اين سؤال كه علت چيست كه آن همه دعوتها و فريادهاى حيات بخش و سازنده
[ 14 ]
از طرف انبياء و مرسلين و اولياء اللّه ، به نتيجه مطلوب نرسيده و همانطور است كه خداوند سبحان خبرداده است :
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِىَ الشَّكُورُ 1 ( و اندك است شكر گزاران از بندگان من ) پيش از طرح برخى از علل و عوامل بىاعتنائى اكثريت مردم به دعوت داعيان حق و حقيقت ، مقدمهاى مختصر را متذكر ميشويم همواره در ميان مردم ، انسانهائى وارسته و با فضيلت اگر چه در اقليت اسفانگيز وجود داشتهاند كه بر پا دارنده اصول ارزشهاى انسانى و برقرار كننده ارتباط با خداوند متعال بودهاند . لذا مقصود امير المؤمنين عليه السلام از اينكه دعوت داعيان حق و حقيقت اجابت نشده است ،
بىاعتنائى اكثريت به دعوت است ، نه همه انسانها بطور عموم . اكنون مىپردازيم به بيان بعضى از علل و عوامل مزبور .
1 قصور اسفانگيز متصديان تعليم و تربيت كه واقعيات مربوط به جانهاى آدميان را جدى نگرفته و حقوقى بعنوان حقوق جانهاى آدميان به اضافه حقوق زندگى طبيعى آنان ، نمىپذيرند .
2 گرايش افراطى اكثر مردم به لذائذ طبيعى كه آنانرا از چشيدن طعم لذائذ فوق طبيعى و گام گذاشتن به فوق همه لذائذ مرحوم ميسازد .
3 خودخواهى در اشكال گوناگونش .
4 حس گرايى افراطى كه آنانرا از درك معقول و فوق معقول محروم مينمايد .
5 نداشتن ظرفيت براى تحمل سختىها و گذشت از هوى و هوسهاى نفسانى .
6 بجا نياوردن مقام ربوبى ، اگر چه الفاظ مربوطه بآن مقام اعلا را بسيار بدهان بياورد و آنها را مضمضه كند .
7 قدرت پرستى قدرتمندان كه براى رسيدن به هدفهاى خود خواهانهاى كه در اين دنيا براى خود انتخاب مىكنند ، مردم را در ناآگاهى و جهالت غوطهور مىسازند ،
-----------
( 1 ) سبأ آيه 13 .
[ 15 ]
به اين معنى كه براى سوار شدن به دوش مردم ، گوشهاى آنان را مسدود مىكنند كه فرياد داعيان حق را نشوند ، چشمان آن مردم را مىبندند كه آيات و ملكوت الهى را در عرصه هستى نبينند ، وجدان و عقل را چنان از اصالت و اهميت ساقط مىكنند كه هر گاه آن مردم بيچاره از درون خود نغمه پر معناى وجدان را بشنوند ، بآنان تلقين مىكنند [ مانند فرويد ] كه اين سر و صداهاى درونى ، صداها و اضطرابهاى ناشى از سركوفتگى غرائز و تهديد آنها است هفتصد سال پيش از اين ، جلال الدين محمد مولوى نابخردى اين گونه اشخاص را با كمال صراحت گوشزد كرده ميگويد :
اى مردم قرون و اعصار آينده ، مواظب باشيد فريب دجالان روزگارتان را نخوريد
حافظان را گر نبينى اى عيار
اختيار خود ببين بىاختيار
روى در انكار حافظ بردهاى
نام تهديدات نفسش كردهاى
[ 1 ] 67 ، 81 أقبلوا على جيفة قد افتضحوا بأكلها ، و اصطلحوا على حبّها ، و من عشق شيئا أعشى بصره و أمرض قلبه ، فهو ينظر بعين غير صحيحة ؟ و يسمع بأذن غير سميعة . قد خرقت الشّهوات عقله و أماتت الدّنيا قلبه ، و ولهت عليها نفسه ،
فهو عبد لها ، و لمن في يده شيء منها ، حيثما زالت زال إليها ، و حيثما أقبلت أقبل عليها ، لا ينزجر من اللّه بزاجر ، و لا يتّعظ منه بواعظ . ( آن مردم دنيا پرست و ناآگاه ، رو به خوردن لاشهاى بردند كه باخوردنش رسوا گشتند و به محبت آن لاشه اتفاق نمودند ، [ آنان عاشق جيفه دنيا شدند ] و هر كس كه به چيزى عشق بورزد ، بينائيش را مختل و قلبش را بيمار نمايد . [ اين عاشق
[ 1 ] حافظان بمعناى نگهبانان است و در اينجا مقصود نيروهاى بازدارنده آدمى از ارتكاب كثافتها و معصيتها است كه وجدان اساسىترين آنها است ، يا وجدان مديريت همه آنها را بعهده دارد .
[ 16 ]
كه بينائى در را از دست داده است ] مىنگرد ولى با چشمى مختل ، ميشنود ولى با گوشى ناشنوا . شهوات عقل اين عاشق خودباخته را تباه ، و دنيا قلبش را ميرانده است ، نفسش واله آن جيفه [ يا دنيا ] گشته و به بردگى آن جيفه در آمده و غلام حلقه بگوش كسى است كه چيزى از آن دنيا در اختيار دارد . او ميگردد بهر طرفى كه آن جيفه بگردد ، و روى آورد بهرسوئى كه آن موجود محقر روى آورد . آن لاشهخوار با هيچ عامل بازدارندهاى از معصيت خدا باز نمىايستد ، و براى ايمان بخدا و مشيت او از هيچ واعظى پند نميگيرد . )