مطلب دوم

موضوعى است كه از اهميت فوق العاده در علم روانشناسى اسلامى برخوردار است و آن اتفاق نظرى است كه همه حكماء و دانشمندان و صاحبنظران در جنبه ملكوت گرائى نفس ابراز كرده‏اند . چنانكه در نظريات گذشته ملاحظه نموديم و ميتوان گفت : از آن مسائل اساسى كه حتما بايد در روانشناسى اسلامى در متن قرار بگيرد و حتى جزء تعريف نفس اتخاذ شود .

همين جنبه ملكوت گرائى و بعد روحانى آن است زيرا اين استعداد بطور قطع در نفس انسانى وجود دارد . و نميتوان گفت كه : توجه خاص حكماء و دانشمندان و صاحبنظران اسلامى باين استعداد كه حتما بايد جزئى از تعريف قرار بگيرد ،

معلول دريافت شخصى و استنباط خاص آنان بوده است . بلكه اين توجه و اهميت دادن مربوط به متن منابع اسلامى است كه با صور و اشكال مختلف اين استعداد را در نفس انسانى گوشزد نموده است ، مانند امكان وصول بمقام نفس مطمئنه و لقاء اللّه و نور غير ذلك از كلماتى كه بيان كننده استعداد مزبور است .

از طرف ديگر مشاهده عينى ما در كاروان انبوه انسانها است كه در مسير تاريخ در حركتند ، وجود اشخاص فراوانى را كه مانند رگه‏هاى الماس در توى انبوه ذغال سنگ غوطه‏وران در حيات طبيعى محض اثبات مى‏كند كه استعداد عالى نفس را به فعليت رسانده و از امتيازات آن برخوردار شده‏اند . از اين مطلب كه متذكر شديم ، ميتوان به علت اصلى بلا تكليفى روانشناسى‏هائى كه بظاهر قيافه علمى بخود گرفته‏اند ، بخوبى پى‏برد . علت اصلى اينست كه روانشناسى‏ها مهمترين و اساسى‏ترين استعداد روان را ناديده ميگيرند و ميخواهند مختصات آن استعداد را با اصول كاملا طبيعى نفس تفسير نمايند و اين تفسير نابجا آنان را به مشكلاتى لا ينحل دچار ميكند كه براى تسليت خود در برابر آن مشكلات ،

[ 203 ]

ميگويند : همه اين مشكلات را آينده حل خواهد كرد و نمى‏دانند يا نميخواهند بدانند كه حل شدن اين مشكلات در آينده تمام تعريف‏ها و مبانى امروزى را كه بآن چسبيده‏اند تغيير خواهد داد .

لذا امروزه در قلمرو بسيار پهناور علوم و فلسفه‏ها هيچ علمى مانند روانشناسى وجود ندارد كه باداشتن مسائلى فوق شمارش ، هنوز موضوعى كه محور آنهمه مسائل است ، براى آن مشخص نشده باشد . اين بلا تكليفى ناگوار كه درباره موضوع روانشناسى گريبانگير روانشناسان معمولى گشته است در نتيجه يك يا دو عامل معين نيست كه بآسانى و با سرعت چاره پذير بوده و روانشناسى را از بلاتكليفى تلخ نجات بدهد ، بلكه عواملى متعدد و متنوعى را ميتوان در نظر گرفت كه موجب اين همه پراكندگى آراء و عقائد در موضوع علوم روانشناسى گشته است . ما در اين سخنرانى به چند عامل بسيار با اهميت اشاره مى‏كنيم و اميدواريم كه محققان و دانشمندان اين علوم فوق العاده با اهميت ، دنباله اين مقدمه را گرفته و راه را براى تشخيص موضوع و تحقيقات مفيد در تحول روانشناسى بى‏موضوع ، به روانشناسى داراى موضوع هموار نمايند .