در آن حال كه بازماندگان مسافر بقاء در او مىنگرند كه چونان چراغى كه نيرويش بپايان ميرسد و روشنائيش تدريجا ضعيفتر ميگردد ، لحظه به لحظه
[ 33 ]
طراوت حيات از بدنش و فروغ آن از چشمانش ، ناپديد ميشود و توانائى حركت را از دست ميدهد اين همان چشمانى است كه روزگارى با كمترين حركت ، بزرگترين حركتها را مبدل به سكون ميساخت ، يك نگاه خمارش هزاران انسان را در اضطراب فرو مىبرد ، براى اينكه به فضاى بيكران با آنهمه كرات بيكرانش نگاهى بيندازد ،
باج مطالبه مىكرد و منتها بر آن تحميل مينمود . حال اگر همه دنيا و عوامل و نيروهاى محرك آن ، يكجا جمع شوند و بخواهند يك لحظه حركت آزاد در آن چشمان بوجود بياورند ، نخواهند توانست همانگونه كه خورشيد را پس از غروب نتوان بار ديگر روياروى كره خاكى قرار داد . اين نگاههاى بىاختيار رو به غروب كه لحظه به لحظه فروغ خود را از دست ميدهد بسيار آموزنده است براى كسى كه از حركت و تحول و رويدادهائى كه در نتيجه آن بوجود مىآيد ، اطلاعى داشته باشد و لذت و مطلوبيت فوق ارزش طراوت و شادابى حيات را واقعا درك كرده باشد . چنين اشخاصى ميتوانند در حيرت بسيار پر معنائى از ديدن خاموشى پس از فروغ حيات فرو روند . اينگونه اشخاص خوابگاه كسى را كه در حال عبور از پل زندگى و مرگ است ، آموزشگاهى مىبيند كه پايان كتاب عمر يك انسان را كه خاموشىها و سكونهاى متوالى است و پشت سر هم فرا ميرسند باز نموده است و آخرين سطرهاى آخرين صفحات عمر يك انسان قرار گرفته در لبه گور را نشان ميدهد . آموزشگاهى مىبينند كه آخرين صفحه كتاب عمر يك انسان را براى دانش پژوهان حيات و موت باز كرده است ، در اين صفحه آخرين كه خاموشىها و سكونهاى متوالى كه پشت سر هم فرا مىرسند [ گوش شنيدن را از دست مىدهد ، بدنبالش زبان سخن گفتن را ] چونان سطرهاى آخرين صفحه كتاب است كه با آن سطرها صفحات آن به پايان ميرسد . اما آن نگاه كه موجب دريغ و حسرت است ، همانست كه مسافر نوسفر كه قدم به قدم به زير خاك نزديكتر ميشود ،
دارا است . اگر چشمان اين مسافر در دوران زندگى آيات و ملكوت الهى را مىنگريست و اگر اين چشمان دنبال پيدا كردن عوامل معرفت و كوخهاى بينوايان براى برطرف كردن نيازهاى آنان مىگشت ، در اين لحظات نه دريغى ببار مىآورد و نه حسرتى ، اين دريغ و حسرت ناشى از اينست كه جهانى پر معنى از جلو چشمانش عبور مىكند كه ديگر حتى اختيار بدست گرفتن يك برگ از آن را نخواهد داشت . او سكون اعضاء
[ 34 ]
بدن را با همان نگاه و خاموشى نيروهاى درونى خود را با شهود درونى مىبيند كه هرگز به حركت و فعاليت مبدل نخواهد گشت .
آرزوئى كه اين چشمان در اين لحظات دارند اينست كه ايكاش دو حباب بودند كه براى ديدن حق و حقيقت باز مىشدند و مىديدند و سپس بسته مىشدند ايكاش
حبابوار براى زيارت رخ يار
سرى كشيم و نگاهى كنيم و آب شويم
118 ، 128 ثمّ ازداد الموت التياطا به فقبض بصره كما قبض سمعه ، و خرجت الرّوح من جسده ، فصار جيفة بين أهله ، قد أوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه ،
لا يسعد باكيا و لا يجيب داعيا . ثمّ حملوه إلى مخطّ في الأرض فأسلموه فيه إلى عمله و انقطعوا عن زورته ( سپس مرگ در فراگيرى همه وجود او مىافزايد و بينائى وى گرفته مىشود چنانكه شنوائيش گرفته شده بود . در اين حال است كه روح از بدن او خارج گشته و لاشهاى در ميان خانوادهاش مىافتد . اعضاى خانواده از نزديك شدن به او وحشت نموده از او دورى ميجويند . او نه پاسخى به گريه كنندهاى دارد و نه جوابى به كسى كه او را بخواند . سپس او را برداشته به آخرين منزلگهش در زمين برده و به عملش مىسپارند و از ديدارش منقطع ميگردند . )