقع انديشه و عمل بر مبناى قانون درباره آن موضوع ، همان مقدار منطقى است كه توقع حركات منظم و منطقى مبتنى بر وجدان آگاه براى يك حيوان بى‏انديشه و بى‏ذهن ديگر از مختصات بى‏ايمانى درباره يك موضوع ، احساس اكراه براى كار [ اعم از فكرى و عضلانى ] درباره آن موضوع است و اين احساس همواره رنج و ملالت ناگوار درباره آن كار ببار مى‏آورد ، همچنين نميتوان در كارهاى صادره غير مستند به ايمان ، به شناخت‏هاى جديد و ابتكارى نائل آمد . به همين جهت است كه ميتوان گفت اساسى‏ترين عامل اخلال كار چه فكرى و چه عضلى ، نبودن ايمان به كار است كه مانع به فعليت رسيدن و يا مانع بيدارى وجدان كار ميگردد .

[ 76 ]