« اى رهگذر . . . اى زندگان ، بديدن آرامگاه پرشكوه كلئوپاترا رويد ، زيرا زنى كه در اينجا خفته الههاى بود كه روزى چند از سر ناز پا بر زمين گذاشته و نام ملكه
[ 35 ]
برخود گرفته بود . روزگارى لب خندان اين زن ، كمانى بودن كه ربة النوع عشق براى تير انداختن برگزيده بود . زمانى زيبائى او كه از قدرت شيران غران فزونتر بود دل و عقل همه را سير ميكرد . اما امروز اگر بخواهيد به ديدارگور او برويد ، نخست انگشت بربينى بگذاريد . اين همه قدرت و جلال به چه كار آيد ؟ وقتى كه اول و آخر همه چيز مرگ و فنا است . آقائى روى زمين چه سود دارد كه خليفه باشند يا مغ ، اردشير يا داريوش ، ارماميتراس يا سياسگزار ، خشيارشا يا بخت النصر يا اسر عدون . افسوس ،
خداوندان جهان چون آنتيوخوس و خسرو و اردشير دراز دست و سزوستريس و آنيبال ،
سيل و اشيل و عمر و سزار همه سپاهيان گران داشتند تا بدست آنان جنگاورى كنند ،
اما همه مردند و هيچ چيز از ايشان باقى نماند » 1 ويكتور هوگو .
در مجلد هشتم از كتاب تفسير و نقد و تحليل مطالبى را درباره جدائى روح از بدن كه مرگ ناميده ميشود متذكر شدهايم . در اينجا جملاتى را بيان ميكنيم كه مقدارى از آنها را در همان مجلد آوردهايم :
مرگ با اينكه پديدهايست كاملا طبيعى ، با اينحال بقدرى شگفتانگيز است كه اگر چه انسان صد بار آنرا مشاهده كند ، باز در مشاهده صد و يكمين بار آنرا چنان با خيرگى و حيرت تلقى مىكند كه گوئى اولين بار است كه با چنان پديدهاى مواجه شده است . با اينكه با فرارسيدن اجل و چشم پوشيدن از اين دنيا ، خاموشى بينهايت در كار نيست ، با اينحال ، چه منظرهاى شاعرانه و بهت آورى دارد . آرى ، خاكدان سياه تماشاگهى است بس شگفتانگيز . تشخصات بطورى محو و نابود ميگردد كه فرق ميان قلب عدالت پرور سقراط و مخ بيباك چنگيز و نرون خونخوار ، و استخوان جمجمه جمشيد و اسكندر و كيكاوس و دندههاى پهلوى يك خار كن زحمتكش در يك مشت خاك از بين ميرود . انسان زنده با چشمان مخمور و عارض گلگون و اعضاى لطيف در حاليكه از همه لذائذ دنيا برخوردار است ، حتى ميليونها نفر را هم در زير فرمان خود دارد ، چگونه تصور ميكند كه ممكن است روزى فرا رسد و همين خورشيد و ماه و ستارگان بدون كوچكترين اعتنا و مانند هميشه بحركت و نور افشانى خود مشغول
-----------
( 1 ) زيباترين شاهكارهاى شعر جهان ص 130 و 131 .
[ 36 ]
باشند و چشمان خمار و عارض گلگون و اعضاى لطيفش به يك مشت خاك تيره مبدل گشته يا بصورت صخرهاى استوار درآيد ؟ و خار مغيلانى ريشههاى خود را در درونش بگستراند و در كالبدش فرو برد ، سپس با گاوآهن روستا بچهاى زحمتكش در هم نوردد .
گياهان و خارهاى زهرآگين آن جمجمه پر باد را كه با خاك تيره آكنده شده است براى خود محل روييدن فرض نموده و منظرهاى رقت بار براى تماشا كنندگان و در عين حال براى كژدم و مار و مور دخمههاى زير خاك ، سايبان و تفريح گاهى ايجاد كند . شبانگاه ابرى از اقيانوس فضاى لا جوردين با دلسوزى مخصوصى چند قطره اشك نثار آن جمجمه نمايد كه شايد بتواند شعلههاى چند سال زندگى محدود آنرا خاموش كند .
يقينى است كه سرنوشت آن عاشق دلباخته زندگى در همينجا خاتمه نمىيابد ، زيرا آن روستا بچه زحمتكش براى مزرعه محقر خود بيك نفر پاسبان مجانى كه كار سگ يا مترسك را انجام بدهد ، نيازمند است ، براى وصول به اين مقصد آن جمجمه پر درد سر را با كمال بيرحمى خالى ميكند و چوب خشكى از سوراخ دماغ يا چشم و يا گوش آن فروبرده نخست براى بازى مانند آتش گردان آنرا با دستش دور سر خود ميگرداند ،
و آنگاه چوبى در يكى از سوراخهاى آن جمجمه فرو ميبرد و آنرا در مزرعه محقر خود بعنوان پاسبان نصب مىكند ، آنگاه فاختهاى بىاعتنا به سرگذشت پر از افسانه آن جمجمه بر بالاى آن مىنشيند و پس از خواندن ترانه كو كو كو ؟ خود را سبك كرده ،
راه فضا را پيش ميگيرد . اكنون موقع آن فرا رسيده است كه آن كاسه سر پر حوادث دو كار اساسى خود را انجام بدهد : يكى اينكه وظيفه پاسبانى مزرعه محقر آن روستا بچه را ادا كند ، دوم اينكه تماشائى خيره بآن فضاى پهناور نمايد كه روزگارى ستارگان و ماه و خورشيدش با حركات قانونى و چهره مشعشع ملكوتى خود او را پندها داده بودند كه شايد روزهائى چند بخود برسد و پاسخى براى من كيستم ؟ از كجا آمدهام ؟ براى چه آمدهام ؟ بكجا ميروم ؟ تهيه نمايد .
اينست مسافرت پر معنائى كه همه افراد انسانى با قطار سوتزنان زمان آنرا طى خواهند كرد . مركب بادپاى زمان در خلال تمامى قرون و اعصار فرزندان آدم را از جوانان سبز خط تا آنانكه زير بار سنگين سالها پشت خم كردهاند ، از ساده لوحان سادهنگر تا متفكران صاحبنظر ، از بينوايان تا نيرومندان ، از عامىترين مردم تا بزرگترين
[ 37 ]
فلاسفه و حكماء حتى انبياى عظام ، يكايك حمل نموده و در زير خاك تيره بمنزلگهى بين راه ، ممتد كه از آغاز حيات دنيوى تا ابديت كشيده شده است ، بسپارد ، تا در دنبال آنان نوبت كسانى برسد كه حتى ديده به روى اين جهان نگشودهاند . اگر فرزندان آدم عليه السلام يقين داشتند كه داستان سرنوشت زندگى آنان در همين منزلگه تيره و تار به پايان ميرسد ، چندان نگرانى و اضطراب نداشتند ، زيرا بشر با مشاهده اينكه
يدفّن بعضنا بعضا فيمشى
أواخرنا على هام الأوال
( بعضى از ما بعض ديگر را بخاك مىسپارد و آيندگان ما روى جمجمه گذشتگان حركت مىكنند . ) و با ديدن اينكه
از تن چو برفت جان پاك من و تو
خشتى دو نهند بر مغاك من و تو
و انگاه براى خشت گور دگران
در كالبدى كشند خاك من و تو
در مقابل دو سؤال زانوى تسليم برزمين ميزند و اظهار ناتوانى ميكند . يكى اينكه چرا باوجود مغلطهها و تسليت گوئىهاى فراوان منكرين ماوراى طبيعت ،
از خاموشى شعله حيات بيمناك و در شگفتى فرو مىرود ؟ دوم اينكه كدامين دليل قطعى شما را به محاصره شدن در همين كاشانه طبيعت از ابتداى حالت جنينى تا گردنه هراس انگيز مرگ قانع ساخته است كه حيات ابدى پس از مرگ را منتفى مينمايد ؟
اگر چنين دليلى داريد ، چرا بهمه افراد انسانى تسليم نكرديد تا همگان مانند شما از آرامش برخوردار گشته و هيچگونه نگرانى درباره حيات اصلى پس از اين حيات گذران نداشته باشند ؟ چه اندازه بجا بود كه روزى بعضى از آن متفكران كه با تسليت موقت آن هم محدود بهنگام بحث و مذاكره فلسفى [ بگمان خود ] مردم را از انديشه عظمت و ابهت غوغاى مرگ و غائله ماوراى مرگ باز ميدارند ، بخود مىآمدند و دقيقتر و مفيدتر مىانديشيدند و راه تأمين عاقلانه را كه همان اعتقاد به
تا مايه طبعها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند
نظامى
[ 38 ]
است پيش پاى فرزندان آدم عليه السلام هموار مينمودند .