چه رقابتهاى كشنده و چه حسادتها كه بر سر لاشه دنيا براه انداختند و با خوردنش رسوا گشتند . آرى ، همين مواد طيب و طاهر دنيا كه خدا براى برخوردارى بندگانش آفريده است ، همينكه هدف نهائى تلقى شود و همه نيروها و فعاليتهاى آدمى را بسوى خود جلب نمايد ، تدريجا حالت معبودى ، بخود ميگيرد و با جلب پرستش آدمى بخود ، او را رسوا مىسازد ، همانند پول در عين حال كه ضرورىترين وسيله ارتباطات اقتصادى مردم با يكديگر است [ بطوريكه با فرض حذف آن ، از زندگى بشرى ،
نابودى اقتصادى كه به تباهى زندگى منتهى ميشود ، قطعى است ] هنگاميكه حالت پرستش يا سلطه بر همه امور زندگى بشر بخود مىگيرد ، چنان فضيحت و رسوائى ببار مىآورد كه واقعا نميتوان آنرا توصيف نمود . مگر وسيله اكثر جنايتها و خيانتها و حق كشىها و بىارزش كردن همه ارزشها و با ارزش كردن همه بىارزشها جز پرستش پول چيز ديگرى بوده است ؟ هرگز نبايد فراموش كنيم هر آنگاه كه زيباترين و با عظمتترين چيز مورد پرستش قرار بگيرد ، بدانجهت كه نخست عقل و قلب و سپس روح آدمى با پرستش آن شىء تباه ميشود ، لذا آن زيبائى و عظمت مبدل به زشتى و حقارت ميگردد . چه رسوائى وقيحتر از اين كه انسان همه موجوديت خود را با آنهمه سرمايهها و عظمتها
[ 17 ]
كه خدا به او عنايت فرموده است ، پيش پاى امتيازات دنيوى كه جز وسايلى براى هدفهاى اعلاى زندگى ارزش ديگرى ندارد قربانى نمايد فضيحت موقعى شديدتر ميشود كه با فدا كردن آن همه سرمايهها و عظمتها براى وصول به آن وسائل ، احساس خجلت و ممنوعيت از آن وسائل هم مينمايد
بيقدرىام نگر كه بهيچم خريد و من
شرمندهام هنوز خريدار خويش را
آه ، خدايا ، چيست علت اينهمه تحقيرى كه انسان درباره شخصيت خود روا مىدارد ؟ بشر اين تحقير نابود كننده را در راه عشق به وسيلهاى كه هيچگونه ارزش ذاتى و هدفى ندارند ، با جان و دل ميخرد البته بديهى است وقتى كه بيمارى عشق مجازى به جيفه دنيا ، بينائى و شنوائى را از كار انداخت و قلب را بيمار نمود و هنگاميكه شهوات عقل او را و دنيا پرستى قلبش را تباه ساخت ، هيچ پديده ديگرى جز حقارت و رذالت و پستى قابل توقع نخواهد بود ، به يك معنى بايد بگوئيم : در اين موقع جان آگاه ، من ، شخصيت و روحى نمانده است كه چگونگى خاصى بنام حقارت داشته باشد و اين از دست رفتن شخصيت در حقيقت ناشى از انداختن خويشتن به چاه تاريك دنيا پرستى است كه در آمدن از آن چاه امكان پذير نيست
در چهى افتاده كانرا غور نيست
آن گناه او است جبر و جور نيست
در چهى افكنده او خود را كه من
در خور قعرش نمييابم رسن
ميفرمايد عقل اين لاشه خواران را شهوات و قلبشان را دنيا گرائى تباه ساخته است . بى علت نبوده است كه خود كامگان قدرتمند همواره براى به اسارت در آوردن انسانها از شهوات مردم استفاده مىكنند . داستان اسارت مردم اندلس بدست قدرت پرستان از روشنترين شواهد تاريخى بهرهبردارى از شهوات مردم ميباشند .
انبياء طاعات عرضه مىكنند
دشمنان شهوات عرضه مىكنند
زيرا براى اسارت ، جانى بىنور ، مغزى بىعقل و گوشى ناشنوا و چشمى نابينا ميخواهد
نفس شهوانى ندارد نور جان
من به دل كوريت ميديدم عيان
نفس شهوانى ز حق كراست و كور
من به دل كوريت ميديدم ز دور
[ 18 ]
تضاد جوشش شهوت با تعقل و راكد شدن عقل در موقع تحرك شهوت ،
چيزى نيست كه نياز به توضيح و اثبات داشته باشد . نفس آدمى در موقع هيجان شهوت ، در حركتى تند و ناآگاه و دور از چون و چرا و پاسخ و اقناع ، قرار ميگيرد اين مختص براى شهوت از توجه بمعناى آن كه عبارتست از بجريان افتادن خواستن ناآگاه ، بخوبى روشن ميشود ، لذا در درون مجالى براى عقل و تعقل نمىماند ،
مانند اينكه انسان در مجاورت هوائى داغ قرار گرفته و بدن او از حرارت شديد متأثر باشد بطوريكه تمامى سطوح درون و اعصاب و قواى دراكه او تحت تأثير آن حرارت شديد قرار بگيرد ، در اين حالت ، انسان نميتواند بالاتر از حرارت رفته و اشراف بآن پيدا كرده و تعقل خود را بجريان بيندازد . در اين جملات ، مختص اساسى عشق مجازى كه از بين رفتن بينائى و بيمارى دل است صريحا گوشزد شده است . مسائل مربوط به عشق و مختصات آنرا در مجلد يكم از تفسير و نقد و تحليل مثنوى بقرار زير مطرح نمودهايم ، مطالعه كننده محترم ميتواند بآن مجلد مراجعه فرمايد :
1 پديده عشق .
2 عشق يك پديده روانى است .
3 عشق مانند ساير نمودهاى روانى قابل مشاهده نيست .
4 خصوصيتى كه عشق در ميان ساير پديدههاى روانى دارد .
5 عشق همه تناقضات را حل ميكند يا درخود هضم مينمايد .
6 عشق و زيبائى جهان .
7 حساسيت روح انسان عاشق .
8 آيا عشق دو شخصيت را يكى ميكند ؟
9 عشق يك موجود محدود را تا بينهايت بزرگ ميكند .
10 عشق و مسائل اجتماعى .
با نظر به مسائل فوق و دقت در واقعيات مربوط به عشق ، ميتوان مطالب زير را ارائه نمود :
1 مفهوم لغوى عشق و آن مختصاتى كه درباره آن ديده ميشود مانند اختلالات قواى مغزى و روانى در منابع اسلامى نه تنها ستوده نشده است بلكه همانگونه كه
[ 19 ]
در جملات مورد تفسير ملاحظه ميكنيم مورد انتقاد و طرد هم قرار گرفته است .
البته كلماتى مانند متيم حب شديد ، و اله در منابع معتبر ( دعاى كميل و آيه مباركه قرآن و دعاى امين اللّه ) آمده است ، كه بمعناى شيفتگى و بيقرارى است . لذا منظور ما از عشق مطلوب در اين مباحث مفهوم اسلامى آنست .
2 محبت بدرجهاى از شدت ميرسد كه محبوب را جزئى از خود ايدئال قرار ميدهد [ اگر محبوب در عظمت و ارزش از او پايينتر و يا با او مساوى باشد ] و يا خود ايدئال را جزئى از محبوب تلقى ميكند [ اگر محبوب در عظمت بالاتر از او بوده باشد . ] در اين موقع محبت عشق ناميده ميشود لذا بايد گفت : عشق آن كيفيت روانى است كه همه استعدادها و نيروهاى درونى آدمى را براى بثمر رسانيدن گرايش و محبت شديد به آنچه كه خير و كمال تلقى شده است آماده مينمايد .
3 تا آنجا كه مطالعات و تفكرات بشرى رسيده است ، ميتوان گفت : مفهوم جامع عشق عبارتست از نهايت خواستن حقيقتى ( معشوق ) كه از نظر جمال و جلال براى خود ايدئال آدمى ، عالىترين آرمان تلقى شده است . عشق باين معنى به جلال و كمال هم متعلق مىشود كه شايستگى حقيقى نهايت محبت و اشتياق را دارا مىباشد .
4 ارزش عشق را با تمامى ابعاد حيات بايد سنجيد باين معنى كه چون انسان در پديده عشق همه ابعاد حيات خود را به معشوق خود پيوند ميزند ، لذا عشق يك انسان ميتواند بيان كننده ارزش همه ابعاد حيات وى بوده باشد . اگر ما درست بينديشيم ، قبول خواهيم كرد كه تفسير هويت شخصيت آدمى با عشقى است كه در وى براى يك موجود ، تحقق يافته است و بعيد نيست كه تفسير هويت شخصيت ، با انديشه كه در دو بيت زير آمده است ، انديشه همراه با محبت شديد كه عشق ناميده شده است ، بوده باشد
اى برادر تو همان انديشهاى
ما بقى خود استخوان و ريشهاى
گر بود انديشهات گل ، گلشنى
و ربود خارى تو هيمه گلخنى
خلاصه ، آدمى در حالت عشق همه موجوديت و سرگذشت و سرنوشت خود را با عشق و مختصات آن رقم ميزند ، لذا براى اينكه ارزش موجوديت و سرگذشت و سرنوشت
[ 20 ]
يك انسان را بدانيد بايد ببيند كه معشوق و محبوبش كيست . و آن روايتى كه از پيامبر عظيم الشأن نقل شده است ، ناظر بهمين معنى است كه مىفرمايد :
و لو أنّ رجلا أحبّ حجرا لحشره اللَّه معه ( و اگر مردى سنگى را دوست بدارد ، خداوند او را با همان سنگ محشور خواهد فرمود . ) 5 تقسيم عشق به مجازى و حقيقى ، در آثار بعضى از فلاسفه و عرفاء شيوع دارد . آيا واقعيت چنين است ، يعنى واقعا ما يك عشق مجازى داريم و يك عشق حقيقى ؟ بنظر ميرسد ما ميتوانيم عشق را به سه قسم اساسى تقسيم كنيم :