اومانيسم ضد اومانيسم
اين هم يك افراط شرم آور كه ميگويد : « همه اصالتها و ارزشها با انسان است » همه ابعاد وجودى خود را از نيروهاى عضلانى گرفته تا قواى مغزى و عوامل بسيار با اهميت روانى ، در راه خدمت بانسانها و اصالتهاى آنان صرف كنيد و با قالب شعرى
مى بخور ، منبر بسوزان ، مردم آزارى مكن
و
عبادت بجز خدمت خلق نيست
به تسبيح و سجاده و دلق نيست
و
انبياء حرف حكيمانه زدند
از پى نظم جهان چانه زدند
اين مضمون كه با مقدارى از مباحث گسترده و اصطلاحات جالبتر اومانيسم دو قرن اخير را بازگو ميكند ، از مهمترين عوامل زدودن احساس بسيار شريف مسؤوليت انسانها درباره خويشتن بوده است . ايكاش پرچمداران اينگونه تفكرات اينقدر مىفهميدند كه احساس مسؤوليت درباره انسانها از نتائج بسيار عالى احساس مسؤوليت انسان درباره خويشتن است .
چنانكه بارها گفتهايم توقع محبت براى انسانها از كسانى كه هنوز طعم محبت درباره خويشتن را نچشيدهاند ، مانند توقع باران از فضاى بىابر است آن مكتب اومانيسم ( اصالت انسان ) كه ميگويد : عالىترين هدف حيات و اساسىترين فعاليت عقل و نابترين دريافت وجدان عبارتست از آرمان مطلق تلقى كردن انسان ، پاسخى به اين سؤال حياتى نميدهد كه « پس خود من چه ؟ » يعنى اين دستور را كه بمن ميدهى كه تو فقط درباره انسانها احساس مسؤوليت كن ، تكليف خود من كه يك فرد از انسانها هستم چه ميشود ، آيا من درباره تكميل قواى مغزى و اصلاح ابعاد روانى و تهذيب اخلاق والاى انسانى ، مسؤوليتى ندارم ؟ اگر پاسخ اين سؤال منفى باشد ،
چنانكه پرچمداران مكتبهاى سر خوشى ( هدونيسم ) و اصالت اجتماعى افراطى و
[ 56 ]
ماكياوليسم و هابزيسم و غيرهم مىپندارند ، انتظار اعتقاد به اصالت انسان و گذشت و فداكارى در راه او ، كه ضد لذت پرستى و خودخواهى است ، همان انتظار مبارزه اومانيسم بر ضد اومانيسم ميباشد . گمان نميرود اعتقاد همه متفكرانى كه مسؤوليت درباره انسانها را بىنياز كننده از مسؤوليت انسان درباره خويشتن ، معرفى مىكنند ،
مستند بر يك يا چند دليل صريح و مورد اتفاق نظر بوده باشد ، حتى ميتوان گفت : ممكن است كه هريك از آنان دليل يا دلائل ديگرى را مورد انتقاد قرار بدهد . ولى با نظر به مجموع مسائل مربوط به انسان و موجوديت او در جهان هستى معنىدار كه مسؤوليت او را درباره تأمين مسائل چهارگانه من كيستم ؟ از كجا آمدهام ؟ براى چه آمدهام ؟
بكجا ميروم ؟ حتمى و ضرورى ميسازد ، نميتوان با جملات فريبندهاى كه انسان را تا مرتبه خدائى بالا ميبرد و آنگاه گرايش و عشق و پرستش او را آرمان و هدف غائى زندگى قرار ميدهد ، خود را گول زد و سؤالات مزبور و تأمين پاسخهاى اعتقادى و عملى آنها را بفراموشى سپرد و آنگاه با مطلق ساختن انسانى كه پر از ابن ملجمها و ابو جهلها و تيمور لنگها و آتيلاهاى درجه يك و درجه 2 . . . است ، بخود تسليت داد كه آرى ، من حس كمال جوئى و مسؤوليتهاى خويشتن را در قرار گرفتن در اين مسير اشباع نمودم و من مسألهاى درباره خويشتن ندارم خلاصه چگونه ميتوان باور كرد كه آدمى بدون حل مسائل مربوط به خويشتن ،
به مسائل ديگران بپردازد در صورتيكه اساسىترين مسائل انسانها با دريافت از درون خويشتن ، براى انسان قابل درك ميشود . مثلا اگر شما لذت كرامت و شرف و حيثيت ذاتى انسان را در درون خود دريافت نكنيد ، محال است آنرا درباره ديگران سراغ بگيريد . اگر شما عاطفه پدرى يا فرزندى را از درون خود حس نكنيد ، محال است كه طعم واقعى [ نه مفهومى ذهنى ] آنرا از ديگران بچشيد .
[ 57 ]
144 ، 150 فأمّا أهل الطّاعة فأثابهم بجواره ، و خلّدهم في داره ، حيث لا يظعن النّزّال ،
و لا يتغيّر بهم الحال ، و لا تنوبهم الأفزاع ، و لا تنالهم الأسقام ، و لا تعرض لهم الأخطار و لا تشخصهم الأسفار ( اما مردم مطيع ، پس آنان را به مجاورت خود پاداششان مىدهد و براى آنان در سراى ابديش جاودانگى مىبخشد ، جايگاهى كه وارد شوندگان از آنجا كوچ نكنند و حالاتشان دگرگون نگردد و خوف و هراسها به آنان هجوم نياورد و بيماريها بسراغشان نيايد و مخاطرات بر آنان عارض نگردد ، و سفرها براى حركت آمادهشان ننمايد . )