يك خطاى غير قابل اغماض در مفهومى است كه كلمه علم را قالب آن نموده ، چنان جمود و ركودى در تحرك و گسترش معرفت بشرى به وجود آوردند كه مغزهاى متفكر را آگاهانه يا ناآگاهانه بآن مفهوم توجيه نمودند ، مانند اينكه تفكر علمى عبارتست از شناخت حاصل از تجربه و مشاهده معلوم فقط . اين تعريف براى علم با دادن يك قيافه حق بجانب به آن كه معنايش پوچى هر چيزى ماوراى اين قيافه بود ، همان آسيب را بر روانشناسى وارد آورد كه منحصر كردن عقلانى عناصر در چهار عنصر آب و هوا و آتش و خاك در روش فلسفى قدماء به علم شيمى . اين محدوديت را كه براى شناخت علمى بوجود آوردند . اگر بخواهيم براى آن مثال بهترى بزنيم ، بايد كلمه قانون را در نظر بگيريم ، اين كلمه پر هيبت و جلال و شكوه و عظمت كه آسمان را در بالاى سر آدمى ميلرزاند و زمين را در زير پاى وى ميجوشاند و ميخروشاند . اين كلمه باردار زندان و چوبه دار و لبه شمشير است و اين هيبت و جلال و آن بارى كه كلمه قانون دارا ميباشد ، براى اكثريت قريب به اتفاق مردم امان نميدهد كه از يكديگر بپرسند مگر اينهمه عظمت و شدت و هيبت و قاطعيت كه در اين كلمه نهفته است براى واقعيتهاى حيات ما انسانها نيست ؟ بنابر اين قانون بردگى يعنى چه ؟ و قوانينى كه در اكثر جوامع در طول تاريخ براى اقويا مانند تارهاى عنكبوت تلقى شده و براى ناتوانان باردار زندان و تازيانه و چوبهدار و لبه شمشير بوده است ، چه معنى ميدهد ؟
كلمه علم هم از قرن نوزدهم به اينطرف ، به سرنوشت كلمه قانون مبتلا شده است . اين كلمه براى صاحبنظران و مغزهاى قوى كه ميتوانند در واقعيات
[ 207 ]
عالم هستى عميقتر و همه جانبهتر بنگرند ، معنائى جز آن مفهوم متداول دارد كه در بالا گفتيم ، [ 1 ] پس از توجه باين مطلب ميتوانيم درباره سرنوشت اسفانگيز روانشناسى معمولى بينديشيم . ما با در نظر گرفتن روان انسانها و ابعاد و استعدادها و پديدهها و تحولات بيشمارى كه در شرايط و موقعيتهاى مختلف درباره روان مشاهده ميكنيم ، با كمال عشق به واقعيات دست از اصطلاحات قراردادى و محدود كننده راه وصول بر واقعيات ، برميداريم ، و همه آن مسائل و نتائج و مختصات آنها را مطرح ميكنيم . اگر بگوئيد : در اين گونه بررسى مجبور خواهيد شد ، روانشناسى را به صدها رشته علمى در آوريد و اين چگونه امكان پذير است ؟ پاسخ ميگوئيم : آرى ، همان گونه كه براى شناخت طبيعت عينى صدها رشته علم بوجود آمده است . اسلام بهيچ وجه نميتواند در شناخت انسان فقط به آن نيمرخ از هزاران قيافههاى مثبت انسان قناعت كند كه نفسهائى بكشد و عدهاى را مانند خود بدون هدف روى كره خاكى به غلطاند و برود و اسباب زحمت روانشناسان و ديگر متصديان علوم انسانى نگردد .
ما جوينده واقعيات هستيم ، روانشناسى در اسلام با كمال جديت و تلاش بدنبال واقعيات ميدود ، بدون اينكه در حلقههاى زنجيرى قراردادها خود را محاصره كند ، اگر چه آن حلقههاى زنجيرى بوسيله بزرگترين فلاسفه اسلامى ريختهگرى شده باشد . يك انسان محقق و عاشق واقعيات هنگاميكه در آثار بزرگ ادبى
[ 1 ] تفاوتى كه كلمه قانون اجتماعى و علم در سرنوشت خود دارند ، در اينست كه آن صاحبنظران و مغزهاى قدرتمند كه علم را از محدوديت مشاهده عينى و ملموس بودن در تجربه بيرون ميآورند و فقط موجوديت واقعيات را در نظر ميگيرند ، كارى به سود علم انجام ميدهند ، در صورتيكه عصيانگران در مقابل قانون به دو گروه تقسيم ميگردند : يك گروه از آنان مخالفت قانون را با واقعيات درك مىكنند و مثلا آن را فقط به سود طبقه خاصى از انسانها مىبينند ، عصيانگرى آنان به سود انسانهائى كه خداوند آنان را با واقعيات سزشته است ، تمام ميشود . گروهى ديگر با تحصيل قدرت و تورم خود طبيعى قانون را تار عنكبوتى تلقى ميكنند كه نبايد جسارتى بخود راه داده و دامن آنانرا بگيرد .
[ 208 ]
اقوام و ملل مىنگرد و هزاران واقعيات روانى را در برخورد با عوامل و انگيزهها مشاهده ميكند ، و اگر يكى از آن واقعيات در يك انسان و براى يكبار در تاريخ اتفاق افتاده باشد ، بحكم ضرورت واقع يابى حتما و حتما بايد آن واقعيت و واقعيتها را مورد درك و بررسى قرار بدهد [ چه از بعد آنچنانكه هست و چه از بعد آنچنانكه بايد ] بعنوان مثال : اگر فرض كنيم كه در تاريخ بشرى فقط يك فرد پيدا شده و جان خود را در راه آرمان اعلاى انسانى و قرار گرفتن در جاذبه ربوبى از دست داده و شهيد ناميده شده است . اگر يك محقق خود را ملزم به فهم واقعيات بداند ، بالضروره بايد چنين روانى را مورد تحقيق و تفسير قرار دهد و الا اين محقق در ادعاى انسان شناسى نخست خود را فريفته است ،
سپس ديگران را . اگر در تاريخ بشرى فقط يكنفر و آن هم يكبار با تعديل انگيزگى علل ، اختيار و اراده آزاد خود را تقويت نموده كارى را بدون جبر صادر نموده باشد ، حتما و بالضروره ، بايستى مورد بررسى رسمى قرار بگيرد ،
زيرا بروز اراده آزاد در يك روان ، وجود اين استعداد را مىتواند در همه روانها اثبات كند . و اين واقعيت است . خواه يك روانشناس . مقيد به كارهاى تشريحى فيزيولوژيك ، آن واقعيت را برسميت بشناسد يا نه ؟ ما شش نوع حيرت در مغز آدمى مىبينيم و آنها را بعنوان واقعيتهائى كه در استعداد انسانى وجود دارند ، مىپذيريم ، خواه يك روانشناس فونكسيونيست اطلاعى از آنها داشته باشد يا نه . بعنوان مثال : نوعى از اقسام ششگانه حيرت عبارت است از آن حالت مافوق تعين كه از قرار گرفتن در برابر شكوه و جلال و فروغى كه در عالم وجود مشاهده مىشود ، ناشى ميگردد . جاى ترديد نيست كه عده فراوانى از عظماى معرفت بشرى از اين حيرت و الا برخوردار بودهاند ، بلكه ميتوان گفت : هر انسانى كه توانسته است از زندان خود طبيعى نجات پيدا نموده و مجموعه متشكل هستى را بعنوان يك واحد براى خود برنهد ، عضو كاروان همين راه است و اين حالت بسيار والاى روحى يكى از اساسىترين مسائلى
[ 209 ]
است كه روانشناسى اسلام مطرح و مورد تشويق قرار ميگيرد :
أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فى مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ 1 ( آيا در ملكوت آسمانها و زمين نظر نكردهاند ) .
اگر روانشناسان معمولى حرفهاى درباره 427 نمود و فعاليتى كه در ادبيات فارسى فقط به دل نسبت داده شده است ، اظهار بىاطلاعى نمايند و بجهت قابل مشاهده نبودن آنها ، حكم به علمى نبودن آنها نمايند ، تكليف يك انسان شناس همه جانبه چيست ؟