پيش از بيان نمونهاى از نظرات حكماء و دانشمندان اسلامى درباره نفس و روان ، چند اصطلاح مهم را كه در علم النفس يا روانشناسى به اصطلاح ديگر همواره بميان ميآيد ، تفسير مىكنيم [ 1 ] :
[ 1 ] . اين اصطلاحات در مجلد اول بطور اجمال توضيح داده شده است ، و در اينجا براى تكميل مبحث مجبوريم آنها را مجددا با اضافات لازم بياوريم .
[ 195 ]
1 حيات عالىترين پديدهاى است كه در قلمرو طبيعت نمودار ميگردد .
درباره تعريف اين پديده مانند ديگر حقايق پيچيده كه از طبيعت جامد فاصله زيادى دارد ، مانند احساس ، صيانت ذات ، حركت آگاهانه ، توليد و تلاش براى ابقاى نسل ، به توصيف عوامل طبيعى و پديدهها و فعاليتها و ابعاد گوناگون آن مىپردازند ، بدون اينكه بخواهند يا بتوانند خود حيات را مستقلا بطور كامل ( جامع و مانع ) مورد تعريف قرار بدهند . بهر حال حيات پديده ايست كه در پهنه طبيعت نمودار ميگردد و اساسىترين خواص آن چنانكه گفتيم :
احساس ، صيانت ذات و خودگردانى و حركت و احساس لذت و الم و توليد و تلاش براى ابقاى نسل و غير ذلك ميباشد .
2 جان بعضى گفتهاند : مانند خمير مايه حيات است كه تشكل و وحدت حيات را حفظ مينمايد . اين معنى منافاتى با اضافه اين معنى ندارد كه جان آن بعد از حيات است كه منشأ احساس ملايم و ناملايم با طبيعت حيات ميباشد .
3 خود محصول عالى طبيعت حيات است كه مديريت و تنظيم و باز سازى و توجيه آن را بعهده دارد و انسان در « حيات و جان و خود طبيعى » با ديگر جانداران مشترك است .
4 من اين همان خود است كه مورد آگاهى و هشيارى قرار ميگيرد و ميتواند خود را از جز خود تفكيك كند .
اين سه اصطلاح ( دوم و سوم و چهارم ) را با كلمه نفس كه داراى مفهوم عام است نيز بكار مىبرند . خود در مرحله « من » كه عالىتر از خود حيوانى است ، ابعاد متنوعى از خود به فعليت ميرساند ، مانند بعد اجتماعى ، بعد تقوى و تعهد و كمال جوئى و غير ذلك .
5 روان بعد متحرك « من » است كه انواعى از حركتهاى عرضى و طولى را نشان ميدهد . اين بعد تحرك و تحول بنا به نقل ارسوط در كتاب « النفس » اساسىترين و شايعترين مختص روان است . ارسطو در همين كتاب
[ 196 ]
چنين ميگويد : « ما در پيگردى اين مبحث ، نخست آن صفات نفس را مطرح مىكنيم كه مخصوص طبيعت نفس است . بنظر ميرسد تفاوت موجودى كه داراى نفس است با موجودى كه فاقد نفس است در دو صفت اساسى است كه عبارتست از : حركت و احساس و اين دو صفت تقريبا آنچيزى است كه از قدماء درباره تعريف نفس بما رسيده است .
جلال الدين مولوى بعد حركت نفس را كه روان ناميده شده است ، چنين بيان مىكند :
چيست امعان ؟ چشمه را كردن روان
چون ز تن جان جست گويندش روان
و چنانكه در مطالب آينده خواهيم ديد : تحرك و شكوفائى مستمر نفس لازم و ملزوم يكديگرند . يعنى حركت و حيات طبيعى نفس انسانى كه جنبه روانى آن است مستلزم شكوفائى و شادابى و طراوت دائمى نفس ميباشد .
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان كه روان است روانم
اين مسئله در مطالب بعدى تا حدودى مورد بررسى قرار خواهد گرفت .
6 نفس در تحقيقات و تفكرات حكماء و دانشمندان اسلامى اين كلمه بسيار رايج و متداول است ، بطوريكه همه آن متفكران اسلامى كه به مباحث روانشناسى بمعناى عمومى آن پرداختهاند ، بعنوان علم النفس وارد آن مباحث شدهاند . لذا اين اصطلاح در ميان همه اصطلاحاتى كه بكار برده ميشود ، داراى وسيعترين مفهوم است كه همه ابعاد و جهات روان را شامل ميشود .
7 روح در استعمالهاى متداول ، جنبه عالى نفس است كه بيان كننده وابستگى آن به مافوق طبيعت است و روح ناميده شده است . شايد بجهت عظمت و فوق توصيفات بودن اين بعد ماوراى طبيعى نفس است كه آن را بطور
[ 197 ]
رسمى در قلمرو شناختهاى علمى قرار ندادهاند . آنچه كه مطرح شده است علم النفس و روان شناسى است و معمولا علمى بنام روح شناسى كه با اصول و قوانين و تعاريفى كه در علم النفس و يا روانشناسى مورد بهره بردارى قرار ميگيرند ، مطرح نيست . آنچه كه ديده ميشود مباحث مربوط به روح در علوم اخلاقى عالى كه متصدى بيان طرق وصول نفس به مقام و موقعيت روح است ،
مورد بررسى قرار ميگيرد ، البته روح يك اصطلاح ديگر دارد كه مافوق نفس است .
8 شخصيت محصولى از تبلور هماهنگ مجموع عناصر و فعاليتها و استعدادهاى درونى و عوامل انگيزههاى برونى است .
9 منش كيفيت خاص رسوب شده و فعال در شخصيت است كه در جهت يابى حيات عامل مؤثر ميباشد ، مانند منش هنرى ، منش قضائى ، منش سياسى ،
منش روحانى و غير ذلك .
10 ذات اصطلاحى است عام كه در حقيقت ثابت همه اشياء اعم از درونى و بيرونى بكار ميرود .
11 عمل روانى كه در اصطلاح غربى فونكسيون ناميده ميشود ، عبارت است از نمودها و فعاليتهاى روانى كه بر مبناى عوامل مؤثر بوجود ميآيند .
اما تعريفاتى كه حكماء و دانشمندان اسلامى از روان و نفس و من و روح نمودهاند ، گروهى در تعريف نفس همان مفاهيم را بكار بردهاند كه در ارسطو تعريف نفس را بر آنها استوار نموده است ، مانند كندى ( ابو يوسف يعقوب بن اسحق ) كه ميگويد : « نفس عبارتست از تماميت و كمال جرم طبيعى آلى كه قابل حيات است » [ 1 ] اين تعريف از ارسطو است ، ولى كندى باين تعريف قناعت نميكند و تعريف ديگرى آورده و ميگويد : « نفس جوهرى است بسيط
[ 1 ] . تاريخ فلسفه در جهان اسلامى حنا الفاخورى خليل البحر فصل اول از كندى تا فارابى و در ترجمه فارسى بوسيله آقاى عبد المحمد آيتى ص 384 نقل از كتاب حدود الاشياء و رسومها تأليف كندى .
[ 198 ]
و الهى و روحانى ، نه طول دارد و نه عرض و نه عمق ، نورى است از نور بارى تعالى 1 عين همين تعريف را محمد بن محمد بن طرخان فارابى درباره نفس گفته و سپس مانند كندى بعد روحانى و ملكوتى نفس انسانى را در جاى ديگر آورده و ميگويد : « نفس جوهرى است بسيط و روحانى و مباين با جسد » و سپس براى اثبات اين اجزاى تعريف چهار دليل مىآورد » 2 .
تعريفى كه ابن سينا از نفس بيان مىكند ، كاملتر و روشنتر از تعريف كندى و فارابى است . ابن سينا ميگويد : « و بهتر آن است كه نفس را كمال گوئيم ، زيرا نفس از جهت قوهاى كه افعال حيوانى از آن صادر ميشود ، كمال است . نيز از جهت قوهاى كه ادراك حيوان بدان استكمال مىيابد كمال است .
نفس مفارق از ماده كمال است و نفس غير مفارق از ماده هم كمال است » 3 كمال بر دو قسم است : كمال اول و كمال ثانى ، كمال اول آن است كه نوع بدان فعليت مييابد مانند شكل شمشيرى براى شمشير . كمال دوم نتيجه افعال و انفعالات شيئى است چون بريدن براى شمشير و تمييز و رؤيت و احساس براى انسان . و از اينجا است كه نفس كمال اول است ، و كمال كمال است براى چيزى ، و نفس كمال است براى جسم به معنى جنسى آن نه به معنى مادى . و اين جسم نشايد كه هر گونه جسمى باشد ، يعنى نفس كمال جسم صناعى چون تخت و صندلى نيست ، بلكه كمال جسم طبيعى است .
و نه هر جسم طبيعى ، مثلا نفس كمال آتش و زمين و هوا نباشد ، بلكه در اين جهان ، نفس كمال آن گونه جسم طبيعى است كه كمالات ثانيه بوسيله آلات يعنى آنچه در افعال حيات ، از قبيل تغذيه و نمو بدانها استعانت مىجويد از آن صادر ميشود . پس نفس كمال اول جسم طبيعى آلى است و نفس نباتى كمال
-----------
( 1 ) . مأخذ مزبور .
-----------
( 2 ) . مأخذ مزبور ص 420
-----------
( 3 ) . مأخذ مزبور ص 469 الشفاء ص 12 و النجاة ص 158 .
[ 199 ]
اول جسم طبيعى آلى است از آن جهت كه زاد و ولد مىكند و پرورش مييابد و تغذيه مىكند و نفس حيوانى كمال اول جسم طبيعى آلى است ، از جهت اعمالى فكرى كه به اختيار انجام ميدهد و استنباط به رأى و از جهت ادراك كليات » 1 .
ابو حامد غزالى نيز تقريبا راه ابن سينا را در پيش گرفته و نفس انسانى را چنين تعريف ميكند : « كمال اول براى جسم طبيعى آلى است از جهت انجام افعالى از روى اختيار عقلى و استنباط بالرأى و ادراك امور كلى » 2 البته غزالى ابعاد و جنبههاى روحانى و ملكوتى نفس را پيش از عدهاى ديگر از حكماء مورد اهميت قرار ميدهد .
ابن طفيل راه خود را در تعريف نفس از حكماى فوق الذكر جدا كرده چنين ميگويد : « اما انسان را علاوه بر آنچه حيوان و نبات دارند ، چيزى است برتر ، كه بدان روحانيات و معقولات را كه مجرد از مادهاند ، درك مىكند و اين امور به حواس خارجى و داخلى كه جز اجسام را يا آنچه را كه در جسم باشد درك نمىكنند ، دريافت نشوند . پس بايد در انسان قوهاى ديگر باشد كه نه جسم باشد و نه قوهاى در جسم كه اين امور را بدان درك كند و حقيقت ذات او در آن باشد . اين قوه همان است كه آن را نفس ناطقه ميخوانيم و اين نفس ناطقه امرى است ربانى و الهى كه نه مستحيل شود و نه فساد بدان راه يابد و نه موصوف به صفات اجسام است و نه به حواس درك ميشود و نه به خيال آيد و نه جز بوسيله خود او بوسيلهاى ديگر شناخته شود . او هم عارف است و هم معروف ، هم عالم است و هم معلوم . و اين امور موجب اختلاف و تباين نيست ،
زيرا تباين و جدائى صفت جسم و عوارض جسمانى است و آنجا نه جسم است و نه صفت جسم و نه لواحق جسم » 3
-----------
( 1 ) . النجاة ص 158 .
-----------
( 2 ) . مأخذ مزبور ص 563 .
-----------
( 3 ) . مأخذ مزبور 625 و 626 .
[ 200 ]
ابن رشد اگر چه همان تعريف اجمالى ارسطو را براى نفس انتخاب مىكند ، ولى در توضيح ابعاد و استعدادهاى آن دقيقتر و گستردهتر بحث مىكند ،
به همين جهت است كه گفته شده است : اين شخصيت براى قرون وسطى مفيدتر از خود ارسطو بوده است . صدر المتألهين شيرازى در تعريف نفس چنين ميگويد : « اما تعريف حدى نفس ، مطابق آنچه كه حكماء گفتهاند ، بيان مىكنيم : براى نفس حيثيتهاى ( جهات يا ابعاد ) متعددى است كه بجهت اين اختلاف ، به نامهاى مختلفى ناميده شده است و آنها عبارتند از : قوه ، كمال ،
صورت . نفس بدانجهت كه براى تحريك و انفعال از صور محسوسات و معقولات [ كه ادراك ناميده ميشود ] نيرو مىبخشد ، قوه ناميده شده است و با نظر به مادهاى كه در آن حلول مىكند تا از آن ماده جوهر نباتى يا حيوانى جمع شوند و متشكل گردد ، صورت ، و با نظر باينكه طبيعت جنس پيش از انضمام فصل به آن ناقص است و پس از انضمام به جنس ، نوع بوسيله آن انضمام كامل ميگردد ، كمال ناميده شده است . و گفتهاند : تعريف حدى نفس با كمال شايستهتر است از تعريف آن با صورت . . . » 1