حساسيت بيمار گونهايست كه بعضى از روانشناسان به جلوهها و فعاليتهاى عالى روانى دارند . اين حساسيت بقدرى در ركود و سقوط
[ 205 ]
روانشناسى مؤثر بوده است كه حساسيت بيمار گونه متفكران قرون وسطائى اروپا درباره تجربه و مشاهده در بررسى علمى چه كسى است كه با ديدن اين عبارت فرويد : « من از طرح اين گونه مسائل ( عرفانى و معنوى و مذهبى ) احساس ناراحتى مينمايم ، و من همواره باين ناراحتى اعتراف مينمايم » 1 با در نظر داشتن اينكه امثال اين كار افزايان معرفت بشرى با ادعاى علم و علم پرستى وارد ميدان انسان شناسى شدهاند و ضمنا چنين اعترافى را صريحا بيان ميكنند ، بياد شعر آن شاعر مىافتيم كه ميگويد :
و ربّ شقىّ يأمر النّاس با التّقى
طبيب يداوى النّاس و هو عليل
( و چه بسا انسان شقاوتمندى كه مردم را به تقوى دستور ميدهد ، اين همان پزشك است كه مردم را مداوا ميكند در حاليكه خود بهمان مرض مبتلا است ) .
ما هم در يك مصرع فارسى ميگوئيم : ( كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى ) ما در اين مبحث به تفصيل بيشتر نمىپردازيم ، فقط به اين تذكر قناعت مىكنيم كه اگر روانشناسان قرون متأخر و متصديان ديگر علوم انسانى در شناسائى واقعى روان « آنچنانكه هست و آنچنانكه بايد » گامى مؤثر برداشته بودند ، در حدود پنجاه درد بيدرمان دامنگير حيات بشرى نميگشت . اكثر اين دردهاى بيدرمان در زمانهاى ما قبل اين روانشناسىها و علوم انسانى ، يا وجود نداشتند ، يا اگر هم وجود داشتند ، بقدرى سطحى و محدود بودند كه حيات انسانها را با خطر پوچى تهديد نميكردند . چهل و يك شماره از اين مسائل را در كتاب « حيات معقول » مورد بررسى قرار داده و نه شماره ديگر در تجديد چاپ در همان كتاب مطرح خواهد گشت . همين مسائل است كه ما را وادار ميكند كه درباره روانشناسىها و ديگر علوم انسانى قرن نوزدهم و قرن بيستم تجديد نظر كرده ، اين علوم را به مجراى حقيقى خود برگردانيم .
-----------
( 1 ) . انديشههاى فرويد ، ص 92 ادگارپش
[ 206 ]
بنظر ميرسد كه از اين دوران بايستى ما انسان را با وحدت مجموعى همه اجزاء و استعدادهايش براى روانشناسى مطرح كنيم ، نه « سر بىتن » كه بقول بعضى از روانپزشكان كه در طرز تفكرات قرون گذشته موضوع روانشناسى بوده است و نه « تن بىسر » كه موضوع روانشناسى دو قرن نوزدهم و بيستم قرار گرفته است .