از عوامل مهم بلا تكليفى روان در روانشناسىهاى معمولى عبارتست از ساقط كردن علوم سازنده روان و بروز استعدادهاى گوناگون در شرايط مختلف در ارتباط با روانشناسى . اين مطلب باعث شرمسارى است كه انسان بگويد : روانشناسى علمى است كه روان راكد و جامد را از روان پويا و كوشا كه حتى نميخواهد يك نمود را دو لحظه در يك حال ببيند ،
فرقى نميگذارد و مغزهائى را كه بخود پيچيدهاند ، با مغزهائى كه همواره در فعاليتهاى پيشرو ميكوشند ، يكى ميداند . يعنى روانشناسى كارى با آن ندارد كه يك مغز بشرى تحت چه شرايطى بخود مىپيچد و با كدامين شرايط باز ميشود و در مجراى قانون تكامل به راه مىافتد و آيا چنين اقدامى در قلمرو تعليم و تربيت بايد گنجانده شود يا نه ؟ روانشناسى معمولى فقط اين پديده را اگر لازم بداند توصيف ميكند و اهميتى بآن نميدهد كه آيا روان آدمى آن استعداد را دارد كه مغز را از پيچيدن به خود و رسيدن به پوچى نجات بدهد يا ندارد .
تقريبا ميتوان گفت : روانشناسى معمولى براى خود يك حد معمولى از روانها را انتزاع نموده به توضيح و توصيف آنها مىپردازد ، و سپس مىگويد :
اگر روان انسانى از اين حد معتدل منحرف شد ، فورا سراغ روانپزشگان را بگيرد روانپزشكى هم كه به ديدار و معالجه اين خارج از حد اعتدال خواهد
[ 212 ]
پرداخت ، خود داراى همان روان معتدل انتزاعى و ساخته شده است و بدين ترتيب يك روانپزشك بيگانه از روان حقيقى متصدى معالجه يك بيمارى مانند خود خواهد گشت اين گونه مسائل در روانشناسى اسلام با كمال جديت مطرح مىشود و در صدد محو عوامل به خود پيچيدن مغز بر ميآيد .
اگر اين پديده معلول ناتوانى از حل مسائل پيچيده جهان بينى بوده باشد ،
اسلام ميگويد : براى رسيدن بيك جهان بينى كه حقيقت حيات و روان را شكوفا بسازد ، دو چيز را بايد در نظر داشته باشيد :
يك پرهيز از مطلق بازى و مطلق پرستى در قلمرو حواس و فعاليتهاى ذهنى كه متكى به حواس است كه در نتيجه شخص متفكر از شناخت انعكاسى جهان عينى كه فقط معلومات نسبى و محدودى را در اختيار انسان ميگذارد ،
براى خود مطلق ميسازد يا مطلق را مردود ميشمارد ، زيرا وقتى كه يك صاحبنظر اعتقاد پيدا كرد كه نميتوان از قضاياى محسوس و از قضاياى معقول مستند به محسوس تكليف كل مجموعى عالم هستى را روشن نمود ، مغز اين صاحبنظر هرگز به خود نخواهد پيچيد .
دو طواف به دور خويشتن نكند ، اين شرط در عين سادگى و ضرورت ،
براى كسانى كه در فكر دخالتهاى پوج كننده خود طبيعى در واقعيات نبودهاند ،
مورد توجه و اهميت قرار نميگيرد . و با ملاحظه اين دو شرط و با بوجود آمدن آنها است كه مغز از پيچيدن به خود رها ميشود . اگر با حصول اين دو شرط ، باز شخص متفكر خود را كلافه و گيج احساس كند ، اسلام او را بدين مسئله متوجه ميسازد كه
مغزهائى كز پريشانى به خود پيچيدهاند
گرد باد دامن پاك بيابان تواند
اين مغزها با كلافهگى و گيجى مانند گردباد بخود مىپيچند تا باز شوند
[ 213 ]
زيرا وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا 1 . اگر اين پديده معلول احساس شكست در آرزوها و عشق و علاقهها بوده باشد ، پيشگيرى اسلام از اين پيچيدگى به وسيله دستوراتى مؤكد است كه درباره آرزوها و دلبستگىها داده و از خود باختن بوسيله اين پديدهها جلوگيرى نموده است و اگر معلول ضعف و سستى اراده در برابر واقعيات خشن زندگى است ، اسلام با توصيه انسانها به توجه بر مبانى اساسى حيات و ملاك مسئوليت بمقدار قدرت ، و باز بودن سيستم حيات در برابر واقعيات و واقعيات در برابر حيات ، اراده را تقويت نموده و پيچيدگى مزبور را باز مىكند . گفتيم كه اين مطلب باعث شرمسارى است كه دانش پژوه روانى بگويد : ما نمودها و فعاليتهاى روانى را مورد مطالعه قرار ميدهيم و كارى با آن نداريم كه چرا يك روان راكد و جامد ، و چرا روانى ديگر پويا و كوشا و هميشه تازه ميباشد . و آيا روان پويا برروان جامد و ايستا ترجيح دارد يا نه ؟ آنچه كه روانشناسى اسلام با نظر به آيات قرآنى مطرح ميكند ، اينست كه طبيعت حقيقى روان آدمى داراى مختص پويندگى است :
لَقَدْ خَلَقْنَا الْأِنْسانَ فى كَبَدٍ 2 ( ما انسان را در حركت مشقت بار آفريديم ) .
يا اَيُّهَا الْأِنْسانُ أِنَّكَ كادِحٌ أِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ 3 ( اى انسان ، تو در نهايت كوشش كه به سوى پروردگارت انجام خواهى داد ، به ديدار او در حركت هستى ) .
و آياتى كه دستور به سابقه در خيرات ميدهد ، مانند سابِقُوا أِلى مَغْفَرِةٍ مِنْ رَبِّكُمْ 4 ( سبقت بجوئيد بخشايشى از پروردگارتان ) .
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ اُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ 5 ( و سبقت جويندگانى كه سبقت نمودهاند ، آنان هستند كه بخداوند متعال تقرب پيدا كردهاند ) .
-----------
( 1 ) العنكبوت آيه 69 .
-----------
( 2 ) البلد آيه 4 .
-----------
( 3 ) . الانشقاق آيه 6 .
-----------
( 4 ) . الحديد آيه 21 .
-----------
( 5 ) . الواقعه آيه 10 .
[ 214 ]
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإذْنِ اللَّهِ 1 ( سپس ما كتاب را به كسانى از بندگانمان به ارث گذاشتيم كه آنان را برگزيديم ، بعضى از مردم به خود ستم ميورزند ، بعضى ديگر ميانه روى ميكنند و گروهى ديگر با اذن خداوندى به خيرات سبقت ميجويند ) .
وَ لِكُلِّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ 2 ( و براى هر كس طريقهاى است كه پيش گرفته است ، براى وصول به خيرات مسابقه نمائيد ) .
حال بايد پرسيد آيا روانى كه خود را تسليم مقتضيات زمينه ارثى و عوامل محيطى و اجتماعى نموده و هيچ حركتى از ذات و من خود بوجود نميآورد با روان كسى كه نيروى حركت را از طبيعت خود روان به فعاليت انداخته و قلمرو حيات را براى خود ميدان مسابقه تلقى نموده است ، يكى است آيا ما بايد هر دو نوع روان را يك حقيقت تلقى نموده و با مقدارى اصول ثابت آن دو را مورد تفسير قرار بدهيم ؟ بعبارت ديگر آيا ميتوان آن جان را كه در گهواره طبيعى بدن با عامل خارج از ذات در حركت جبرى است ، با آن جان كه از گهواره طبيعى بدن رها شده و به تكاپو افتاده و صدها بعد و استعداد از خود نشان ميدهد ، يك جان دانسته و با يك اصول و قواعد بنام روانشناسى آندو را بررسى كرد . اصلا آيا جان ميخكوب شده در گهواره طبيعت به مرحله روان رسيده است يا نه ؟
چيست امعان ؟ چشمه را كردن روان
چون ز تن جان جست گويندش روان
آيا ميتوان اين دو روان را كه يكى در امتداد هشتاد سال زندگى مثلا در اين دنيا چنان مبتلا به ركود بوده است كه گوئى از پديده حيات جز حركت جبرى
-----------
( 1 ) فاطر آيه 32
-----------
( 2 ) البقره آيه 148
[ 215 ]
و احساس خام و انديشه راكد چيزى نداشته است و آن روان كه ميگويد :
چون گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان كه روان است روانم
يكى دانست و با يك اصول و قواعد مورد بررسى قرار داد ؟ همچنين انديشه متحرك در روان پويا با انديشهاى راكد در روانى جامد .
در روانى روى آب جوى فكر
نيست بى خاشاك خوب و زشت ذكر
روى آب جوى فكر اندر روش
نيست بى خاشاك محبوب و وحش
او روانست و توگوئى واقف است
او دوان است و توگوئى عاكف است
گر نبودى سير آب از خاكها
چيست بروى نو به نو خاشاكها
قشرها بر روى اين آب روان
از ثمار باغ غيبى شد دوان
قشرها را مغز اندر باغ جو
زانكه آب از باغ ميآيد به جو
گر نبينى رفتن آب حيات
بنگر اندر سير اين جوى و نبات
آب چون انبه تر آيد در گذر
زو كند قشر صور زوتر گذر
چون به غايت تيز شد اين جو روان
غم نپايد در ضمير عارفان
چون به غايت ممتلى بود و شتاب
پس نگنجد اندرو الا كه آب
آياتى را كه پيش از اين آورديم ( آيه كبد و كدح و سبقت ) ميگويد :
پويائى و تحرك روان بايستى در مسير كمال و مسابقه در خيرات باشد ، و الا روان آدمى هر چند هم پويا و متحرك باشد ، بدون جهتگيرى و مقصد ، مانند تحرك و بال زدن پرندهايست كه پاهايش در زنجير بسته باشد ، اين پرنده بينوا گمان خواهد كرد كه با آن تحرك و بال زدن مسافتها پيموده است ، در صورتيكه كارى جز در جا زدن در پيرامون حلقههاى زنجير انجام نداده است . روانشناسى اسلامى محبت اصيل و بيقرارى در راه وصول به كمال را يكى از عالىترين استعدادهاى انسانى ميداند و بدست آوردن آنرا لازم و ضرورى يك روان سالم ميداند
[ 216 ]
قُلْ أِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهِ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ 1 ( بآنان بگو : اگر به خدا محبت ميورزيد ، از من پيروى كنيد ، تا خدا شما را از محبت خود برخوردار بسازد ) .
أِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً 2 ( كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند ، خداوند بآنان محبت و و داد قرار خواهد داد ) .
در دعاى كميل چنين آمده است :
و اجعل لسانى بذكرك لهجا و قلبى لحبّك متيّما ( پروردگارا ، زبانم را بيادت گويا و قلبم را در محبتت بيقرار فرما ) .
آن روان متعالى را كه داراى اين محبت و عشق است ، با آن روانى كه در جاذبههاى حيوانى فرو رفته و نامش را محبت و عشق نهاده است ميتوان با يك اصول و مبانى تفسير نمود ؟ محبت و عشق در روان متعالى همان پديده است كه ميگويد :
عشق امر كل ما رقعهاى ، او قلزم و ما قطرهاى
او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها
عاشق شو ارنه روزى كار جهان سر آيد
ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستى