زرق و برق دنيا ، جوشش غرايز حيوانى ، سوار شدن بر دوش انسانها ، دويدن بدنبال لذائذ و غوطه خوردن در آنها ، احساس پيروزى و سلطه بر ناتوانان ، آنانرا چنان سرمست و غافل ساخت كه يقين به زوال عمر و پايان حركت و جنب و جوش را از مغزشان بيرون كرد كه خود را در دنيايى ابدى ميديدند و زندگانى را فناناپذير تلقى مينمودند .
آنچه كه به مغز آنان خطور نميكرد ، شروع سردى شديدى كه جاى حرارت وجود آنان را ميگرفت و روييدن موهاى سفيد بر سر و صورت و ابروها كه فرا رسيدن خزان عمر را چونان برف خزانى كه بر روى زمين مىبارد اعلان مينمايد
خيز و داعى بكن ايام را
از پس دامن فكن اين دام را
چونكه هوا سرد شود يك دو ماه
برف سفيد آورد ابر سياه
نظامى گنجوى
[ 25 ]
نه مواد رنگى عطاران ميتواند آثار فرسودگى چهره را حتى يك روز متوقف سازد و نه ابزار آرايشگران و فعاليتهاى آنان توانائى صاف كردن چروكهائى را كه گذشت ساليان عمر در صورت او بوجود آورده است ، دارا مىباشد . كسى كه روزگارى بس دراز دنبال آيينه مىگشت كه لحظاتى با چهره با طراوت خود به تماشا و راز و نياز بنشيند ، امروز با پهلو از جلو آيينه با سرعت عبور ميكند كه مبادا نقش گذشت زندگى و برنامه آينده در دل خاك سرد را كه در صورتش پديدار گشته است ببيند . او اين سرنوشت تازه را براى اولين بار است كه مىبيند ، هر قدمى كه او را به اين سرنوشت نزديك نموده و رسانيده است ، يكبار بيشتر صورت پذير نبوده حتى در اين گذرگاه جاى پايى هم از او نمانده است . چه درد آور است شكنجه كندن يكايك چنگالهائى كه به زرق و برق و ديگر خواستنىهاى دنيا فرو برده بود ، او در آنموقع كه چنگالهاى خود را در علائق دنيوى فرو ميبرد ، نميدانست كه براى كندن هر يك از آن چنگالها يك يا چند بار بايد تلخى جان كندن را بچشد . او كه هرگز نظرى به شكوه و جلال صفات الهى در طبيعت و مخصوصا به ملكوت ربانى در آسمان نيلگون ، نينداخته بود ، با چند لحظه نگاه حسرت آميز آنها را وداع مىنمايد .
در آن روزها و در آن ساعات كه از يكايك تعلقات دنيا چشم مىپوشد ، اگر آگاهى به او دست بدهد ، روزگار گذشته خود را دو روز بيش نمىبيند
بدنامى حيات دو روزى نبود بيش
آن هم كليم با تو بگويم چه سان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر بكندن دل زين و آن گذشت
كليم همدانى و يا كاشانى اگر قدرت همه انسانهاى تاريخ را به تو ارزانى بدارند و اگر نيروئى به تو بدهند كه از وضع كنونى اين كيهان ، با سرعتى فوق سرعت نور برگردى و همه سرگذشت كيهان را تا لحظه حاضر مشاهده كنى و آنرا كاملا بشناسى و آنگاه بخواهى كوچكترين جزء از اين كيهان را متوقف كنى تا گذشتهات را جبران كنى ، امكان پذير نخواهد بود .
اگر بر فراز مرتفعترين كهكشان اين سپهر نيلگون گام بگذارى و ناله و فرياد برآورى كه
[ 26 ]
رَبِّ اِرْجَعُونِ لَعَلّىِ أَعْمَلُ صَالِحاً فِيمَا تَرَكْتُ ( پروردگارا ، مرا برگردانيد باشد كه در آنچه از خود گذاشتهام عمل صالح انجام بدهم . ) بخواستهات نخواهى رسيد .
وعدههائى كه پيامبران الهى و نزديكتر از آنان ، خرد و وجدان صاف درباره منزلگههائى منتهى به پشت پرده اين دنيا ( آخرت ) به آنان داده بودند ، عملى مىشود ،
در آنهنگام مىفهمند كه اينكه گاهى در روزگار زندگى در مغزشان خطور مىكرد كه « بازى به اين درازى نميشود » [ شايد كه پشت پرده خبرى و خبرهائى باشد ] و اين جريان مغزى بيدار كننده را كه خيال مىپنداشتند ، اى كاش ، لختى در آن مىانديشيدند و جدى بودن آن اخطار را مىپذيرفتند . حال ديگر وقت دير شده است 87 ، 90 فغير موصوف ما نزل بهم ، اجتمعت عليهم سكرة الموت و حسرة الفوت ،
ففترت لها أطرافهم ، و تغيّرت لها ألوانهم ( آنچه برسرشان فرود آمد ، براى آنان توصيف نشده بود ، سكرات موت و حسرت فوت بروجود آنان تاختن آورد و اعضاى آنان را سست و رنگهايشان را تغيير داد . )